داستان عاشقانه

داستان عاشقانه آخرین مبارزه برای عشق

داستان عاشقانه آخرین مبارزه برای عشق

داستان ِ عاشقانه آخرین مبارزه برای عشق

داستان عاشقانه آخرین مبارزه برای عشق

داستان عاشقانه آخرین مبارزه برای عشق : هوا سوز بدی داشت. امیر با قدم‌های تند از کوچه‌های تنگ و تاریک می‌گذشت، نفسش تو هوای سرد بخار می‌شد و از زیر نور چراغ‌های کم‌رمق خیابون محو می‌شد. یه سویشرت مشکی تنش بود، کلاهشو روی سرش کشیده بود و دستاشو تو جیب فرو کرده بود. از دور که می‌دیدیش، انگار یه آدم مشکوک داره با عجله از صحنه جرم فرار می‌کنه. سر یه پیچ، پاهاش روی آسفالت سر خورد، اما سریع تعادلشو حفظ کرد و دوید سمت ورودی پارکینگ. تو دلش غر می‌زد: «لعنت به خواب سنگین!»

حاج مرتضی، نگهبان پیر، جلوی در ورودی ایستاده بود، دستاش تو جیبای پالتوش، نگاهش آروم و مهربون بود. یه لبخند نصفه‌نیمه زد و گفت: ـ پسرم کجا بودی؟ گفتم شاید پشیمون شدی!

امیر نفسشو بیرون داد، دستاشو از جیبش کشید بیرون و محکم به هم مالید که یخشون باز بشه: ـ شرمنده حاجی، خواب موندم. دیگه از فردا قول میدم سر وقت بیام.

حاج مرتضی با خنده کلیدا رو به امیر داد، دستشو گذاشت روی شونه‌ش و آروم گفت: ـ عیب نداره، جوونی دیگه. حالا برو بشین، چاییم برات گذاشتم دم بکشه، امشب هوا خیلی سرده.

امیر بدون حرف سر تکون داد و رفت سمت اتاقک نگهبانی؛ یه فضای کوچیک ولی تر و تمیز، یه مبل راحتی کنار دیوار، یه پتو مسافرتی هم روی کاناپه ول شده بود و یه تلویزیون کوچیک گوشه‌ی اتاق. خودش رو انداخت روی مبل و چشماشو بست، نفسش که هنوز از دویدن سنگین بود، کم‌کم داشت تنظیم می‌شد.

تق… تق… تق… با صدای در، یه لحظه از جا پرید. چشمش رفت سمت در. یه دختر بیرون ایستاده بود، نور مهتابی بالای در چهره‌شو روشن کرده بود. لپاش از سرما گل انداخته بود، یه شال مشکی دور گردنش پیچیده بود و موهاش زیر کلاه بارونی سفید رنگش قایم شده بود.

باران: «عمو جان، زود درو باز کن، یخ زدم این بیرون!»

یه ظرف غذا تو یه دستش بود و یه عصا تو دست دیگه‌ش. با بی‌صبری رو در می‌کوبید. امیر هنوز یه کم گیج بود، اما سریع رفت سمت در شیشه‌ای نگهبانی و بازش کرد. دختر بدون اینکه منتظر بشه، اومد تو و شروع کرد به حرف زدن، انگار که سال‌هاست باهاش آشناست: ـ عمو، امروز از سرکار که برگشتم دلم هوس قرمه‌سبزی کرد، گفتم یه کمم برای شما بیارم؛ چون مطمئن بودم اینجا به خودتون گشنگی می‌دین و شبا چیزی نمی‌خورین!

امیر فقط نگاهش می‌کرد، هنوز فرصت نکرده بود دهن باز کنه که دختر ادامه داد: ـ خب چرا تلویزیونو روشن نکردین؟ سریال مورد علاقه‌مون الان موقع پخششه.

امیر یه نگاهی انداخت به چشمای دختر که یه جور خاصی فقط به یه جای مشخص خیره بودن و وقتی هم که با امیر حرف می‌زد اصلاً بهش نگاه نمی‌کرد. اون لحظه بود که دو زاریش افتاد؛ اون دختر نابیناست و احتمالاً فکر می‌کنه اون حاج مرتضی‌ست. چیزی نگفت، فقط ظرف غذا رو ازش گرفت که یه‌دفعه دختر انگار بوی عجیبی حس کرده باشه، سرشو کج کرد و بینی‌شو بالا کشید: ـ عمو… امروز یه بوی عجیب می‌دی! نرفتی حموم فک کنم!

بعد خودش خندید، یه خنده‌ی شیرین و کوتاه: ـ پس من یه ذره این پنجره رو باز می‌ذارم که هوا بیاد تو!

امیر ناخودآگاه خودش رو بو کرد. خب، راست می‌گفت. از وقتی که از لیگ گذاشتنش کنار، خیلی به سر و وضعش نمی‌رسید. ته‌ریشش بلند شده بود، دیگه حوصله نداشت مثل قبل مرتبش کنه، موهاشم ژولیده و درهم‌برهم شده بود، انگار که صد ساله رنگ شونه به خودش ندیده. دستشو کرد تو موهاش و نفس عمیقی کشید. بالاخره گفت: ـ دستت درد نکنه، ولی من عموت نیستم. از امشب من به جای حاجی شیفت شب وایمیستم. اگه می‌خوای غذا رو ببر…

اما هنوز جمله‌ش تموم نشده بود که دختر پرید وسط حرفش: ـ نه! چرا باید ببرمش؟ کسی نیست که بخوره، حیف و میل میشه همش میره تو سطل آشغال!

بعد نفسش سنگین شد، یه کم مکث کرد و با صدایی که تهش یه کم غم داشت، گفت: ـ خیلی ناراحت شدم… من صبحا نمی‌تونم بیام دیدن عمو، چون سرکارم. تنها موقعی که می‌تونستم ببینمش، الان بود…

لبش رو برچید، مثل بچه‌ای که دلش گرفته. بعد، بی‌حرف با عصاش یه ضربه‌ی آروم زد به پای امیر که کنار بره. وقتی راه باز شد، انگار که جای وسایل رو از حفظ باشه، مستقیم رفت سمت مبل و نشست: ـ حالا، همکار عمو، می‌شه ازت خواهش کنم این تلویزیونو روشن کنی؟ الان از تایم سریال مورد‌علاقه‌م داره می‌گذره!

امیر هنوز تو شوک بود، اما سری تکون داد و گفت: «باشه.» رفت تلویزیون رو روشن کرد، اولین چیزی که پخش شد، دختر یه‌دفعه گفت: ـ خودشه! صداشو بیار بالاتر!

امیر صدا رو بلند کرد. دختر با دست به کنار خودش اشاره کرد: ـ اگه بخوام این قسمتم ببینم، یکی باید برام توضیح بده. میشه خواهش کنم همون‌طور که داری قرمه‌سبزی می‌خوری، برای منم توضیح بده!

امیر شونه‌ای بالا انداخت. گرسنگی مجال فکر کردن بهش نمی‌داد. نشست روی مبل و با ولع شروع کرد به خوردن. مزه‌ی غذا عجیب خوب بود، بهتر از هر چیزی که تو این چند وقت خورده بود. صدای سوت کتری بلند شد. امیر از سر جاش بلند شد، یه لیوان چایی ریخت و داد به دست دختر. امیر گفت: «بخور تا گرم شی.»

دختر با خوشحالی لیوان رو گرفت و بین دستاش نگه داشت. همزمان، از تلویزیون صدای سریال بلند شد. دختر که ظاهراً حسابی پیگیرش بود، با دقت گوش کرد و یه‌دفعه پرسید: ـ الان یه دختر بچه با مامانش اومد تو؟

امیر با قاشق تو هوا موند. یه نگاه به تلویزیون انداخت، واقعاً یه دختر بچه وارد صحنه شده بود. با تعجب گفت: ـ آره، چطور؟

دختر یه لبخند ریز زد، انگار که دقیقاً می‌دونست چی داره تو فیلم می‌گذره: ـ از صدای کفش مامانه فهمیدم، همیشه همینو می‌پوشه. حاج مرتضی فکر می‌کنه چون راحته، هر روز این کفشو می‌پوشه، ولی من می‌گم چون شوهرش بهش داده، دوستش داره.

نگاه امیر رفت روی زن توی سریال که یه کفش پاشنه‌دار قرمز پوشیده بود: ـ مگه کفش پاشنه‌دار راحته؟

دختر یه کم مکث کرد، بعد با یه لحن مطمئن گفت: ـ نه، راحت نیست. اگه راحت بود، من که این‌قدر دوستش دارم، می‌خریدم! واسه هیچ‌خاتونی راحت نیست، ولی برای عشقشون می‌پوشن.

امیر چیزی نگفت، فقط یه لحظه نگاهش رفت روی دختر که هنوز دستاشو دور لیوان چای گرفته بود و لبخند بی‌ریایی رو لبش بود. سریال تموم شد، دختر آهی کشید و لیوان خالی رو گذاشت کنار دستش: ـ خب، دیگه باید برم. هوا احتمالا الان تاریک شده.

بعد سرشو به طرف امیر چرخوند و گفت: ـ ممنون از چایی! و اینکه از این به بعد، هر شب میام اینجا؛ یعنی تا وقتی که سریال تموم بشه. دیگه باید تحملم کنی.

امیر که هنوز تو فکر بود، دستی به سرش کشید و گفت: «باشه.» دختر یه لبخند زد و گفت: ـ و اینکه ببخشید، اسمم بارانه.

امیر گفت: «باشه.» باران خنده کوتاهی کرد و گفت: «باشه!» شالش رو محکم‌تر پیچید دور گردنش، کلاه بارونی‌شو روی سرش کشید و در حالی که عصاشو تو دستش می‌چرخوند، گفت: «پس فعلاً!» و بعد، آروم‌آروم از اتاقک نگهبانی رفت بیرون. امیر همون‌طور که تو درگاه ایستاده بود، نگاهش کرد تا وقتی که تو تاریکی شب محو شد.

با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم. دستمو از زیر پتو بیرون آوردم و تو هوا تکون دادم: «سیری، آلارمو خاموش کن.» آلارم ساکت شد. نشستم رو تخت، یه دستمو به دیوار گرفتم و پا شدم، آروم‌آروم سمت دستشویی رفتم. آب سردو پاشیدم تو صورتم، نفس عمیقی کشیدم. سرمو آوردم بالا و به جای احتمالی آینه خیره شدم. اگه اون شب کمربندمو باز کرده بودم، منم باهاشون می‌رفتم… سرمو تکون دادم، از فکر و خیال بیرون اومدم. یه لبخند نصفه‌نیمه زدم؛ نمی‌دیدمش، ولی یه جور تمرین بود برای ادامه‌ی روزم، برای اینکه مثل بقیه باشم.

آماده شدم، عصامو برداشتم، عینک مشکی رو زدم و از خونه زدم بیرون. هنوز پامو از در نذاشته بودم بیرون که راننده تاکسی از پایین پله‌ها صدام زد: ـ دخترم، امروز دیر کردی.

لبخند زدم: «آره، امروز یه ذره دیر بیدار شدم.» دستمو به میله آهنی گرفتم و آروم‌آروم پله‌ها رو پایین رفتم و سوار تاکسی شدم. مسیر مثل همیشه بود؛ خیابونای شلوغ، بوق ماشینا، صدای دست‌فروش‌ها… ولی من فقط شنونده‌ بودم.

به شرکت که رسیدم، عصامو زدم زمین، مسیر همیشگی رو تو ذهنم دنبال کردم. سه سال بود که اینجا کار می‌کردم، قبل از اینکه اون تصادف لعنتی زندگیمو عوض کنه. رئیس شرکت نذاشت استعفا بدم، چون کارم نیاز به دیدن نداشت؛ تو بخش خدمات مشتری کار می‌کردم. همکارا می‌گفتن رئیس آدم خوبیه که بعد نابینایی، بازم اجازه داده بمونم، ولی من خوب می‌دونستم اون چه جور آدمیه. لبمو گزیدم، نفس عمیقی کشیدم و وارد ساختمون شدم؛ یک روز دیگه شروع شده بود…

رو صندلیم نشسته بودم و مشغول حرف زدن با یه مشتری عصبانی بودم. هی داد می‌کشید، انگار من محصول خرابو براش فرستاده بودم! ولی خب، خودمو کنترل کردم، با حوصله جوابشو دادم و سعی کردم آرومش کنم. بالاخره تماسو تموم کردم و یه نفس راحت کشیدم. همین موقع صدای آقای صالحی رو شنیدم که از اون سر دفتر داشت به همه خسته نباشید می‌گفت. صدای قدم‌هاش نزدیک و نزدیک‌تر شد، تا اینکه حس کردم بالای سرم وایساده. یهو… دستاشو گذاشت روی شونه‌هام! خشک شدم، بدنم سفت شد. با یه لحن کش‌دار و لوس گفت: ـ خسته نباشی باران خانم.

بعدم شروع کرد آروم شونه‌هامو ماساژ دادن! از زور معذب بودن دلم می‌خواست همون لحظه محو بشم. دستامو مشت کردم، گلومو صاف کردم و یه تشکر خشک کردم، سعی کردم خودمو از زیر دستش بِکشم بیرون، که خودش ول کرد رفت سراغ سوژه بعدی.

وقتی راننده جلوی خونه پیادم کرد، راه افتادم سمت پارکینگ ساختمون پشتی. عصامو رو زمین می‌زدم و آروم‌آروم جلو می‌رفتم. رسیدم جلوی اتاقک نگهبانی، چند تا تقه به در زدم و با صدای بلند گفتم: ـ سلااام، من اومدممم!

یهو یه صدای گرومپی اومد، انگار که به چیزی خورده باشه. بعدش در با شتاب باز شد. لبخندی نشست رو لبم، خنده کوتاهی کردم و گفتم: «ممنون که سریع درو باز می‌کنی.» دستمُ گرفتم به چارچوب در، یه قدم برداشتم و وارد شدم.

اون شبم مثل شبای قبل نشستیم پای سریال. ولی از همون اول یه بویی می‌اومد که داشت اذیتم می‌کرد. یه کم خودمو جمع‌وجور کردم و گفتم: «فکر کنم امروز ورزش کردی.» دستم رو به دیوار کنارم کشیدم و بالاخره پنجره رو پیدا کردم، یه کم بازش کردم که هوا عوض شه. صدای بلند شدنش رو شنیدم، بعد باد سردی اومد داخل که فهمیدم در رو باز کرده. امیر گفت: ـ آره، امروز رفتم باشگاه قدیمی‌م.

یه لحظه ساکت شد، انگار که پشیمون شده باشه حرفش رو نصفه ول کرد. منم نخواستم پاپیچش بشم، هیچی نگفتم. سریالو ادامه دادیم. وسطای فیلم بود، من درمورد همه چیز ازش سوال می‌پرسیدم؛ از لباس بازیگرا گرفته تا وسایل خونشون و بقیه چیزایی که کمک می‌کرد بیشتر فضای فیلم رو بفهمم. یه‌دفعه گفتم: «خوش‌قیافه‌ای؟»

بدون مکث گفت: «آره، پسره خیلی خوش‌قیافه‌ست.» لبخند زدم، سرمو تکون دادم و گفتم: «نه، منظورم خودتی. تو خوش‌قیافه‌ای؟ قیافت چجوریه؟»

چند لحظه مکث کرد، بعد آروم گفت: «خب، اندامم خوبه…» لبمو گاز گرفتم که خنده‌م نگیره؛ پس یعنی نیستی! سریال که تموم شد، بلند شدم که برم. دستمو گرفتم به چارچوب در و گفتم: «خیلی ممنون واسه چایی، خداحافظ.» حس کردم برگشت و تو اتاقک دنبال چیزی گشته. یه کم که گذشت، یه چیزی رو به سمتم گرفت و گفت: «بفرمایید.»

دستم رو دراز کردم، ظرف غذام بود. با تعجب تکونش دادم: «یه چیزی توشه؟ چیه؟» امیر گفت: «چند تا هلو، شستم. تو زودترین فرصت بخورید، چون هلو زود خراب می‌شه.» لبخند زدم، کوتاه گفتم: «ممنونم، خداحافظ.»

هنوز کامل از پارکینگ خارج نشده بودم که پام رفت تو یه چاله و با ضرب افتادم زمین، ولی من یادم نمی‌اومد اونجا بوده باشه. از دردی که تو پام پیچید، ناخودآگاه گفتم: «آخ!» از سمت اتاقک صدای دویدن اومد. بعد امیر نفس‌زنان پرسید: «حالتون خوبه؟ پاتون چیزی نشد؟» نفسمو با درد بیرون دادم و گفتم: «نمی‌دونم، خیلی درد می‌کنه.»

دستم رو گرفت و کمکم کرد بلند شم. حس کردم برگشت به اتاقک، فکر کردم که ولم کرد و برگشته سرکارش. بغض کردم، شروع کردم لنگ‌لنگان راه رفتن. باید تاکسی می‌گرفتم و خودمو می‌رسوندم بیمارستان؛ تو بهترین حالت، پام در رفته بود. اما چند قدم نرفته بودم، که صدای قدماش اومد، دوباره دستمو گرفت و کمکم کرد راه برم؛ فهمیدم که فقط رفته بود درو قفل کنه.

خلاصه، رسوندم بیمارستان، همون‌طور که حدس زده بودم، پام در رفته بود. تو راه برگشت، موقعی که سوار مترو بودیم، پرسید: «کجا زندگی می‌کنی؟» آدرس خونمو بهش دادم. وقتی رسیدیم، باز کمکم کرد برم سمت ساختمون. حالا مونده بود سخت‌ترین قسمت: بالا رفتن از اون همه پله. نقشه‌ی پله‌ها تو ذهنم بود، وقتی رسیدیم، گفتم: «یه لحظه اینجا وایسا، یه کم استراحت کنم.»

همین که اینو گفتم، یهو دستمو ول کرد. صداشو از جلوی پام شنیدم که می‌گه: «بیا رو کولم، من می‌برمت.» چشمامو گرد کردم، گفتم: «مطمئنی؟ من سنگینما!» امیر گفت: «اشکالی نداره، منم ورزشکارم.» لبخند زدم، گفتم: «خودت خواستی!»

دستم رو جلو بردم. اول یه حجمی از موهای نرمش خورد به دستم، بعد رفتم پایین‌تر، دستم رسید به شونه‌هاش. شونه‌های پهنی داشت، حتماً راست می‌گفت که ورزشکاره. دو تا دستمو از شونه‌هاش رد کردم، به هم قفلشون کردم، پاهامو دور کمرش حلقه کردم و گفتم: «بزن بریم!» انتظار نداشتم این‌قدر راحت بلندم کنه، ولی راه افتاد. با هر قدمی که می‌رفت بالا، نفسش سنگین‌تر می‌شد. دیگه حس کردم که نزدیک در شدیم، صدای نفس‌نفس زدنش بیشتر شده بود. بالاخره رسیدیم، آروم گفتم: «دیدی گفتم من سنگینم؟»

دستم رو بردم تو کیفم، دنبال کلید گشتم. همون لحظه حس کردم نشست رو زمین، بعد بین نفس‌های بریده‌بریده‌ش گفت: «این وزن برای من چیزی نیست… فقط خیلی وقته که تمرین نکردم.» تو دلم گفتم: «حتماً!» و لبخند زدم. در رو باز کردم، یه قدم برداشتم توی خونه که یه‌دفعه پام تا مچ رفت توی آب! متعجب گفتم: «اِ! این آب از کجا اومد؟!» صداشو از پشت سرم شنیدم: «بذار من ببینم.» اومد تو، گفتم: «شیر اصلی آب سمت چپه.»

صدای پاشو شنیدم که رفت سمتش، بعد دنبال سوراخ چاه روی زمین گشت. یه لحظه حس کردم که آب زیر پام کمتر و کمتر شد، بعد یه‌دفعه تخلیه شد. با کنجکاوی گفتم: «پیداش کردی؟ چی توش گیر کرده بود؟» یکم سکوت کرد، با یه لحن نامطمئن گفت: «یه چیز گل‌گلیه…» ابروهام رفت بالا: «چی؟» دوباره یکم سکوت کرد و گفت: «فکر کنم لباس زیره!»

چشمام برق زد، با خوشحالی از دستش قاپیدم و گفتم: «اینو خیلی وقت بود گم کرده بودم! چند باری دنبالش گشتم. ممنون.» حوله رو گرفتم سمتش و گفتم: «دستاتو خشک کن.» حوله رو گرفت و مشغول خشک کردن شد. با خودم فکر کردم که چقدر امروز کمکم کرده، باید یه‌جوری ازش قدردانی کنم. یاد بلیط کنسرتی افتادم که چند روز پیش دوستم بهم داده بود: «خیلی ممنون، امروز خیلی کمکم کردی. اینم هدیه من به تو برای لطفی که در حقم کردی. با یکی از دوستات برو، یا یکی که دوستش داری.»

بلیط رو گرفت، چند لحظه سکوت شد. حس کردم داشت روشو می‌خوند. بعد از یه مکث کوتاه گفت: «بخشید، ولی من خیلی اهل موسیقی نیستم. این باشه پیش خودت، با یکی برو.» یه‌کم ناراحت شدم، با صدای آرومی گفتم: «آها… کسی نیست که باهاش بری؟ اشکال نداره، بیا با هم بریم. منم می‌خواستم برم، چون خواننده‌ی مورد علاقه‌مه. میای؟» امیر گفت: «باشه.»

از خونش اومدم بیرون، حس عجیبی داشتم؛ یه حس خوب. با خوشحالی پله‌ها رو پایین رفتم. صبح زود از خواب بیدار شدم، رفتم آرایشگاه و موهامو کوتاه کردم. آخرین باری که به آرایشگاه اومده بودم اصلاً یادم نمی‌اومد؛ راستش رو بخوای، حتی نمی‌دونوستم چرا این کارو می‌کنم. اون که به هر حال نمی‌دید، ولی… دلم می‌خواست وقتی کنارش راه می‌رم، لایقش باشم، چون اون… واقعاً خاص بود. باران مثل فرشته‌ها بود؛ معصوم، زیبا. اون با قلبش آدم‌ها رو می‌دید، نه با چشماش؛ این بزرگ‌ترین فرقش با بقیه‌ی آدمای اطرافمون بود.

بالاخره تایم قرارمون رسید. رفتم جلوی خونش و منتظر موندم. چند دقیقه بعد، اومد بیرون. با هم از پله‌ها پایین رفتیم و راهی کنسرت شدیم. با اینکه این کنسرت، خواننده‌ی مورد علاقه‌ی من نبود، ولی از لحظه‌لحظه‌ش لذت بردم؛ از اینکه می‌دیدم باران این‌قدر خوشحاله، یه شادی خاصی توی دلم حس می‌کردم.

کنسرت که تموم شد، باران گفت که میخواد از خواننده امضا بگیره به امید روزی که بتونه اونو ببینه، پس با هم به بک‌ستیج رفتیم. باران از شدت هیجان نفس‌نفس می‌زد، یه لبخند گوشه‌ی لبم بود، از دیدن این همه اشتیاقش دلم گرم می‌شد. رسیدیم پشت صحنه، اما تا از یکی پرسیدم، گفت که خواننده چند دقیقه پیش رفته. قیافه‌ش تو یه لحظه از اون همه شور و شوق خالی شد. دستمو گذاشت روی شونه‌ش و گفتم: «عیب نداره، یه بار دیگه تو یه کنسرت دیگه…»

قبل از اینکه حرفمو تموم کنم، یکی از کارکنای کنسرت رد شد و تنه‌ش محکم به باران خورد. تعادلش به هم خورد و مستقیم افتاد تو بغلم. یه لحظه نفسای جفتمون بند اومد. چسبیده بود بهم، دستام دور کمرش حلقه شد تا نیفته. سرشو بلند کرد، صورتش نزدیکم بود، خیلی نزدیک… باران گفت: «ببخشید…»

زمزمه‌ش آروم بود، ولی من چیزی نشنیدم جز صدای قلبم که دیوونه‌وار می‌کوبید تو سینم. تو اون شلوغی و هیاهو، انگار دنیا ساکت شد. باران هنوز تو بغلم بود، لباش نیمه‌باز بود، دستم بی‌اختیار کشیده شد به صورتش، انگشتم روی گونه‌ش نشست. اونم دستشو آورد بالا، آروم گذاشت روی دستم، اما درست وقتی که داشتم به جلو خم می‌شدم، یه صدا از پشت سرمون اومد: ـ ببخشید، می‌تونین یه کم برین کنار؟ باید وسایلو جمع کنیم.

باران سریع از بغلم بیرون اومد، انگار تازه یادش افتاده بود کجاست. موهاشو مرتب کرد و سرشو انداخت پایین. باران: «بعد از تموم شدن کنسرت، با هم از سالن اومدیم بیرون. دستمو دور بازوی امیر حلقه کرده بودم که نیفتم.» یهو بی‌هوا گفت: «امروز خیلی خوشگل‌تر شدی.» حس کردم از تعریفش گونه‌هام گل انداخت. یه لبخند زدم و آروم گفتم: «مرسی. تو‌َم امروز بوی خوبی می‌دی.» با هم زدیم زیر خنده.

باران بعد از چند لحظه دوباره پرسید: «گرسنه نیستی؟» یاد یه رستوران نزدیک اونجا افتادم؛ یه رستورانی بود که قدیما با بابام می‌رفتم، بیا بریم اونجا. امیر کمی مکث کرد، ولی فقط گفت: «باشه.» با هم راه افتادیم.

رسیدیم به رستوران و غذا سفارش دادیم. غذا رو که آوردن، می‌خواستم گوشت روی برنجم رو بردارم، ولی همین که بردمش سمت دهنم، روی دامنم افتاد! دستپاچه شدم، سریع دستمو روی میز کشیدم تا دستمال پیدا کنم، که امیر زودتر جعبه رو آورد نزدیک دستم. یکی برداشتم و خجالت‌زده گفتم: «ببخشید…» امیر گفت: «اشکالی نداره، چرا معذرت‌خواهی می‌کنی؟»

بعدم خواست بحثو عوض کنه که از اون فضای خجالت‌زده دربیام: «قبل از اینکه بیناییتو از دست بدی، چیکار می‌کردی؟» یه لحظه مکث کردم، ولی ناراحت نشدم. باران گفت: «قبلنم همین کارو داشتم، ولی کنارشم هنر می‌خوندم و نقاشی می‌کشیدم… بعد از اینکه بیناییمو از دست دادم، دورشو خط کشیدم. چون هم پول زیادی می‌خواست، هم… خب، نمی‌دیدم.» فضا یهو غمگین شد. نمی‌خواستم کسی برام دل بسوزونه، سعی کردم زود جو رو عوض کنم: «خب، تو چیکار می‌کنی؟ منظورم غیر از شیفت شب نگهبانیه.»

امیر yه‌کم مکث کرد، بعد گفت: «صبحا آب تحویل می‌دم.» کنجکاو شدم و با شوخی پرسیدم: «خب قبل از اون چیکار می‌کنی؟» امیر یه لحظه سکوت کرد، بعد یهو با صدای بلند و یه لحن تند گفت: «حس میکنی همیشه اینقدر تو زندگی بقیه کنجکاوی می‌کنی؟ ببخشید، من عادت ندارم همه چیزمو بریزم روی دایره! تو حتی غذایی که می‌خوری هم مردم با یه بار دیدنت می‌تونن تشخیص بدن!»

چند لحظه خشکم زد. فهمیدم داره به غذایی که گوشه‌ی لبم مونده بود اشاره می‌کنه. دوباره دستمال برداشتم و دور دهنمو پاک کردم. بعد آروم گفتم: «ببخشید، اگه سوال شخصی پرسیدم. آره من همچین کسیم.» پول غذا رو گذاشتم روی میز، عصامو برداشتم و زدم بیرون.

رسیدم خونه، کلیدو انداختم که درو باز کنم، یهو از پشت سرم صداشو شنیدم: «من سی سالمه… بوکسور بودم… و قبلاً زندگی خیلی بدی داشتم. کارای خیلی بدی هم کردم، ولی الان دیگه اونطوری زندگی نمی‌کنم.» دستم هنوز روی کلید بود، تو همون حالت وایساده بودم و چیزی نگفتم. بعد از چند لحظه سکوت، دوباره گفت: «باران، من نمی‌خواستم باهات بدرفتاری کنم. مسئله اینه که… من بی‌ارزشم. خودمو لایق تو نمی‌بینم. همین.»

ابروهامو تو هم کشیدم؛ چرا این حرفو می‌زد؟ چرا فکر می‌کرد از من پایین‌تره؟ حس کردم چند قدم جلوتر اومد. گرمای نفساش پشت گردنم نشست. یه لحظه خواستم عقب بکشم، ولی نکشیدم. صدای امیر نرم‌تر از همیشه شد و گفت: «من نمی‌خواستم ناراحتت کنم…» دستاش آروم روی بازوهام نشست. تماس انگشتاش باعث شد نفس تو سینم حبس بشه. تکون نخوردم، چند ثانیه گذشت. امیر سرشو خم کرد، پیشونیشو آروم روی شونه‌م گذاشت و دستاشو دور کمرم حلقه کرد. نفس عمیقی کشید، انگار داشت با خودش می‌جنگید.

یهو چرخیدم، با دستم به در تکیه دادم و سرمو بالا گرفتم. خم شد، لبامون به هم رسید. اولش آروم بود، مثل یه لمس نامطمئن، ولی بعد… عمیق‌تر شد. حس کردم گرمای لباش روی لبام پخش شد، حس کردم چطور دستش از بازوم سر خورد و اومد سمت صورتم. انگشتاشو کنار گردنم حس کردم، سرمو کمی به سمت خودش کشید. قلبم محکم می‌کوبید. سرش رو تو گودی گردنم برد و با بوسه آروم گردنمو نوازش کرد.

چند ثانیه بعد، فاصله گرفت. نفسامون به هم گره خورده بود. دستش هنوز کنار گردنم بود، انگشت شستش نرم کشیده شد روی پوستم. چیزی نگفت، منم نگفتم. فقط درو باز کردم، یه قدم عقب رفتم، و گذاشتم که بیاد تو و در این مرحله از ارتباطشان، جرقه‌های یک داستان عاشقانه واقعی بیش از پیش شعله‌ور شد.

روز بعدش باهم رفتیم پیک‌نیک؛ یه جای دنج و خلوت، کنار رودخونه‌ای که صدای آبش گوشمو نوازش می‌داد. امیر بساطو پهن کرد، بعد دستمو گرفت و نشوندم کنار خودش. امیر گفت: «بشین اینجا، من خوراکیارو می‌ارم.» لبخند زدم و گفتم: «می‌خوای کمک کنم؟» ـ نه خانم، شما فقط مثل این سه ماه اخیر استراحت کن.

چند لحظه بعد بوی کبابی که رو آتیش گذاشته بود تو هوا پیچید. چشمامو بستم، باد ملایمی صورتمو نوازش کرد. انگار همه چی توی اون لحظه کامل بود. یه دفعه حس کردم یه چیزی کنارم تکون خورد. دستمو جلو بردم، چیز نرمی رو لمس کردم، گفتم: «امیر؟ این چیه؟» صدای خندش اومد و گفت: «یه دوست جدید برای توعه.»

دستم کشیده شد روی گوشای نرم و گرمش. یهو تکون خورد که گفتم: «امیر، سگ؟!» امیر گفت: «آره. یه سگ راهنما. از این به بعد وقتی من کنارت نیستم، اون مراقبته.» انگشتامو توی موهای نرمش فرو بردم، حس کردم که داره دستمو بو می‌کشه. لبخند زدم. سگ کوچولو کنار پام نشسته بود. دستم هنوز توی موهاش بود که امیر کنارم نشست. دستمو توی دستش گرفت و آروم انگشتمو نوازش کرد. امیر گفت: «خوشحالی؟» سرمو تکون دادم و گفتم: «خیلی.»

دستامو دور بازوش حلقه کردم و سرمو به شونش تکیه دادم. و اون به آرومی صورتمو نوازش کرد و این پیوند آرامش‌بخش، فصلی تازه و عمیق را در سیر این داستان عاشقانه رقم زد.

پستچی نامه رو دستم داد. خواستم مثل همیشه عکسشو بگیرم تا سیری از روش برام بخونه، ولی خب طول می‌کشید و حوصلشو نداشتم. پس منتظر شدم که شب بشه و برم پیش امیر. مثل همیشه تو بغلش نشسته بودم و سریال می‌دیدیم. نامه رو از کیفم درآوردم و دادم دستشو گفتم: «بخون ببینم چی نوشته.»

امیر کاغذو باز کرد و شروع کرد به خوندن: ـ «خانم باران صادقی، جواب آزمایش شما مثبت است. پ.ن: دخترم باران جان، طبق آزمایشی که انجام دادی هنوز امیدی برای بیناییت هست. هزینه‌ش رو هم اینجا برای لحاظ کردم. به امید اینکه دوباره بتونی ببینی.»

سکوت. برای چند لحظه همه‌چی یخ زد. انگار زمان ایستاده بود. بعد یه لحظه انگار مغزم پردازش کرد که چی شنیدم. نفس تو سینم حبس شد و بعد… امیر! با خوشحالی پریدم تو بغلش. محکم فشارش دادم، قلبم داشت تو سینه‌م می‌کوبید. نمی‌تونستم جلوی اشکامو بگیرم. امیر… من… من می‌تونم دوباره ببینم!

اولش هردو خوشحال شدیم، ولی با شنیدن مبلغ، دود از کله‌م بلند شد؛ چطور می‌خواستم اون همه پولو جور کنم؟! از اون شب به بعد، امیر کم‌کم عوض شد. اولش فکر کردم خستس، شاید چیزی ذهنشو مشغول کرده، ولی هر چی گذشت، فاصله‌ش باهام بیشتر شد. دیگه مثل قبل نبود. یه شب که دوباره دیدم ساکته، دیگه نتونستم تحمل کنم، گفتم: «امیر؟ یه چی شده؟ چرا همش تو خودتی؟» امیر گفت: «چیزی نشده باران، حساس شدی.»

ولی من دیگه مطمئن شده بودم. یه چیزی شده بود. هی تو ذهنم چرخید که چی می‌تونه باشه، تا اینکه یه فکری مثل برق از ذهنم رد شد: نکنه به خاطر هزینه‌ی عملمه؟ نکنه حس می‌کنه من توقع دارم اون پولشو بده؟ اون شب با خودم گفتم باید رک و راست بپرسم، اما امیر اصلاً جواب تماسامو نداد. حس بدی تو دلم افتاد. فرداش رفتم سر شیفت نگهبانیش، ولی اونجا که رسیدم، یه نفر دیگه سر جای امیر بود؛ یه نیروی جدید. باران با اضطراب پرسید: «آقا امیر کجاست؟» ـ نمی‌دونم خانم، من تازه اومدم. گفتن که نفر قبلی استعفا داده.

یه آن دنیا دور سرم چرخید؛ یعنی چی استعفا داده؟! اون کجاست؟! با دستای لرزون گوشیمو درآوردم. بهش زنگ زدم، خاموش بود. با عجله رفتم خونش، در زدم. هیچ‌کس جواب نداد. محکم‌تر در زدم، صدا زدم: «امیر! درو باز کن!» هیچ‌کس نبود. درو فشار دادم، باز نشد. از پنجره گوش دادم، سکوت مطلق. امیر رفته بود؛ بدون هیچ حرفی، بدون خداحافظی. نشستم دم در، دستمو گذاشت روی صورتم، بغضم ترکید. چرا؟ چرا بدون اینکه چیزی بگه، گذاشت و رفت؟ و این جدایی ناگهانی، اندوه عمیقی را به این داستان عاشقانه تزریق کرد.

جمعیت دورم دیوانه‌وار فریاد می‌زد، نور‌های خیره‌کننده روی رینگ می‌تابید. صدای کف‌زدن‌ها و فریاد‌های هیجان تو گوشم می‌چرخید. بله، بعد از گذشت چند سال من دوباره اینجا بودم؛ کاری که قسم خورده بودم دیگه انجامش ندم، کاری که بخاطرش چندین سال از عمرم به فنا رفت و شدم یه خلافکار که دیگه تو تیم ملی راهش نمی‌دن رو انجام می‌دادم. فقط و فقط بخاطر عشقم! زندگی من از قبل تباه شده بود، نمی‌ذاستم زندگی اونم از دست بره‌.

حریفم وارد شد و با فحش و نگاه تحقیرآمیز سعی داشت اعصابشو بهم بریزه، ولی من عزمم جزم بود. بازی شروع شد، ضربه می‌زدم و ضربه می‌خوردم پشت سر هم. دقیقاً یک ساعت بعد بود که هردو خونین و مالین یک گوشه رینگ افتاده بودیم، با این تفاوت که من زنده بود و اون نبود. اینجا قفس مرگ بود؛ جایی که بخاطر به‌دست‌آوردن پول، جون‌ها بی‌پارزش می‌شد و من کسی بودم که داوطلب شدم توش شرکت کنم. عذاب وجدان داشتم: صددرصد. پشیمون بودم: اصلاً! شاید این آخرین بُردم توی عرصه بوکس بود، شاید این واقعاً دیگه آخرین باری بود که وارد رینگ می‌شدم، ولی از یه چیزی مطمئن بودم؛ این‌بار دیگه هیچ‌وقت از این تصمیمم پشیمون نمی‌شم و برای حفظ این داستان عاشقانه از هیچ تلاشی دریغ نخواهم کرد.

چهار ماه از عمل چشم باران می‌گذشت. به خواسته امیر، دکتر باران بهش گفته بود که هزینه عمل توسط خیریه بیمارستان پرداخت شده، ولی باران با بررسی پرونده عملش فقط به یه اسم رسید: امیر.

اون روز یکی از پرستارا اومد سمتش و گفت: «باران، یه مریض جدید آوردن. چند ماه پیش توی یه فایت بوکس بدنش له و لورده شده. هنوزم کامل خوب نشده. بیا یه نگاهی بهش بنداز، شاید ماساژ کمکش کنه.» باران سری تکون داد و رفت توی اتاق. روی تخت، یه مرد دراز کشیده بود، بدنش پر از کبودی و جای زخم بود. بی‌سروصدا نشست کنارش و شروع کرد به ماساژ دادن عضله‌هاش که زیر دستش سفت شده بودن. همون لحظه، حس کرد بدن مرد یه تکون کوچیک خورد، بعد دید یه قطره اشک از گوشه چشمش سر خورد پایین.

باران مکث کرد و آروم گفت: «دردت گرفت؟ اگه اذیت می‌شی، بگو تا ادامه ندم.» مرد هیچی نگفت، فقط اشکاش آروم‌آروم می‌ریخت. انگار یه چیزی توی دلش سنگین بود، یه چیزی که نمی‌خواست به زبون بیاره. باران هم چیزی نگفت، فقط دستش رو با ملایمت روی شونه‌هاش کشید و ماساژ رو ادامه داد.

باران داشت آروم دستای مرد رو ماساژ می‌داد که یهو حس کرد یه چیزی آشناست… یه حس عجیبی بهش دست داد. انگشت شست دست راستش… اون زخم… یه لحظه دستش رو روی جای بریدگی کشید، همون بریدگی عمیقی که امیر همیشه می‌گفت تو بچگی با لبه‌ی نیمکت مدرسه‌شون بریده بود. نفسش بند اومد. این زخمو هیچ‌وقت یادش نمی‌رفت… چطور می‌تونست یادش بره وقتی بارها و بارها اون دستو تو دستاش گرفته بود، وقتی همیشه اون نقطه رو نوازش می‌کرد و آروم می‌بوسید؟

چشماش گرد شد، قلبش تندتند می‌زد، حس کرد دنیا دور سرش می‌چرخه. دستای مردو محکم‌تر گرفت، انگار که بخواد مطمئن بشه اشتباه نکرده. نفسشو حبس کرد و با صدای لرزون گفت: «امیر؟» دستای امیر یه لحظه منقبض شد، ولی چیزی نگفت. باران انگار تمام وجودش یخ زده بود، قلبش دیوونه‌وار می‌کوبید، دستای امیر هنوز توی دستاش بود، اما اون هیچ واکنشی نشون نمی‌داد. باران نفسش رو بیرون داد، دست امیر رو آروم فشار داد و دوباره، این بار محکم‌تر گفت: «امیر… خودتی؟»

امیر باز سکوت کرد، انگار نفسش رو حبس کرده بود. باران دستاش شروع کرد به لرزیدن. آروم آوردشون بالا، انگار که بخواد صورتشو لمس کنه، ولی امیر یهو تکون خورد، دستشو کشید عقب و با صدای خش‌دار و ضعیفی گفت: ـ اشتباه گرفتی خانم… من امیر نیستم.

باران پوزخند زد، اشک تو چشماش حلقه زد. آروم سرشو تکون داد و با صدای لرزون گفت: «دوغ نگو… این زخم… دستات… امیر، من کور بودم، احمق که نبودم!» امیر نفس عمیقی کشید، هنوز ساکت بود. باران حس کرد دیگه طاقتش تموم شده. پس گفت: «چرا امیر؟ چرا رفتی؟ چرا منو ول کردی؟ فکر کردی اگه ناپدید بشی، من فراموشت می‌کنم؟»

امیر دستاشو مشت کرد، نفسش سنگین شده بود، انگار که کل دنیا رو دوشش بود، اما هنوز چیزی نمی‌گفت. باران بهش نزدیک‌تر شد، این بار صداش پر از بغض و خشم بود: «نگو که منو نمی‌شناسی! نگو که دلت برام تنگ نشده! نگو که هنوز…» صداش شکست. امیر بالاخره لباشو از هم باز کرد، صدایی که از توی گلوش بیرون اومد، خسته بود و شکسته: «باران… برو.»

باران چند لحظه مات و مبهوت نگاهش کرد. بعد، انگار که یه چیزی تو دلش بشکنه، با صدای لرزون گفت: «من هیچ جا نمی‌رم، امیر.» امیر بالاخره سرشو بلند کرد، چشماش قرمز بود، پر از اشک. باران نفس عمیقی کشید، قدم جلو گذاشت و با یه حرکت محکم امیرو بغل کرد و گفت: «دیگه نمی‌ذارم بری…» صداش آروم بود، ولی محکم. امیر چند ثانیه بی‌حرکت موند، بعد انگار که تسلیم بشه، دستاشو دور باران حلقه کرد، پیشونیشو گذاشت رو موهاش و گفت: «من… فقط می‌خواستم تو خوشحال باشی، بدون من…»

باران سرشو تکون داد، لبخند زد، اشکاشو پاک کرد و گفت: «من فقط با تو خوشحالم، امیر.» امیر آهی کشید، یه لبخند محو نشست گوشه لبش و گفت: «پس دیگه جایی نمی‌رم…» باران محکم‌تر بغلش کرد. بالاخره، بعد از این همه مدت، امیرش برگشته بود و فصل امیدبخشی به این داستان عاشقانه بازگشته بود.

سرشو آورد بالا و با دقت به اجزای صورتش نگاه کرد و گفت: «کی گفته تو خوش‌قیافه نیستی؟ خیلی‌م جذابی و بدنت…» باران یهو دوباره چشمش به زخم‌های امیر افتاد، چشماش پر از غم شد. با سر انگشتاش روی بدن زخمی‌شو نوازش کرد. دوباره یه نگاه تو چشمای امیر انداخت و دید که چشماش پر از اشک شده، خم شد و آروم روی زخم‌ها و کبودی‌ها رو بوسید؛ بوسه‌های نرمِ پر از حرارت.

صدای خنده‌ی امیر که با درد و خوشحالی مخلوط شده بود بلند شد. سرشو بلند کرد و برای بار دیگه دوباره سر باران رو، رو سینه‌ش گذاشت و بوسید. و این‌گونه بود که پایان تلخی‌ها، سرآغاز فصل جاودانگی این داستان عاشقانه شد.

«اگر دوست دارید داستان عاشقانه آخرین مبارزه برای عشق  را با تمام جزئیات، موسیقی متن و فضاسازی بی‌نظیرش حس کنید، پیشنهاد می‌کنم نسخه صوتی و تصویری‌اش را در کانال یوتیوب کابوسکده تماشا کنید. یک تجربه کاملاً متفاوت که نباید از دستش بدهید؛ همین حالا کانال را سابسکرایب کنید و با همراه ما باشید.»

« داستان عاشقانه آخرین مبارزه برای عشق به صورت اختصاصی توسط نویسندگان قصه بازار نگارش شده است؛ از این رو، هرگونه کپی‌برداری، بازنشر یا استفاده از این محتوا بدون ذکر منبع و لینک مستقیم به سایت مجاز نیست.»

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید