داستان عاشقانه از نو با عشق پنهان
داستان عاشقانه از نو با عشق پنهان : کتاب رو باز کردم و گفتم: ـ خب، امروز میخوایم درس ادبیات فارسی رو شروع کنیم. اول از شعرهای کتاب شروع میکنیم، بعد…
هنوز حرفم تموم نشده بود که آرین کتابش رو بست و گفت: ـ نیازی نیست توضیح بدین. منظورتون درس اول، «بوی بهار» هستش، درسته؟
ـ درسته…
همینطور هر سوالی رو که میپرسیدم، سریع و بدون مکث جواب میداد؛ مثل کسی که مطالبی رو که از بَرره، داره میخونه. تصمیم گرفتم مسیر بحث رو عوض کنم: ـ آرین، حالا بگو چرا این درسها رو اینقدر خوب بلدی؟
برای اولین بار نگاه مستقیمش رو به من دوخت. یه برق عجیب تو چشماش بود. گفت: ـ چون معلمای قبلی هم میخواستن به من این چیزا رو یاد بدن، ولی من قبلاً خودم همهشون رو خوندم.
چیزی برای گفتن نداشتم. این بچه باهوشتر از چیزی بود که فکر میکردم. تصمیم گرفتم برای محک زدن اطلاعاتش یه تست ازش بگیرم؛ معلومه که وقتی یه چیزی رو از قبل خودت میدونی، هی بخوان همونو برات تکرار کنن، ازش خسته میشی. پس تست رو حاضر کردم و برای فردا صبحش با خودم به اتاق مطالعه، یعنی پاتوق آرین بردم. باورم نمیشد به هشتاد درصد سوالا جوابهای درست داده بود. بهش گفتم که از این به بعد جزوهای رو که خودم آماده میکنم باهاش کار میکنم. این بین هم برنامهریزی کردیم که امتحانهای امسال رو با مقاطع بالاتر باهم بده تا بتونه جهشی بخونه و جلوتر بیفته. این پسر استعداد خالص بود و حالا که من اینجا نمیذاشتم استعدادش هدر بره.
چند روز بعد از برنامهریزیهامون، من یه برنامه اساسی چیدم و به آرین نشون دادم. برای اولین بار ذوقشو دیدم؛ لبخند پهنی رو لبش نمایان شده بود و با خوشحالی صفحههای جزوه رو ورق میزد. حس کردم از دیدن مطالب جدید هیجانزده شده. از لبخندش انرژی مثبتی تو وجودم جریان پیدا کرد و باعث شد به خودم افتخار کنم. خلاصه اونروز باهم درس اول جزوه جدید رو کار کردیم. ناهار رو با اصرار آرین تو اتاق خودش خوردیم. بهنظر میاومد اون بچهی کوچولو و تخس، بالاخره در قلبشو برای من باز کرده و من هر کاری میکردم تا اعتمادشو از بین نبرم.
هوا دیگه داشت تاریک میشد که از آرین خداحافظی کردم و مشغول نوشتن گزارش این چند روز شدم. همچین چیزی تو قراردادمون ذکر نشده بود، ولی من میخواستم همه چیز دقیق باشه؛ انگار میخواستم از چشم سیاوش حرفهایتر بهنظر برسم. دیگه آخرای گزارش بود که در اتاقمو زدن. از رو صندلی جابهجا شدم: ـ بفرمایید؟
انتظار دیدن هر کسی رو داشتم جز سیاوش. در اتاق رو باز کرد و وارد شد. از جام بلند شدم؛ با دستش اشاره کرد که بشینم، خودشم صندلی آورد و روبهروم نشست: ـ امروز آرین نیومد سر میز ناهار، چیزی شده؟ میخواستم خودم ازش بپرسم، ولی میدونی که اونقدر با من حرف نمیزنه.
با لبخند و ذوقزده گفتم: ـ وای آره! اتفاقاً داشتم گزارششو مینوشدم که بیارم پیشتون. من و آرین امروز کلی درس خوندیم و مطالب جدید یاد گرفتیم؛ اونم چون خیلی ذوق داشت، گفت تو اتاقش ناهارو میخوره…
سیاوش گفت: ـ آرین گذاشت وارد اتاقش بشی؟! عجببب!
سری تکون دادم و گفتم: ـ دقیقاً! دیدین بهتون گفته بودم که من با بقیه معلما فرق دارم؟
سیاوش گفت: ـ بله، قطعاً همینطوره. آنا، میشه یه خواهشی ازت بکنم؟ لطفاً منو به اسم صدا کن، نمیخواد جمع ببندی.
در جوابش گفتم اینطوری که نمیشه، ما دیگه بچه نیستیم؛ منم دیگه همبازیت نیستم، تو الان یه جورایی کارفرمای منی. ـ چرا نشه؟ ببین، همین الانم جمع نبستی.
محکم دستم رو گذاشتم رو دهنم و گفتم: ـ ببخشید.
سیاوش گفت: ـ چرا؟ خب خودم گفتم جمع نبندی، لااقل وقتی خودمون تنهاییم این کارو نکن. ـ باشه.
یه لبخند پهن تحویلش دادم که حس کردم خندش گرفت. دوباره گفت: ـ خیلی ازت ممنونم، آنا. هیچوقت نتونستم یه رابطه خوب با پسرم داشته باشم. وقتی مادرشو از دست دادیم، من باید بیشتر پیشش میبودم؛ باید هم مهر مادری بهش میدادم هم پدری، ولی متأسفانه نتونستم. من خودم داغدار بودم و نمیفهمیدم. بعدترها که خواستم کاری کنم، دیگه کار از کار گذشته بود. تقصیر منه که دوست داشتن و دوست داشته شدن اینقدر براش غریبه.
صاف نشستم و گفتم: ـ اینطوری فکر نکن. درسته که اون زمان کوتاهی کردی، ولی به عنوان کسی که خودش تو همچین موقعیتی بوده میگم، اصلاً دیر نشده. اون هنوز بچهست و هرچقدر هم پَسِت بزنه، بازم بهت نیاز داره. توَم باید سعی کنی کمکم بهش نزدیک بشی.
نگاهی به چشمام انداخت و گفت: ـ بهنظرت ممکنه؟ تو کمکم میکنی؟
گفتم: ـ چرا که نه؟
برای اولین بار، با احساسی پر از امید تو چشمام نگاه کرد: ـ آنا، تو همیشه ناجی من بودی، بازم ممنونم.
میخواست بره که انگار یاد یه چیزی افتاده باشه، گفت: ـ داشت یادم میرفتا! آنا، فردا یکی از شرکای من قراره با خانوادش برای شام بیان اینجا. چون پسر همسن آرین دارن، میخوام آرین هم اونجا باشه؛ دوست دارم تو هم پیشش باشی. از اونجایی که هیچوقت قبلاً تو همچین مهمونیهایی نبوده، نمیخوام حالش بد بشه یا دوباره حمله پنیک بهش دست بده.
نگاش کردم و گفتم: ـ بله، حتماً. اتفاقاً خیلی فکر خوبیه؛ آرین باید کمکم با بقیه بچهها ارتباط بگیره تا اجتماعگریزیش و ترسش از همسنوسالاش بریزه. اگه تأثیرگذار باشه، بهنظرم جا داره کامل از بین برره.
با لبخند سری تکون داد و بلند شد که بره. چون هول شده بودم، میخواستم گوشه لباسشو بگیرم که محکم دستشو گرفتم و گفتم: ـ وای صبر کن، این گزارشیه که امروز برات نوشتم…
یه نگاه به دستش انداخت، یه نگاه به برگههایی که تو دستم بود. منم که متوجه شدم، سریع دستشو ول کردم و گفتم: ـ ببخشید، یه ذره هول شدم.
چشمکی زد و با خنده برگهها رو گرفت و بیرون رفت. وقتی از در رفت بیرون، تا چند دقیقه تو همون حالت نشسته بودم و به خندش موقع رفتن فکر میکردم؛ به لبخند پر از امیدش. یه لحظه حس کردم گونههام گل انداخت. با کف دست محکم زدم تو پیشونیم: «آنا، آنا تو چت شده دختره احمق؟ تو برای کار اینجایی، نه این جلفبازیها.»
سریع پریدم تو تختم و خوابیدم تا به افکارم اجازه پیشروی بیشتر ندم. من نمیتوانستم عاشق این مرد بشم؛ اون صاحبکارم بود، به علاوه ما الان دیگه صد فرسخ فاصله طبقاتی داشتیم. همین تضادها بود که هر لحظه مسیر این داستان عاشقانه رو پیچیدهتر و پرمخاطرهتر میکرد.
از پلهها که اومدم پایین، همه داشتن اینور و اونور میرفتن. فریبا همونطور که داشت لیوانا رو مرتب میکرد، یه نگاه بهم انداخت و گفت: ـ خانم معلمم یکی از مهموناست؟ مریمخانم، چرا نگفتی غذای مخصوص براش درست کنیم؟
تا خواستم جوابش رو بدم، مریمخانم از آشپزخونه بیرون اومد و با اخم به فریبا گفت: ـ حرف اضافی نزن دختر، اینهمه کار ریخته رو سرمون.
چیزی نگفتم. هنوز کامل وارد نشده بودم که مهمونا رسیدن. فرزاد، با هدایای گرونقیمت تو دستش، درو باز کرد. وقتی منو دید، برای یه لحظه خشکش زد؛ سرشو تکون داد و لبخند زد، اما اون نگاه… از نگاهش یه حس معذب بودن بهم دست داد، پس سرمو پایین انداختم و رفتم سمت آرین.
چند لحظه بعد، سیاوش نزدیکمون شد. یه نگاه کوتاه بهم انداخت و گفت: ـ ممنون که اومدی. آرین واقعاً به کسی مثل تو نیاز داره. و اینکه…
لبخند زدم و گفتم: ـ خواهش میکنم، وظیفهمه. و اینکه چی؟
سری تکون داد و گفت: ـ … هیچی، بیا بریم پیش مهمونا.
مهمونا یکییکی وارد شدند. آقای صادقی، شریک سیاوش، با زنش و دو تا بچهش اومده بودند. دخترش با یه لباس گرونقیمت و کلی آرایش، از همون لحظهی اول با چشمغره نگام میکرد. پسر کوچیکشون همسن آرین بود و آروم کنار مادرش نشسته بود؛ معلوم بود از اون بچههای گوشهگیره. این بین، آرینم ساکت نشسته بود و هر چند دقیقه یکبار به اون پسربچه نگاه میکرد و خودشو بیشتر تو بغلم پنهون میکرد. منم بهخاطر همین، دستامو دورش آورده بودم که این کارم باعث پوزخند «نیکی»، دختر آقای صادقی شد.
تو سالن، همه مشغول حرف زدن بودن. نیکی مدام سعی میکرد با عشوه خودشو به سیاوش نزدیک کنه؛ حرفاش پر از خندههای تصنعی بود. من ترجیح دادم ساکت باشم و آرین رو آروم نگه دارم. وقتی وقت شام شد، متوجه شدم مریمخانم لنگ میزنه. رفتم کنارش و گفتم: ـ چرا کمک خبر نکردین مریمخانم؟ یا لااقل میتونستین به خودم بگین بیام کمک…
یه لبخند خسته زد و گفت: ـ دخترم، آخر هفتهست، همه کارگرا سرشون شلوغه. خودم جمعوجور کردم. تو برو بشین، من حواسم هست.
ولی نمیتونستم راحت بشینم و نگاه کنم. رفتم سمت آشپزخونه و شروع کردم به کمک کردن. با کمک فریبا مشغول سرو غذا شدیم. نگاه سنگین چند نفر رو رو خودم حس میکردم؛ نیکی، فرزاد و مخصوصاً سیاوش. بیتوجه به همه، ظرفها رو بردم و بعد شام هم تو جمع کردن کمک کردم.
وقتی شام تموم شد، سیاوش آروم اومد سمتم. یه لبخند کوچک زد و گفت: ـ ممنونم که کمک کردی. لازم نبود اینقدر خودتو به زحمت بندازی.
قبل از اینکه چیزی بگم، صدای نیکی بلند شد: ـ آقا سیاوش، خب معلومه دیگه، آنا برای کار اینجاعه! تازه بابام گفت چقدر حقوق بالایی بهش میدی؛ بهنظرم در ازای این حقوق، حتی باید زمین خونتونم تی بکشه!
و بعد با مادرش زدن زیر خنده. نگاهش مستقیم به من بود. از عصبانیت صورتم قرمز شده بود و دستام رو مشت کرده بودم؛ میخواستم جوابشو بدم و سر جاش بشونمش—کسی که بدون پول باباش یه روز هم دووم نمیآورد، چطور جرئت میکرد منی رو که به سختی و با تلاش خودم پول درمیآوردم مسخره کنه؟
ولی قبل از اینکه حرفی بزنم، سیاوش جدی گفت: ـ نیکی، احترام پدرت و مهمون بودنت رو نگه میدارم، ولی آنا از این به بعد عضوی از خانواده ماست. پس اگه به من و پسرم احترام میذاری، موظفی به اونم احترام بذاری. چه بسا آنا چقدر با اومدنش به اینجا و قبول کردن این کار به من لطف کرده.
اون شب بعد از رفتن مهمونا، یه جورایی همه نفس راحت کشیدن. آرین اونقدری که فکر میکردیم اذیت نشد و کل مهمونی بدون دردسر گذشت؛ حتی یه بارم پنیک نکرد. خوشحال بودم که یه قدم کوچیک جلوتر رفتیم. آرین قبل از خواب اومد سراغم، دستشو گرفت به آستین لباسم و با لحن آرومی گفت: ـ آنا… میشه امشب پیشم بخوابی؟ نمیخوام تنها باشم.
چشماش یه جوری بود که نمیتونستم نه بگم. سری تکون دادم و گفتم: ـ باشه عزیزم، برو تو اتاقت، منم تا یه کم اینجا رو مرتب کنم میام.
تا کارام تموم شد و رفتم تو اتاقش، دیدم زیر پتو مچاله شده و فقط سرش معلومه. آروم رفتم کنارش نشستم و گفتم: ـ بخواب عزیزم، من همینجا پیشتم.
لبخند کوچیکی زد و زیر لب گفت: ـ ممنونم.
چند دقیقه نشد که خوابش برد. منم کنارش روی تخت نشستم و دستمو روی سرش میکشیدم و نازش میکردم. نمیدونم چند ساعت گذشته بود، ولی دیگه خواب داشت امونم رو میبرید، پس بالشتو از پشتم برداشتم و گذاشتم زیر سرم و کنار آرین خوابیدم. که صدای در باعث شد پلکام نیمهباز بشه، ولی اونقدر خوابآلود بودم که دوباره چشمام بسته شد و خوابم برد.
برای اولین بار، سیاوش خودش رو محو تماشای کسی دید. نگاهش روی دست آنا افتاد که دست آرین رو تو دستش گرفته بود؛ انگار حتی تو خواب هم نمیخواست تنهاش بذاره. برای یه لحظه دلش گرفت، از اینکه چقدر این زن، به سادگی داره تمام مهربونیشو خرج بچهای میکنه که غریبهست. سیاوش حس کرد قلبش یه جور عجیبی میتپه؛ انگار سالها بود کسی این حس رو بهش نداده بود. چند قدم نزدیکتر رفت، اول بوسهای به آرین زد، بعد رفت اونطرف تخت، پتو رو روی آنا مرتب کرد و آروم روی موهاشو نوازش کرد. نوازشی که شاید آنا از اعماق خواب حسش کرد و باعث شد علاقهش نسبت به همبازی بچهگیش بیشتر بشه.
سیاوش بلافاصله خودشو جمعوجور کرد، نگاه آخرش رو به آرین و آنا انداخت و آروم از اتاق بیرون رفت. درو بست و پشت در ایستاد؛ یه نفس عمیق کشید، انگار میخواست افکارشو از سرش بیرون کنه. ولی اون تصویر… اون آرامش… نمیتونست از ذهنش پاک بشه. تصویر خانواده کاملی که اگه مامان آرین ترکشون نمیکرد، هنوز پابرجا بود و سیاوش هم میتونست جزئی از اون باشه. ولی حالا انگار با حضور عضوی جدید تو خانوادهشون، دوباره داشت از اول رنگ میگرفت.
ظهر بود که بالاخره آرین کوتاه اومد و راضی شد از درس خوندن دست برداره و لباس عوض کنه تا بریم باغ و یه ذره هم تفریح کنیم. با هم دویدیم، خندیدیم و بازی کردیم. آرین بالاخره خسته شد و اومد نشست کنار درخت. منم که دیگه نفسم بالا نمیاومد، همونجا کنار یه بوتهی گل نشستم.
هنوز داشتم نفسم رو صاف میکردم که متوجه شدم سیاوش کنار درخت، دست به سینه ایستاده و داره نگاهمون میکنه. چند لحظه زل زد بهم، بعد گوشی رو گذاشت تو جیبش و آروم اومد نزدیک. لبخند کمرنگی گوشه لبش بود، ولی تو چشماش یه چیز عجیبی بود؛ چیزی که باعث شد نگاهم رو بدزدم. ـ بهتون خوش میگذره، ظاهراً؟
سرم رو بلند کردم و گفتم: ـ خیلیی! ولی چرا توَم بهمون نمیپوندی که بیشتر خوش بگذره؟ شاید بتونی یه ذره از جدیتتو کمتر کنی؟
لبخندش عمیقتر شد: ـ جدیت من یه نیازه، آنا. ولی شاید… با تو بشه گاهی کنار گذاشتش.
اون جملهش عجیب بود. نگاهش مستقیم تو چشمام بود. یه لحظه حس کردم قلبم یه ضربه اضافه زد. سرم رو تکون دادم که خودمو جمعوجور کنم: ـ خب، اگه اینقدر جدی هستی، بیا به آرین قول بده که فردا با ما وقت بیشتری بگذرونی.
خندید و سرش رو به علامت تأیید تکون داد: ـ باشه، قول میدم.
همون لحظه آرین گفت که گرسنهشه و میخواد برگرده خونه. از جا بلند شدم که دنبالش راه بیفتم، ولی موقع بلند شدن پام به شاخهی بوته گیر کرد و تعادلم رو از دست دادم. داشتم زمین میخوردم که یه دفعه سیاوش دستم رو گرفت و منو به طرف خودش کشید. تقریباً تو بغلش بودم؛ دستش دور مچم حلقه شده بود، اونقدر محکم که برای یه لحظه نفس تو سینهام حبس شد. فاصلمون نزدیک بود، اونقدر نزدیک که گرمای نگاه و نفساش رو حس میکردم. تو افکارم غرق بودم که سیاوش گفت: ـ مراقب باش. نمیخوام آسیب ببینی…
صداش آروم و عمیق بود. واسه چند ثانیه محو چشماش شدم، نتونستم چیزی بگم. فقط سرم رو تکون دادم و عقب کشیدم. ولی اون لحظه، حس عجیبی تو وجودم نشست؛ یه حسی که نمیتونستم نادیدهش بگیرم و فصل جدیدی از یک داستان عاشقانه را در قلب من رقم زد.
وقتی برگشتیم خونه، تو تمام مدت شام، حس میکردم نگاه سنگینش روی منه. حتی وقتی فرزاد با اون لحن شوخ و خودمونیاش چند بار سعی کرد بحث رو به سمت من بکشونه تا باهاش همراهی کنم، سیاوش مستقیم به ما نگاه میکرد. شب شده بود و آرین بعد از کلی خستگی از بازی، تو اتاقش خوابیده بود. منم داشتم تو آینه خودمو نگاه میکردم. نمیدونم چرا، ولی تصمیم گرفتم یه ذره به خودم برسم. یه برقلب صورتی برداشتم و یه کوچولو زدم به لبام و یه ذره به گونههام تا صورتم سرحالتر بهنظر بیاد. یه کم موهامو مرتب کردم و یه نفس عمیق کشیدم.
ساعت نزدیک ده بود که رفتم به سمت اتاق سیاوش. خودش بهم گفته بود هر شب بیام و گزارش روزانه آرین رو شفاهی بهش بدم. در زدم و صدای جدی و همیشگیش از پشت در اومد: ـ بیا تو.
در رو باز کردم و آروم گفتم: ـ منم، آنا.
سرش رو بلند کرد و برای لحظهای نگاهش روی من ثابت موند؛ انگار چیزی تو قیافهم باعث جلب توجهش شده بود. یه کم لبخند زدم و گفتم: ـ اومدم گزارش روزانه آرین رو بدم.
سیاوش با لبخند مهربونی با دست به مبل روبهروش اشاره کرد و گفت: ـ بشین.
نشستم و شروع کردم به توضیح دادن. از ذهن شکوفاش گفتم، از خوابش که بهخاطر خستگیش الان دیگه منظم شده و اینکه چقدر خوب بود که امروز وقت بیشتری براش گذاشته بود. حرفم که تموم شد، برای چند لحظه هیچ چیزی نگفت، فقط نگاهم کرد. نگاهش سنگین بود؛ از اون نگاههایی که آدمو معذب میکنه، ولی در عین حال نمیتونی چشم ازش برداری. ـ آنا…
صداش آروم بود. قلبم یه دفعه تندتر زد؛ نمیدونم چرا، ولی نمیتونستم نفس بکشم. ـ تو خیلی خوبی، برای آرین، برای من، برای همه… تو یه فرشتهای، فرشته…
قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم، سرش رو کمی به سمت من خم کرد. چشمام گشاد شد، ذهنم داشت هزار جور سوال میپرسید که لبهاش به لبهام نزدیک شد. یه لحظه مکث کرد و زل زد به چشمام، بعد لبهاش رو رو لبهام گذاشت. برای یه لحظه همه چیز متوقف شد. چشمامو بسته بودم؛ بوی عطرش، گرمای نفسش… درسته که من شروعکننده اون بوسه نبودم، ولی قطعاً همراهی میکردم و دوست نداشتم الان دست از بوسیدنم برداره. حتی اگه اشتباه بود، حتی اگه من بهخاطر کار اینجا بودم، حس درونیام که طی این چند ماه میخواستم سرکوبش کنم، بهم غلبه کرده بود و من با تمام وجودم اونو میخواستم.
حس میکردم قلبم داره از جا کنده میشه؛ دستام یخ زده بود، ولی بدنم داغ بود. با احساس داشتیم همدیگه رو میبوسیدیم که همون لحظه صدای در اومد و فرزاد وارد شد. یه لحظه هاجوواج موند: ـ … ببخشید، من، من در زدم ولی جوابی نشنیدم.
خشک شده بودم. با تعجب به فرزاد نگاه کردم. خودمو سریع از تو بغل سیاوش کشیدم بیرون. فرزاد ادامه داد: ـ برگههایی که خواسته بودینو از شرکت آوردم خدمتتون.
چشمهاش سرد و عمیق تو چشمهام بود. سیاوش خیلی خونسرد گفت: ـ مرسی فرزاد، بذار اینجا.
فرزاد برگهها رو روی میز گذاشت و دوباره یه نگاه به من انداخت؛ اخمش عمیقتر شده بود. بعد از اتاق بیرون رفت. من هنوز گیج بودم، نمیدونستم چی بگم، چیکار کنم. بدون اینکه به چشماش نگاه کنم، سریع بلند شدم: ـ خب… من دیگه برم. شبتم خوش.
صدام میلرزید. سریع از اتاق زدم بیرون. هنوز تو شوک بودم. از اتاق که اومدم بیرون، قلبم هنوز تندتند میزد. نمیدونستم دارم چیکار میکنم؛ رفتم سمت اتاقم، در رو بستم و تکیه دادم به دیوار. دستم رو گذاشتم رو لبام. اون لحظه فقط یه چیز تو ذهنم بود: چرا گذاشتم این اتفاق بیفته؟ اون پدر بچهای بود که به عنوان یه حامی، شخص مورد اعتمادش بودم. الان با این اتفاق، چه اتفاقی برای رابطمون میافتاد؟
از یه طرف هم قلبم میگفت کار درست رو انجام دادم؛ اینکه بعد از این همه سال تنهایی و تلاش برای حل مشکلات خانوادم، باید به حرف دلم گوش بدم و فارغ از موقعیت، به کسی که عاشقش شدم اعتراف کنم. ولی بازم… نشستم روی تخت، دوباره همه چیز رو تو ذهنم مرور کردم. صورتم از تصور دوباره اون لحظه گر گرفت.
صدای زنگ گوشیم منو از فکر بیرون آورد. نگاه کردم، فرزاد بود. چند لحظه به صفحه خیره شدم، نمیخواستم جواب بدم. نمیدونستم چی بگم، ولی بالاخره دکمه سبز رو زدم: ـ بله فرزاد؟
صداش خشک بود: ـ میتونم چند لحظه ببینمت؟ ـ الان؟ چرا؟ موضوع مهمیه؟ ـ بیا پایین توی باغ منتظرتم، و اینکه آره، موضوع مهمیه.
بلند شدم و به باغ رفتم. همونطور که فکر میکردم، اخم داشت؛ اون نگاه همیشگی مهربونشو نداشت. به طرفم که کنار نیمکت وایساده بودم اومد و درست روبهروی من ایستاد. چند لحظه سکوت کرد، بالاخره گفت: ـ چیزی بین تو و سیاوش هست؟
نفسم بند اومد؛ یعنی فهمیده؟ یا فقط داره حدس میزنه؟ سعی کردم عادی باشم: ـ نه… چرا همچین چیزی میپرسی؟
چشمهاش باریک شد: ـ دیدمتون، آنا. نیازی نیست انکار کنی.
صدای قلبم رو تو گوشهام میشنیدم. نمیدونستم چی بگم، انگار زبونم بند اومده بود. بالاخره آروم گفتم: ـ چیزی که دیدی…
فرزاد یه قدم جلو اومد؛ فاصلمون نزدیکتر شد، ولی هنوز اخمهاش باز نشده بود. مجبور شدم بهش بگم: ـ فرزاد، من واقعاً خستهام. نمیتونم الان توضیح بدم. فقط… لطفاً قضاوتم نکن.
چند لحظه نگاهم کرد، بعد سرش رو تکون داد: ـ باشه. ولی یه چیزی رو بدون، آنا. من نمیتونم اینجوری نگاهت کنم و چیزی نگم. تو برام مهمی، خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی.
با حالت سوالی نگاهش کردم.
نمیدونستم چی شد که به حرفهای فرزاد اعتماد کردم، شاید چون همیشه راستگو بود. نشسته بودیم تو حیاط، روی نیمکت چوبی که روبهوی باغچه بود. هوا خنک بود و یه باد ملایم میوزید، ولی من حس میکردم انگار آتیش تو دلم روشن شده. اخمام رفت تو هم: ـ منظورت چیه؟
ـ اون قدیما، وقتی زنش زنده بود، سیاوش با یکی شراکت میکنه. اما بهش خیانت میکنه؛ یه کلاهبرداری بزرگ. اون شریکش ورشکست میشه و تا خرخره تو قرض و بدهی میره. وقتی طرف میفهمه، عصبی میشه، انقدر که میره سراغ زنش…
نفسم بند اومد: ـ چی؟ سراغ زنش؟
فرزاد سرش رو تکون داد؛ یه جوری داشت پشتسرهم و با یه ریتم تند حرف میزد که حس کردم از قبل حرفاشو چیده: ـ آره، به زنش حمله میکنه. زن بیچاره دچار شوک میشه و وقتی میبرنش بیمارستان… خب، بچهشون زنده میمونه، ولی خودش از دنیا میره.
دستم به لب نیمکت بود، محکم گرفته بودمش: ـ بچهشون… آرین؟
فرزاد آروم جواب داد و جوری نگام کرد که انگار منتظر بود واکنشمو ببینه: ـ آره، آرین. میدونی، بعد از اون اتفاق، سیاوش حتی نمیتونست تو چشمای بچهش نگاه کنه؛ میدونست مقصره، ولی کاری نکرد. هیچوقتم برای اون بچهی بیچاره پدری نکرد.
داشتم دیوونه میشدم. کلماتی که شنیده بودم تو ذهنم تکرار میشدن: خیانت، کلاهبرداری. دستام مشت شده بود، یه حس خشم عجیب تو وجودم بود؛ انگار یه چیزی تو دلم ترکیده بود. گفتم چرا اینا رو به من میگی؟
فرزاد یه کم جلوتر اومد، دستش رو گذاشت روی دستم و با حالت مثلاً دلسوزی و دلداری گفت: ـ چون نمیخوام بیشتر از این آسیب ببینی. تو نمیدونی اون کیه، ولی من میدونم. آنا، اون آدم قابل اعتمادی نیست.
سرم رو تکون دادم، انگار میخواستم این حرفا رو از ذهنم پرت کنم بیرون، ولی نمیتونستم. دستم رو کشیدم و بلند شدم: ـ باید تنها باشم.
برگشتم تو اتاقم، در رو بستم و پشت بهش تکیه دادم. یاد پدرم افتادم؛ یاد بدهیهاش، شراکتهای شکستخوردهاش… و اینکه چطور شریک پدرم سرشو کلاه گذاشت و ما همه چیزو از دست دادیم. سیاوش… کسی که بهش حس پیدا کرده بودم… اینقدر شبیه همون آدمهایی بود که زندگیم رو نابود کردن؟ حالا باید چیکار میکردم؟
همون شب بعد از شنیدن حرفهای فرزاد، تصمیمم رو گرفتم. دیگه نمیتونستم توی اون خونه بمونم؛ حس میکردم هر لحظهای که بیشتر اونجا باشم، دارم بیشتر به خودم و خانوادم خیانت میکنم. رفتم توی اتاقم و شروع کردم به جمع کردن وسایلم. لباسا رو تو چمدون گذاشتم، کتابا و چیزای کوچک دیگهم رو هم جمع کردم. دستم خورد به قاب عکس آرین که توی کشوم بود؛ اون روز که داشتم کمکش میکردم نقاشی بکشه، با هم یه عکس انداخته بودیم.
یه لحظه قاب رو بغل گرفتم؛ دلم برای اون بچه تنگ میشد، اینو مطمئن بودم، ولی باید میرفتم. چمدونمو بستم و نامهای رو که از قبل آماده کرده بودم، گذاشتم روی میز سیاوش. فقط چند خط نوشته بودم: نه توضیح زیادی، نه خداحافظی. فقط گفته بودم که دیگه نمیتونستم بمونم و استعفام رو قبول کنه. نمیخواستم باهاش رودررو بشم؛ اگه نگاهم میکرد، ممکن بود نتونم برم.
قبل از رفتن، رفتم پیش آرین. دیدم نشسته روی تختش و داره چیزی مینویسه. صدامو که شنید، سرشو بالا آورد و لبخند زد، ولی وقتی چشماش تو چشمای من افتاد، انگار یه چیزی فهمید. نشستم کنارش، دستشو گرفتم توی دستم و گفتم: ـ آرین عزیزم، باید یه مدت برم پیش مامانم. مریض شده، باید کنارش باشم.
نگاهم کرد، اول چیزی نگفت، بعد آروم پرسید: ـ برمیگردی؟
نفسم گرفت، نمیتونستم دروغ بگم. فقط سرمو به نشونه «نمیدونم» تکون دادم. دیدم چشمهاش پر اشک شد، ولی چیزی نگفت، فقط سرشو انداخت پایین. دستای کوچکشو بغل کردم و گفتم: ـ آرین، تو یه پسر قویای، من بهت افتخار میکنم.
چند دقیقه بعد، وقتی از اتاقش بیرون اومدم، دلم هزار تیکه شده بود. آرین چیزی نگفت، حتی خداحافظی نکرد، ولی نگاهش… اون نگاه هیچوقت یادم نمیره. وقتی از خونه بیرون زدم، هوا تاریک بود؛ یه لحظه برگشتم پشت سرمو نگاه کردم. نمیدونستم تصمیمم درسته یا نه، فقط میدونستم دیگه نمیتونم تو اون خونه بمونم. این تصمیم تلخ، نقطه عطف تاریکی در این داستان عاشقانه به شمار میرفت.
شب که شد، سیاوش به خونه برگشت. با شاخه گل تو دستش، مستقیم به اتاق آنا رفت تا درباره اتفاق دیشب ازش عذرخواهی کنه و بگه که نتونسته بود خودشو کنترل کنه؛ اون میخواست به آنا اعتراف کنه. تصمیمشو گرفته بود که رابطشو با اون علنی کنه، چون هم سیاوش قلبشو بهش باخته بود و هم میتونست مادر خوبی برای آرین باشه.
وقتی به در اتاق زد و جوابی نشنید، پس صداشو صاف کرد و گفت: ـ آنا، دارم میام تو.
در رو باز کرد و با اتاق مرتب و خالی روبهرو شد. اول فکر کرد شاید آنا رفته پیش آرین، ولی وقتی جای خالی چمدونشو گوشه اتاق و وسایلا و کتاباشو روی میز تحریر دید، فهمید که چه اتفاقی افتاده. به طرف کمدش رفت و درشو باز کرد؛ خالیِ خالی بود. سریع گوشیشو درآورد تا باهاش تماس بگیره: «ـ مشترک موردنظر در دسترس نمیباشد…»
چند بار دیگم شماره رو گرفت، ولی بوق اشغال میخورد. به اتاقش رفت تا از تلفن ثابت به شمارش زنگ بزنه. سیاوش فکر میکرد آنا از اتفاق اون شب ناراحت شده و گذاشته رفته؛ وقتی نامه استعفا رو دید، بیشتر از این نظرش مطمئن شد. تصمیم گرفت بره و از آرین بپرسه.
سیاوش نامه رو تو جیبش گذاشت و با عجله رفت سمت اتاق آرین. در زد و صبر نکرد آرین چیزی بگه، سریع در رو باز کرد و تو اومد. آرین رو تختش نشسته بود، زانوهاشو بغل کرده بود و سرش پایین بود. سیاوش آروم نشست کنار تخت و گفت: ـ آرین، آنا کجاست؟ میدونی چرا رفته؟
آرین سرش رو بلند کرد؛ چشماش قرمز بود، انگار کلی گریه کرده بود، ولی حالا با عصبانیت تو چشمای سیاوش نگاه کرد و گفت: ـ چرا میپرسی؟ خودت باعث شدی بره!
سیاوش یک لحظه خشکش زد. آرین هیچوقت اینجوری باهاش حرف نزده بود. با صدای آروم گفت: ـ چی میگی پسرم؟ من فقط میخوام بدونم چی شده…
آرین حرفش رو قطع کرد و با صدای بلند گفت: ـ همه چی رو شنیدم، بابا! شنیدم که داشت با مامانش حرف میزد؛ میگفت تو زندگی یکی رو خراب کردی تا خودت خوشبخت شی. میگفت تو هم مثل شریک عوضی باباشی!
سیاوش با ناباوری نگاهش کرد و گفت: ـ چی؟ کی همچین چیزی گفته؟ آنا همچین حرفی زده؟
آرین از روی تخت بلند شد، جلوی سیاوش ایستاد و با بغض گفت: ـ آره، گفت نمیتونه زیر یه سقف با تو بمونه. گفت ازت متنفره! اون تنها دوستم بود، تنها کسی که اینجا حالمو میفهمید. ولی تو کاری کردی که بره. چرا همیشه همهچیو خراب میکنی؟
صدای آرین بلند شده بود و اشکهاش شروع به ریختن کرد. سیاوش شوکه شده بود، نمیتونست حرف بزنه. برای اولین بار احساس کرد چقدر از پسرش دور شده. آرین گریهکنان گفت: ـ دیگه باهات حرف نمیزنم، بابا. تو آنا رو ازم گرفتی!
بعد به سمت تخت برگشت، خودش رو روی بالش پرت کرد و پتو رو کشید روی سرش. سیاوش توی سکوت بهش خیره شد.
چند ماه گذشته بود و من حالا تو یه مدرسه خصوصی تدریس میکردم. زندگیم بهظاهر آرومتر شده بود، ولی هنوز اون گوشهی ذهنم یه چیزایی همیشه میچرخید. امروز تو راه بانک بودم تا قسط بعدی بدهیها رو پرداخت کنم. وقتی به مسئول باجه گفتم برای پرداخت اومدم، گفت: ـ همه بدهیهاتون تسویه شده.
شوکه شدم: ـ همهش؟
از بانک که بیرون اومدم، فکر و خیالم درگیر شد: کی این کارو کرده؟ چرا؟ اول ذهنم رفت سمت داداشم، ولی اون همچین پولی نداشت. سیاوش! فقط اون میتونست همچین کاری بکنه. با فکر به این کارش و منظورش، ازش عصبانی شدم و همونجا تصمیم گرفتم برم شرکتش. نمیدونستم دقیقاً چی میخوام بگم، ولی میدونستم باید باهاش روبهرو بشم.
رسیدم به شرکتش؛ ساختمون بزرگ و شیکی بود. رفتم تو سالن و به منشی گفتم: ـ میخوام سیاوش رو ببینم.
منشیش جواب داد: ـ آقای سامانی قبل جلسه با کسی ملاقات نمیکنن. اسمتون رو بگید، خبر میدم.
اسممو که گفتم، یهو تلفن رو برداشت؛ چند لحظه نگذشته بود که گفت: ـ میتونید برید داخل.
قلبم داشت تندتند میزد. درو باز کردم و رفتم تو. سیاوش پشت میزش نشسته بود و تا منو دید، متعجب شد و لبخند زد؛ همون لبخندی که همیشه حالمو خوب میکرد. ولی این دفعه فرق داشت، دلم ازش پر بود. رفتم جلو و گفتم: ـ فکر کردی با پولت میتونی منو بخری؟! چرا بهم کمک کردی؟ مثلاً میخوای نشون بدی خیلی آدم خوبی هستی؟! من لازم ندارم پول حرومتو خرج من کنی!
صدام رفته بود بالا. سیاوش دستشو گذاشت روی میز و با صدایی که خشم و دلخوری توش موج میزد، گفت: ـ چی داری میگی، آنا؟ این چرندیات چیه که داری به من نسبت میدی؟ اصلاً چرا؟ چرا اونطوری بدون اینکه چیزی بگی ول کردی رفتی؟ من چیکار کردم که حتی یه فرصت حرف زدن بهم ندادی؟
بعد مکث کرد و انگار زخمش عمیقتر شد، ادامه داد: ـ و آرین؟ اون بچه چه گناهی کرده بود؟ اول ما دوتا رو وابسته خودت کردی، بعد جوری رفتی که انگار برات بیارزشترینیم.
حرفاش مثل تیری بود که درست وسط قلبم نشست، ولی ازش شاکی بودم: ـ از من میپرسی چرا؟ خودت میدونی چرا! فکر میکردی نمیفهمم؟! نمیفهمم که سر شریکت کلاه گذاشتی، اونو ورشکست کردی و این خونه و زندگی رو برای خودت ساختی؟!
سیاوش اخماش تو هم رفت، بلند شد و ایستاد، ولی صداش همچنان آروم بود. گفت: ـ آنا، من کسی رو ورشکست نکردم. این من بودم که داشت کلاه سرم میرفت؛ شریکم کلاهبرداری کرد، مدارکشو هم دارم. نزدیک بود ورشکست بشم، ولی بهموقع تونستم ثابت کنم کار اون بوده. قانون هم حق رو به من داد، اون مجرم شناخته شد.
ـ ببین، این قسمت از حرفت درسته: اون آدم رفت پیش مادر آرین و باعث شد از ترس بهش حمله عصبی دست بده و ما از دستش بدیم.
چشماش یه لحظه خیس شد، صداش لرزید: ـ نتونستم نجاتش بدم. مرگش تقصیر منه، آره. اینو هیچوقت انکار نمیکنم؛ من تا آخر عمرم خودمو بهخاطرش سرزنش میکنم، ولی من زندگی کسی رو نابود نکردم، هیچوقت.
داشتم سعی میکردم حرفاشو هضم کنم: ـ پس چرا فرزاد بهم دروغ گفت؟! اون گفت که تو اونکارو کردی…
اشک تو چشمام جمع شده بود. من بیدلیل بهش تهمت زده بودم و اینطور اونو رنجونده بودم که اینقدر با عجز داشت ازم میخواست که باورش کنم؛ مهمتر از اون، من آرینو ول کرده بودم، بچهای که غیر از من تا حالا با هیچکس دیگه انس نگرفته بود. رفتم به طرفش و دستش رو که روی میز مشت شده بود، تو دستم گرفتم، بعد آوردمش بالا و نرم بوسیدم: ـ معذرت میخوام که ندونسته بهت تهمت زدم و از پیشت رفتم. منو درک کن؛ این چیزیه که تو زندگیم برام از همه چیز مهمتره، من پدرمو بهخاطر همین از دست دادم. من و داداشم مجبور شدیم از سن کم کار کنیم تا تاوان اشتباه یکی دیگه رو بدیم، تاوان طمعکاریشو…
دستشو از دستم درآورد و گذاشت رو صورتم؛ با انگشت شستش آروم گونهمو نوازش کرد و گفت: ـ تقصیر تو نیست قشنگ من، من باید برات توضیح میدادم، من باید خیلی وقت پیش سراغتو میگرفتم و از اون مصیبت نجاتت میدادم. دوست بچهگیتو ببخش که تورو یادش رفته بود.
خندیدم و خودمو تو بغلش پنهان کردم: ـ اشکال نداره، ولی از این به بعد دیگه ولم نکن.
شب همونطور که از فرجام یک داستان عاشقانه انتظار میرفت، قرار شد هر دو با خانوادههامون برای شام بیرون بریم. آماده شدم و یه تیپ خانومانه زدم. مامانم رو راضی کرده بودم که من راجعبه سیاوش اشتباه کرده بودم، گرچه نیازی نبود من راضیش کنم، چون از لحظهای که اونو دید تا زمانی که میخواستیم برگردیم خونه، ازش تعریف میکرد.
سیاوش و آرین هر دو از اینکه میخواستم پیششون برگردم ذوق داشتن و کل شب نیششون باز بود، مخصوصاً آرین که میگفت: ـ آنا جون، میدونم مادرت مریض نبود! خوشحالم بابا گندی رو که زده بود خودش جمع کرد و الان تو دوباره پیشمونی.
من و سیاوش با تعجب بهم نگاه کردیم. این بچه تا دیروز کتاب از دستش نمیاومد پایین! سیاوش با خنده گفت: ـ مخلصیم، ولی آقا آرین، از این حرفا نداشتيما!
همه خندیدن و شبمون به خوشی و خنده سپری شد. قرار شد تو ماه بعد که تاریخ تولد من بود، عقد کنیم و من رسماً بشم زن سیاوش. مامان و آرمانم بعد از تموم شدن بدهیا تونستن نفس راحت بکشن. آرمان با پولی که برای بدهی کنار گذاشته بود، یه خونه تو یه محله متوسط خرید که نسبت به خونه قبلیمون به خونه سیاوش نزدیکتر بود، ولی مطمئنم بازم وضعشون بهتر میشد، چون آرمانم لنگه خودم بود؛ پرتلاش و زحمتکش.
بالاخره کابوس هجدهسالهام تموم شد و منم تونستم طعم خوشبختی رو بچِشم؛ و من اینو مدیون سیاوش و پسر کوچولوی باهوشمون بودم، پایانی شیرین و ماندگار برای این داستان عاشقانه از نو با عشق پنهان که مسیر زندگی مرا برای همیشه تغییر داد.