داستان واقعی خیانت

داستان واقعی سایه تردید در زندگی مشترک

داستان واقعی سایه تردید در زندگی مشترک

داستان واقعی سایه تردید در زندگی مشترک

داستان واقعی سایه تردید در زندگی مشترک

من و زنم وقتی با هم آشنا شدیم که من برخلاف میلم و به اصرار خانواده، با دخترعموم نامزد بودم.

قرار بود سال بعد که دیپلم می‌گیره با هم‌دیگه عقد کنیم، با این‌حال من هیچ علاقه‌ای به اون نداشتم.

شروع این رابطه پنهانی، آغازگر یک داستان واقعی سایه تردید در زندگی مشترک ما بود که تا سال‌ها ادامه داشت.

دیدن سارا که یه زن مطلقه بود و مشتری مغازه‌ی من بود، برام همه چیز رو عوض کرد.

نمی‌دونستم کی و چطور شد که به خودم اومدم و دیدم محو اون شدم.

ما توی شهرستان زندگی می‌کردیم، اما مرضیه بچه‌ی تهران بود و بعد از طلاق همون‌جا موندگار شده بود.

راستش اوایل برای تفریح و لذت به خونه‌ی اون می‌رفتم، اما کم‌کم فهمیدم بدون اون نمی‌تونم زندگی کنم.

از طرفی جرأت نداشتم به بابام بگم که من یه نفر دیگه رو می‌خوام و اون همه‌چی رو می‌گرفت.

فقط خدا خدا می‌کردم که یه اتفاقی بیفته و نامزدی به‌هم بخوره.

خدا انگار همین رو برای من می‌خواست که جواب آزمایش خون اومد و از قضا خون من و دخترعموم به هم نمی‌خورد.

این‌طوری شد که نامزدی به‌هم خورد و از هم جدا شدیم؛ اون‌قدر خوشحال بودم که سر از پا نمی‌شناختم.

یک هفته بعد به سارا پیشنهاد ازدواج دادم و با وجود مخالفت شدید خانواده‌ام، پا توی یک کفش کردم.

با این‌که از من بزرگ‌تر بود، مطلقه بود و خونواده‌ام مخالف بودن، اما من دلم پیش اون بود.

بالاخره راضی شدن و بعد از اینکه مراسم عروسی کوچیکی توی تهران گرفتیم، رفتیم سر خونه و زندگی‌مون.

سارا خیلی خوش‌پوش، زیبا و باکمالات بود و جذبه‌ای داشت که همه رو به خودش علاقه‌مند می‌کرد.

اهل حجاب نبود و معمولاً لباس‌های باز می‌پوشید، اما بعد از ازدواج مجبور شد به‌خاطر من رعایت کنه.

با این‌حال خانواده من باز هم اون رو آزار می‌دادن، با گوشه و کنایه اذیتش می‌کردن و اون هم تحمل می‌کرد.

اما بعد از اینکه پسرمون به دنیا آمد، طاقتش طاق شد و گفت: – من نمی‌تونم اینجا زندگی کنم.

گفت می‌خوام برم تهران و بچه رو هم همون‌جا بزرگ می‌کنم؛ حق هم داشت و کسی به اون کمک نمی‌کرد.

مامانم اصلاً به اون محل نمی‌داد و خواهرم هم هیچ‌وقت میانه خوبی با سارا نداشت.

و این‌طوری بود که پذیرفتم، اما گفتم صبر کنه تا بابا سهمم رو از فروش مغازه‌ها بده.

چهار سال تمام سارا اون وضعیت رو تحمل کرد و کنار من با خوب و بد خانواده‌ام ساخت.

پسرمون که چهارساله شد، باز هم شروع کرد به گله کردن که دلم می‌خواد بچه‌ام تهران بزرگ شه.

منم قبول کردم و یه خونه زندگی خیلی خوب براشون توی تهران آماده کردم.

پسرم کلاس‌های مختلف می‌رفت و بچه خوب و مؤدبی بود و سارا اون رو خیلی خوب تربیت کرده بود.

منم هر دو هفته‌ یه بار می‌رفتم تهران و اون‌ها رو می‌دیدم و بابا هم مدام امروز و فردا می‌کرد.

بعد از مدتی فهمیدم این کارا برای اینه که یه جوری از شر سارا خلاص بشه.

بابا می‌گفت سارا باعث سرافکندگی خونواده است و کلی حرف ناجور پشت سرش می‌زنن.

اما من عاشق زنم بودم و حرف‌هاشون رو قبول نداشتم و آخر هفته‌ها با هواپیما می‌رفتم تهران.

گاهی حتی دو هفته یک‌بار هم نمی‌تونستم برم بس که بابا سخت‌گیر بود و بهانه‌تراشی می‌کرد.

همه‌ی این اتفاقات دست‌به‌دست هم داده بود تا زندگی من خراب بشه و کلافه شده بودم.

نزدیک یک‌سال بود که رفته بودن و نه سارا برمی‌گشت و نه بابا سهمم رو می‌داد.

چشمم به دست بابا بود و چاره‌ای نداشتم، چون تمام پولم رو برای خونه زن و بچه‌ام داده بودم.

بهترین جای تهران براشون خونه گرفته بودم، وسایل خوب خریدم و یه ماشین زیر پای زنم انداختم.

خودم هم ماشینی که تو شهرستان بود رو داشتم و خونه پدر و مادرم زندگی می‌کردم.

همین رفت‌وآمدهای اجباری، بستر مناسبی برای شکل‌گیری یک داستان واقعی سایه تردید در زندگی مشترک فراهم کرده بود.

همه چی به همین روال می‌گذشت تا اینکه سری آخر که رفتم دیدن بچه‌ها، اتفاقی افتاد که شوکه شدم.

پسرم یه نقاشی کشیده بود و داشتیم با هم بازی می‌کردیم که دیدم یه مرد غریبه رو کشیده.

با خنده گفتم: – بابا جان این منم قربونت برم؟ آخه موهای من که رنگی نیست…

در حالی که سرش گرم بازی بود گفت: – نه بابا جون، این‌که شما نیستی!

با تعجب پرسیدم: – پس کیه پسرم؟ – این همون آقاییه که بعضی‌وقت‌ها میاد اینجا.

گفتم: – کدوم آقا عزیزم؟ گفت: – همون آقا که همیشه میاد لوله‌ها رو درست می‌کنه!

چشمام گرد شده بود و به سارا نگاه کردم که رنگش مثل گچ سفید شده بود.

گفتم: – این بچه چی می‌گه سارا؟ با من‌ومن گفت: – یعنی چی بچه چی می‌گه، بچه است دیگه، توهم زده…

بعد شروع کرد به میوه خوردن و به روی خودش نمی‌آورد؛ این قبیل نشانه‌ها، مهر تأییدی بر آغاز یک داستان واقعی سایه تردید در زندگی مشترک ما بود.

منم دوباره پرسیدم: – این بچه چی می‌گه، کی می‌آد اینجا؟ سارا گفت: – بابا چت شده، بچه است دیگه.

تو هنوز نمی‌دونی بچه حرف زیادی می‌زنه و گاهی خودش رو جای تو می‌بینه.

همون آقاهه که یک‌بار لوله‌ها رو درست کرده بود رو دیده و داره راجع به همون حرف می‌زنه.

اون‌شب همین حرف‌ها رو آن‌قدر تکرار کرد که منو آروم کرد و کم‌کم باورم شد.

اما ته دلم حس دیگه‌ای داشتم، حسابی کلافه شده بودم و ذهنم درگیر شده بود.

از طرفی انقدر راجع به زنم تو شهر بد شنیده بودم که ذهنم بیمار شده بود.

بالاخره تصمیمم رو گرفتم و با خودم فکر کردم هفته بعد تمام مدت تهران بمونم و کشیک بدم.

همین کار رو هم کردم، اما هیچ خبری نبود و همون ساعتی که می‌گفت برمی‌گشت خونه.

کم‌کم به این نتیجه رسیدم که دروغی بهم نگفته و صبح تا شب دم در خونه بودم.

بالاخره خسته شدم و برگشتم شهرستان، اما بازم طاقت نیاوردم و نصف‌شب تصویری زنگ می‌زدم.

آخر سر قید کار و بار رو زدم و پاشدم رفتم تهران و باز هم ده روز تمام خونه رو پاییدم.

دیدم که خبری نیست، تا اینکه سرزده کلید انداختم و رفتم داخل.

چشمم به زنم افتاد که یه لباس خواب گرون‌قیمت پوشیده بود و یه بطری مشروب دستش بود.

روی میز خوراکی چیده بود و انگار منتظر مهمون بود؛ توقع نداشت من رو اون ساعت اون‌جا ببینه.

گفت: – این وقت شب اینجا چی‌کار می‌کنی؟ مگه نگفتی شهرستانی؟!

همون موقع زنگ خونه رو زدن؛ ساعت یازده شب بود و گفتم: – کی زنگ می‌زنه؟

سارا گفت: – من چه می‌دونم کیه. گفتم: – خیلی‌خوب پس باز کن.

گفت: – خودت باز کن، من لباسم مناسب نیست، مگه نمی‌بینی؟

در رو باز کردم و دیدم پسر همسایه که یه پسر مجرد و جوون بود، اومد تو.

اونم با دیدن من حسابی شوکه شد و با عصبانیت گفتم: – بفرما داخل!

هول شده بود و با من‌ومن گفت: – ببخشید این وقت شب مزاحم شدم، یخ دارید؟

گفتم ما هم نداریم و سریع در رو بستم؛ مواجهه با این حوادث عجیب، بخش دیگری از یک داستان واقعی سایه تردید در زندگی مشترک را رقم زد.

اون‌شب تا صبح با فکر و خیال گذروندم که نکنه با اون پسر کم‌سن‌وسال در ارتباط بوده.

هیچ‌وقت نتونستم باور کنم که اون بچه اون‌شب واقعاً برای یخ اومده باشه.

اما از طرف دیگه نمی‌توانستم بی‌دلیل دعوا راه بندازم، چون اگر واقعاً برای یخ آمده بود آبروشون می‌رفت.

هیچ‌وقت نفهمیدم که زنم واقعاً داره خیانت می‌کنه یا نه، و سال‌ها گذشت.

هرچی سعی کردم از زیر زبون پسرم حرف بکشم فایده نداشت، دیگه چیزی نمی‌گفت و مدرکی نداشتم.

بالاخره برگشتم سر زندگیم، اما توی ذهنم همیشه این سوال بود که نقاشی بچه‌ام حقیقت داشت یا نه.

فقط خودم می‌دونم که سال‌ها با چه کابوسی دارم زندگی می‌کنم و عذاب می‌کشم.

امیدوارم هیچ‌وقت حقیقت اون چیزی نباشه که تو ذهنم بهش شک داشتم و عذابم می‌ده.

این روایت تلخ و آزاردهنده، فرجام غم‌انگیز یک داستان واقعی سایه تردید در زندگی مشترک است که التیام نمی‌یابد.

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید