داستان ترسناک

داستان ترسناک واقعی آینه ی نفرین شده

تصویر داستان ترسناک و ماورایی

داستان ترسناک واقعی آینه ی نفرین شده

داستان ترسناک واقعی آینه ی نفرین شده
داستان ترسناک واقعی آینه ی نفرین شده : من رهام . بیست‌ودوسالمه و تازه دو ماه بود که به آپارتمان جدیدم توی محله‌ی قدیمی شهر نقل‌مکان کرده بودم. خونم توی یه ساختمون چهارطبقه‌ست که بیشتر واحدهاش خالیه؛ طبقه‌ی اول یه پیرزن تنها زندگی می‌کنه و بقیه طبقات یا فروخته نشدن یا هنوز کسی اسباب‌کشی نکرده. برای همین معمولاً توی راهروها و حیاط سکوتی سنگین حاکمه، مخصوصاً شب‌ها. داستان ترسناک من از اون شب بارون ریز و بی‌صدا می‌بارید. از صبح حال عجیبی داشتم، هم خسته بودم، هم یه جور بی‌قراری که نمی‌فهمیدم از چیه. تا عصر مشغول جمع‌وجور کردن کارای دانشگاه بودم و چون فرداش کلاس نداشتم، تصمیم گرفتم کل شب رو تو خونه بمونم و فیلم ببینم.

حدود ساعت نه شب بود که مامانم زنگ زد و گفت نمی‌تونه بیاد پیشم چون حال پدربزرگم بد شده بود و برده بودنش بیمارستان. منم گفتم اشکالی نداره و مطمئنش کردم که حواسم به خودم هست. فکر می‌کردم شب آروم و راحتی در پیش دارم… ولی اشتباه می‌کردم. همه‌چی از همون شبی شروع شد که برق خونه‌مون قطع شد. ساعت حدود دو نصفه‌شب بود. بارون هنوز می‌بارید و باد سرد، پرده‌های نازک پنجره رو تکون می‌داد. من تنها بودم.

تلویزیون خاموش بود و سکوت، کل خونه رو گرفته بود. حتی صدای موتورخونه هم نمیومد. روی تخت نشسته بودم و با نور سرد و لرزون گوشیم سعی می‌کردم حواسم رو پرت کنم. ولی سکوت اون شب یه جوری بود که حس می‌کردم هر لحظه قراره یه چیزی از تاریکی بیرون بیاد. دقیقه‌ها گذشت و هنوز برق نیومده بود. صدای شرشر بارون با صدای تق‌تق نامنظم قطره‌ها از ناودون قاطی شده بود. تصمیم گرفتم برم جعبه‌ی فیوز رو چک کنم. وقتی از اتاق بیرون اومدم، سرمای سرامیک از کف پام دوید بالا و تا استخون‌هام نشست. راهروی باریک خونه تو تاریکی غرق بود. نور گوشیم یه هاله‌ی آبی رنگ روی دیوار می‌انداخت. تو همون هاله بود که متوجه شدم سایه‌ام… عجیب به نظر می‌رسه. سایه‌م باید درست کنار پام روی دیوار می‌افتاد، اما حس می‌کردم یه کم عقب‌تر از من حرکت می‌کنه. اول فکر کردم توهمه، شاید به‌خاطر زاویه‌ی نور گوشیم باشه. ولی هر قدمی که برمی‌داشتم، سایه انگار یه لحظه تأخیر داشت. قلبم تندتر می‌زد اما خودمو قانع کردم جدی نگیرم.

ادامه دادم تا رسیدم به جعبه‌ی فیوز. درشو که باز کردم، بوی خاکِ خیس پیچید تو دماغم. بویی شبیه وقتی بارون می‌باره، اما اینجا راهروی خشک و بسته بود. نور گوشیمو گرفتم سمت فیوزها. همه سالم بودن. ولی همون لحظه… پشت فیوز، چیزی مثل توده‌ای از لجن سیاه تکون خورد. فقط یه لحظه بود، ولی مطمئن بودم دیدمش. یه موجودی که سریع از نظر ناپدید شد. یه حس سرد از پشت گردنم خزید بالا. با عجله درِ فیوز رو بستم و برگشتم سمت اتاق. وقتی به اتاق رسیدم، دیدم در نیمه‌بازه. یخ کردم. چون مطمئن بودم قبل از رفتن بسته بودش. یک قدم جلو رفتم که صدای خش‌خش آرومی از داخل اتاق شنیدم… صدایی مثل کشیده شدن ناخن روی چوب. نفس حبس کردم. دلم نمی‌خواست برم تو، اما پاهام خودش جلو می‌رفت. در رو کامل باز کردم. اتاق تاریکِ تاریک بود. پرده‌ی نازک با باد تکون می‌خورد… ولی پنجره بسته بود.

فضا به قدری برام سنگین بود که حتی نمیتونستم نفس بکشم نفسم بند اومده بود…. کاملا انرژی منفیو حس میکردم دورمو پر کرده و هیچ فضایی برام نذاشته گوشیمو فقط بالا اوردم نور گوشیمو گرفتم سمت تخت و همون‌جا یخ زدم. زیر تخت… دو تا چشم زرد و براق بهم خیره شده بود. نه، فقط چشم نبود. انگار یه چیزی زیر لب می‌خندید. حتی می‌تونستم نفس گرم و خیسش رو بشنوم. نمی‌تونستم جیغ بزنم. گلوم خشک شده بود. چشمام از ترس قفل شده بود روی اون موجود. آروم‌آروم سرشو بیرون آورد… پوستش مثل گل و لایِ نم‌گرفته بود، دهنش تا نزدیک گوش‌هاش شکافته بود. همون موقع برق برگشت. چراغ سقفی روشن شد… اما موجود هنوز همون‌جا بود. با پاهای لاغر و ترک‌خورده مثل شاخه‌های خشک بیرون خزید. بوی نم و تعفن مرده ازش می‌اومد. وقتی ناخن‌های بلند و سیاهش رو روی پارکت کشید، صدایی دراومد که حس کردم مغزم خارش گرفت. من عقب‌عقب رفتم تا رسیدم به در. دستم روی دستگیره بود که صداشو شنیدم. نه خنده بود، نه جیغ… زمزمه بود.

خیلی آروم، انگار درست پشت گوشم گفت: «نرو… دیر شده.» یخ زدم. جرئت نداشتم برگردم ولی حس کردم یه نفس سرد به گردنم خورد. چراغ اتاق شروع کرد به لرزیدن و چشمک زدن. با هر بار خاموش و روشن شدن، موجود نزدیک‌تر می‌شد. یه دفعه همه‌چی خاموش شد. تاریکی مطلق. فقط صدای نفسش بود که حالا از چند سانتی‌متری صورتم می‌اومد. نفسم حبس شد.

حس کردم یه چیز سرد و لزج دور مچ پام حلقه شد. همون لحظه صدای باز شدن خیلی آهسته‌ی درِ اتاق از پشت سرم اومد… گوشی رو بالا آوردم تا نورشو روشن کنم، اما به‌جای چراغ‌قوه، دوربین جلو روشن شد. یه نگاه به صفحه کردم… و قلبم وایستاد. پشت سرم، درست کنار گوشم، اون موجود داشت می‌خندید.

گوشی از دستم افتاد، صفحه خاموش شد، دوباره تاریکی همه‌جا رو بلعید. یه قدم عقب رفتم اما پام به لبه‌ی تخت گیر کرد و نزدیک بود بیفتم. نفس‌های داغ و نمناک موجود پشت گردنم حس می‌شد. نوک ناخن‌هاشو روی شونم کشید. یه جرقه نور از پنجره افتاد تو اتاق، از چراغ برق کوچه. تو همون لحظه‌ی کوتاه دیدمش: درست پشت سرم ایستاده بود، دهنش تا شونه‌هاش باز شده بود و توی دهنش هیچ دندونی نبود… فقط سیاهی.

چشم‌هامو بستم و جیغ کشیدم، اما هیچ صدایی از گلوم بیرون نیومد. صدای خنده‌ی خش‌دارش از همه‌جای اتاق پیچید، انگار چند نفر با هم می‌خندیدن. چراغ اتاق دوباره چشمک زد و روشن شد… اما موجود دیگه نبود. یه نفس عمیق کشیدم، فکر کردم تموم شده. اما وقتی برگشتم سمت آینه‌ی دیواری کنار تخت… یخ زدم. توی آینه، خودمو ندیدم. فقط همون موجود بود که به جای من توی آینه ایستاده بود… و لبخند می‌زد… یه قدم عقب رفتم اما پام دوباره به لبه‌ی تخت گیر کرد. آینه یه ترک باریک برداشت، ولی موجود توش از جا تکون نخورد. همون‌طور که لبخند می‌زد، کم‌کم سرشو کج کرد، درست مثل من، انگار داشت نگام می‌کرد. خواستم جیغ بزنم، اما هنوز صدام درنمیومد. یه لحظه حس کردم اتاق شروع کرد به چرخیدن، یا شاید من بودم که داشتم گیج می‌شدم. از آینه صدای پچ‌پچ اومد. صداهایی نامفهوم، شبیه صدای چند نفر که با هم همزمان حرف می‌زنن، ولی فقط یه جمله رو واضح شنیدم: «یکی‌مون باید بره بیرون.» قبل از اینکه بفهمم چی شد، برق دوباره قطع شد. این بار همه‌چی تاریک شد، حتی چراغ کوچه هم خاموش شد. یه بوی تندِ خاکِ خیس و آهن زنگ‌زده بلند شد.

از ته تاریکی شنیدم یه چیزی از کف اتاق روی پارکت می‌خزه، به‌سمت من. دوباره گوشیمو برداشتم. صفحه روشن شد… اما باز هم دوربین جلو فعال بود. نگاه کردم… خودمو دیدم، ولی نه مثل قبل. من پشت سر خودم ایستاده بودم. چشمام سیاه شده بودن و لبخندی داشتم که تا گوشام کشیده بود. یه‌دفعه اون “منِ” توی صفحه لب زد و آروم گفت: «تو دیگه اینجا نیستی.» صفحه‌ی گوشی ترک برداشت و خاموش شد. در همون لحظه صدای زنگ در خونه بلند شد. یه نفر پشت در محکم می‌کوبید. با تمام وجود دویدم سمت در و بازش کردم… اما راهرو خالی بود. فقط کف زمین خیس بود، انگار کسی از بیرون بارون‌خورده وارد شده و رد آبش تا جلوی در کشیده شده بود. برگشتم سمت اتاق که در اتاق خودبه‌خود با صدای ناله‌باری بسته شد. همه‌چی دوباره ساکت شد. حتی بارون هم قطع شده بود. یه‌هو صدای زنگ گوشیم بلند شد.

صفحه‌اش روشن شد، روی نمایشگر نوشته بود: «تماس دریافتی از رها». گوشی از دستم افتاد. صدای زنگ دوباره پیچید… ولی این بار از توی اتاق می‌اومد. صدای خودم بود که از پشت در بسته‌ی اتاق زمزمه می‌کرد: «بازش کن… هنوز دیر نشده.» دیگه چیزی یادم نمیاد. فقط یه تاریکی مطلق و بعدش صدای جیغ خودم که از دور میومد، انگار از ته یه چاه. صبح روز بعد همسایه‌ی طبقه‌ی اول می‌گفت از ساعت سه نصفه‌شب صدای کوبیده شدن در و جیغ‌های خفه شنیده. وقتی پلیس با کلید یدکی وارد خونه شد، من گوشه‌ی اتاق، روبه‌روی آینه نشسته بودم. لباسام خیس بود، کف اتاق پر از رد آب و گل‌ولای بود، و هنوز همون لبخند سرد روی صورتم بود. هیچ‌کس دیگه‌ای تو خونه نبود. اما همه گفتن هوا بوی خاکِ خیس می‌داد، انگار بارون توی اتاق باریده باشه. منو بردن بیمارستان روانی. از اون شب به بعد فقط یه جمله رو تکرار می‌کنم: «من نبودم… اون بود.» هر بار که پرستارا ازم می‌پرسن چی شد، همین داستان رو براشون تعریف می‌کنم.

ولی هیچ‌کس حرفمو باور نمی‌کنه. می‌گن اون شب برق محله اصلاً قطع نشده بود. می‌گن هیچ‌کدوم از همسایه‌ها ردِ لجن یا موجودی که من دیدم رو ندیدن. می‌گن همه‌چی فقط توی ذهن من بوده. اما هنوزم وقتی شب‌ها چراغ اتاق خاموش می‌شه، از گوشه‌ی آینه چشم‌های زردی بهم خیره می‌شن… و بعضی شب‌ها، صدای خودمو می‌شنوم که از پشت در آروم میگه: بازش کن… هنوز دیر نشده…. ممنونم تا اخر داستان ترسناک و ماورایی با ما بودی…

« داستان ترسناک واقعی آینه ی نفرین شده به صورت اختصاصی توسط نویسندگان قصه بازار نگارش شده است؛ از این رو، هرگونه کپی‌برداری، بازنشر یا استفاده از این محتوا بدون ذکر منبع و لینک مستقیم به سایت مجاز نیست.»

«اگه داستان ترسناک واقعی آینه ی نفرین شده براتون جذاب بود، نسخه‌ی فیلم و پادکست اختصاصی اون توی کانال یوتیوب کابوسکده روحتون رو تسخیر می‌کنه! کلمات رو رها کنید، همین حالا سابسکرایب کنید و وارد دنیای واقعی این داستان بشید.»

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید