حکایت گربه پیر زال از کتاب کلیله و دمنه
بخش اول: زندگی رنجور گربه پیرزن
در روزگاران قدیم، پیرزن فقیری در خانهای قدیمی که به خرابه میمانست، زندگی میکرد.
او گربهای داشت که بسیار لاغر و رنجور بود، از بچگی در همان خانه بزرگ شده بود و به پیرزن خو گرفته بود.
چون یکبار بچهها او را در کوچه ترسانده و یکبار هم سگها دنبالش کرده بودند، دیگر از ترس پا از خانه بیرون نمیگذاشت.
گربه به ناچار به گرسنگی و سختی آن خانه هم رضایت داده بود و روزگار میگذراند.
گربه بیچاره در کل عمرش از کباب فقط بویش نصیبش شده بود که آن هم از خانه همسایه میآمد.
رنگ نان تازه را فقط از دست مردم دیده بود و خوراک او در این خانه چیزی جز نان خشک و نهایتاً کمی از شوربای پیرزن نبود.
تنها چیزی که به کامش خوش میآمد و حسرتش را میکشید این بود که از سوراخی صدای موشی بشنود.
او مدتها در اطراف آن کمین میکرد تا بالاخره موشی به چنگ بیاورد و به قدری خوشحال میشد که دلش نمیآمد به همین راحتی آن را بخورد.
ساعتها با موش بازی میکرد، خودش را به خواب میزد و همینکه موش چند قدم برای فرار برمیداشت، دنبالش میکرد و میگرفت.
طوری موش را زجرکش میکرد تا آخرسر میخوردش، ولی این هم برای یک روزش کافی بود و روزگار او با این تلخیها میگذشت.
چنین سرگذشت عجیبی در قالب حکایت گربه پیر زال از کتاب کلیله و دمنه به زیبایی تصویر شده است.
بخش دوم: دیدار با گربه بزرگ و چاق
اوضاع به همین منوال میگذشت تا اینکه یک روز گربه لاغر به جستجوی خوراک تازهتری با زحمت بسیار از دیواری بالا رفت.
او خودش را به پشتبام رساند و از همه طرف بو میکشید تا ببیند بوی خوراکی از کجا میآید.
همینکه چند قدم روی دیوار پیش رفت، ناگهان روی دیوار خانه همسایه حیوان بزرگجثه و قویهایری را دید.
آن حیوان با سبیلهای از بناگوش دررفته و با قدمهای سنگین، آهسته و خرامان پیش میآمد.
گربه پیرزال اول خیلی ترسید و خواست فرار کند، اما جدا از اینکه نای فرار کردن نداشت، کمی که دقت کرد فهمید او هم یک گربه است.
همینطور هم بود؛ گربه لاغر همانجا ایستاد تا گربه بزرگ پیش او رسید.
چون از قیافه، اندام و هیکل او خیلی خوشش آمده بود، گفت: «بهبه، خیلی خوشحالم که از همجنسان خود گربهای چنین بزرگ میبینم.»
«امکانش هست به من هم بگویی که این قدرت و هیبتت چطور حاصلشده؟»
مفاهیم عمیقی پیرامون طمع و قناعت در بطن حکایت گربه پیر زال از کتاب کلیله و دمنه نهفته است که راهگشای زندگی انسانهاست.
بخش سوم: راز چاقی گربه ولگرد
گربه بزرگ جواب داد: «از لطف تو ممنونم؛ از همان اول که چشمم به تو افتاد، خیال کردم بچهگربهای چیزی هستی.»
«اما حالا میبینم تو هم یک گربه بالغی؛ اما اینکه میپرسی چرا من اینقدر چاق و درشت هستم دلیلش این است که من خوب میخورم، خوب میخوابم.»
گربه لاغر پرسید: «مگر تو چه میخوری و خوراکت را از کجا میآوری؟»
گربه بزرگ جواب داد: «من ریزهخور خوان سلطانم و هر روز در آشپزخانه سلطانی نانروغنی و مرغ بریان میخورم.»
گربه بزرگ ادامه داد: «باقی اوقات روزم را هم به بازی و تفریح میگذرانم، مگر نمیدانی همه با خوراک خوب و استراحت چاق میشوند؟»
گربه لاغر گفت: «بله خب حق با توست، ولی من تا به حال اسم مرغ بریان را نشنیده بودم و خوراکم موش است.»
گربه بزرگ خندید و گفت: «پس بیخود نیست که اینقدر لاغر هستی؛ آخر موش هم شد غذا؟ موش فقط اسباببازی است.»
«به عقیده من باید یک فکری برای خودت بکنی و هر چه به دست میآوری بخوری تا از این زندگی رقتبار نجات پیدا کنی.»
در ادامه حکایت گربه پیر زال از کتاب کلیله و دمنه، پندهای ارزشمندی درباره تفاوت زندگی امن و پرخطر بیان شده است.
بخش چهارم: وسوسه غذاهای سلطانی
گربه لاغر به التماس افتاد و گفت: «ای دوست عزیز، حالا که اینطور است مرا هم راهنمایی کن تا دلی از عزا دربیاورم.»
گربه بزرگ دلش به حال او سوخت و قرار گذاشت که این دفعه او را با خود به آشپزخانه سلطانی ببرد.
گربه پیرزن از خوشحالی با این وعده جانی تازه گرفت و از بام آمد پایین و ماجرا را برای پیرزن شرح داد.
پیرزن گربهاش را نصیحت کرد و گفت: «اینکه تو میگویی لابد یک گربه ولگرد است و عاقبت این شکمچرانیها صورت خوشی ندارد.»
پیرزن با دلسوزی افزود: «حرف مرا بشنو و به همین زندگی آرام بساز؛ بدان که هرجا مرغ بریان هست، خطر جان هم هست.»
گربه لاغر گفت: «همه این حرفها درست، ولی من دیگر توان خوردن نان و شوربا را ندارم و دلم کباب بره میخواهد.»
گربه لاغر با اصرار فراوان نشان داد که تحت تأثیر ظاهر فریبنده وعدههای دوست جدیدش قرار گرفته است.
آموزههای اخلاقی موجود در حکایت گربه پیر زال از کتاب کلیله و دمنه همواره انسان را از چنین خطاهای ذهنی برحذر میدارد.
بخش پنجم: پندهای پیرزن و بیتوجهی گربه
پیرزن گفت: «عزیز من، این حرفها حرفهای اشخاص بیتجربه است و آن کسی که میخواهد تو را به مرغ بریان برساند دوست تو نیست.»
«شخص حقهبازی است که با دزدی زندگی میکند؛ تو اگر دوستی داشته باشی که خیرخواهت باشد، من هستم.»
اما گربه لاغر که هوس کباب بره عقل از سرش پرانده بود، این حرفها به گوشش فرونمیرفت و اصرار بر رفتن داشت.
پیرزن با اندوه سر تکان داد و گفت: «اگر بازهم حرفهای من را نمیشنوی، دیگر تصمیم با خودت است و عاقبتش پای خودت خواهد بود.»
روز بعد، گربه لاغر به طمع غذای چربونرم، بهدنبال گربه ولگرد خود را به آشپزخانه سلطان رسانید.
او غافل از خطرات پنهانی بود که در آن سوی دیوارهای امن خانه پیرزن، کمین کرده بودند تا به او ضربه بزنند.
بررسی عواقب این تصمیمگیری شتابزده در بخشهای دیگر حکایت گربه پیر زال از کتاب کلیله و دمنه به خوبی به چشم میخورد.
بخش ششم: رویدادهای آشپزخانه سلطانی
ازقضا موقعی رسید که ساعتی پیش از آن، یکی از گربههای ظالم بلا یک قطعه گوشت از آشپزخانه دزدیده و فرار کرده بود.
خدمتکاران از دست گربهها به شدت عصبانی بودند و آماده دفاع از اموال آشپزخانه در برابر هر جانوری بودند.
اما گربه پیرزال که از این موضوع اطلاع نداشت، همینکه بوی غذای گرم به مشامش خورد کنترلش را از دست داد.
او بهطرف گوشتی که در گوشه آشپزخانه گذاشته بودند هجوم برد تا شاید سهمی از این سفره رنگین ببرد.
هنوز دستش به گوشت نرسیده بود که طباخ با سیخ کباب به او حمله کرد و ضربهای سخت به او زد.
سیخ کباب مانند تیر بهپای گربه خورد و پایش مجروح شد و او به درد سختی دچار گشت.
تمثیلهای حکیمانه در حکایت گربه پیر زال از کتاب کلیله و دمنه آینهای تمامنمای برای نشان دادن فرجام طمعورزی است.
بخش هفتم: بازگشت پشیمانی و نتیجهگیری حکایت
گربه بدبخت با پای زخمی، لنگانلنگان پا به فرار گذاشت و در حالی که از ترس میلرزید به خانه پیرزن بازگشت.
او به خودش قول داد که دیگر به حرف گربههای ولگرد گوش نکند و به طمع غذای مفتی خودش را به دردسر نیندازد.
گربه فهمید که باید قدر زندگی راحت و امن خود را بداند و به همان نان خشک قانع باشد.
این حکایت به ما میآموزد که آسایش اندک ولی امن، هزار بار بهتر از طمعِ به دست آوردن نعمتهای پرمخاطره و ناامن است.
مرور مضامین عمیق نهفته در حکایت گربه پیر زال از کتاب کلیله و دمنه همواره درس بزرگی پیرامون قناعت و دوری از فریبخوردن به همراه دارد.
حالا به نظر شما، آیا چشمپوشی از آرامش و امنیت موجود برای رسیدن به یک موقعیت بهترِ پرمخاطره، تصمیمی عاقلانه است یا مصداق بارز طمعورزی؟