داستان واقعی خیانت

داستان واقعی تاوان سنگین یک عشق پنهانی

داستان واقعی تاوان سنگین یک عشق پنهانی

با یه ترفند زیرکانه زنش شده بودم و از سادگی‌ش سوءاستفاده می‌کردم.

کل این ماجرای عروسی و ازدواج برای این بود که بتونم به دور از سختگیری‌های خانواده، عشقم رو ببینم.

مرور این گذشته، یادآور یک داستان واقعی تاوان سنگین یک عشق پنهانی است که تا ابد در قلبم باقی می‌ماند.

دختر یه خانواده اصیل و پرآوازه توی شهر بودم.

دایی‌ها و عموهام به‌خاطر شغل بابام به یه نون و نوایی رسیده بودن و بابام انقدر برو و بیا داشت که همه ما رو می‌شناختن.

بابام برای مردم خیلی عزیز بود و تا جایی که در توانش بود به همه کمک می‌کرد.

اما ای کاش کمی از مهربانی و خوبی‌هاش رو برای بچه‌هاش می‌ذاشت.

زندگی ما طوری شده بود که هر چی اون می‌خواست باید بی برو و برگشت انجام می‌شد.

حتی داداشم رو به‌زور فرستاد کانادا که درس بخونه و پزشک بشه.

اما داداشم بعد یکی دو سال انصراف داد و به بابام چیزی نگفت.

داداش بیچاره من از خون می‌ترسید و چشمش که به جسد می‌افتاد، رنگ از رخش می‌پرید.

بابا اجبار کرده بود که باید دکتر بشه، اما اون به ناچار رفت و بعد یکی دو سال وارد رشته‌ای شد که خودش علاقه داشت.

خواهرم هم که به خواست بابا زن پسرعمم شده بود و حالا نوبت من بود.

من از دوران مدرسه مدام چشمم پی پسر همسایه‌مون بود.

پسری که پدرش رو سال‌ها پیش از دست داده بود و بعد از مدرسه می‌رفت مغازه قدیمی پدرش رو باز می‌کرد و تا شب کار می‌کرد.

یه بقالی کوچیک توی محله داشتن که صبح‌ها مامانش تا ظهر اون‌جا بود.

اونم ظهرها بعد از درس، در حالی که هنوز ناهار نخورده بود، کتاب و دفترش رو برمی‌داشت و می‌رفت دم مغازه‌شون.

وضع‌شون بد نبود و زندگیشون رو می‌چرخوندن، اما مثل ما نبودن و بابا اونو به چشم همون بچه بقال می‌دید.

اما من عاشقش بودم؛ عاشق این‌که از در مغازه رد بشم و اون بیاد سر ساعتی که مشخص کرده بودیم جلوی مغازه بایسته تا من ببینمش.

دبیرستان که رفتیم، برای مغازه شاگرد گرفت و رونق مغازه‌اش بیشتر شد.

دیگه می‌رفت ورزش می‌کرد و می‌گفتند جودوکار شده است.

پسر اصیل و کاری بود؛ از نظر من خیلی پسر خوب و باارزشی بود و خلق‌وخویی داشت که بزرگ‌تر از سنش به نظر می‌رسید.

بالاخره یه روز که رفته بودم خرید کنم، از مغازه‌اش بهم یه کاغذ داد که روش یک قلب کشیده بود و زیرش نوشته بود: «مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد.»

شعر رو که خوندم، گونه‌هام سرخ شدن و از خوشحالی قند توی دلم آب شد.

از اون روز به بعد از راه مدرسه می‌رفتم توی مغازه و اگه مشتری نبود، با هم حرف می‌زدیم.

همون چند لحظه برای من یک دنیا ارزش داشت؛ می‌رفتیم پشت قفسه‌های مغازه و دلم می‌خواست بغلش کنم و ببوسمش.

حتی یه بارم یواشکی این کار رو کردم و بعد از این‌که بوسیدمش، فرار کردم و از مغازه اومدم بیرون.

گذشت و گذشت و ما هر روز بیشتر عاشق هم می‌شدیم.

اون از من دو سال بزرگ‌تر بود و بالاخره دانشگاه قبول شد.

دو سال از درسش مونده بود و منم سال آخر بودم و قول دادم برای اون صبر کنم تا مال هم بشیم، اما تقدیر جور دیگری رقم خورده بود که در این داستان واقعی تاوان سنگین یک عشق پنهانی به تصویر کشیده شده است.

یه روز که داشتم براش نامه می‌نوشتم، بابا یواشکی اومد توی اتاق و نامه رو توی دستم دید.

از فردای اون روز دیگه اجازه مدرسه رفتن هم نداشتم، چه برسه به اینکه بتونم به مغازه او برم.

سرم داد می‌کشید که: – اصلا معلوم نیست داری چه غلطی می‌کنی، نکنه می‌خوای آبرویی رو که توی یک عمر به دست آوردم یه شبه به باد بدی؟

فکر کردی میاد تورو می‌گیره؟ اینا کار دخترای تو کوچه و خیابونه نه دختر من!

بابا اون روز برای اولین بار منو کتک زد و دست روی من بلند کرد و بعد توی خونه زندانیم کرد.

روزا می‌گذشت و من داغون‌تر می‌صر‌دم؛ حتی نمی‌ذاشت دوستام رو ببینم و تهدیدم می‌کرد که اگه پام رو از در بذارم بیرون، می‌کشتم.

داستان واقعی تاوان سنگین یک عشق پنهانی

و اما من هر روز بیشتر دل‌تنگ سینا می‌شدم و دلم می‌خواست برگردم مدرسه، اما نمی‌دونستم باید چی‌کار کنم.

اما به دو ماه نرسیده بود که بابا دستور داد باید با پسرخاله‌ام که خودش پسندیده بود، ازدواج کنم.

یه پسر شل و بی‌دست‌وپا که فقط به خاطر پول‌دار بودن و موقعیت خوب خانوادگیش، بابا پسندیده بودش.

خیلی آدم ساده و بی‌ریایی بود و اون‌طور که پیدا بود، عاشقم بود؛ خیلیم عاشقم بود!

اما من نمی‌خواستمش و دلم باهاش نبود.

به در و دیوار می‌زدم و حتی تهدید می‌کردم که دست از سرم بردارن، روزها گریه می‌کردم اما فایده‌ای نداشت.

نمی‌دونستم باید چی‌کار کنم و از طرفی بابا منو توی خونه زندانی کرده بود.

حتی نمی‌تونستم به ارشیا بگم چه نقشه‌ای برام ریختن و جرأت نداشتم توی صورتش نگاه کنم.

نمی‌دونستم وقتی خبر نامزدیم توی محله پیچید، الان توی خیالش چی می‌گذرد و من حتی نمی‌تونستم ازش خداحافظی کنم.

اما یهو فکری به سرم زد؛ با خودم گفتم بذار نامزد کنم و عقد کنم تا لااقل از زندان بابام رها بشم و اون‌وقت می‌تونم برم پیش سینا، کسی که عاشقش بودم.

این‌طوری شد که با همین نقشه بالاخره حلقه رو دستم کردم و قبول کردم زنش بشم.

از پسرخاله‌ام بدم می‌اومد و حتی اجازه نمی‌دادم دستم رو بگیره.

یه روز خیلی دلم برای سینا تنگ شده بود و می‌دونستم اون روز ظهر مثل همیشه توی مغازه تنهاست.

می‌دونستم حتی گاهی ظهرها مغازه رو تعطیل می‌کنه و همون‌جا درس می‌خونه، واسه همین تصمیم گرفتم کار خودم رو بکنم و برم ببینمش…

به شوهرم زنگ زدم و گفتم می‌خوام برم خونه دوستم و ازش خواستم منو برسونه و مواظب باشه بابا و مامان نفهمن.

اونم که خبر نداشت من دارم کجا می‌رم و قراره چی‌کار کنم، قول داد به کسی نگفته و منو رسوند پیش دوستم.

گفتم: – می‌دونی که بابام این مدت خیلی اذیتم کرده و نذاشته دوستامو ببینم، اگه میشه تو بیا منو برسون.

اونم که منو دوست داشت و نمی‌دونست چی توی سرم می‌گذره، قبول کرد و منو رسوند سر کوچه‌ای که مغازه ارشیا بود.

بعد ازش خواستم بره و همین‌که پاش رو گذاشت روی گاز، من فورا رفتم سمت مغازه سینا.

شناسنامه‌ام هم توی کیفم بود و می‌خواستم بهش بگم بیا فرار کنیم و بریم یه جای دور زندگی کنیم.

دویدم توی مغازه و همین‌که چشمم بهش افتاد، پریدم توی بغلش؛ با دیدنش انگار قلبم توی قفسه سینه از کار ایستاده بود.

اونم از تعجب سر جاش خشکش زده بود؛ در مغازه رو بستم و تابلوی تعطیل رو گذاشتم پشت ویترین.

سینا در حالی که رنگش از ترس پریده بود، گفت: – تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟ برا چی اومدی؟ چرا در رو بستی پشت سرت؟

در حالی که نفسم بند اومده بود، گفتم: – اومدم که ببینمت، دلم برات تنگ شده بود، بیا فرار کنیم، بیا با هم از اینجا بریم.

محکم بغلش کرده بودم و دستم رو دور گردنش گذاشته بودم که یکدفعه دستم رو کشید و منو پرت کرد عقب.

با تعجب می‌گفت: – داری چی‌کار می‌کنی؟

من که شوکه شده بودم، فقط نگاش می‌کردم که چرا مثل یک کوه یخ و بی‌احساس شده بود.

گفت: – من آدمی نیستم که به زنی که شوهر داره و زن یه نفر دیگه ست دست بزنم.

یه نگاهی به حلقه‌ی توی دستت بنداز، خجالت بکش تو دیگه ناموس یکی دیگه ای!

فقط اشک از چشمم می‌اومد و زیر لب می‌گفتم: – این‌جوری نکن باهام سینا!

رگای گردنش بیرون زده بود و صورتش از شدت عصبانیت سرخ شده بود.

در حالی که بغض کرده بودم، گفتم: – من فقط تورو می‌خوام سینا، جز تو دست کس دیگه‌ای به من نخورده.

اما اون فقط می‌گفت: – برو پی زندگیت فاطمه، برو نذار بی‌آبرو بشی، نذار بهت تهمت بزنن.

هرچی بوده دیگه تموم شده و باید منو فراموش کنی، منم می‌خوام فراموشت کنم.

حالا هم تا کسی ندیده و نفهمیده اومدی اینجا، زودی برو.

این رو گفت و منو از مغازه بیرون کرد و در رو پشت سرم بست.

شوکه بودم و می‌خواستم همون‌جا بشینم و زارزار گریه کنم؛ نمی‌تونستم باور کنم این آدم سرد و بی‌احساس همونی بود که یه روزی عاشقم بود.

اکنون سال‌ها از آن روزهای تاریک می‌گذرد و من طعم تلخ داستان واقعی تاوان سنگین یک عشق پنهانی را با تمام وجود چشیده‌ام.

الان نزدیک به سی سال می‌گذره و من نشستم سر زندگیم و دوتا بچه‌ هم دارم.

اما هیچ‌وقت سینا رو فراموش نکردم و بعد از اون سعی کردم همسر و مادر خوبی باشم، اما شوهرم بهم خیانت کرد و ازم جدا شد.

می‌خواستم عاشق زندگیم باشم، اما انگار نمی‌شد و سرنوشت من همین‌جوری بود.

چند سال بعد، سینا با یه دختر که هم‌کلاسی دانشگاهش بود ازدواج کرد و من حتی به مراسم عروسیش رفتم.

در حالی که دختر اولم تازه به دنیا اومده بود، رفتم تا با چشم خودم ببینمش.

رفتم تا برای بار آخر ببینمش و برای همیشه کتاب اون عشق رو توی قلبم ببندم و همین کار رو هم کردم.

بازخوانی این سرنوشت پر از حسرت، پایان‌بخش یک داستان واقعی تاوان سنگین یک عشق پنهانی است که هر انسانی را به فکر فرو می‌برد.

اگر خواندن داستان واقعی تاوان سنگین یک عشق پنهانی براتون کافی نبود، پیشنهاد می‌کنم زیبایی و جزئیاتش رو به صورت فیلم و پادکست در یوتیوب کابوسکده تماشا کنید؛ چون یک شاهکار دیدنی و متفاوته! همین حالا سابسکرایب کنید و ازش لذت ببرید.

« داستان واقعی تاوان سنگین یک عشق پنهانی به صورت اختصاصی توسط نویسندگان قصه بازار نگارش شده است؛ از این رو، هرگونه کپی‌برداری، بازنشر یا استفاده از این محتوا بدون ذکر منبع و لینک مستقیم به سایت مجاز نیست.»

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید