داستان جنایی رازِ مرگ در استودیوی خانگی
داستان جنایی رازِ مرگ در استودیوی خانگی : ساعت دو نیمهشب بود. چراغهای کهربایی و کمنور استودیو روی دیوارهای آکوستیکِ سیاهرنگ سایههای سنگین انداخته بودن. هوا خفه بود؛ بوی خاکِ خیسخورده و بارون از تهِ کانال کولر میآمد، در حالی که تهران داشت زیر یک ریزش بارونِ بیصدا خفه میشد. سهراب پشت میز کارش نشسته بود، هدفون روی گوشش بود و با چشمهای سرخ از بیخوابی به خطوط نوسانسنج صوتی روی مانیتور خیره شده بود. چراغ ضبط قرمز بود؛ یعنی لایوِ اپیزود پنجاهوهفتمِ پادکست جناییِ «پروندههای تاریک» داشت ضبط میشد. مخاطبها توی چتروم آنلاین بودند و سهراب با همون صدای بم و خشدارِ همیشگیاش داشت میگفت: «بعضی وقتها قاتل بین خودِ شما نشسته… گوش میده، نفس میکشه، ولی جرات نداره بگه منم…»
ناگهان جملهاش نصفهکاره موند. دستش رفت روی گلوش. انگار یک نامرئی، یک جفت دستِ سرد از پشتِ سر، راه نفسش رو بسته بود. دهانش باز شد تا فریاد بزنه، اما هیچ صدایی درنیامد. فقط صدای خرخرِ خفیفی توی میکروفون پیچید. دستهای سهراب روی میز چنگ کشید، هدفون از رو گوشش افتاد و بعد… صندلی با یک صدای کشدار برگشت و کالبد بیجانش افتاد رو موکتِ کف استودیو. لایو قطع نشد. سیستم هوشمندِ ضبط، داشت به کار خودش ادامه میداد و توی سکوتِ مطلق اتاق، فقط صدای نفسهای عمیقِ یک نفر دیگه از توی هدفون شنیده میشد؛ نفسهایی که همزمان با مرگ سهراب، بیخ گوش میکروفون میکشید، در حالی که درِ استودیو از داخل قفل بود و کلید روی قفل چرخیده بود!
فردا صبح، کارآگاه پویا توی همون استودیوی بسته ایستاده بود. هیچ راه فراری نبود. هواکشِ حمام و دستشویی فقط به لولههای باریک کوره وصل بود و حتی یک گربه هم نمیتونست ازش رد بشه. کیوان، شریک کاری و دوست صمیمی سهراب، با رنگولعاب پریده توی چارچوب در ایستاده بود و با دستمال کاغذی دستهای عرقکردهاش رو پاک میکرد.
پویا نگاهی به مانیتور انداخت، سیگار خاموشش رو بین انگشتهاش چرخوند و گفت: «کیوان جان، در از داخل قفل بوده، کلید روی قفل بوده، هیچ اثری از سم، کبودی یا خفگی فیزیکی روی گردن این بنده خدا نیست. پزشکی قانونی میگه ایست قلبیِ ناگهانی بر اثر ترسِ مفرط. ولی این فایل صوتیِ آخر چی میگه؟ توی اون فایل، صدای قدمهای یک نفر دیگه هم هست. کسی که انگار با چكمههای خیس روی سرامیک راه میرفته، در حالی که کف استودیو موکته! چطور ممکنه؟»
پویا لبخند تلخی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه یک تله بود. پروندهی مرگهای مرموز و حوادث ناگوار شهر پر از این فرارهای راحت بود. کارآگاه جلوتر آمد، نگاهی به فایلهای روی میز انداخت و گفت: «توهم؟ جالب اینجاست که بررسیهای فنی نشون میده اون فایل صوتیِ نفس کشیدن، اصلاً لایو نبوده! یک فایل از پیشضبطشده با الگوریتم و اکولایزِ صدای خودِ سهراب بوده که روی سیستم پروگرم شده بود تا دقیقاً سر ساعت دو نیمهشب پخش بشه! قاتل خواسته ما فکر کنیم یک روح یا یک آدم نامرئی توی اتاق بوده… ولی قاتل فقط یک آدمِ فیزیکیِ خیلی باهوشه که خواسته ردِ پای جنایتش رو پشتِ این تیترهای زردِ حوادث و داستانهای ترسناک پنهان کنه.»
بازی روانی شروع شده بود. پویا میدونست بین کیوان و سهراب سر مالکیتِ کانال پادکست و یک راز قدیمی اختلاف شدید وجود داشته. نازنین، همسر سابق سهراب، هم توی این بازی مهرهی مهمی بود. نازنین دو روز بعد به ادارهی آگاهی احضار شد. خیلی خونسرد نشست و روبهروی پویا چای نوشید. پویا پرسید: «خانم نازنین، سهراب چند روز قبل از مرگش توی ایمیلش به شما نوشته بود “اگر اتفاقی برام افتاد، فایل پروندهی سال هشتاد رو به پلیس بده.” منظور از پروندهی سال هشتاد چیه؟ همون پروندهی گم شدن دختر جوانی که شایعه شده بود توی ساختمون نیمهکارهی پدر سهراب اتفاق افتاده؟»
اما پویا گول این حرفها رو نخورد. اون فهمید که سرنخ اصلی توی یک تلهی بزرگتر پنهان شده. پویا دستور داد تمام هارددیسکهای قدیمی استودیو زیر و رو بشه. توی بررسی پوشههای پنهان، یک ویدئوی قدیمی از دوربین مداربستهی سالها پیش پیدا شد؛ روزی که سهراب و کیوان با همدیگر توی یک ساختمان متروکه היו و دختری از بالای داربست سقوط کرده بود. اون موقع پلیس پرونده رو به عنوان یک حادثه بست، اما توی اون ویدئو، صدای کیوان شنیده میشد که به سهراب میگفت: «اگر خفهاش نکنیم و رازِ پولها لو بره، جفتمون نابود میشیم!»
پویا دوباره کیوان رو آورد توی اتاق بازجویی. چراغ مطالعهی روی میز فقط صورت کیوان رو روشن کرده بود. پویا بدون اینکه حرفی بزنه، فایل صوتی رو پخش کرد. صدای نفسها توی اتاق پیچید. پویا خم شد جلو، تو چشمهای کیوان خیره شد و آروم گفت: «بازی قشنگی بود کیوان. استودیوی ایزوله، قفل از داخل، فایل صوتی خودکار… فکر کردی چون پزشکی قانونی چیزی پیدا نکرده، برنده شدی؟ تو سهراب رو نکشتی که باهاش بجنگی؛ تو ترسی رو که سالها تو دلش بود، به نقطهی جوش رسوندی. تو با یک شوک الکترونیکیِ صوتی یا یک برنامهریزی از پیش تعیینشده، کاری کردی که قلبِ مریضِ سهراب از ترسِ همون جنایتِ قدیمی خودش و تو، توی سینهاش وایسته. درِ استودیو رو هم از داخل قفل کردی و از کانال کولر کوچیکِ تهویه فرار کردی، مگه نه؟ فکر کردی کسی میفهمد؟»
کیوان که انگار تمام بندهای بدنش از هم باز شده بود، روی صندلی مچاله شد. لبهاش خشک شده بود. نگاهی به درِ بسته انداخت و با صدایی که بیشتر به خشخشِ برگها شبیه بود، زمزمه کرد: «اون… اون همهی زندگی من رو مال خودش کرده بود. هرچی پادکست و مخاطب بود به اسم اون تموم میشد، در حالی که همهی متنها رو من مینوشتم. حقش بود… اون باید میترسید. همونطور که من سالها از ترسِ اون شبِ کذایی خواب نداشتم…»
راستی یه نکتهای رو لازم دونستم بگم؛ همهی اسامی، نامهای خانوادگی ، خیابان ها و تمام جزئیات این داستان، کاملاً تخیلی و ساختهی ذهن نویسنده هستن؛ هرگونه شباهت ناخواسته با اشخاص یا مکانها صرفاً تصادفی هست.
به نظر تو، آیا کیوان واقعاً یک قاتل زنجیرهای بود که از روشهای روانی برای کشتن شریکش استفاده کرد، یا فقط قربانیِ عذاب وجدانِ یک جنایت قدیمی شده بود که خودش رو تسلیم کرد؟ خودت اگر جای کارآگاه بودی، به کیوان حق میدادی یا حکم اعدام صادر میکردی؟ نظرت رو حتماً واسم کامنت کن.
