داستان عاشقانه بوسهای در میان خاطرات
مادربزرگم همیشه میگفت: «دخترم، زندگی از تو چیزی نمیخواهد، جز اینکه همیشه سر پا باشی و بروی جلو.»
اما همهچیز تغییر کرده بود. واقعاً برای کسی که هیچکس را نداشت تا پشتش باشد، زندگی سختتر از حالت معمولی بود و این میتوانست مرا اذیت کند؛ اما ته همهی این حالوبدها دلم قرص بود که حداقل عزیزجون و آقاجون را دارم. اگر آنها هم نبودند، زندگیام سیاهتر از اینی که هست میشد.
دلم میخواست حداقل شغلی پیدا کنم که بتوانم زندگی خودم را جمعوجور کنم؛ چون واقعاً حقوق بازنشستگی آقاجون کفاف زندگیمان را نمیداد و شرایطمان سخت میشد. عزیزجون آسم داشت، اسپری تنفسی استفاده میکرد و ماهانه کلی خرج روی دست آقاجون میگذاشت و چیزی برای خودمان نمیماند.
بزرگترین ضربه را وقتی خوردم که جان کندم تا کنکور قبول شوم؛ سه سال پیدرپی کنکور دادم و آخر سر در سال سوم، در رشتهی داروسازی دانشگاه آزاد قبول شدم، اما دو ترم که خواندم از پس هزینههایش برنمیآمدیم و مجبور شدم انصراف دهم.
خیلی وقتها به خودم میگفتم: «باید قوی باشی»، ولی زندگی اصلاً راحت نبود. هیچکدام از کارهایی که میخواستم انجام دهم، درست جور درنمیآمد. روزبهروز بیشتر میرفتم دنبال کار و هر بار میخوردم به در بسته. در این دوره و زمانه، تا میفهمند دختری مجردی و دنبال کار میگردی، خیلی زود با پیشنهادهای ناجورشان سراغت میآیند و استخدامت هم نمیکنند؛ اما باید عزتنفست را فراموش کنی و با فرمون آنها بروی جلو و هرچه میگویند انجام بدهی. من آدم این کارها نبودم، به همین خاطر هم بود که پروژهی کار پیدا کردنم اینهمه طول کشید.
باز هم با ناامیدی کامل، رفتم سراغ یکی از شرکتهای بزرگ که آگهی کار زده بودند. با خودم گفتم: «حتی اگه به عنوان کارگر ساده هم قبولم کنن، حداقل یه حقوق ناچیزی میگیرم و زندگیام میافته روی روال عادیش.»
وارد شدم؛ خیلی رسمی و در عین حال پر از دلهره. برای اولین بار آنجا بود که خودم را بیارزش و کوچک حس کردم. همینطور که وارد میشدم، خانمی خیلی جدی به من نگاه کرد و گفت: «شما خیلی برای این موقعیت مناسب نیستید، اینجا شرکت مد و فشنه؛ کلی آگهی گذاشتیم، شما واسه چه شغلی تشریف آوردین عزیزم؟»
با استرس گفتم: «سلام، من نیکو سالاری هستم. راستش آگهیتونو دیدین که آخرش نوشته بودین نیروی تدارکاتم لازم دارین، برای همین مزاحم شدم…»
لبخندی زد و گفت: «آها، اون؟! درسته نیکو جان… نیروی تدارکات لازم داریم که چند نفری اومدن و یه نفر فقط مونده که جذب بشه. میتونی به عنوان آبدارچی مشغول به کار شی عزیزم؟»
آبدارچی؟! یعنی من با اینهمه آرزو و دوندگی، باید بیایم در این شرکت چایی بریزم؟!
یک لحظه احساس کردم همهچیز دارد زیر پایم میلرزد، ولی از طرف دیگر میدانستم هیچچیز دیگری برای از دست دادن ندارم. باید کار پیدا میکردم، باید شروع میکردم. پس قبول کردم، مدارکم را تحویل دادم و قرار شد وقتی تماس گرفتند بروم و مشغول به کار شوم.
چند روز بعد رفتم سر کار؛ روز سرد پاییزی که برگها روی زمین خشخش میکردند. وقتی وارد شدم، همهچیز بیشتر از قبل دلم را شکست. هیچکدام از کارمندها حتی نگاهم نکردند. همه داشتند با هم حرف میزدند، میخندیدند و از اتفاقات روزمرهشان میگفتند. من یک گوشه ایستاده بودم، مثل یک دیوار بیجون، بدون هیچ توجهی.
هر روز مثل یک ربات میرفتم، چای میبردم، زبالهها را خالی میکردم، میزها را تمیز میکردم و کلی کارهای نظافتی دیگر. از همه بدتر این بود که نمیدانستم چطور باید ادامه بدهم! در شرکت کلی دختر همسنوسال من بودند که حسابی شیکپیک بودند و رئیسم محسوب میشدند، و من آبدارچی بودم!
یک روز که با یکی از کارمندها برخورد کردم، انگار چیزی در نگاهش به من گفت که شاید در این محیط هیچوقت جایی برای من نباشد. به من گفت: «نیکو؟ تو میتونی بیشتر از این باشی، ولی خودت باید بخوای.»
آن لحظه حس سردی به من دست داد، اما از روی کنجکاوی پرسیدم: «منظورتون چیه آقای محمدی؟» به اتاقش اشاره کرد و گفت کارم دارد. رفتیم اتاقش؛ بعد از کلی طفره رفتن، بهم گفت از من خوشش آمده و اگر با او باشم، همه تلاشش را میکند تا برایم ترفیع بگیرد. گفت رئیس شرکت رفیقش است و اگر لب تر کند، موقعیت من بهتر میشود و حقوقم سه برابر میشود.
تشکری کردم و از اتاقش آمدم بیرون. در دلم کلی به زمین و زمان بدوبیراه میگفتم و به شدت از روزگار شاکی بودم، اما چیزی بود که نمیگذاشت تسلیم شوم. نمیدانستم چیست، اما هر روز با خودم میگفتم: «نیکو، هرچند از همه جا ناامیدی، هنوز امیدی هست. باید ادامه بدهی…» با اینکه همهچیز جلوی چشمم سختتر از همیشه به نظر میرسید، میدانستم هیچ راهی جز ادامه دادن ندارم. برای خودم، برای دلم، برای پدر و مادرم که هیچوقت نمیتوانند ببینند چه چیزی در این دنیا برایم مانده است. آنها همیشه به من میگفتند باید قوی باشم؛ شاید حالا، حتی در این شرایط بد، میخواستم ثابت کنم درست میگفتند: «باید قوی باشم، حتی وقتی هیچکسی نمیخواهد به من کمک کند.»
چند روزی با همان روال میرفتم سر کار و کار میکردم. اصلاً به حرفهای آقای محمدی توجه نمیکردم؛ چون قبل از آن هم هرجایی میخواستم برم کار کنم، با همین وعدهوعیدها سعی داشتند گولم بزنند و سوءاستفاده کنند. پس من حسابی در برابر این حرفها قوی شده بودم و رویم تأثیری نمیگذاشت.
یک روز که رفتم سر کار، دیدم همه دچار هول و ولا شدهاند. از بچهها پرسیدم چه خبر شده؟ گفتند رئیس اصلیمان دارد از مسافرت برمیگردد و باید همهچیز را مرتب کنیم؛ چون به شدت سختگیر است، اصلاً آدم انعطافپذیری نیست و اگر اشتباهی ببیند، سریعاً اخراج میکند.
من هم که کارم تمیز کردن آنجا و تدارکات بود، سعی کردم همهچیز را به نحو احسن انجام دهم تا هیچ بهانهای نداشته باشد که در این بدبختی و نداری، مرا بیرون بیندارد و بمانم با کلی قرض و دارو و بیپولی. تمام توانم را گذاشتم تا نتواند از من ایراد بگیرد…
بالاخره روز آمدنش رسید. همهی بچهها بسیج شده بودند که به محض ورودش به او خوشآمد بگویند. نمیدانم چه دیو و سری بود، اما هر چیزی که بود، بچهها تا حد مرگ از او میترسیدند. همگی سمت ورودی شرکت رفتیم و منتظر آمدنش بودیم…
بعد از چند دقیقه تأخیر، درست زمانی که منتظر بودم یک پیرمرد خرفت از در ورودی داخل بیاید، یک مرد جوان، خوشتیپ و خوشچهره وارد شد! با دیدنش، تمام حرفهای بچهها در سرم میپیچید و واقعاً باورم نمیشد این مردی که اینقدر خفن است و چهرهاش داد میزند آدم حسابی است، اینقدر سختگیر و وسواسی باشد. اما هر چه بود، تمام داستانهای بچگیام و رمانهایی که میخواندم جلوی چشمم آمد. به خیال خودم خندیدم، پوزخندی به خودم زدم و پیش خودم گفتم: «اون اتفاقهای عشق و عاشقی واسه فیلمهاست، نه واسه ما بدبختبیچارهها… همه ادا درمیارن و تهش ولمون میکنن، ما رو چه به عشق؟ اون حتی نگاهم هم نمیکنه، چه برسه که یه روز عاشقمم بشه!»
اما از حق نگذریم، واقعاً پسر خوب و موجهی به نظر میآمد و منم با دیدنش بدم نیامده بود. اما چیزی که در وجودم شکل گرفته بود و از آن بدم میآمد، این بود که جدیداً از بچهپولدارها بیزار شده بودم. احساس میکردم پولدارها حق من و امثال مرا خوردهاند. دقیقاً رئیسمان هم برای من همین حکم را داشت؛ احساس میکردم با پول باباش و کلاهبرداری به اینجا رسیده، به راحتی کوچکتر از خودش را له میکند و هیچ وجدانی ندارد. نمیدانم چرا، اما همان لحظه آن حس خوبی که از او گرفته بودم، به تنفر تبدیل شد.
سامان محمدی و یلدا عزیزی رفتند سمتش. محمدی بغلش کرد و یلدا کلی برایش عشوه آمد و خوشآمد گفت. کمکم آمد داخل، با اعضای جدید سلام و احوالپرسی کرد، حالشان را پرسید و به من رسید… حتی نگاهم نکرد، خشک و عادی خوشآمد گفت و بیان کرد خوشحال است که منم در شرکتشان شروع به کار کردهام. مکالمهی ما فقط در همین حد ماند. اصلاً وایب مثبتی از او نمیگرفتم، اما هر چه بود رئیسم بود و باید روی چشمهایم میگذاشتمش؛ چون اگر لحظهای غفلت میکردم و بدرفتاری از خودم نشان میدادم، ممکن بود مرا بیندازد بیرون و همهچیز برایم تمام شود.
رفتم داخل و به خاطر آمدن رئیس، کلی قهوه و چای و شیرینی به بچهها پخش کردم و برای خود رئیس جداگانه شکلات، شیرینی و قهوه برداشتم تا به اتاقش ببرم. در زدم و وارد شدم. با تتهپته گفتم: «سلام آقای رئیس، میتونم بیام داخل؟»
نگاهم کرد و گفت: «سلام. لازم نیست اینجا به من بگی آقای رئیس، من رادم. میتونی بگی آقای راد. از کلمه رئیس خوشم نمیاد.» گفتم: «چشم.» پرسید: «خب، اسمت چیه؟ تو زمانی که من نبودم اومدی وارد کار شدی، درسته؟» گفتم: «من نیکو سالاریام. بله، درسته؛ وقتی شما نبودین مشغول به کار شدم. خانم حمیدی استخدامم کردن.» «باشهای» گفت و از اتاقش آمدم بیرون. نمیدانستم چرا، اما با دیدنش نفسم بند میآمد، دستوپایم شل میشد و حرکاتم دست خودم نبود.
بالاخره توانسته بودم در شرکت با یک نفر ارتباط بگیرم و دوست شوم. سحر، یکی از دخترهای سادهی شرکت بود که حسابدار معمولی و خیلی هم مهربانی بود. حالم خوب بود که بالاخره من در این زندگی یک دوست دارم؛ چون زمانی که در مدرسه بودم نمیتوانستم با هیچکس ارتباط بگیرم و کسی را نداشتم. بعضی وقتها با همدیگر بیرون میرفتیم، میگشتیم و به خانهمان هم میآمد.
با کمکهای سحر، کمکم همهی بچههای شرکت را شناخته بودم. یاشار راد رئیسمان بود؛ برخلاف تمام تصوراتم که فکر میکردم آدمی است که از طریق پدرش به نانونوایی رسیده، پسری کاری بود که درس خوانده بود، با تلاش خودش بورسیه خارج گرفته بود، آنجا کلی سرمایه جمع کرده بود و برای تأسیس شرکتش به ایران برگشته بود؛ چون معتقد بود هیچجا کشور خود آدم نمیشود. تمام حس بدی که از او گرفته بودم، با این تعریفهایی که سحر کرد از بین رفت.
سامان محمدی دوست صمیمیاش و کارمند شرکت بود. یلدا عزیزی هم کسی بود که از وقتی شرکت تأسیس شده بود عاشق یاشار بود و هر کاری میکرد تا توجه یاشار را به خودش جلب کند…
رفتهرفته حسی درونم داشت شکل میگرفت که خیلی از آن میترسیدم، اما حتی جرات نمیکردم در خلوتم به این حس فکر کنم و اسمی رویش بگذارم. اما هر چه بود و از هر جایی که شنیده بودم، متوجه شده بودم نام این حس «دوست داشتن» است. نمیدانم چرا، اما اول از پشتکارش خوشم آمد و بعد از خودش. برخلاف تمام تعریفهایی که از او شنیده بودم، مردی مهربان و مؤدب بود. شاید از دور به نظر میرسید رئیسی منضبط و خیلی خشک است، اما از نزدیک اینطور نبود؛ پسری صافوساده بود که نقاب جدیت به صورتش میزد تا از او حساب ببرند.
چند ماهی از آن روزی که برای اولین بار دیدمش گذشته بود. حسم آنقدر زیاد شده بود که شبها در خلوتم اشک میریختم و برای این عشق یکطرفه غصه میخوردم. میدانستم عشق من و او غلطترین عشق دنیاست، اما نمیتوانستم جلوی احساسم را بگیرم. شبانهروز وقتی به او فکر میکردم، دستوپایم گم میشد و وجودم آتش میگرفت. در شرکت با دیدنش حالم بد میشد و پاهایم سست میشد. آنقدر کنارش گاف میدادم که مطمئن بودم تا الان همهچیز را فهمیده، اما هر چه بود من نباید اعتراف میکردم تا این عشق در سینهام بماند…
یک مدت بود احساس میکردم رفتارهای یاشار نسبت به من عوض شده است؛ حتی سحر هم این را میگفت. در شرکت بیشتر حواسش به من بود و به بچهها سپرده بود کارهای سخت و آبدارچیهای مرد را انجام بدهند و من بیشتر برای کمک کردن به خودش بروم. نمیدانستم چرا، اما این رفتارهایش بوی احساس میداد. حس میکردم او هم به من علاقه دارد…
یک روز که داشتم پروندهها را برای یاشار میبردم، سامان داشت از کنارم رد میشد که به من خورد و پروندهها پخش زمین شدند و قهوهاش روی آنها ریخت. استرس تمام وجودم را گرفت و ناخودآگاه سرش داد زدم و گفتم: «برای چی حواست نیست؟ این چه کاری بود کردی؟»
او هم به خاطر جواب ردی که قبلاً از من شنیده بود، در دلش از من عقده داشت. تا میخواست داد و بیداد کند، بقیهی قهوهاش را روی پروندهها ریخت. من هم ناراحت شدم و شروع کردم به گریه کردن. مطمئن بودم با این اتفاق و پروندههایی که خراب شده بود، مرا اخراج میکنند.
تا اینکه یاشار سریع از اتاقش بیرون آمد و با دیدن من در آن حال، سمتمان آمد، بیحوا یقه سامان را گرفت و به او توپید: «داری چیکار میکنی سامان؟ زورت به بچه رسیده؟ این دختر مگه چیکار کرده داری جلوی اینهمه آدم صداتو براش بلند میکنی؟» کمکم همهی بچهها دورمان جمع شدند و متوجه دعوای آنها شدند. سامان یاشار را هل داد، کلی بدوبیراه گفت و شرکت را ترک کرد.
من هم روی زمین نشسته بودم. یاشار خم شد سمتم و گفت: «نیکو، میشه بیای به اتاق من؟ میدونم حالت بده، بیا با هم یه چایی بخوریم و حرف بزنیم. پروندهها رو فراموششون کن، درست میشه، مهم نیست.» از اینکه اسمم را از زبانش شنیدم، خوشحالترین بودم و دنبالش راه افتادم.
رسیدیم به اتاق و نمیدانم چه شد که شروع کردم به گریه کردن و به حرف آمدم: «آقا یاشار، من گناهی ندارم. داشتم پروندهها رو میآوردم، یهویی خورد بهم و از دستم افتادن. بعد به خاطر اینکه قبلاً بهم پیشنهاد داده بود و رد کرده بودم، حرصشو روی سرم خالی کرد.»
یاشار حرفم را قطع کرد و گفت: «چی؟ سامان قبلاً بهت پیشنهاد داده و رد کردی؟» گفتم: «بله، ببخشید نباید میگفتم.» نگاهم کرد و گفت: «نه، بگو! بگو!» معلوم بود عصبی شده و ناراحتی در چهرهاش مشخص بود.
نمیدانم چرا، تمام کنترلم را از دست دادم و گفتم: «آقا یاشار، من از وقتی شما رو دیدم، اولش بهتون حس خوبی نداشتم. اما رفتهرفته، راستش عاشقتون شدم! من احساس میکنم این عشق یکطرفه داره منو داغون میکنه. اگه ممکنه دیگه از این شرکت برم؛ چون نمیتونم فکر کنم یه روزی کنار شما باشم و مال من نباشین. همه این حرفا چند ماهه توی قلبم سنگینی میکنه و حالم رو خراب میکنه. خواهش میکنم حرفامو نشنیده بگیرین تا غرورم بیشتر از این نشکنه.»
یاشار همان لحظه آمد سمتم و بیحوا… چشمهایم بسته شد و احساس کردم لبهایم داغ شد. چشمهایم را باز کردم، داشتم دیوانه میشدم. خودم را عقب کشیدم و زل زدم به او.
نگاهم کرد و گفت: «نیکو، تمام این مدت قلبم برات میتپید. منم یه پسر تکوتنهام. فکر میکنی از زندگیت بیخبرم؟ نه، من خوب میشناسمت؛ از طریق سحر شناختمت. منم دوستت دارم! چرا فکر میکنی نسبت به تو بیحسم؟ از وقتی دیدمت، چشمهای تو همه قلب منو برای خودشون کردن. اینکه تا الان جلو نمیاومدم، به خاطر این بود که میترسیدم ردم کنی… میترسیدم از شرکت بری و دیگه نتونم ببینمت. من حتی با پدربزرگ و مادربزرگت حرف زدم و قول دادن که بهت نگن… من میدونم چه شرایطی داری و اصلاً برام مهم نیست. پدر و مادرم منم برای همیشه از اینجا رفتن. حتی با دیدن پدربزرگ و مادربزرگت احساس کردم منم خانواده دارم… واقعاً عاشقت شدم. تا الان فکر میکردم این حس یکطرفهست، اما الان خوشحالترین مرد روی زمینم؛ چون فرشتهای که بهش دل بستم، دوستم داره. الان همه دنیا مال منه نیکو، میفهمی؟»
کل بدنم سست شد، خودم را در بغلش انداختم و تا میتوانستم گریه کردم. موهایم را نوازش میکرد و روی موهایم بوسه میزد. باورم نمیشد این عشق دارد به جاهای خوبش میرسد…
آن روز تمام شد و زمزمههای عاشقانهی من و یاشار شروع شد. با ذوق رفتم خانه و همهچیز را برای عزیزجون تعریف کردم. خندید و گفت: «بچه جون، یه روز من و آقاجون نشسته بودیم که یه پسر خوشتیپ اومد و گفت عاشق نوهتون شدم… من و آقاجون مات مونده بودیم که این کیه که همه چیو بهمون گفت و گفت تا تو دل بهش ندی بهت نمیگه که اذیت نشی و ما هم چیزی نگفتیم… سفیدبخت بشی دخترم، خوشحالم برات.»
از این حجم از مردانگی یاشار حسابی کیف کردم، همهچیز را برای سحر تعریف کردم و او گفت یلدا تا فهمیده ماجرا چیست از شرکت رفته و از شر عشوه هایش خلاص شدهایم. من و یاشار روزبهروز بیشتر عاشق هم میشدیم، دلهامان برای هم میتپید و من روی ابرها بودم. دیگر برای کار نمیرفتم شرکت و با کمک خودش داشتم در دانشگاه درس میخواندم؛ با مشورت خودش رفتم دانشگاه آزاد و حسابداری خواندم تا در شرکت معاونش باشم. همهچیز در رویاییترین حالت ممکن بود و تمام وجودم برایش لَهْلَه میزد.
یک روز آمد دنبالم، باهم رفتیم خرید و کلی چیزهای قشنگ برایم خرید. در مسیر برگشت رفتیم رستوران، یک غذای حسابی خوردیم و آمد خانمان تا به بابا اینها سر بزند. عزیز اینها حسابی عاشق یاشار شده بودند؛ او یکتنه دل همهی ما را برده بود.
رفتیم تا اتاقم را بهش نشان دهم و به محض رسیدنمان، در را قفل کرد و سفت بغلم کرد… مداوم صورتم را میبوسید، با دستهایش نوازشم میکرد و با کارهای ظریفش قلبم از جاش کنده میشد. در گوشم حرفهای قشنگ میزد، لبهایم را میبوسید و سیرابم میکرد… تا اینکه خمار نگاهم کرد و گفت: «نیکو، من الان میخوامت، دارم دیوونه میشم؛ ممکنه باهم باشیم و یکی بشیم؟ دارم از شوق به دست آوردنت میترکم دختر، من دیگه نمیتونم صبر کنم!»
تمام وجودم پر از خواستن شده بود؛ به نشونهی رضایت، لبهایم را روی لبهایش گذاشتم و کارش را شروع کرد. با کلی سکوت داشتیم در تن هم حل میشدیم و روی ابرها بودیم. درد و لذت با همدیگر به سراغم آمده بودند و یاشار در گوشم میگفت: «عزیزم، این برام مثل یه رویا بود… داشتن و لمس کردنت آرزوی قلبیم بود نیکوی قشنگ و شیرینم… خانومم شدیا قشنگم.»
با تکتک کلمههایش قلبم برایش آب میشد و هزار بار قربانصدقهاش میرفتم. آن اتفاق که تمام شد، عاشقانهترین صحنهی عمرم رقم خورد، خسته شدیم و در بغلش خودم را گم کردم. گفت: «تو استراحت کن، من دیگه میرم؛ چون پیش عزیز اینها عیبه اینهمه موندن.»
از شدت خستگی خوابم برد و چند ساعت بعد، با صدای آقاجون بهزور چشمهایم را باز کردم و رفتم بیرون. با دیدن یاشار و دستهگلی که کنارش روی زمین بود، چشمهایم چهار تا شد! آمد سمتم، پیش عزیز اینها جلویم زانو زد و گفت: «عزیزترین دارایی من، عشق نوپا اما ابدی من؛ آمادهای تا ته دنیا کنارم باشی و مادر بچههام بشی؟ با من ازدواج میکنی نیکو خانوم؟»
بغضم ترکید، اشکهایم پایین آمدند و خودم را در بغلش انداختم. از جیبش یک حلقهی تکنگین بسیار زیبا بیرون آورد و گفت: «چی شد عروس خانوم؟ وکیلم؟» خندیدم و گفتم: «بلللههه، آقا دوماد خوشتیپ، بله!»
لپم را بوسید، رفتم سمت عزیزجون و آقاجون، بغلشان کردم و از آنها اجازه گرفتم. آن شب اتفاقی که دل و عقلم تأییدش میکردند افتاد و من و یاشار، عشقی را که از نظرم رسیدن به آن محال بود، تا ابد سهم هم شدیم و ازدواج کردیم؛ و با بچههایی که چند سال بعد به خانوادهمان اضافه شدند، شیرینترین زندگی را رقم زدیم.
