داستان عاشقانه

داستان عاشقانه بازی عشق

داستان عاشقانه بازی عشق

داستان عاشقانه بازی عشق

داستان عاشقانه بازی عشق

داستان عاشقانه بازی عشق : با صدای زنگ تکراری گوشی بیدار شدم. دست کشیدم روی پتو و گوشی را پیدا کردم. نگاهی به صفحه‌اش انداختم: ساعت ۶:۴۵ صبح بود. بازم یه روز لعنتی دیگه! به‌زور خودم را از تخت جدا کردم و از اتاق بیرون رفتم. موهای بلند خرمایی‌رنگم را پشت گوشم زدم و توی آشپزخانه مشغول درست کردن قهوه شدم. همزمان، نگاهی به لپ‌تاپ روی میز انداختم که از دیشب کنار گزارش‌های کاری جا مانده بود. همون‌طور که قهوه می‌خوردم، به این فکر می‌کردم: «ای کاش می‌شد امروز سر کار نروم. کاش بین روزهای هفته یه روز جدا واسه استراحت و انجام کارهایی که دوست داشتم بود؛ اون‌طوری زندگی خیلی جالب‌تر می‌شد.»

ولی از روی عادتم که شده، من حتی روزهای تعطیلم یه ذره کار می‌کردم که به قولی جلو بیفتم؛ ولی اگه هیچ‌کیم متوجه نمی‌شد، خودم می‌دانستم که کار کردن برایم یه جور اعتیاد است و الان حتی اگه بخواهم هم نمی‌توانم کار نکنم، چون باعث می‌شود احساس بی‌ارزش بودن داشته باشم.

سعی کردم ذهنم را از این افکار دور کنم و حاضر شوم. یه شلوار جین یخی و راسته با پیراهن سفیدی که قسمت کمرش تنگ‌تر بود پوشیدم، موهامو پایین سر با کلیپس جمع کردم، کت مشکی‌ام را از جالباسی برداشتم و با برداشتن کیف و لپ‌تاپم از خانه زدم بیرون.

بی‌ام‌پرایدم دم در پارک بود؛ یه مدل قدیمی پراید که خیلی وقت پیش یارا تو سرم انداخت عوضش کنم، ولی من دلم نمی‌آمد؛ چون یادآور خاطرات روزهای خوب دانشگاه‌ام بود. تو مسیر، صدای رادیو را زیاد کردم تا حواسم از ترافیک همیشگی پرت بشه.

بالاخره بعد از ترافیک طولانی رسیدم به شرکت. شرکتی که توش کار می‌کنم، یه شرکت معروف واردات مصالح درجه‌یک ساختمانیه و بخشی از اون مربوط به طراحی‌های داخلیه که من تو بخش اول مشغول به کارم. وقتی وارد شدم، بعضی‌ها مشغول گپ زدن بودن و تعدادی مشغول کار با مانیتورها بودن. یه سلام کوتاه کردم و مستقیم به اتاقم رفتم.

کارم بررسی حساب‌کتاب‌ها و خریدوفروش‌ها بود؛ از حیاتی‌ترین کارها توی شرکتمون، به‌خاطر همین هیچ‌وقت اعصاب نداشتم، چون بیست‌وچهار ساعت روز ارقام دور سرم می‌چرخیدن؛ وقتی چشمامو می‌بستم، تو خوابم حتی می‌دیدمشونم.

هنوز پشت میز ننشسته بودم که یارا در رو باز کرد و بدون اجازه، با یه لیوان چایی وارد شد. یارا: _ سلام خانم رئیس! ببین کی اومده. روژان: _ یارا، حوصله‌ی تو رو ندارما! این گزارشا هنوز تموم نشده. یارا: _ بازم کار؟ این‌قدر خودتو غرق کار نکن، دیگه داری کم‌کم پیر می‌شی به‌خدا! این کار کردن زیادت داره منو نگران می‌کنه، نکنه وارد بحران میانسالی شدی؟! با حرص گفتم: _ از زندگی فقط همین استرسش مونده و اینکه آره، مگه نمی‌دونی همین دیروز پنجاه سالم شد…

یارا مشغول شوخی بود و منم هر از گاهی تو غیبت کردنا و مسخره‌بازی‌هاش بهش ملحق می‌شدم. بعد از نیم ساعت، یارا برگشت سر کارش و منم حواسمو کامل جمع ارقام روی مانیتور کردم.

حدود ساعت ۱۰ صبح بود که در اتاقم باز شد و مهندس رضایی، مدیرعامل شرکت، وارد شد. به احترامش بلند شدم و گفتم: _ سلام آقای مهندس، چیزی شده؟ مهندس رضایی گفت: _ سلام، خانم شفیعی. این گزارش آخر رو دیدم، چند تا اشکال داره که باید همین امروز برطرف بشه. شما نباید این‌قدر راحت از کنار این جزئیات بگذرید.

از لحن حرف زدنش خوشم نیومد و سریع جوش آوردم: _ من فکر می‌کنم وظیفه‌ی خودمو درست انجام دادم. شاید این اشکال‌ها به تیم مالی برمی‌گرده.

همین‌طوری بحث کردیم و من با اینکه سعی می‌کردم بهش بقبولونم که من کارمو درست انجام دادم و مشکل از من نیست، نتوانستم خودم را کنترل کنم و آخرش مجبور شدم خودم همه‌ی اون فایل‌ها رو دوباره بازنویسی کنم.

یارا که دید حالم بده، پیشنهاد داد بعد از کار با هم بریم بیرون. تقریباً دیگه شب شده بود که کارم تموم شد و با هم زدیم بیرون و به پیشنهاد یارا رفتیم به یه کافه. کافه یه جای گرم و دلنشین بود، با میزهای چوبی، دیوارهای آجری و نور ملایم زرد که فضا رو صمیمی‌تر می‌کرد. وقتی نشستیم، یارا شروع کرد به دست انداختنم: _ ببین، تو نیاز به یه تفریح جدی داری. نمی‌شه که فقط کار کنی. _ خب، به‌نظر تو باید چیکار کنم؟ یارا لبخند شیطنت‌آمیزی زد و گفت: _ یه اپلیکیشن جدید دوستیابی نصب کن، بهشون نشون بده خانم رئیس چه جواهریه! _ دیگه چی؟ وقت این چیزا رو ندارم.

اما یارا دست‌بردار نبود و با خنده و شوخی، راضیم کرد پروفایل بسازم. یارا لپ‌تاپش را از کیفش بیرون کشید و روی میز گذاشت، با ذوق خاصی گفت: _ ببین، اسم اپلیکیشن «دورهمی عاشقانه»‌ست. کلی آدم جالب این‌جاعه، هرکی یه داستان واسه خودش داره. الان من برات پروفایل می‌سازم، بعد تو با گوشی خودت لاگین کن.

براش سر تکون دادم که کارشو بکنه و دست از سرم برداره. یارا با خوشحالی شروع کرد به ثبت‌نام. اپلیکیشن طراحی ساده و جذابی داشت؛ پس‌زمینه‌ای سفید با رنگ‌های شاد مثل آبی و صورتی که حس صمیمیت and راحتی می‌داد. توی صفحه اول، جمله‌ی بزرگی نوشته شده بود: «اینجا داستان تو شروع میشه!»

بخش‌های مختلف اپلیکیشن این‌طور طراحی شده بود:

  • مشخصات اولیه: اسم: یارا به‌جای روژان نوشت: «رو». سن: ۲۸ سال / قد: ۱۶۵ سانتی‌متر / رنگ چشم: قهوه‌ای.

  • علاقه‌ها: کتاب خواندن، فیلم دیدن، سفر.

یارا سریع به سوال‌ها جواب می‌داد و با خنده می‌گفت: _ همه اینا رو راجبت می‌دونما، فک کنم وقتشه از زندگیت محوم کنی چون زیادی درموردت می‌دونم.

یه بخش جالب بود که باید مشخص می‌کردی از طرف مقابل چه انتظاراتی داری. یارا با خنده نوشت:

  • شغل: مهم نیست، ولی اهل تلاش باشه.

  • ظاهر: فقط قدش از ۱۸۰ کمتر نباشه!

  • اخلاق: باهوش، خوش‌صحبت و البته شوخ‌طبع.

_ خب، عکس چی بذاریم؟ من با تعجب گفتم: _ هیچ عکسی نمی‌ذارم! یارا عکس نذاریا!! ولی یارا اگه به حرف بقیه گوش بده که یارا نمیشه! گوشیمو قاپید و یه عکس ساده و رسمی از پروفایل کاریم برداشت. _ همین خوبه. یه تصویر ساده و حرفه‌ای، مثل خودت.

وقتی پروفایل تکمیل شد، صفحه‌ی اصلی اپلیکیشن باز شد. پروفایل‌های مختلف با عکس و یه توضیح کوتاه نمایش داده می‌شد. یارا با ذوق گفت: _ حالا فقط کافیه پروفایل‌ها رو ببینی و اگه از کسی خوشت اومد، سمت راست سوایپ کنی. اگه هم نه، سمت چپ. اگه دو طرف همدیگه رو انتخاب کنن، تطبیق می‌خورید.

سعی کردم لبخند بزنم: _ اععع، چه جالببب!

و شروع کردم به گشتن توی برنامه. بعضیا عکس‌های عجیب and خنده‌دار داشتن، بعضیا توضیحات طولانی and کلیشه‌ای. همین‌طوری مشغول سوایپ کردن بودم که یهو یه پروفایل توجهمو جلب کرد: پویان!

آریا از آن دست آدم‌هایی بود که همیشه عقیده داشت عشق واقعی توی دنیای واقعی پیدا میشه و بس. اما ماجرا از روزی شروع شد که با دوست صمیمیش کاوه دوباره تصمیم گرفتن شوخی‌های خرکی کنن و به قول خودشون تو دنیایی که دو روزه، خوش بگذرونن. آریا عکس‌بردار تبلیغات و مدلینگ بود و کاوه تو یک شرکت توسعه و ساخت اپلیکیشن‌های کاربردی کار می‌کرد.

یه روز مثل همیشه آریا تو خونه نشسته بود و مشغول ادیت عکس‌هایی از مدل معروفی بود که با هم همکاری داشتن. کاوه به خونه‌اش آمد، زنگ در رو زد و سرشو انداخت پایین، با سرخوشی بشکن‌زنان وارد خونه‌ی آریا شد. _ آریا داداش، کارم گرفته‌ها! این ایده‌ی جدیدم کلی طرفدار پیدا کرده، الان می‌تونم یه ترفیع توپ بابتش بگیرم؛ فقط منتظرم کاربرای برنامه به پانصد هزار تا برسه، یه مهمونی می‌گیرم کل شهرو دعوت می‌کنم.

بعد چشمک زد و با صدای بلند در‌حال‌که روی کاناپه ولو می‌شد، خندید. آریا که از موفقیت دوستش خیلی خوشحال شده بود، با خنده ازش پرسید: _ خب آقای نابغه، چی می‌خوری، غذا خوردی؟ من می‌خوام پیتزا سفارش بدم.

کاوه موافقت کرد و تا زمان رسیدن پیتزا، دوتاشون توی سروکله‌ی هم زدن. بعد خوردن شام، کاوه بلند شد که بره، اما انگار یاد چیزی افتاده باشه، دوباره نشست و گفت: _ نگاه کن، اصلا یادم رفت برای چی اومده بودم‌ا! حالا که برنامه‌ این‌قدر خوب کارش گرفته، بیا من تو رو هم یه سروسامونی بدم که دیگه زیادی داری سینگل می‌مونی.

آریا اولش مخالفت کرد و گفت: _ یک همدم واقعی رو نمیشه از این اپ‌ها پیدا کرد. کاوه گفت: _ بعلههه! دیدم همدم دنیای واقعی‌تو، خانم تیغ‌زنِ معلوم نیست اگه باهاش به‌هم نمی‌زدی تا چند سال بعد ورشکست می‌شدی یا کارتن‌خواب!! حالا یه امتحانی کن، ضرری که نداره؛ تازه، مگه تو نمی‌خوای از رفیق شفیقت حمایت کنی؟!

آریا با خنده سری تکون داد و گفت: _ باشه، ولی نه جدی‌ه‌ها، یه پروفایل فیک بساز یه ذره دور هم بخندیم.

کاوه که حسابی مشتاق بود، گوشی آریا رو گرفت و اپلیکیشن رو نصب کرد. گفت: _ خودم برات پروفایل می‌سازم. فقط صبر کن ببین چقدر جالب میشه.

  • اسم: آریا رو به پویان تغییر داد.

  • سن: به‌جای ۳۲ سال، نوشت ۲۸ سال.

  • شغل: نوشت: ماجراجو and کشف‌کننده‌ی جهان.

  • علاقه‌ها: کاوه با خنده نوشت: رفتن به جاهای عجیب، درست کردن غذاهای غیرمعمول، و شکار ستاره‌ها!

  • ظاهر: قد ۱۹۰ سانت، ورزشکار، و چشم‌های سبز. (این تنها بخشی بود که حقیقت داشت.)

کاوه توی گالری آریا گشت و یه عکس غیررسمی انتخاب کرد: آریا با دوربینش وسط یه دشت سرسبز ایستاده بود، با لبخندی که به نظر خیلی خودمونی می‌اومد. کاوه: _ این عکس رو می‌ذاریم.

وقتی پروفایل ساخته شد، کاوه سریع چند تا پروفایل رو نشان آریا داد و گفت: _ ببین، این‌ها آدم‌هایی‌اند که می‌تونی باهاشون صحبت کنی. آریا گفت: _ خب خب, ببینم کی بهترین زوج برای آقا پویانه!!

بعد از چند دقیقه، چشمش به پروفایل «رو» افتاد:

  • عکس: یه تصویر ساده از یه زن با لباسی رسمی.

  • توضیحات: کتاب‌خوان، عاشق فیلم and سفر.

آریا با خنده گفت: _ اینجا حداقل یه نفر واقعی به نظر می‌رسه!

سوایپ کرد و چند لحظه بعد، پیام تطبیق پیدا کرد رو صفحه ظاهر شد! بعد پیامک تطبیق، صفحه چت باز شد و نشون می‌داد که اون طرف هم همزمان با من سوایپ کرده. یارا از این موضوع خیلی ذوق کرده بود و می‌گفت: _ روژان، این سرنوشته!

من‌هم که یه حسی درونم داشت قلقلکم می‌داد، شروع کردم به چت کردن: _ سلام، شکارچی ستاره! این روزا ستاره‌ها تو آسمون کمن، چطوری پیداشون می‌کنی؟

چند دقیقه بعد از طرف پویان جواب اومد: _ سلام! برای شکار ستاره، باید صبور باشی و نگاهت رو به سمت چیزایی که بقیه نمی‌بینن بچرخونی. روژان: _ خب، پس لابد شما آدم خیلی صبوری هستید، چون من حتی یه ستاره هم نمی‌تونم شکار کنم! پویان: _ صبر که آره، ولی اگه یه همراه خوب داشته باشی، ستاره‌ها خودشون سراغت میان. راستی، شما به ستاره‌ها علاقه دارید؟ یک‌مم مکث کردم و گفتم: _ راستش بیشتر به کتابا علاقه دارم. ستاره‌ها رو از توی داستانا شکار می‌کنم! پویان سریع جواب داد: _ چه جالب! من عاشق داستانایی‌ام که بتونه آدم رو ببره توی یه دنیای دیگه. آخرین کتابی که خوندید چی بود؟

همین‌طوری چتمون ادامه پیدا کرد. اون شب از یارا خداحافظی کردم و تا دیر وقت داشتم با این «پویان» نام که عجیب حرفاش به دلم نشسته بود، چت می‌کردم. انگار دوباره برگشته بودم به دوران نوجوونی.

فردا صبحش طبق روال همیشگی سر کار رفتم و تو تایم‌های استراحت به پویان پیام می‌دادم. بعد از چند روز پیام دادن و گپ زدن، بالاخره تصمیم گرفتم جسارت به خرج بدم و یه قرار باهاش تنظیم کنم. دوست داشتم اگه این رابطه جای پیشرفت داشته باشه، من شروع‌کننده‌ش باشم. وقتی پیام دادم و گفتم: _ فکر می‌کنم بهتره همدیگه رو ببینیم اگه مایلی. پویان خیلی راحت قبول کرد: _ حتماً! کی و کجا؟

بعد از یکم فکر کردن، یه کافه دنج and خلوت رو پیشنهاد دادم؛ ساعت ۶ عصر.

روز قرار که رسید، ذوق عجیبی تو دلم بود؛ مثل دختر دبیرستانی که برای اولین بار دوست‌پسر مجازی‌شو ملاقات می‌کنه. حسش برام یادآور گذشته بود. می‌خواستم زیبا به نظر برسم، ولی نمی‌خواستم طوری به نظر بیاد که انگار خیلی تلاش کردم؛ پس یه پیراهن آبی پوشیدم با شلوار پارچه‌ای کرم، کت بلندم‌رو رو دوشم انداختم و با یه کیف دستی کوچک ستش کردم. موهام رو باز گذاشتم. آرایش خیلی کمرنگی کردم، فقط در حد اینکه حس خوبی بهم بده.

به کافه که رسیدم، دیدمش. نشسته بود گوشه‌ای از کافه و با گوشی‌اش مشغول بود. همون لبخند ساده‌ای که توی عکس پروفایلش دیده بودم، همون نگاه گرم و مهربون. جلو رفتم، یکم مردد بودم، ولی وقتی سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد، یه چیزی توی قلبم تکون خورد. روژان: _ سلام، پویان؟ بلند شد و دستش رو به طرفم دراز کرد: آریا: _ سلام، بله. و شما هم لابد روژان هستید.

نشستیم و صحبت‌هامون شروع شد. از همون اول حس کردم این مرد فرق داره. لحنش، حرف‌هاش، حتی نگاهش… به علاوه خیلی هم شوخ‌طبع بود و با مسخره‌بازی‌هاش می‌تونست آدم رو تا صبح بخندونه؛ خنده و شادی، چیزی که من این روزا خیلی تو زندگیم دنبالش بودم. آریا: _ خب، بگو ببینم، روژان، تو از چی تو زندگی خیلی لذت می‌بری؟

یه لحظه مکث کردم. این سوالش غافلگیرم کرد، اما بعد لبخند زدم و گفتم: _ راستش، از صداقت. شاید مسخره به نظر بیاد، ولی حقیقتاً چیزی که همیشه دنبالش بودم، صداقته. یکم سرش رو کج کرد و گفت: _ صداقت؟ چقدر جالب.

یه نفس عمیق کشیدم. نمی‌دونم چرا، ولی حس کردم باید بیشتر توضیح بدم: _ ببین، شاید این حرف‌ها برای اولین ملاقات سنگین باشه، ولی صداقت برای من یه مسئله بزرگه. چون نبودنش خیلی بهم آسیب زده. حتی به‌خاطرش با خانواده‌م قطع رابطه کردم. دیگه هیچ‌رقمه نمی‌تونم دروغ رو تحمل کنم.

پویان به نظر می‌اومد یکم خورده تو ذوقش. از اونجا به بعد، شب قشنگی رو داشتیم. بعد تموم کردن سفارش‌هامون، پیشنهاد داد که واسه قدم زدن به پارک کنار کافه بریم. تو کل مسیر اونجا، حس می‌کردم سعی می‌کرد چیزی بهم بگه، ولی دوباره مکث می‌کرد and حرفش رو نیمه‌کاره می‌ذاشت.

سه چهار ماه از آشنایی and قرار گذاشتنمون گذشت. تو این مدت همه جاهای موردعلاقه‌مون رو با هم رفته بودیم و می‌تونم با جرئت بگم که پویان یک هدیه الهی بود تو زندگیم؛ یه جنتلمن واقعی که احساساتمو می‌فهمید و همیشه بهم احترام می‌ذاشت.

یه روز برای ناهار دعوتم کرد به خونه‌اش. منم اون روز صبح از شرکت مرخصی گرفتم و از لحظه‌ای که پام رسید به خونه‌اش تا خود تایم ناهار، داشت یه‌ریز قربون‌صدقه‌م می‌رفت و انگار قصد نداشت دست برداره. آخر سر خندیدم، دستمو گذاشتم رو لباش و گفتم: _ پویان جان، بسه دیگه! اگه به خودت رحم نمی‌کنی، به این دهن بی‌پاره رحم کن. گناه داره خب!

یه لبخند ریز زد، چشم‌هاش تو صورتم قفل شد و گفت: _ خب اگه این‌قدر نگران لبام شدی، می‌تونی یه کاری کنی دردش خوب بشه!

قبل از اینکه بفهمم چیکار می‌خواد بکنه، اومد جلو، دستاشو دور کمرم حلقه کرد and منو به‌آرومی از زمین بلند کرد. با تعجب و خنده گفتم: _ پویان، چیکار می‌کنی؟! خندید و گفت: _ می‌خوام یه کم بیشتر تو چشمای قشنگت نگاه کنم.

منو آروم گذاشت روی اپن آشپزخانه. قلبم تندتند می‌زد و نمی‌دانستم چی بگم. دستاش روی کمرم بود و نگاهش تو چشمام قفل شده بود. سرشو نزدیک‌تر آورد و با صدای آرومی گفت: _ مگه میشه این همه قشنگی رو نادیده گرفت؟

قبل از اینکه جوابی بدم، لب‌هاش به‌آرومی نشست روی لب‌هام. بوسه‌ش گرم و پر از عشق بود، انگار می‌خواست همه‌ی حس‌های خوب دنیا رو یه‌جا به من هدیه بده. اون لحظه، زمان برامون ایستاده بود؛ فقط من و اون بودیم و یه دنیای پر از عشق. وقتی ازم فاصله گرفت، با یه لبخند پهن گفت: _ دیدی جواب داد؟ دیگه درد نمی‌کنه!

زدم زیر خنده و اون روز، یه روز قشنگ عاشقونه رو پشت سر گذاشتیم. بعد از اون، پویان هر روز منو به یه جای خاص می‌برد؛ از پیک‌نیک گرفته تا رفتن به رستوران‌ها و کافه‌های دنج.

این بارم ازم دعوت کرد به رستورانی که تازه باز شده and تو همین زمان کم خیلیم معروف شده، بریم. منم قبول کردم. اون روز ماشینم خراب شده بود، واسه همین صبح با اسنپ رفتم شرکت. عصر که شد، به پویان زنگ زدم بیاد دنبالم. سریع خودش رو رسوند جلوی در شرکت. تا دیدمش، لبخند پهنی زدم and سوار شدم. وقتی رسیدیم، بهش گفتم آماده شدنم طول نمی‌کشه و منتظرم بمونه؛ بعد پریدم بیرون و سریع رفتم بالا تا آماده بشم.

وقتی اومدم پایین، دیدم هنوز همون‌جا ایستاده، ولی این‌بار پیاده شد and در سمت شاگرد رو برام باز کرد. با عشوه بهش گفتم: _ مرسی شکارچی جنتلمن. حس کردم با این حرفم لبخندم رو لبش ماسید، ولی سریع خودشو جمع‌وجور کرد و گفت: _ خواهش می‌کنم بانوی من، من همیشه در خدمت شمام.

حرکت کردیم و من تو کل مسیر چون می‌دانستم دستش بنده، هی اذیتش می‌کردم and شیطونی می‌کردم؛ اونم کم نیاورد و دستمو محکم گرفت تا دیگه نتونم اذیتش کنم، هر چند ثانیه یک‌بارم ازم تعریف می‌کرد and قربون‌صدقه‌م می‌رفت که با اینکه تظاهر می‌کردم بی‌تفاوتم، دلم قنج می‌رفت و باعث می‌شد مثل یه دختر خوب سر جام آروم بشینم. اون لحظه قلبم پر بود از احساس خوشبختی.

خلاصه رسیدیم به رستوران. بعد سفارش غذا، پویان رفت دستشویی. منم تو اون تایم مشغول بررسی رستوران بودم؛ خیلی لوکس و زیبا به نظر می‌رسید، هر طرف رو که نگاه می‌کردی انگار یه چیز تازه برای دیدن داشت، که یهو نوتیفای پیام رو گوشی پویان باعث شد کنجکاو بشم و به طرف گوشیش خم بشم.

پیامک، یک کارت دعوت آنلاین بود که رو نوتیفش نوشته بود: «دورهمی همه‌ی عاشقا، مطمئنم با زوجت میای…» از طرف کاوه بود! خیلی اسمشو از پویان شنیده بودم؛ رفیق صمیمیش بود. باعث شد لبخندی روی لبم بیاد و منتظر اومدنش بشم.

پویان اومد و مشغول غذا خوردن شدیم. چیزی نگفتم و منتظر شدم خودش اول بگه. پویان که نگاه به لبخند و قیافه ذوق‌زده‌ام می‌کرد، گفت: _ عزیزدلم، الان گوشیمو چک کردم و دیدم کاوه برای موفقیت اپلیکیشنش مهمونی داده، افتخار می‌دهی به عنوان پارتنرم باهام بیای؟ روژان: _ با کمال میل.

شب مهمونی رسید. با دقت زیادی آماده شدم؛ یه لباس مشکی کوتاه انتخاب کردم با یک جفت کفش پاشنه‌دار ساده. موهام رو رو شونه‌هام انداختم و یه رژلب قرمز زدم و یکم هم ریمل که مژه‌هام حالت‌دار بشه. پویان ساعت هفت دم خونه اومد دنبالم.

وقتی رسیدیم به محل مهمونی، یه ویلای بزرگ بود. باغ بزرگ جلوی خونه هم پر از چراغ بود که فضای شیک ویلا رو به‌خوبی نشون می‌داد. وارد شدیم و چشمام از دیدن اون جمعیت گرد شد! همون اول کار، یه مرده با کت‌وشلوار مشکی وایساده بود که دعوت‌نامه‌ها رو اسکن می‌کرد و زوج‌ها رو می‌فرستاد داخل. پویان دعوت‌نامه رو نشان داد و با هم وارد شدیم.

یکم نگذشته بود که کاوه سریع از کنار گروه آدم‌هایی که کنارش ایستاده بود، به سمتمون اومد و با صدای بلند and کشدار گفت: _ به آقا پویااان‌ننن! حال شما خوبی؟ بعد نگاهی به من کرد و گفت: _ سلام خانم، خوبین شما؟ بفرمایین داخل، ما اولین‌باره که همدیگه رو می‌بینیم؛ من دوست آقا پویانتونم و همچنین دلیل آشناییتون.

and دستشو آورد جلو. منم دستمو بردم جلو and با احترام باهاش احوال‌پرسی کردم. حس کردم بیش از حد داره رو اسم پویان تاکید می‌کنه and یه جورایی تمسخر تو کلامشه، ولی سعی کردم بهش توجه نکنم، چون به‌هر‌حال اونا دوستن and این شوخی‌ها بین دوست‌ها طبیعیه.

پویان منو به چند نفر دیگهَم معرفی کرد و بعد رفتیم روی صندلی نشستیم. در‌حال نوشیدن آبمیوه‌م بودم. پویان روی صندلی کنارم نشسته بود and به طرفم خم شده بود تا حرفاشو بشنوم؛ مثل همیشه مسخره‌بازیش گل کرده بود and دوستاشو نشونم می‌داد و سوتی‌هاشون رو تک‌به‌تک می‌گفت، جوری که کل مدت دلمو گرفته بود و از خنده ریسه می‌رفتم.

برگشتم سمتش که منم یکی از خاطرات خودم و یارا رو بگم، که صورتمون از بس نزدیک هم بودیم بهم برخورد کرد! اون‌قدر نزدیکم بود که نفساش به صورتم می‌خورد. یه لحظه انگار صدای بلند موزیک قطع شد and تنها چیزی که می‌تونستم بشنوم صدای نفساش بود. چشمامو مستقیم به چشمام دوخته بود؛ نگاهشو آورد پایین و چشم به لبام دوخت and دوباره به چشمام نگاه کرد. تو نگاهش عشقی رو دیدم که هیچ‌وقت نتونسته بودم تجربه کنم؛ یه حس خواستنی که باعث می‌شد باور کنم اونم دوستم داره.

حس کردم منتظر اجازه‌ست، پس خودم پیش‌قدم شدم و لبامو رو لباش گذاشتم. برای یک دقیقه بعدی انگار توی این دنیا نبودیم…

یهو با تنه‌ی یکی، تکونی خوردم و از پویان جدا شدم. برگشتم ببینم کی بهم خورده، که یه دختری رو دیدم که با اخم به پویان چشم دوخته بود and جوری منو نگاه می‌کرد انگار به خونم تشنه‌ست! منم اخمی بین ابروهام نشست؛ دختره اومده از قصد تنه زده بهم و لحظه‌ی زیبامون رو خراب کرده و بعد مثل طلبکارا وایساده انگار ما باعث بهم خوردن آرامشش شدیم!

با صدای بلند که بیشتر از روی عصبانیت بود، گفتم: _ عزیزم، این‌همه فاصله بین میزاست، چرا حواستو جمع نمی‌کنی؟!

با پوزخند نیم‌نگاهی بهم انداخت and مستقیم چشم دوخت به پویان: دختر: _ آقا آریا، منو می‌پیچونی and بعد با دوست‌دختر جدیدت این‌قدر راحت می‌ای جلو جولان می‌دی and لاو می‌ترکونی؟! می‌دونی چقدر پیامت دادم؟ چه بهانه‌ای برای ول کردنم داشتی جز تهمت‌های بی‌پايه‌و‌اساست؟ واقعاً خجالت بکش…

چشمام گرد شد! چی گفت؟ آریا؟! چرا به پویان می‌گه آریا؟ اینجا چخبره؟! برگشتم طرف پویان و گفتم: _ آریا؟ آریا دیگه کیه؟ پویان، این دختره کیه، چرا داره این چیزا رو می‌گه؟!

پویان با نگاهی که انگار سردرگم and ترسیده باشه نگام کرد، ولی هیچ حرفی نمی‌تونست بزنه. با عصبانیت به دختره نگاه کرد و گفت: _ گمشو از زندگیم بیرون! چی از جونم می‌خوای؟ یه بار زندگیمو به کثافت کشیدی and اومدی حرف از پیچوندن می‌زنی؟ تو اونی بودی که باعث بهم خوردن رابطه‌مون شدی و من با صراحت بهت گفتم که نمی‌خوام دیگه باهات باشم؛ تو بودی که به‌خاطر پولم باهام بودی و هر موقع که کارت بانکیم خالی می‌شد، سرد می‌شدی! الان اومدی حرف از اخلاق می‌زنی؟ تو یه آدم پستی.

این بین صدای موزیک دیگه به گوش نمی‌رسید، چون پویان داشت داد می‌زد and گروه آدمایی که نزدیکمون بودن، همه دورمون جمع شده بودند. دختره که از عصبانیت داشت نفس‌نفس می‌زد، با پوزخند و حرص خندید و گفت: _ من آدم پستیم؟! ببینم آقا پویان، چرا به دختر مردم راجب اسمت دروغ گفتی؟ صبر کن حدس بزنم؛ حتماً بازم اعتمادبه‌نفرت نذاشته! تو همیشه از خودت مطمئن نبودی، قبل منم حتی به خودت جرئت درخواست از دختری رو ندادی؛ من بودم که باهات وارد رابطه شدم and آدم حسابت کردم! پولتو می‌خواستم؟ آره، می‌خواستم! هر چیزی یه بهایی داره؛ بهای عشق دادن من به تو هم پول ناچیزی بود که برام خرج می‌کردی… معلوم نیست دیگه راجب چیا بهش دروغ گفتی! می‌دونی چیه؟ حقیقت اینه که تو یه آدم بزدل ترسویی! الانم که می‌بینم دروغ‌گویی‌م به کلکسیونت اضافه شده…

بعد روشو کرد طرف من: _ نمی‌دونم عاشق چیه این یاروی دلقک شدی، ولی مطمئن باش دروغ‌های بیشتری بهت گفته! من اگه جای تو بودم، با همچین آدمی نمی‌موندم و خودمو نجات می‌دادم.

من نگام بین اون دختره و پویان که الان فهمیده بودم اسمش آریاست، بود and نمی‌دانستم حرف کی رو باید باور کنم. از واکنش پویان فهمیدم که اون کسیه که بهم دروغ گفته. لحظه‌ای که این فکر از مغزم رد شد، جوش آوردم؛ صورتم سرخ شد و از عصبانیت به نفس‌نفس افتادم. دوباره اتفاق افتاد! دوباره بهم دروغ گفتن and ازم سوءاستفاده کردن، دوباره احمق فرضم کردن!

پویان، یا بهتره بگم آریا، سعی کرد به طرفم بیاد and دستمو بگیره؛ با شدت دستشو پس زدم و به طرف بیرون از ویلا دویدم. فقط نیاز داشتم از اونجا دور بشم؛ الان هیچ توضیحی برام قابل درک و فهم نبود. اون گولم زده بود و پا رو خط قرمزم گذاشته بود.

آریا با دستپاچگی پشت سرم اومد، ولی دیگه نمی‌توانستم صداشو بشنوم. قلبم تند می‌زد و انگار همه چیز دور سرم می‌چرخید. به طرف در دویدم، دستام می‌لرزید و نفسم به‌زور بالا می‌اومد. فقط می‌خواستم از اون فضای سنگین و نگاه‌های خیره خلاص بشم.

تا پامو بیرون گذاشتم، هوای سرد زد تو صورتم. اون‌قدر سوز داشت که یه لحظه از شوک گریه‌م متوقف شد. دستامو دور خودم حلقه کردم and روی یه نیمکت که نزدیک بود، نشستم. انگار سرما با اون همه بغض تو گلوم داشت دست به یکی می‌کرد.

تا نشستم، صدای پاهای آریا رو پشت سرم شنیدم. صداشو بلند کرد، ولی انگار صدای باد حرفاشو قورت می‌داد: _ گوش کن، بذار توضیح بدم… خواهش می‌کنم… سرمو بلند نکردم، حتی نگاش نکردم. فقط با صدای لرزون گفتم: _ چی رو توضیح بدی؟ اینکه بهم دروغ گفتی؟ اینکه توام مثل بقیه فکر کردی می‌تونی منو بازی بدی؟

صدای نفساش نزدیک‌تر شد. نشست کنارم، ولی فاصله رو نگه داشت. آروم گفت: _ حق داری، هرچی بگی حقته. ولی به‌خدا من قصد بدی نداشتم… فقط… وسط حرفش پوزخند زدم و گفتم: _ فقط چی؟ آریا، پویان، هرچی که هستی، برای من تموم شد.

سرشو پایین انداخت. صدای لرزش دستاش رو شنیدم که با کاپشنش بازی می‌کرد. انگار دنبال کلمه‌هاش می‌گشت. بالاخره گفت: _ من ازت نخواستم منو ببخشی، فقط… فقط می‌خوام بدونی که این دفعه واقعی بود. حسم بهت دروغ نبود، فقط ترسیدم! همون بار اولی که دیدمت، عاشقت شدم and تو گفتی از دروغ بدت میاد؛ ترسیدم از چشمت بیفتم and ولم کنی… روژان، من دوست ندارم ولم کنن، خیلی‌ها قبلاً تنهام گذاشتن، تو این کارو نکن.

پوزخندم تلخ‌تر شد. نگاش کردم and گفتم: _ واقعی؟ اگه واقعی بود، چرا از اول صداقت نداشتی؟ آریا، من دیگه تحمل ندارم. هرچی که بود، دیگه نیست. تمومش کن.

بلند شدم و به طرف خیابون اصلی حرکت کردم، بعدش یه اسنپ گرفتم و به خونه برگشتم. خدا می‌دونه اون شب چقدر برام سخت گذشت؛ فکر کردم بالاخره عشق رو پیدا کردم، اینکه بالاخره زندگی منم رنگ و بویی می‌گیره، ولی اشتباه می‌کردم…

آریا بعد از رفتن روژان، توی همون سکوت سرد نشست. دست‌هاشو توی موهاش فرو کرد and زیر لب گفت: _ لعنتی… چرا نتونستم بگم؟ چرا همه‌چی این‌طور شد؟ چند دقیقه بعد از جا بلند شد and به سمت ویلا برگشت. گوشیشو برداشت و از اونجا بیرون زد. توی راه برگشت با خودش گفت: _ باید یه کاری کنم که بفهمه… که بفهمه من از اول قصد بدی نداشتم و همه‌چی یه اشتباه احمقانه بود.

چند روز گذشت. روژان جواب هیچ پیام یا تماسش رو نداد. آریا هم همه تلاشش رو کرده بود که روژان رو ناراحت‌تر نکنه and بهش زمان بده، اما دلش طاقت نمی‌آورد؛ تصمیم گرفت یه نامه بنویسه.

روژان بعد از اون شب کلاً با خودش خلوت کرده بود. دلش نمی‌خواست با کسی حرف بزنه یا حتی به اون ماجرا فکر کنه. یه روز که توی خونه نشسته بودم and حوصله‌ی هیچ‌کَس رو نداشتم، زنگ در زده شد. وقتی در رو باز کردم، یه پیک با یه بسته جلوی در ایستاده بود. بسته رو گرفتم and با تعجب به اسم روی پاکت نگاه کردم: «برای روژانم؛ کسی که روح و قلبم رو برای خودش کرده.»

وقتی بسته رو باز کردم، یه نامه بود و یه جعبه کوچک. نامه رو باز کردم and خوندم:

«روژان، نمی‌دونم این نامه رو می‌خونی یا نه، اما این تنها راهی بود که تونستم باهات حرف بزنم. اول از همه می‌خوام ازت معذرت بخوام؛ نه فقط برای دروغی که گفتم، بلکه برای اینکه نتونستم وقتی وقتش بود حقیقت رو بهت بگم. همه‌چی با یه شوخی مسخره شروع شد. اون شب که برای اولین بار دیدمت، حتی فکرشم نمی‌کردم یه روز انقدر برای من مهم بشی. وقتی فهمیدم از دروغ متنفری، نتونستم حقیقتو بهت بگم. منو ببخش و مطمئنم که حق داری ازم دلخور باشی، ولی امیدوارم ته دلت منو بفهمی و با یادآوری خاطراتمون بفهمی که حس من بهت خالص بوده. با عشق؛ از طرف آریا واقعی و پویان دروغین که عشقمونو از هم پاشید.»

تو جعبه هم گردنبندی بود که روش به لاتین نوشته شده بود: عشق. گردنبند رو با نامه به داخل پاکت برگردوندم و توی کشویی گذاشتم. با این نامه، داغ دلم دوباره تازه شد. تو روز‌های بعدی، هرچقدر یارا اومد دنیالم که باهم بریم بیرون تا حال‌وهوامو عوض کنم، هیچ‌چی فرقی نکرد.

چند روز گذشت و واقعاً دیگه از نشستن تو خونه خسته شدم. تصمیم گرفتم به کافه موردعلاقه‌م برم. سرسری آماده شدم و زدم بیرون. تا کافه با حال نزار رانندگی کردم. وارد که شدم، چشم چرخوندم که جای خالی پیدا کنم، که چشمم به یه جفت چشم تیله‌ای آشنا خورد! لحظه‌ای که دیدمش، نفس تو سینم حبس شد؛ اونم انگار منتظر کسی بود. یادم اومد که قبلاً بهش گفته بودم از اینجا خوشم میاد و وقتی دلم می‌گیره می‌ام اینجا.

آریا نیم‌خیز شد که بیاد طرفم. منم می‌خواستم برگردم and برم بیرون، ولی یه نیرویی باعث می‌شد به طرف میز اون کشیده بشم. یه لحظه همون‌جا ایستادم و بعد آروم به طرفش رفتم. اونم که دید دارم سمتش می‌رم، صندلی رو‌به‌روشو برام عقب کشید and منتظر شد که بشینم؛ خودشم روبه‌روم نشست.

ساکت نشسته بودم و اصلا تصمیمی هم نداشتم که حرف بزنم؛ اگه کسی اینجا باید حرف می‌زد و توضیح می‌داد، اون شخص آریا بود، نه من. آریا که دید سکوت بینمون داره طولانی می‌شه، خودش شروع کرد: _ امیدوارم حالت خوب باشه روژان. می‌خوام یه راست برم سر اصل مطلب، چون فکر کنم نامه‌ رو دیده باشی… اگه بخوام حقیقتو راجب خودم بهت بگم، من آدم خوبی نیستم، واقعاً می‌گم. اون‌شب حرف‌های اون دختر تا حدودی راجب من درست بود؛ من از بچگی آدم توسری‌خوری بودم و تو خانوادی‌ای بزرگ شدم که این حس رو داشتم که انگار همیشه عقبم! همیشه یه هدفی بود که من باید بهش می‌رسیدم، انگار یه مسابقه‌ای بود که مهم نبود چند بار توش برنده بشم، باز یه مسابقه دیگه بود که اگه توش برنده می‌شدم، آدم بهتری بودم؛ در‌حال‌یکه این مسابقه‌ها هیچ‌وقت تمومی نداشتن.

کم‌کم اون مسابقه‌ها رو من تاثیر گذاشت. دیگه خودمم خودمو باور نداشتم and فکر می‌کردم من کافی نیستم؛ سعی می‌کردم خلاء مو با شوخی and خنده پر کنم، به‌خاطر همینه که همه وقتی ازم تعریف می‌کنن، اولین تعریفشون اینه که آدم شوخ‌طبعی‌ام. خلاصه گذشت and من بزرگتر شدم؛ اون خلاء باعث می‌شد خودمو لایق هیچ‌کس ندونم. زمان دانشگاه بود که با مریم آشنا شدم، همون دختری که تو مهمونی دیدی. اون به طرفم اومد، کم‌کم رابطه‌مون شروع شد؛ اون بهم محبت می‌کرد و من هم مثل آدمی که کل زندگیش تشنه‌ی محبت بوده، شیفته‌ش شدم؛ تمام داروندارمو به پاش می‌ریختم.

گذشت و گذشت، که بعد چند سال رابطه، دوستام بالاخره بهم فهموندن که اون دنبال پول منه و بس. خودممم از اولش می‌دانستم، ولی انگار نمی‌خواستم قبول کنم. خلاصه با سختی زیادی تونستم خودمو از اون رابطه سمی بکشم بیرون… اینا مهم نیست، فقط گفتم که به اینجا برسم که: شبی که با هم چت کردیم برای اولین بار، و بهتره بگم اولین برخوردمون، پیشنهاد خودم بود که این شوخی مسخره رو کنیم و من فکر نمی‌کردم که اونجا بتونم شخص دوست‌داشتنی مثل تورو پیدا کنم. قبول دارم که حماقت بزرگی بود و واقعاً ازش پشیمونم.

تو اولین قرارمون فهمیدم که تو همون کسی هستی که از زندگیم می‌خواستم. بهش می‌گن عشق تو نگاه اول، می‌دونم قابل‌باور نیست، ولی من عاشقت شدم روژان! باور کن ترسیدم که از دستت بدم… تمام داستان همین بود. بعد از جدایی‌مون الان یه ماهه که به اینجا می‌آم and منتظرت می‌شینم؛ می‌دانستم که بالاخره یه روزی به اینجا می‌آی. روژان، می‌خوام برای آخرین بار ازت بپرسم: اون‌قدر دوستت دارم که نخوام تو زندگیت اختلالی ایجاد کنم، پس با یه کلمه جوابمو بده؛ بهم یه شانس دوباره می‌دی یا نه؟

و بعد با چشم‌های امیدوار نگام کرد. من که تمام این مدت اشک تو چشمام جمع شده بود و بغض کرده بودم، با این سوالش به خودم اومدم. اون لحظه نمی‌دانستم باید چیکار کنم؛ از یه طرف اون خط قرمزمو زیر پا گذاشته بود و از یه طرف می‌تونستم حس کنم که احساسات آریا واقعیه و داره راستشو می‌گه.

یه لحظه فکر کردم؛ من از همون لحظه‌ای که سر این میز نشستم، تصمیممو گرفته بودم. می‌خواستم باهاش بمونم and بهش یه شانس دوباره بدم؛ امیدوار بودم که این‌بار فرق داشته باشه.

پس تو چشماش نگاه کردم و با اشاره سر گفتم: _ بله!

آریا تو یه لحظه جوری از صندلیش بلند شد که صندلی نزدیک بود رو زمین پرت بشه؛ به نگاه آدم‌هایی که چپ‌چپ and گاهاً با تعجب نگامون می‌کردن اهمیتی نداد and منو به آغوش کشید و از رو زمین بلندم کرد. منم با اشک خندیدم and تو بغلش خودمو پنهون کردم. اصلا هم مهم نبود که همه داشتن نگامون می‌کنن؛ مهم این بود که ما تصمیممون رو گرفته بودیم and آریا نمی‌ذاشت که این‌بار اعتمادم بهش از بین بره.

«نسخه کامل، صوتی و تصویری داستان عاشقانه بازی عشق با فضایی متفاوت در کانال یوتیوب کابوسکده منتظر شماست. همین حالا سابسکرایب کنید و از تماشای این شاهکار دیدنی لذت ببرید!»

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید