داستان جنایی کدِ مرگ
ماجرا از اونجا شروع شد که سامانه هوش مصنوعیِ «آیریس»؛ همون سیستم پیشرفتهای که خودِ سامان برای پیشبینی جرایم ساخته بود، ناگهان تو مرکز مانیتورینگ پلیس آگاهی آلارم داد. سیستم با دقت نود و نه درصد اعلام کرده بود قاتل زنجیرهایِ پروندههای مفقودیِ اخیر، کسی نیست جز طراحش، یعنی خودِ سامان! اما مضحکهاش کجا بود؟ دقیقاً همون لحظهای که سیستم داشت عکس سامان رو به عنوان قاتل نشون میداد، اون توی صفحه اینستاگرامش داشت به صورت زنده به پونصد نفر از دانشجوهاش آموزش الگوریتم یاد میداد. یه آلیبی محکم، بینقص و دیجیتالی.
سرگرد کیانی پُک عمیقی به سیگار خاموشش زد و سکوت رو شکست: «سامان… پسرجون، من به این هوش مصنوعی شما هیچوقت اعتماد نداشتم. کل این سیستم یه آهنپارهی زرگتر نیست. ولی یه چیزی این وسط میلنگه. مقتول اول، سارا سعادت، دقیقاً با همون الگوریتمِ خطای دیدی کشته شده که توی پکیج آموزشیِ محرمانهی شرکت شماست. چطور ممکنه؟»
بازی شطرنج بین این دو نفر تازه شروع شده بود. کیانی به کارآگاهها دستور داد خانه و استودیوی زیرزمینی سامان رو زیر و رو کنن. نتیجهی بازرسی مثل بمب ترکید. توی لپتاپ قدیمی مقتول، یه فلشمموری مخفی پیدا شد که نشون میداد کدهای دستوریِ قتلها از آیپیِ اختصاصیِ استودیوی سامان آپلود شدن. از طرفی، رها، دستیار و همکار وفادار سامان، با چشمهای گریون اومد اداره و یه اعتراف تکاندهنده کرد که تمام رشتههای سامان رو پنبه کرد: «سرگرد… من نمیخواستم باور کنم، ولی سامان هر شب از ساعت دوازده تا دو، دسترسی اینترنت کل استودیو رو قطع میکرد و روی یه نسخهی آفلاین و رمزگذاریشده از آیریس کار میکرد. به من گفت داره روی پروژهی جدید کار میکنه، ولی من دیشب پسورد پوشه رو پیدا کردم… اونجا پر از فایلهای صوتی و مشخصات قربانیها بود!»
سامان سرش رو پایین انداخت و ریز ریز خندید. خندهای که کمکم تبدیل به قهقهه شد. توی اتاق بازجویی تاریک و دلگیر، سرگرد کیانی بالای سرش ایستاده بود. سامان سرش رو بالا آورد و با صدایی آرام اما سرد گفت: «سرگرد… فکر کردی چرا آیریس من رو لو داد؟ چون من خودم بهش یاد دادم حقیقت رو بگه، حتی اگه به ضرر سازندهاش باشه. اما یه چیزی رو اشتباه فهمیدین. من قاتل نیستم… من فقط الگوریتمِ مرگِ کسی رو نوشتم که سالها پیش من رو کشت. رها… تو بهش نگفتی چرا اون پوشه آفلاین رو باز کردی؟ تو خودت کدهای اون سیستم رو دستکاری کردی تا من رو قربانی کنی، مگه نه؟»
رها رنگش پرید و به لرزه افتاد. کیانی به سمت رها برگشت و چشمانش از تعجب گشاد شد. رها عقبعقب رفت و گفت: «دروغه! داره دروغ میگه تا خودش رو نجات بده!» اما توی نگاه رها، ترسِ آشکاری موج میزد که هیچ هوش مصنوعیای نیاز به اثباتش نداشت؛ حقیقت مثل یک خنجر از پشت، وسط اتاق بازجویی فرود آمده بود.
راستی یه نکتهای رو لازم دونستم بگم؛ همهی اسامی، نامهای خانوادگی ، خیابان ها و تمام جزئیات این داستان، کاملاً تخیلی و ساختهی ذهن نویسنده هستن؛ هرگونه شباهت ناخواسته با اشخاص یا مکانها صرفاً تصادفی هست.
به نظرتون حق با کی بود؟ آیا تکنولوژی و هوش مصنوعی میتونه جایگزین قضاوت انسانی بشه و بیگناه رو از گناهکار تشخیص بده، یا انسانها همیشه میتونن سیستم رو دور بزنن و حقیقت رو تحریف کنن؟ خودتون رو جای سامان میذاشتید، ترجیح میدادید به هوش مصنوعی اعتماد کنید یا به آدمهایی که دوروبرتون هستن؟ نظراتتون رو حتماً واسهمون بنویسید.
دوستان نظراتتون برامون خیلی مهمه، پس حتماً تو کامنتها باهامون در ارتباط باشید. یه قلب ساده از طرف شما، بهترین سوخت برای ادامهی این مسیرِ!
«ورود به کانال یوتیوب کابوسکده»
