داستان خیانت واقعی آبروی بربادرفته : دانشگاهشو که قبول شد، بالاخره از اصفهان اومد شهر ما.
قند توی دلم آب میشد، چون دیگه میتونستم همیشه ببینمش.
همیشه از بچگی ازش خوشم میاومد؛ با اینکه دخترخالهام بود، اما اصلاً به من محل نمیذاشت.
من براش کسی جز یه بچه شهرستانی نبودم.
کل دلیل درس خوندن و تلاش کردنم هم برای این بود که یه روزی بالاخره بیاد که به چشمش بیام.
اما وقتی توی شهر ما پزشکی قبول شد، اوضاع چندان هم خوب نبود.
با خودم فکر میکردم حالا که پزشکی قبول شده، دیگه محاله به من محل بذاره.
اما از طرف دیگه هم خوشحال بودم که داره بهم نزدیک میشه و میتونم هر وقت بخوام ببینمش.
این ماجرا، شروعی بر یک داستان خیانت واقعی آبروی بربادرفته بود که عواقب تلخی داشت.
حول و حوش دو سال شده بود که به شهر ما اومده بود.
اما اوضاع چندان تغییری نکرده بود؛ با اینکه خیلی باهام صمیمیتر شده بود، بازم اونقدر تحویلم نمیگرفت.
درست توی همون روزا بود که یه بار دیدم از ماشین یه مرد میانسال پیاده شد.
همون موقع غیرتی شدم و رفتم جلو و گفتم: – ببینم این مرد کیه؟
گفت: – هیچکی، استادم بود؛ لطف کردن و منو رسوند خونه.
بعدش با هم وارد خونه مادربزرگ شدیم.
در حالیکه دستام پر از خرید بود و بستهها رو میذاشتم روی زمین، با اعصاب بههمریخته گفتم: – اینجا شهر کوچیکیه، حواست باشه!
همه همدیگه رو میشناسن و مردم حرف درمیارن.
خیلی خونسرد گفت: – خب که چی؟ حرف دربیارن؛ بابام از همهچی خبر داره.
اینو که گفت ساکت شدم و دو روز تمام به خاطر این جریان اعصابم بههمریخته بود.
وضع مالیم خوب بود، درسمم تموم شده بود، خونه و ماشین داشتم.
تنها چیزی که الان میخواستم، جواب مثبت اون بود که میدونستم محاله بشنوم.
همون موقع بود که تصمیم گرفتم برم و باهاش حرف بزنم.
با خودم فکر کردم مرگ یک بار و شیون هم یک بار؛ پس رفتم جلوی دانشگاه و بهش زنگ زدم.
گفتم: – اگه میشه بیای ببینمت، یکم کارت دارم.
گفت: – نه نمیخوام، تازه اینجا دوستام اگه ببینن حرف درمیارن.
منم حرصم گرفت و گفتم: – حالا من پسرخالهتم برسونمت حرف درمیارن، استادت برسونه مشکلی نداره؟
در نهایت اونقدر اصرار کردم که به زور راضی شد سوار ماشینم بشه.
سوار ماشینم که شد، ساکت بود و قیافهاش درهم بود.
سعی کردم راجع به چیزهای دیگه باهاش حرف بزنم، اما جوابم رو نمیداد.
منم طاقتم تموم شد و بدون حاشیه رفتم سر اصل مطلب و حرف دلم رو زدم.
با تعجب نگاهم کرد و گفت: – چی داری میگی؟
اولاً که من دانشجوام، دوماً قصد ازدواج با تو رو ندارم، سوماً من اصلا به درد تو نمیخورم.
نه سبک زندگیمون جوره و نه دیدمون نسبت به همهچی یکیه.
حرفهاش رو نمیتونستم قبول کنم و با اصرار گفتم: – اینطوری نیست، حاضرم هر کاری بکنی که مال من باشی.
اما اون با ناراحتی گفت: – اصلاً بزن کنار، میخوام پیاده شم.
تو حتی حاضر نیستی بپذیری یه آدم حق داره جواب منفی بده.
اما من همچنان دستش رو گرفته بودم و ازش میخواستم یه فرصت به من بده.
بدون توجه به حرفهای من از ماشین پیاده شد و با عجله رفت.
نمیدونستم کجا میره، رفتم جلوی در خونه مادربزرگ و منتظرش موندم.
بعد از حدود یک ساعت دیدم از ماشین همون مرد پیاده شد.
اعصابم خیلی خرد شده بود، اما جوابم رو نداد و رفت توی خونه و در رو بست.
نمیخواستم به اون مرد ببازم و دخترخالم رو از دست بدم.
برای همین بعد از چند دقیقه پشت سرش رفتم داخل؛ کلید خونه مادربزرگ رو داشتم.
مامانبزرگ رفته بود حمام و میدونستم به این زودی بیرون نمیاد.
در اتاقش رو باز گذاشته بود و داشت لباسهاش رو عوض میکرد.
همینکه نزدیک اتاقش شدم، از لای در دیدم داره لباسش رو درمیاره.
بدن سفیدش رو که دیدم، دیگه نمیدونستم دارم چیکار میکنم.
قلبم داشت توی دهنم میاومد و روی سر جابهجا خشکم زده بود.
بدون اینکه معطل کنم، رفتم توی اتاق و کاری که نباید میکردم رو کردم.
مثل دیوونهها شده بودم و توی همون حال ازش عکس و فیلم گرفتم.
با خودم فکر کردم اینجوری دیگه متعلق به منه و نمیتونه منو پس بزنه.
بعدش تهدیدش کردم که اگه باهام ازدواج نکنه، فیلم و عکسها رو پخش میکنم.
حتی تهدیدش کردم که آبروش رو پیش استادش میبرم؛ اون فقط گریه میکرد.
این اقدام شنیع، سرآغاز یک داستان خیانت واقعی آبروی بربادرفته برای او بود.
یک ماه بعد به خاطر تهدیدهای من، بالاخره تن به ازدواج داد.
من از خوشحالی بال درآورده بودم، اما او از ترس آبرو همه چیز رو قبول کرده بود.
کمکم کار به جایی رسید که حتی نمیذاشتم تموم کلاسهای دانشگاهش رو بره.
نمیذاشتم استاد قبلیش رو ببینه و تایمهای بیرون رفتنش رو هم محدود کرده بودم.
اونم یه لبخند تلخ میزد و بدون اینکه چیزی بگه، اطاعت میکرد.
یکی دو سال از ازدواجمون گذشت و بالاخره بچهدار شدیم.
با وجود این، توی کل این چند سال هیچوقت محبت واقعی رو ازش ندیدم.
مثل یخ سرد و بیپناه بود، اما زن خوبی بود و تمام وقتش رو برای دخترمون گذاشت.
کار و حرفه من هم به خوبی پیش میرفت و هر روز ثروتمندتر میشدم.
توی همون سالها بود که به خاطر حماقت خودم و کمبود محبت، بهش خیانت کردم.
شاید دنبال اون عشق و محبت گمشده توی یک آدم دیگه میگشتم.
شکلگیری این رابطه نامشروع، فصل تاریک دیگری از این داستان خیانت واقعی آبروی بربادرفته را رقم زد.
بعد از گذشت یه مدت، همسرم متوجه خیانتم شد.
با این حال به روی خودش نیاورد و سرش رو با دخترمون گرم میکرد.
تازه داشتم به روزی که بهش تعرض کردم و زندگیاش رو گند زدم فکر میکردم.
اما من باز هم دنبال دختر ۲۰-۲۱ سالهای که تازه عاشقش شده بودم رفتم.
بعد از چند مدت، زنم ازم طلاق گرفت و دخترمون رو با خودش برد.
من با خیال رسیدن به عشق جدیدم با رضایت کامل برگههای طلاق رو امضا کردم.
چند ماه بعد خبردار شدم که با استاد دانشگاهش ازدواج کرده و همراه بچه از ایران رفته.
سالها بعد من با دختری که دوستش داشتم ازدواج کردم و زندگی خوبی داشتیم.
یک روز خیلی اتفاقی توی یکی از خیابانهای شهر، همسر قبلیام رو دیدم.
پیگیرش شدم، خونهاش رو پیدا کردم و ازش خواستم منو ببخشه.
توی کل سالهایی که گذشته بود، عذاب وجدان رهام نمیکرد.
از اینکه چقدر در حق یک نفر ظالم بودم، شرمنده و خجالتزده بودم.
در حالی که نگاهش غمگین بود، بهم گفت: – بخشیدمت، به خاطر دخترمون این کار رو کردم.
با این وجود میدونستم هیچوقت نمیتونه منو ببخشه و ازم متنفر مونده.
مرور این سرنوشت تلخ، یادآور تلخیهای یک داستان خیانت واقعی آبروی بربادرفته بود.
بعد از اون همه اشتباه و گذر سالها، تازه فهمیده بودم به دست آوردن هر چیزی به زور حالم رو خوب نمیکنه.
در واقع اون چیزی که به زور به دست بیاری، هیچگاه واقعاً مال تو نمیشه.
هر چیزی که متعلق به تو باشه، تا همیشه برای تو باقی میمونه و زور راه چاره نیست.
