داستان واقعی خیانت

داستان واقعی عشق نافرجام

داستان واقعی عشق نافرجام

داستان واقعی عشق نافرجام

داستان واقعی عشق نافرجام

تازه چهارده‌ساله شده بودم که عروسک توی بغلم رو از من گرفتن و منو همسر دوم مردی کردن که پسر خان بود.

وقتی سنش کم بود، دخترخاله‌اش رو به عقدش درآورده بودن که یه بچه هم ازش داشت و حالا به خواست خودش می‌خواست با من ازدواج کنه.

سرنوشت تلخ من، آغازگر یک داستان واقعی عشق نافرجام و پر از غصه در دل روستا بود.

مدت‌ها بود که هر وقت مشغول دوشیدن گوسفند یا رسیدگی به حیوونا بودم، وقتی با اسبش از جلوم رد می‌شد، ازم چشم برنمی‌داشت.

یا وقتی مشغول کار توی خونه بودم، زیرچشمی منو نگاه می‌کرد و من از ترس سرم رو پایین می‌انداختم.

حق هم داشتم؛ همه ازش می‌ترسیدن، بالاخره پسر خان بود و برای خودش شان و من منزلتی داشت.

اون روز رو خوب یادم هست که کنار چادر نشسته بودم و با عروسکم بازی می‌کردم.

نفهمیدم چی شد که بابام عروسکم رو از دستم بیرون کشید و خودم رو زیر دست خاله صنوبر پیدا کردم.

خاله صنوبر داشت صورتم رو بند می‌انداخت و زیر لب می‌گفت: «دختر به این خوشگلی احتیاجی به این کارا نداره!»

من دختر عشایر بودم و مدت‌ها از آخرین باری که کوچ کرده بودیم می‌گذشت و از قرار معلوم، اون آخرین سفر من بود.

این‌طوری شد که بابام منو به پسر خان فروخت و در ازای فروختن من، باغ و زمین و دام گرفت.

همه اهالی اون شب جشن و سرور به پا کرده بودن و با صدایی که برای من مثل نغمه سوگ بود، می‌رقصیدن.

آخر شب به پدر و مادرم التماس می‌کردم که منو با خودشون برگردونن خونه، اما اونا توجهی نکردن.

چشم‌های گریون منو به اتاق خانزاده فرستادن و یادم هست که اون شب خیلی آروم اومد توی اتاق.

قد بلند و رعنایی داشت و از اونجایی که من هنوز یه بچه بودم، ازش می‌ترسیدم.

خیلی آروم کنارم نشست و گفت: «می‌دونی که حالا تو زن من شدی؟»

«اگه قول بدی خوب به حرفام گوش بدی، قول می‌دم اذیت نشی.»

من یه بچه بودم و از هر چیزی که راجع بهش حرف می‌زد، سر در نمی‌آوردم.

نمی‌خواستم باهاش باشم، اما اومد سراغم، ناز و نوازشم کرد و بعد دستامو گرفت و برد توی رختخواب.

با اینکه کل اون شب رو گریه می‌کردم و عذاب می‌کشیدم، بیخیال من نمی‌شد و به کار خودش ادامه می‌داد.

من حتی نمی‌دونستم معنای هر کدوم از این کارها چیه و این روال همیشگیش شده بود.

با اینکه زن دیگه ای هم داشت، هر شب رو به زور هم که شده بود با من می‌گذروند.

می‌دونست من هیچ‌وقت به میل خودم کنار اون نیستم، اما به خودش امید واهی می‌داد و می‌گفت:

«یه روزی میاد که تو هم عاشق من میشی و این احساسات عوض میشن.»

اوضاع همین‌طور ادامه داشت و به جایی رسید که زنش مدام گریه و زاری می‌کرد و از بی‌توجهی خانزاده گله داشت.

مدت‌ها گذشت و من بالاخره داشتم بهش دل می‌دادم؛ دیگه ازش نمی‌ترسیدم و از مهربونی‌هاش خوشم می‌اومد.

حتی از بودن باهاش لذت می‌بردم و بدون مقاومت کنارش می‌خوابیدم.

با این وجود بچه‌دار نمی‌شدیم؛ با اینکه همه منتظر بچه من بودن، اما خبری نبود.

کم‌کم حرف و حدیث‌های مردم شروع شده بود و این در حالی بود که یه روز خبر رسید تهران به‌هم‌ریخته.

زنش دست بچه‌ها رو گرفته بود، وسایل رو جمع کرده بود و همراه خانواده‌اش راهی سفر شده بود.

بعد از چند وقت فهمیدم شرط رضایت از زنش برای گرفتن من این بود که تموم ثروتش رو بهش بده.

اونم از جریانان شروع انقلاب سوءاستفاده کرده بود، همه رو فروخته بود و با بچه‌هاش از ایران رفته بود.

توی اون وضع بلبشو، حالا من مونده بودم و یه خونه که باید تحویل صاحبش می‌دادیم.

یه مدت گذشت و خبر به گوشم رسید که شوهرم از ایران رفته و هر چی براش مونده رو هم برده.

این‌طوری شد که دست‌ازپاخطا‌کرده و دست‌از‌پا‌درازی، به خونه پدرم برگشتم.

مردمی که تا همین چند وقت پیش بهمون احترام می‌ذاشتن، حالا ما رو تحقیر می‌کردن.

مدام توی گوش من و بابام می‌خوندن که خان از تو و دخترت سوءاستفاده کرده و رفته.

با اینحال من قبول نداشتم و باورم نمی‌شد که اون چنین کاری کرده باشه.

تنها چیزی که توی ذهنم بود، رفتارها و مهربونی‌هاش بود و نمی‌خواستم باور کنم منو رها کرده.

بعد از دو سال، در حالی که دیگه انقلاب شده بود، وضع مالی پدرم خوب شد و به شهر دیگه‌ای رفتیم.

من یه زن شانس‌دیده‌‌ی شوهردار بودم، بدون اینکه اصلاً خبر داشته باشم شوهرم کجاست یا چرا رفته.

همیشه این بخش از زندگی‌ام، تداعی‌کننده یک داستان واقعی عشق نافرجام بود که راه پس و پیش نداشت.

همه جا پخش شده بود که خانواده زنش خلاف‌کار بودن و مجبور به فرار شده بودن.

شوهر من هم از ترس اینکه بگیرینش، به ناچار همراه اون‌ها از ایران رفت.

مدتی که گذشت، با هزار بدبختی بابا رو راضی کردم تا درسم رو ادامه بدم و دیپلمم رو بگیرم.

بابا همش دنبال راهی بود تا طلاقم رو بگیره که فرصت ازدواج دوباره داشته باشم.

با همه این‌ها، من دیگه دلم نمی‌خواست ازدواج کنم و بابام رو راضی کردم تا معلم بشم.

این‌طور شد که راهی تهران شدیم تا زندگی جدیدی رو شروع کنیم و بابا طلاقم رو گرفته بود.

حالا من یه دختر بیست‌ودوساله بودم که معلم شده بود و جنگ هم شروع شده بود.

ما هم پشت صحنه به رزمنده‌ها کمک می‌کردیم و همون‌جا با سینا آشنا شدم.

سینا هم‌محله‌ای‌مون بود، توی مسجد بروبیایی داشت و چشمش به من بود.

اما من انگار هنوز دلم پیش همون مردی بود که یه زمانی بدون میل من سراغم می‌اومد.

همین‌وقت‌ها بود که سینا خانواده‌اش رو برای خواستگاری فرستاد و پدر و مادرم قبول کردن.

بعد خودش راهی جبهه شد و یه نشون دستم کردن که منتظرش بمونم.

توی همون روزها گاهی احساس می‌کردم وقتی دارم برمی‌گردم خونه، یه نفر دنبالم می‌کنه.

با خودم فکر می‌کردم نکنه خودشه و از ته دل می‌خواستم برگشته باشه.

یک روز عصر بارونی، یهو توی کوچه جلوی چشمم ظاهر شد؛ آره، خودش بود.

چقدر شکسته شده بود، با این‌حال جاافتاده‌تر و جذاب‌تر به نظر می‌رسید.

انگار با دیدنش تنم لرزید، اما ازش سخت دلگیر بودم؛ اون به‌زور صاحب من شده بود و رفته بود.

حالا بعد از هفت سال یکدفعه جلوی راهم سبز شده بود، اونم وسط جنگ و در حالی که نامزد داشتم.

بدون توجه به مردم چند دقیقه به هم نگاه کردیم و من خواستم راهم رو ادامه بدم.

دستمو گرفت، کشید طرف خودش و پشت سر هم گفت: «باید با هم حرف بزنیم، باید باهام بیای!»

تعریف کرد که تمام این سال‌ها یک لحظه هم از فکر من آروم و قرار نداشته.

من هم توی دلم می‌دونستم تمام این سال‌ها چشم‌انتظارش بودم، اما نمی‌خواستم اعتراف کنم.

یکدفعه یاد سینا افتادم که توی جبهه بود و منتظر برگشتن من بود.

دو ماه رفت‌وآمد کردیم و من نمی‌دونستم چه جوابی بدم، اما آخر سر تصمیمم رو گرفتم.

اومد روبروم نشست و اعتراف کرد از روز اولی که منو دید، عاشقم شده بود.

گفت وقتی به‌زور براش دخترخاله‌اش رو گرفتن، فقط من توی قلبش بودم.

زمزمه کرد: «من می‌خواستم هر جوری شده تو مال من باشی و زن و بچه‌ام رو هم رها کردم.»

این‌ها ماجراهایی بودن که مامانم برای من و خواهرم تعریف می‌کرد.

مامان به پسر خان جواب منفی داده بود، پیشش برنگشته بود و زن سینا شده بود که پدر ما بود.

آنها سال‌های سال کنار هم خوب زندگی کردن و این سرنوشت، پایانی بر آن داستان واقعی عشق نافرجام بود.

مامان رفته بود دانشگاه، معلم شده بود و همیشه اهل شعر و شاعری بود.

همیشه کتاب دستش بود و شاهنامه و حافظ می‌خوند و می‌گفت هیچ‌وقت پشیمون نشده.

می‌گفت: «اگر اون مرد عاشقم بود، همون شب اول به‌زور سراغم نمی‌اومد و آزارم نمی‌داد.»

«بعد از اون هم هفت سال منو رها نمی‌کرد تا مردم تحقیرم کنن؛ اون فقط جوونی و زیبایی من رو می‌خواست.»

مامان تعریف کرد که سال‌ها بعد بازهم هم‌دیگه رو دیده بودن و اون مرد هیچ‌وقت فراموشش نکرده بود.

بابا همه‌ی این‌ها رو می‌دونست، اما صبوری می‌کرد و به مامان اعتماد داشت.

مامان هیچ‌وقت به بابا خیانت نکرد و چند سال پیش توی سانحه تصادف فوت کردن.

مامان توی زندگی سختی زیاد کشید، اما کنار پدرم خوش‌بخت بود و با هم از این دنیا رفتن.

ای کاش همه‌مون یه سینا توی زندگی‌مون داشته باشیم که عاشقانه ما رو با هر اشتباهی بپذیره.

با وجود همه‌ی این‌ها، من هنوزم باور دارم که دل مامانم تا آخر عمرش پیش اون پسر خان‌زاده بود.

شاید این حس رو داشتم چون هر وقت از اون روزها حرف می‌زد، اشک توی چشمش جمع می‌شد.

همیشه می‌گفت هیچ‌وقت بدون عشق ازدواج نکنید؛ عشق تمام چیزی نیست که بخواید، اما زیباترین بخششه.

مرور این خاطرات، قاب دیگری از یک داستان واقعی عشق نافرجام را در ذهن ما زنده نگه می‌دارد.

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید