داستان واقعی خیانت

داستان واقعی و تلخ خیانت پنهان

داستان واقعی و تلخ خیانت پنهان

صبر و تحمل زیادی می‌خواد که سال‌های سال، رازی رو توی سینه‌ات نگه داری بدون اینکه به کسی چیزی بگی.

شاید هم مدام با خودت می‌گې بهتره فراموش کنی و با آدم جدیدی که بعد از اون روز شدی، کنار بیای.

مرور این سرنوشت، یادآور یک داستان واقعی و تلخ خیانت پنهان است که روح انسان را می‌خورد.

همه چی از اون شب شروع شد که شوهرم خونه نبود و آژیر قرمز رو زدن؛ خیلی ترسیده بودم.

از اونجایی که تازه عروس هم بودم، نمی‌دونستم توی بمباران باید چی‌کار کرد و کجا رفت؛ شبی که از به یاد آوردنش وحشت دارم.

من و محسن اواخر سال پنجاه‌ونه با هم ازدواج کردیم و چند ماه بعدش یک خونه توی محله خودمون اجاره کردیم.

محسن اون موقع‌ها به خاطر هزینه‌های سنگین اول ازدواج، گاهی شیفت شب هم سر کار می‌موند.

اون کارگر یه کارخونه بود؛ روزها به کار توی کارخونه و شب‌ها هم به نگهبانی مشغول بود.

همون وقت‌ها بود که یه مغازه توی بازار زده بود و داده بود دست برادرش.

خونه‌مون هم همون نزدیکی‌ها بود و بعد از یک‌سال عاشقی و انتظار، بالاخره به هم رسیده بودیم.

با اینکه دوست داشتم خونه‌ای بگیریم که نزدیک مامانم باشه، اما باید جایی می‌رفتیم که به محل کار محسن نزدیک باشه.

برای همین، یه خونه دوطبقه حیاط‌دار همون نزدیکی‌ها اجاره کردیم.

طبقه پایین ما زن و شوهری زندگی می‌کردن که دو تا بچه کوچیک داشتن.

مرده از اون آدم‌هایی بود که یه روز با زن و بچه‌اش خوب بود و روز دیگه صدای دعواشون بلند می‌شد.

اهالی محل از جروبحث‌های دائمیشون خبر داشتن و منم مثل همه زن‌های اون موقع با زهرا خانم دوست شده بودم.

توی حیاط می‌نشستیم، سبزی پاک می‌کردیم، ترشی درست می‌کردیم و با هم حرف می‌زدیم تا شوهرم بیاد.

اما وقتی شوهر اون می‌اومد، بهانه‌ای می‌آوردم و با عجله برمی‌گشتم خونه.

راستش ازش خجالت می‌کشم و از طرز نگاه کردنش اصلا خوشم نمی‌اومد.

حیاط دربست در اختیار اون‌ها بود و ما از در آپارتمانی خونه رفت‌وآمد می‌کردیم.

زیرزمین اون خونه هم شده بود پر از وسایل به‌دردنخور که شریکی ازش استفاده می‌کردیم.

خونه رو از یه استاد دانشگاه اجاره کرده بودیم که ایران نبود و جنگ که شد، به خارج فرار کرده بود.

من و شوهرم همدیگه رو دوست داشتیم و سعی می‌کردیم با مهر و محبت زندگی‌مون رو بسازیم.

اما اون‌شب که آژیر قرمز رو زدن و من از ترس پناهی نداشتم، ناچار به خونه زهرا خانم رفتم.

از فردای اون روز، من و زهرا برای زیرزمین یک سری وسیله آماده کردیم تا پناهگاه کوچیکی داشته باشیم.

چند وقت بعد، یه شب که احمد سرکار بود، دوباره همون اوضاع پیش اومد.

طبق معمول پناه بردم به زیرزمین، اما هرچی منتظر موندم خبری از زهرا و بچه‌هاش نشد.

ترسیده بودم و زیر لب با خودم می‌گفتم: – خدایا یعنی چی می‌شه، حالا چی‌کار کنم؟

توی همین فکرها بودم که یکدفعه صدای پا شنیدم و دیدم شوهر زهرا اومد توی زیرزمین.

سلام کردم و گفتم: – پس بچه‌ها کجان؟

گفت: – ظهر مادر زهرا حالش بد شد و اونم بچه‌ها رو برداشته رفته اون‌جا.

گفتم: – خوبه پس جاشون امنه؟

گفت: – آره جاشون امنه.

با اینکه ازش خجالت می‌کشم، اما چاره‌ای نداشتم جز اینکه تا صبح همون‌جا بمونم.

مدام توی دلم خداخدا می‌کردم که هرچه زودتر زمان بگذره و صبح بشه تا برگردم خونه.

یکدفعه شروع به حرف زدن کرد و دیدم حالش عوض شده و حرف‌های بی‌ربط می‌زنه.

شنیدن این بخش از ماجرا، تداعی‌گر دردناک‌ترین ابعاد یک داستان واقعی و تلخ خیانت پنهان است.

طاقتم طاق شد، چادرم رو روی سرم کشیدم و خواستم برم بالا.

گفتم: – ظاهراً شرایط مساعد شده، من دیگه برم.

اما اون اصرار داشت که خونه خطرناکه و بهتره همون‌جا بمونم.

حرفام رو دوباره تکرار کردم، هیچ دلم نمی‌خواست اونجا بمونم و حس خیلی بدی داشتم.

اما تا اومدم برم بالا، از پشت‌سر دست گذاشت جلوی دهنم و منو کشوند تو زیرزمین.

با ترس و لرز گفتم: – چی‌کار می‌کنی؟

جوابمو نداد و دهنم رو محکم با دست گرفته بود.

مرد درشت‌هیکلی بود، زورم بهش نمی‌رسید؛ در زیرزمین رو بست و هرچه داد زدم صدایی به جایی نرسید.

کل اون شب رو تا صبح سه بار به من تعرض کرد و بعد رفت، طوری که انگار اتفاقی نیفتاده.

چند ساعت همون‌جا موندم و گریه کردم.

بهم می‌فت: – تو خیلی خوشگلی، حیف تو نیست تو این جوونی شوهرت شبا تنهات می‌ذاره؟

اون‌قدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد.

صبح همون‌جا در حالی از خواب بیدار شدم که شوهرم رو بالای سرم دیدم.

صدای زمزمه‌وارش رو می‌شنیدم که می‌گفت: – چی شده؟ چرا اینجا تنهایی؟!

هیچی نگفتم و اون بنده خدا فکر می‌کرد از ترس بمباران گریه کردم.

پرسեց: – پس بقیه کجان؟ چرا کسی پیشت نیست؟

جرئت نداشتم از اتفاقی که افتاده بود حرفی بزنم.

گفتم: – رفتن خونه مادر زهرا خانم.

همون روز آن‌قدر اصرار کردم که بذاره برم خونه مادرم و تا مدتی هم همون‌جا موندم.

حتی نمی‌دونستم تو این حال باید چی‌کار کنم و دردم رو به کی بگم.

بعد از دو هفته برگشتم و دیدم خونه زهرا خانم خالی شده و بدون خداحافظی رفتن.

من نه آدرسی داشتم و نه می‌دونستم کجا قراره برن.

از طرفی با خودم می‌گفتم بهتره که رفتن و دیگه نمی‌تونستم حضورشون رو تحمل کنم.

تشکیل این زندگی پر از ابهام و فریب، ریشه در یک داستان واقعی و تلخ خیانت پنهان دارد.

بعدها شنیدم شوهرش رفته ژاپن برای کار و خودش برگشته خونه پدرش.

همه تعجب کرده بودن که چرا بیهوده و بی‌خبر رفتن.

اما خب با اون کاری که شوهرش کرده بود، بعید نبود فرار کنه و همون کار رو هم کرد.

یک ماه از این ماجرا می‌گذشت که محسنم رفت جبهه و بعد از سه ماه که برگشت، حامله بودم.

تا مدت‌ها توی شک بودم و می‌ترسیدم.

حاضر نبودم به یاد بیارم اون شب چه بلایی سرم اومده و توی اون خونه تنها نمی‌موندم.

مدام می‌گفتم خدایا نکنه این بچه از احمد نباشه و هر شب سر نماز گریه می‌کردم.

من زن بی‌عفت و هرزه‌ای نبودم، خانواده‌دار بودم و شوهرم رو دوست داشتم.

سال‌ها گذشت و جنگ تموم شد، اما شکی که توی دل من بود هیچ‌وقت از بین نرفت.

این شک که اگر این بچه حاصل تجاوز باشه چی؟

اگر این بچه، بچه محسن نباشه چی؟

چقدرم شبیه خودم بود؛ یه پسر خوشگل که کلی عاشقش بودیم.

از اون زمان گذشت تا درست وقتی که پسرم می‌خواست ازدواج کنه.

اون موقع بود که دیگه دلم راضی نمی‌شد و هنوز بعد سال‌ها دلهره داشتم.

رفتم و درخواست تعیین هویت پسرم رو دادم.

از طریق یکی از دوستای خواهرم که پزشک بود و توی بیمارستان خصوصی کار می‌کرد، قضیه رو پیگیری کردم.

ماجرا رو برای خانوم دکتر تعریف کردم و اونم بهم کمک کرد.

در نهایت فهمیدم پسرم مهیار، بچه شوهرم نیست و بچه اون مرد عوضیه.

با این حال این راز رو مخفی نگه داشتم و پسرم ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش.

الان بچه هم داره و من و محسن بعد از اون، دو تا بچه دیگه هم خدا بهمون داد.

این پنهان‌کاری آزاردهنده، خود گواهی بر یک داستان واقعی و تلخ خیانت پنهان تا آخرین لحظه است.

اما از فکر اون ماجرا و اون شب کزایی، تمام این سی سال عذاب کشیدم و حرفی نزدم.

حالا هم نمی‌دونم باید چی‌کار کنم و آیا باید این راز رو با خودم به گور ببرم یا به شوهرم بگم؟

  سال گذشته دچار بیماری سرطان شدم و حالا فهمیدم چیز زیادی از زندگیم باقی نَمونده.

حالا سر یک دوراهی گیر افتادم و نمی‌دونم باید چی‌کار کنم.

بار سنگین این راز، بخش تاریک و ناگفته‌ی یک داستان واقعی و تلخ خیانت پنهان به شمار می‌رود.

تصمیم‌گیری در این لحظات آخر عمر، سخت‌ترین کار دنیاست.

نمی‌دانم حق با چه کسی است، اما وجدانم زیر بار این دروغ بزرگ له شده است.

این سرنوشت، روایتگر یک داستان واقعی و تلخ خیانت پنهان است که هرگز کهنه نمی‌شود.

اگر خواندن داستان واقعی و تلخ خیانت پنهان براتون کافی نبود، پیشنهاد می‌کنم زیبایی و جزئیاتش رو به صورت فیلم و پادکست در یوتیوب کانال کابوسکده تماشا کنید؛ چون یک شاهکار دیدنی و متفاوته! همین حالا سابسکرایب کنید و ازش لذت ببرید.

« داستان واقعی و تلخ خیانت پنهان به صورت اختصاصی توسط نویسندگان قصه بازار نگارش شده است؛ از این رو، هرگونه کپی‌برداری، بازنشر یا استفاده از این محتوا بدون ذکر منبع و لینک مستقیم به سایت مجاز نیست.»

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید