داستان ترسناک شبزندهداری در قلمرو اجنه
شبزندهداری شوم چهار سرباز در پاسگاه نفرینشده قلعه جنی کیش، وقتی به کابوسی خونین تبدیل میشود که موجودات ماورایی و افسانههای زار، روح و جسم آنها را تسخیر میکنند.
شبزندهداری شوم چهار سرباز در پاسگاه نفرینشده قلعه جنی کیش، وقتی به کابوسی خونین تبدیل میشود که موجودات ماورایی و افسانههای زار، روح و جسم آنها را تسخیر میکنند.
پیدا شدن دفترچهای با دستخط ساناز اما مربوط به ۱۰ سال بعد، او را وارد بازی ترسناکی با همزادِ شومش پشت درِ مخفی خانه میکند!
سفر ساناز به خانهی مادری در همدان، با صداهای مرموز نیمهشب از اتاق قفلشدهی بالا شروع میشه؛ جایی که پیدا شدن یک دفترچه با دستخط خودش در آینده و روبرو شدن با همزادش در آینه، اونو وارد یه بازی مرگبار و کابوسوار میکنه که راه برگشتی براش نداره.
یک برنامهنویس جوان نخبه، سامانهای هوش مصنوعی را در اختیار پلیس آگاهی میگذارد که مدعی است میتواند بر اساس تن صدا و لرزش چشم افراد، قاتلان زنجیرهای را پیش از جنایت دوم شناسایی کند. ماجرا زمانی پیچیده میشود که سیستم، خطای سیستمی میدهد و خودِ این جوان را به عنوان طراح اصلیِ پروندههای گمشدهی اخیر معرفی میکند؛ در حالی که او دقیقاً در همان لحظاتِ اعلام سیستم، در لایو اینستاگرامش مشغول تدریس کدنویسی بوده و هیچ منطقی نمیتواند اثبات کند چطور همزمان در دو جای مختلف نقشه کشیده است.
«سهراب»، سازنده و مجری یک پادکست محبوب جنایی، وسط ضبط یک اپیزود زنده در استودیوی خانگی و آکوستیکشدش جون میده. درِ استودیو از داخل قفل و کلید روی قفل بوده، هیچ راه فرار یا هواکشی که آدم بتونه ازش رد بشه وجود نداره و کالبدشکافی نشون میده هیچ سم یا اثر خفگی فیزیکی روی بدنش نیست. اما روی میز کارش، هدفونی باقی مونده که توش صدای نفسها و قدمهای یک نفر دیگه شنیده میشه؛ انگار کسی همزمان با مرگ سهراب، توییتهای صوتی براش فرستاده یا بیخ گوشش راه رفته. کارآگاه پرونده باید بفهمه چطور کسی توی یک اتاق کاملاً دربسته، روحِ مقتول رو تسخیر کرده وکشتش؛ در حالی که کلید معما توی فایلهای صوتیِ پنهانِ خودِ سهراب قفل شده.
سقوط مرموز یک مهندس ناظر از پنتهاوسِ یک برج نیمهکاره در شمال تهران که در نگاه اول خودکشی به نظر میرسد. اما بررسی ساعت هوشمند و ردیابی یک زن با پالتوی قرمز در دوربینها، پای یک توطئهی پیچیده، پروندهای قدیمی و بازیهای روانی عمیق را وسط میکشد.
یک نقاش کمالگرا و منزوی تو کارگاه قدیمیاش پیدا میشه که با ضربه چاقو به قتل رسیده. تنها اثر انگشتهای روی آلت قتل، متعلق به شاگرد جوانشه، اما شاگرد ادعا میکنه وقتی رسیده کارگاه استاد رو تو اون وضعیت دیده. در همین گیرودار، همسر نقاش مدعیه اون ساعت اصلاً تو شهر نبوده. چیزی که این پرونده رو پیچیده میکنه، تابلوی نیمهکارهای روی بومه که چشمهای نقاش روش با رنگ قرمز خط خطی شده؛ انگار استاد قبل از مرگ خواسته با زبان هنر به یک راز قدیمی اشاره کنه، اما آیا این تابلو واقعاً کار خود استاد بوده یا یک فریب تمامعیار؟
«آریا راد»، بلاگر مشهور و پرحاشیهی اینستاگرام، نیمهشب در استخر خالیِ ویلای لوکسش در لواسان پیدا میشه. مرگش شبیه خودکشی به نظر میرسه، اما کلیدها داخل ویلا گم شدن و درها قفل بودن. جالبتر اینکه دقیقاً ساعت ۳ بامداد، صفحهی اینستاگرامش یک لایو خودکار ضبطشده از سایهی یک فرد ناشناس روی دیوار نشون داده که هیچکس چهرهاش رو ندیده. حالا پلیس و سرگرد «کیانی» باید از بین دوستان نزدیک آریا و پارتنرِ عکاسش که مدعی هستن اون شب اصلاً لواسان نبودن، قاتل رو پیدا کنن…
پسری که برای پیدا کردن پدر گمشدهاش راهی سفر شد، با قدرتی شگفتانگیز اژدهای شهر را از پا درآورد، اما راز اصلی پشت این سفر بزرگ چیز دیگری بود که هیچکس باورش نمیشد!