داستان جنایی معمایی

داستان جنایی رازِ مرگ بلاگر معروف

داستان جنایی رازِ مرگ بلاگر معروف

داستان جنایی رازِ مرگ بلاگر معروف

داستان جنایی رازِ مرگ بلاگر معروف

بخش اول: شب وحشت در لواسان و شروع ماجرا

داستان جنایی رازِ مرگ بلاگر معروف : تاریکیِ مطلق لواسان بود و صدای زوزه باد لای درختای کاج. ویلای سه‌طبقه‌ی آریا راد وسط اون سکوت مرگبار، مثل یه عمارت متروکه به نظر می‌رسید؛ اما کافی بود یه نگاه به استخر خالی طبقه‌ی همکف بندازی تا بفهمی چه فاجعه‌ای اونجا رخ داده. آریا، همون بلاگر معروف اینستاگرام که تا دیروز با لایوهای پر از خنده‌اش هزاران نفر رو میخکوب گوشی‌هاش می‌کرد، حالا کفِ سرامیک سردِ استخر خشکش زده بود. دور گردنش اثر کبودی عمیقی دیده می‌شد، دستاش از فرط مقاومت مشت شده بود و چشم‌هاش خیره به سقف، انگار داشت سایه‌ی مرگ رو با تموم وجود تماشا می‌کرد. عجیب‌تر از همه این بود که درهای ویلا از داخل زنجیر شده بود، کلیدها روی میز پذیرایی خاک می‌خورد و دقیقاً رأس ساعت سه بامداد، صفحه‌ی اینستاگرامش یه لایو خودکار و بی‌صدا پخش کرده بود که روی دیوار سفید هال، سایه‌ی بلند و وحشتناک یک آدم غریبه رو نشون می‌داد؛ سایه‌ای که آروم دستش رو بالا برد، چراغ رو خاموش کرد و بعد… تمام!

سلام رفیق! اگه میخوای بدونی اون شب تو ویلای لواسان دقیقاً چی گذشته با ما همراه باش !

ماجرا از ساعت نه و نیم شب شروع شد. سرگرد کیانی با اون پالتو کُهنه‌اش و ته ‌ریش سفیدش، وقتی رسید دم در ویلا، با یه صحنه‌ی کاملاً گیج‌کننده روبه‌رو شد. ماشین پورشه‌ی آریا توی پارکینگ پارک بود، کلیدش روی جاکلیدی توی دالان بود، اما هیچ اثری از کلیدهای درِ ورودی و درِ پشتی پیدا نمی‌شد. انگار قاتل بعد از تموم کردن کارش، پرواز کرده بود بیرون! کیانی پرید توی محوطه و مستقیم رفت سراغ استخر. آریا رو کف استخر خشک‌شده پیدا کردن. پزشکی قانونی در همان نگاه اول گفت خفگی با طناب یا کابل، ولی حالت چهره‌ی آریا نشون می‌داد قبل از مرگ، به شدت شوکه شده؛ انگار کسی رو دیده که اصلا انتظارش رو نداشته.
فردا صبح، سهراب، مدیر برنامه‌های آریا و نازنین، پارتنر و عکاسش، با رنگ‌های پریده و دست‌های لرزون اومدن اداره آگاهی. سهراب همون اول دسته‌کلید رو گذاشت روی میز و با صدای خش‌دار گفت: «سرگرد به خدا قسم من بی‌خطام! من دیشب تهران بودم. آریا خودش گفت می‌خواد تنها باشه، گفت می‌خواد روی استراتژی پیجش کار کنه. به قرآن من کلید یدک رو به هیچ‌کس نداده بودم!»
سرگرد کیانی پُکی به سیگارش زد، نگاهی به چشم‌های دزدیده‌ی سهراب انداخت و گفت: «سهراب‌جان، خیلی عجیبه که آریا می‌خواد تنها باشه، ولی دقیقاً همون شبی که قراره تنها باشه، دوربین‌های مداربسته‌ی ویلا از ساعت دو تا چهار بامداد از کار می‌افتن! چطور ممکنه سیستم هوشمندِ میلیونی قطع بشه و فقط تو و نازنین رمز ورودش رو بدونین؟»
نازنین بلافاصله وسط حرف پرید، کیف دستی‌اش رو محکم‌تر فشرد و با صدای لرزونی گفت: «سرگرد، من دیشب ویلا بودم… یعنی… راستش رفتم اونجا، ولی آریا در رو به روم باز نکرد! گفت خیلی خسته‌ام، برو پی کار زندگیت. منم قهر کردم و برگشتم شهر. لایو نیمه‌شب رو هم دیدم، به خدا دیوونه شدم! اون سایه… اون سایه قدش خیلی بلند بود، شبیه هیکل سهراب نبود، شبیه آریا هم نبود!»
کیانی لبخند تلخی زد، پرونده رو بست و برگشت سمت تخته وایت‌برد. مدارک نشون می‌داد آریا توی ماه‌های اخیر یه قرارداد کلان بسته بوده که نیمی از پولش به حساب سهراب می‌رفته و نیم دیگه به حساب شرکت مشترکش با نازنین. اما ماجرا اینجاست که حساب مشترکشون سه روز پیش خالی شده بود! وقتی کیانی این رو کشید وسط، رنگ از روی هردوشون پرید. سهراب عرق سردی روی پیشونیش نشست و نازنین ز زد زیر گریه.
اما معمای اصلی جای دیگه بود: چطور درهای ویلا قفل شده بود در حالی که کلیدها داخل بود و هیچ پنجره‌ای هم شکسته نشده بود؟ کیانی دست از بازجویی کشید و دوباره برگشت لواسان. توی طبقه دوم، کنار پنجره‌ی اتاق خواب، متوجه یه جزئیات ریز شد؛ قرقره‌ی یک طناب نازک و نامرئیِ ماهیگیری که از لای درِ بالکن به بیرون کشیده شده بود! قاتل حرفه‌ای، بعد از خفه کردن آریا و قفل کردن درها از داخل با استفاده از یه ترفند مکانیکیِ نخ و قرقره، کلیدها رو به درون سالن پرتاب کرده و خودش از طریق بالکن و طناب، از روی دیوارهای بلند ویلا فرار کرده بود. اما یه اشتباه مرگبار کرده بود: حواسش به لایو خودکار تنظیم‌شده‌ی اینستاگرام آریا نبود که سیستم امنیتیِ گوشی به طور اتوماتیک ذخیره‌اش کرده بود!
وقتی سرگرد کیانی دوباره سهراب و نازنین رو رودرروی هم قرار داد و طناب ماهیگیری رو انداخت روی میز، سهراب طاقت نیاورد و با صدای بلندی زد زیر گریه: «به خدا من نکشتمش! اون داشت همه‌ی سرمایه‌ی ما رو بالا می‌کشید، قرار بود فردا همه‌چی رو به پلیس بگه… نازنین گفت یه قراری باهاش بذاریم تا مدارک رو پس بگیریم… ولی وقتی رسیدم بالا، کار از کار گذشته بود، نازنین… نازنین بالای سرش بود!»
نازنین با چشم‌های خون‌گرفته نگاهی به سهراب انداخت و لبخند تلخی زد: «تو گفتی تمومش کن… تو طناب رو انداختی دور گردنش، سهراب!»
صدای بسته شدن دستبند توی اتاق آگاهی، نقطه‌ی پایانی بود بر لایوی که هیچ‌وقت قرار نبود پاک بشه.

راستی ، یه نکته‌ی کوچیک رو بگم؛ همه‌ی اسامی، نام‌های خانوادگی، خیابان‌ها و تمام جزئیات این داستان، کاملاً تخیلی و ساخته‌ی ذهن نویسنده هستن؛ هرگونه شباهت ناخواسته با اشخاص یا مکان‌ها صرفاً تصادفی هست.

حالا به نظرت توی این داستان بازی مرگ و پول، سهراب راست می‌گفت یا نازنین قربانیِ بازی روانی آریا شده بود؟ آیا حقِ آدم‌هاست که وقتی همه‌چی رو از دست میدن، خودشون دست به کار بشن یا قانون همیشه بهترین راهه؟
دوستان نظراتتون برامون خیلی مهمه، پس حتماً تو کامنت‌ها باهامون در ارتباط باشید. یه قلب ساده از طرف شما، بهترین سوخت برای ادامه‌ی این مسیرِ!

نتیجه‌گیری : هیچ‌وقت طمع پول و ثروت ارزش این رو نداره که آدم دستش رو به خون کسی آلوده کنه؛ چون حقیقت بالاخره یه روزی مثل روز روشن از زیر غبار دروغ‌ها بیرون میاد.

در ضمن این داستان جنایی رازِ مرگ بلاگر معروف به صورت اختصاصی توسط نویسندگان قصه بازار نگارش شده است؛ از این رو، هرگونه کپی‌برداری، بازنشر یا استفاده از این محتوا بدون ذکر منبع و لینک مستقیم به سایت مجاز نیست.

دوست من اگر از این داستان جنایی رازِ مرگ بلاگر معروف  لذت بردید، نسخه‌ی فیلم تصویری و پادکستش توی یوتیوب شگفت‌زده‌تون می‌کنه! تمام جزییات این داستان جنایی اونجا به شکلی شاهکار به تصویر کشیده شده؛ دکمه‌ی سابسکرایب رو بزنید و وارد تجربه‌ای بی‌نظیر بشید.

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید