داستان ترسناک راز ساعت ۱۲ چیه؟
داستان ترسناک راز ساعت ۱۲ چیه؟ : ماجرا از چند سال پیش شروع شد؛ زمانی که برای گذران زندگی مجبور شدم شغلی عجیب و غریب رو قبول کنم. من یه مرد تنها و بیپول بودم که دنبال یک لقمه نون میگشتم و هر کاری از دستم برمیاومد انجام میدادم. وقتی بهم پیشنهاد دادن نگهبان شب یه ساختمان متروکه بشم، بدون معطلی قبول کردم. گفتن اینجا قبلاً آسایشگاه روانپزشکی بوده و سالهاست کسی پاشو اونجا نذاشته. برام مهم نبود. به شایعههای جن و پری اهمیت ندادم؛ اجنه ها قرار نبود اجارهخونهام رو بدن. شبهای اول همه چیز عادی بود؛ ساختمون بزرگ و ساکت بود، با راهروهای طولانی که نور چراغ دستی من فقط تا چند مترشونو روشن میکرد. سکوت مطلق، گهگاهی با صدای چکهی آب از شیر زنگزده یا نالهی باد از لابهلای پنجرههای شکسته میشکست. راستش رو بخواین، هر از گاهی خودم رو با سوت زدن یا حرف زدن با صدای بلند سرگرم میکردم تا یادم بره کاملاً تک و تنها اونجا وایسادم. آدمی که هیچی نداره، برای یه لقمه امید چهها که نمیکنه. امیدم به حقوق ناچیزی بود که ته ماه میگرفتم و شاید انعامی که صاحب ملک قولش رو داده بود. [صدای چکهی آب ] شب سوم یا چهارم بود که کمکم صداهای عجیبی به گوشم خورد. اولش فکر کردم خیالاتیه. مثلاً یه بار شنیدم چیزی شبیه خندهی خفه از ته راهرو اومد، اما هرچی گوش تیز کردم، هیچ نبود. دفعهی بعد، نزدیکای نیمهشب صدای پایی رو شنیدم که روی کاشیهای کهنه کشیده میشد؛ انگار کسی پابرهنه راه میرفت. چراغقوه رو برداشتم و به سمت صدا رفتم. به خودم دلداری میدادم و زیر لب گفتم: «حتماً باد در رو تکون داده یا شاید یه گربه افتاده تو ساختمون.» اما ته دلم آشوب بود. ضربان قلبم تند شده بود و عرق سردی روی پیشونیم نشست. به انتهای راهرو که رسیدم، یه در چوبی قدیمی دیدم که نیمهباز بود. مطمئن بودم قبلاً اون در رو قفل کرده بودم. هلش دادم و با نالهی بلند نور چراغ رو که انداختم، اتاق خالی بود جز چند صندلی شکسته و یه میز خاکگرفته. بوی نم و کهنگی تو هوا بود. داشتم در رو میبستم که چشمم افتاد به یه چیزی روی زمین کنار چهارچوب: یه ساعت جیبی قدیمی. زنجیر زنگزدهش از جیب خیالیم بیرون زده بود. خم شدم و برش داشتم؛ سنگین بود و عقربههاش رو ۱۲:۰۰ شب گیر کرده بودن. انگار سالها پیش زمان براش متوقف شده بود. با کنجکاوی گذاشتمش تو جیبم تا بعداً با دقت بیشتری نگاهش کنم.همون موقع صدای تق تق آرومی از طبقهی بالا اومد، مثل افتادن قطره آب… یا شاید قدمهای آهسته. تصمیم گرفتم به گشتم ادامه بدم. پاورچین رفتم سمت راهپله مارپیچی که به طبقه بالا میرسید. هر پله که بالا میرفتم، حس میکردم هوا سردتر میشه و سکوت سنگینتر رو شونههام میشینه. نور چراغقوه رو به در و دیوار انداختم؛ سایهم روی دیوار مثل یه غول کج و کوله دنبالم میومد. دم یکی از اتاقها، ته راهروی طبقهی دوم، در بستهای دیدم که روش با اسپری قرمز یه علامت عجیب کشیده بودن؛ یه دایره با خطوط ناشناس و یه چشم وسطش. انگار بچههای محل واسه تفریح کشیده بودن، اما زیادی ترسناک بود. با تردید دستگیره رو چرخوندم. در باز شد. اتاق تاریک بود و بوی کپک میداد. وقتی نور چراغم رو دور تا دور چرخوندم، نفس تو سینم حبس شد؛ روی دیوارهای اتاق با چیزی شبیه زغال نقاشیهایی کشیده بودن: آدمهایی با سرهای دراز و چشمهای گودافتاده، یه حلقه از آدمها که دور چیزی شبیه محراب جمع شده بودن… حس بدی بهم دست داد. انگار دیوونهای سالها پیش اینجا هنرآفرینی کرده بود. خواستم برگردم که یکدفعه صدای زمزمه به گوشم خورد. واضح نبود، انگار چند نفر با هم پچپچ میکردن. قلبم شروع کرد تو دهنم تپیدن. با صدای لرزون گفتم: «کی اونجاست؟ شوخی بیمزهایه ها!» جوابی نیومد. فقط همون زمزمهها، کمی بلندتر، ولی هنوز نامفهوم.
جرئت کردم چند قدم برم تو. نور چراغ افتاد رو یه تخت فلزی قدیمی گوشهی اتاق، شبیه تخت بیمار. روی تشک پارهپورهش یه دفترچهی چرمی گذاشته شده بود. همونطور که زمزمهها ادامه داشت، نزدیک شدم و دفترچه رو برداشتم. جلدش از خاکستری به سیاهی میزد و گوشههاش پوستهپوسته شده بود.
بسمالله ی زیر لب گفتم و بازش کردم. صفحات زرد و شکننده بودن و با دستخطی تند و عصبی پر شده بودن. برق چراغ رو روش انداختم و شروع کردم به خوندن. یادداشتها مال یکی از دکترهای آسایشگاه بود، دههها قبل. نوشته بود که یه سری آزمایش و مراسم عجیب رو روی بیمارا انجام میداده؛ یه جور آیین برای «درمان» که به نظر بیشتر شبیه جادو بود تا پزشکی. از کلمات و اشکال عجیب توصیف کرده بود و اینکه نصفهشب باید انجام بشه.
دستام داشت میلرزید. هرچی بیشتر میخوندم، اون زمزمهها انگار تو گوشم بلندتر میشد. دکتر نوشته بود: «امشب دوباره امتحان میکنم. صدای اونها رو میشنوم… باید در رو باز کنم. وعده دادهاند که رازها را نشانم دهند.» معلوم بود عقلش رو از دست داده بوده. بین خطوط خطخطی، کلمهی «دروازه» چند بار تکرار شده بود. نوشته بود «کلید، خون است». احساس کردم خون تو رگهام یخ زده. بعضی درها رو نباید باز کرد. این جمله رو با خودم زمزمه کردم و سریع دفترچه رو بستم. میخواستم از اون اتاق فرار کنم که یه دفعه در اتاق پشت سرم محکم بسته شد! از جا پریدم و به سمت در دویدم.
قفل شده بود؛ هرچی دستگیره رو تکون دادم باز نشد. تپش قلبم دیوانهوار شده بود. نور چراغ رو برگردوندم تو اتاق… و خشکم زد. یه شخص اونجا بود؛ مرد میانسالی با روپوش پزشکها، درست بین من و تخت ایستاده بود! قیافهش عجیب بود؛ پوستش خاکستری، چشمهاش زیادی فرو رفته. انگار از دل تاریکی بیرون اومده بود. نفسم بند اومد و خواستم داد بزنم، ولی صدا تو گلوم گیر کرد. مرد لبخند آرومی زد و با صدایی آهسته گفت: «نترس… منتظرت بودم.» زبانم بند اومده بود. تو دلم قرآن میخوندم. اون ادامه داد: «میدونم سوالای زیادی داری. سالهاست که کسی اینجا نیومده. تو منتخب منی.» سرجام میخکوب شده بودم و فقط نگاهش میکردم. چطور یک نفر اینجا بود؟! اونهم با شکل و شمایلی شبیه مردهها. یاد نقاشیهای رو دیوار افتادم و یهو دفترچه تو دستم سنگینی کرد.دکتر (حدس زدم خودش دکتر باشه) سرش رو کمی کج کرد و گفت: «تو هم صداهارو شنیدی، نه؟ اونا با تو حرف زدن چون تو شبیه مایی… تنها، زخمخورده، ناامید.» با هر کلمهش انگار فکرم رو میخوند.
«تو چیزی برای از دست دادن نداری.» تنهایی خودش ترسناکه، ولی نه اونقدر که بخوای با یه چیز ناشناس تو تاریکی همنشین بشی. این فکر از ذهنم گذشت، اما دهنم قفل بود. دکتر دستشو به آرومی دراز کرد و گفت: «اون ساعت و اون دفترچه رو داری… نشونهان. زمانش رسیده که کار ناتموم رو تموم کنیم.» تازه فهمیدم داره دربارهی چی حرف میزنه: آیینی که تو دفترچه نوشته بود. ترس مثل خوره به جونم افتاده بود، اما یهجور کنجکاوی وادارم کرد بپرسم: «چی میخوای؟» صدام به سختی دراومد. لبخند مرد گستردهتر شد. «یه مراسم کوچیک، همین. کمک میکنی کاملش کنم؟ در عوضش…» مکث کرد، دست دیگهشو گذاشت رو شونهم. سرمای وحشتناکی تا مغز استخونم دوید. «…در عوضش هرچی بخوای بهت میدم. پول، آزادی، هرچی که از دنیا طلب داری.» قلبم داشت تو سینهم منفجر میشد. وعدههاش مثل صدای هزار تا زنبور تو سرم وزوز میکرد. هرچی بخوام؟ ذهنم پر شد از فکر زندگی بهتر، رهایی از این بدبختی. میگفت فقط یه مراسم کوچیکه… چه میدونستم بزرگترین کابوس زندگیم میشه. عقلم میگفت فرار کن، اما پاهام بیحرکت مونده بود. به سختی زمزمه کردم: «چه کاری باید بکنم؟»چشمای مرد تو تاریکی برقی زد. دفترچه رو آروم از دستم گرفت و صفحهای که با یه نشان عجیب علامتگذاری شده بود رو باز کرد؛ همون علامتی که رو در کشیده بودن. با صدایی که حالا انگار دو نفر با هم حرف میزدن گفت: «تنها یه بخش کوچیک مونده. باید با خون تکمیل بشه.» گلوم خشک شد: «خون کی…؟» دکتر خندهی کوتاهی کرد: «نگران نباش، فقط چند قطره از خودت.» هنوز گیج و وحشتزده بودم. تو همون حال، مرد یه سوزن زنگزده رو از جیب روپوشش درآورد و قبل از اینکه واکنش نشون بدم، نوک انگشتم رو باهاش خراش داد. آخ بلندی گفتم و دستمو عقب کشیدم. چند قطره خون روی زمین چکید، درست وسط اون علامت چشم توی دایره.
ناگهان اتاق شروع کرد به لرزیدن. دیوارها در حاشیهی نور چراغ رقصیدن و سایهها جون گرفتن. بادی از هیچجا وزیدن گرفت و دفترچه تو دست دکتر ورق خورد. صفحهها خودبهخود تندتند ورق میخوردن و زمزمههای تو هوا بلند و بلندتر میشدن، حالا بیشتر شبیه فریاد. دکتر با صدای چندگانهش چیزی شبیه ورد خوند. من ناخودآگاه چند قدم عقب رفتم و به دیوار چسبیدم. داشتم دیوونه میشدم. وسط زمین، جایی که خونم چکیده بود، سیاهی عجیبی در حال پیچ و تاب خوردن بود؛ مثل دود غلیظی که داشت شکل میگرفت. بوی تعفن پیچید. دکتر – یا اون موجود – خندهی ترسناکی سر داد. چشمهام سیاهی میرفت. فهمیدم چه غلطی کردم. وقتی حقیقت رو دیدم، دیگه راه بازگشتی نبود. خواستم فریاد بزنم ولی صدام گم شده بود. [ صدای نالههای محو] از دل اون سیاهی یک چشم بزرگ باز شد؛ درست مثل همون نقاشی روی دیوار، اما زنده و واقعی. از وسطش یه دست استخونی بیرون اومد که به سرعت به سمت من دراز شد. تمام بدنم خشکش زده بود، فقط نگاه میکردم. دست سرد و چروکیده دور مچ پام پیچید و من روی زمین کشیده شدم. جیغ کشیدم.
صدای جیغم با نعرههای باد و خندههای دکتر قاطی شد. سعی کردم به چارچوب در چنگ بزنم اما انگار زمین لیز شده بود. تاریکی مثل گرداب دورم میچرخید. احساس کردم تمام بدنم داره تو اون سیاهی فرو میره. لحظهی آخر، صورت دکتر رو دیدم که حالا مثل یک هیولای کریهمنظر شده بود؛ چشماش کاملاً سیاه و دهانش تا گوشهاش بود و بالای سرم خم شده بود. با صدای چندگانهی وحشتناکی گفت: «خوش اومدی…» و بعد همه چیز ناگهان ساکت شد. چشمهامو که باز کردم، خودمو تو یه تخت بستهشده دیدم. جیغزنان از جا پریدم ولی بند چرمی دور دست و پاهام محکم بود. نور روز از پنجره میتابید و دو تا پرستار بالای سرم با تعجب نگام میکردن. هرچی تقلا کردم فایدهای نداشت. گیج و ویلون بودم. پرستاره با آرامش گفت: «آروم باش، حالت خوبه…» خوب؟ خوب نبودم! کجا بودم؟ باورم نمیشد؛ من تو یه بیمارستان روانی واقعی بستری شده بودم.
بعدها فهمیدم صبح روز بعد از حادثه، منو بیهوش کف اون اتاق پیدا کردن. میگن خودمو با شیشه زخمی کرده بودم و در حالت هذیان روی زمین میخزیدم. هیچکس حرفهامو باور نکرد. نه پلیس، نه دکترا. همه میگفتن فشار کاری و تنهایی باعث توهمم شده. میگفتن اون ساختمان جز خرابه چیزی نبود. اما خودم میدونم چی دیدم. حالا مدتیه که مرخص شدم، اما بهایی که پرداخت کردم، بیشتر از چیزی بود که تصور میکردم. روزگارم به سختی میگذره؛ کابوسها ولم نمیکنن. شب که میشه، صدای زمزمههای اون اتاق لعنتی تو گوشم میپیچه. تاریکی انگار زنده بود و نفس میکشید.
دیگه نمیدونم چی واقعیه و چی کابوسِ. هویتم رو از دست دادم؛ از اون مرد سرسخت چیزی نمونده. هنوز اون ساعت جیبی شکسته همراهمه؛ هیچکس باور نمیکنه، اما بعضی شبها عقربههاش خودبخود حرکت میکنن و رو نیمهشب میایستن. انگار یادآوری میکنن که نیمهشب چه کار وحشتناکی کردم. این بود قصهی من ؛ قصهی طمع و تاوان. من تنها بودم و ناامید، و تاریکی از دل تنهاییم سوءاستفاده کرد.
هرگز وارد بازی سایهها نشین و به نجواهای وسوسهانگیز گوش ندین. بعضی چیزا ارزششو نداره، حتی اگه به قیمت برآوردهشدن بزرگترین آرزوهاتون باشه. به من اعتماد کنین… خودم دیدم که پایان این مسیر چیزی جز تباهی نیست.داستان ترسناک راز ساعت ۱۲ چیه؟
