داستانهای کلیله و دمنه

داستان شتر ساده‌دل از کلیله و دمنه

فریب خوردن شتر ساده‌دل از حیوانات مکار دربار شیر و قربانی شدن او ، فرجام تلخ اعتماد به دوستان ناباب را رقم می‌زند...

داستان شتر ساده‌دل از کلیله و دمنه

فریب خوردن شتر ساده‌دل از حیوانات مکار دربار شیر و قربانی شدن او ، فرجام تلخ اعتماد به دوستان ناباب را رقم می‌زند...

بخش اول: ورود شتر به قلمرو شیر

روزی روزگاری در یکی از جنگل‌های دوری که صفا و سرزندگی توش موج می‌زد، شیری زندگی می‌کرد.

این شیر خدمتکارانی داشت که شامل کلاغ، گرگ و شغال بودند و این سه از شکارهای شیر استفاده کرده و باقی‌مانده‌ی آن را می‌خوردند.

محل زندگی شیر دقیقاً نزدیک جایی بود که کاروان‌های انسان‌ها عبور و مرور می‌کردند.

در یه روز زیبا، کاروان بزرگی از این جاده عبور می‌کرد که شترها و اسب‌های بسیاری داشت.

یکی از شترها خسته شده بود و برای رفع خستگی، رئیس کاروان دستور توقف داد.

او اجازه داد تا حیوان‌ها و همه سواران کمی استراحت کنند و نیرو به‌دست آورند.

شتری که خسته شده بود، برای تجدید قوا شروع به خوردن چمن‌های اطراف کرد.

او در پی گیاهان خوش‌مزه و لذیذی که این جنگل داشت، آن‌قدر رفت تا به محل زندگی شیر رسید.

شتر ابتدا متوجه حضور شیر نبود و همچنان به خوردن گیاهان ادامه می‌داد.

ولی بعد از مدتی، وقتی چشمش به شیر افتاد، از بزرگی هیکل و یالش ترسید.

او هراسان سر به زیر انداخت و تعظیم کرد. شتر دید که چاره‌ای ندارد جز اینکه برای شیر چاپلوسی کند و ادب و احترام خودش را نشان دهد.

شیر هم از این کارش خوشحال شد و شروع به صحبت کرد.

شیر گفت: «سلام شتر، خوش اومدی به جنگلمون؛ از کجا اومدی و کجا می‌ری؟»

شتر جواب داد: «به‌همراه کاروانی اینجا اومدم و الان رئیس کاروان اجازه‌ی استراحت داده.»

«من خیلی خسته‌ام و توانی برای ادامه دادن ندارم؛ هر روز برای کاروان‌های متفاوتی کار می‌کنم و بار می‌کشم.»

«در نهایت هم از فرط خستگی، شب بیهوش می‌شم.»

شیر که حرف دل شتر را شنیده بود، به او گفت: «اگه بخوای می‌تونی پیش من بمونی و اینجا زندگی راحتی داشته باشی.»

«تو این‌طوری دیگه مجبور نیستی روزها و شب‌ها برای انسان‌ها کار کنی، تو بیابان و صحرا بار بکشی و خدمت کنی.»

شتر قبول کرد و پیش شیر ماند.

این آغاز ماجرایی بود که بعدها در قالب داستان شتر ساده‌دل از کلیله و دمنه زبانزد عام و خاص شد.

بخش دوم: گم شدن شتر و زندگی آرام در جنگل

شتر از کاروان قایم شد و کاروان هرچقدر دنبالش گشت، او را پیدا نکرد.

آنان در نهایت مجبور شدند به راهشان ادامه دهند و قید شتر را بزنند.

آن‌ها فکر کردند که احتمالاً شتر توی جنگل گم شده و دیگر برنمی‌گردد.

حتی به این فکر کردند که شاید شکار یکی از حیوانات درنده شده و تا الان جانش را از دست داده است.

بنابراین، بی‌خیال گشتند و به راهشان ادامه دادند.

شتر که متوجه شد دیگر کاروان دنبالش نمی‌گردد، از مخفیگاهش بیرون آمد و پیش شیر به زندگی ادامه داد.

همه‌چیز عالی بود و زندگی برای شتر خیلی خوب پیش می‌رفت.

او از چمن‌های لذیذ و گیاهانی که توی جنگل بود تغذیه می‌کرد.

بعد هم به گردش می‌رفت، استراحت می‌کرد و هر کاری که خودش دوست داشت انجام می‌داد.

شیر هم همیشه به شکار می‌رفت و برای کلاغ، گرگ و شغال روزی می‌آورد.

البته ابتدا غذای خودش را تهیه می‌کرد و می‌خورد و بعد باقی‌مانده‌اش را به شغال، گرگ و کلاغ می‌داد.

این سبک زندگی، زمینه‌ساز حوادثی شد که مفاهیم عمیقی را در داستان شتر ساده‌دل از کلیله و دمنه رقم زد.

بخش سوم: زخمی شدن شیر و آغاز بحران

اما روزی اتفاق عجیبی افتاد.

شیر آن روز دوباره به شکار رفت، اما این بار شکاری بود که نتوانست از پسش بربیاید.

شیر برای شکار فیل بزرگی رفته بود؛ فیلی که جثه‌اش چندین برابر جثه شیر بود.

شیر هر کاری می‌توانست کرد، ولی در این جنگ شکست خورد.

فیل با جثه عظیم و زور زیادی که داشت، به شیر آسیب زیادی وارد کرده بود.

به‌همین دلیل، شیر زخمی و ناتوان به محل زندگی‌اش برگشت.

او تا روزها نتوانست به شکار برود و همه‌جای بدنش درد می‌کرد.

شکار نرفتن و تغذیه نکردن باعث شده بود خیلی ضعیف شود.

از آن طرف، یارانش نیز از گرسنگی ناتوان و ضعیف شده بودند.

در نهایت، روزی شیر از شدت ناتوانی به یارانش گفت: «من خیلی ضعیف شدم و توان اینو ندارم که دنبال شکار برم.»

«اما شما می‌تونید برید همین اطراف رو بگردید؛ اگه اون‌جا شکاری دیدین، به من خبر بدین تا من برم و شکارش کنم.»

«تا همگی از این گرسنگی نجات پیدا کنیم.»

کلاغ، گرگ و شغال چشم گفتند و رفتند.

کمی گشتند ولی خبری از شکار نبود. همه حیوانات می‌دانستند که آنجا خانه‌ی شیر است و کسی نزدیکش نمی‌شد.

حوادث این روزهای سخت، بخش تلخ و عبرت‌آموزی از داستان شتر ساده‌دل از کلیله و دمنه را تشکیل می‌دهد.

بخش چهارم: نقشه‌ی شوم کلاغ

آن‌ها با همدیگه شروع به صحبت و مشورت کردند.

کلاغ به دوستای خودش گفت: «ما شکاری این اطراف پیدا نکردیم و شیر هم توان اینو نداره که حتی با یه آهوی کوچیک بجنگه و شکارش کنه.»

«ما باید چاره‌ای پیدا کنیم و جون خودمون رو نجات بدیم.»

«اگه چند روز دیگه بدون خوردن خوراکی ادامه بدیم، دیگه توان راه رفتن رو هم نخواهیم داشت.»

«به‌همین دلیل، من فکری دارم و باید با همدیگه این فکر رو اجرا کنیم.»

آن دو نفر پرسیدند: «خب، بگو فکرت چیه؟»

کلاغ گفت: «این شتر برای ما هیچ فایده‌ای نداره؛ اون زیر سایه‌ی ما به راحتی زندگی می‌کنه و از چمن و گیاهان می‌خوره.»

«اون هیچ کمکی به ما نمی‌کنه و برای شیر هم نه دوست خوبیه و نه همدم خوبی.»

«پس باید شیر رو تشویق کنیم تا شتر رو بکشه و بخوره؛ ما هم از باقی‌مونده‌ی این شتر بخوریم.»

«شاه می‌تونه با خوردن شتر چند روزی رو سپری کنه و بعد هم توان خودش رو به‌دست بیاره و دوباره به شکار برره.»

«این‌طوری همه‌ی ما نجات پیدا می‌کنیم.»

اما شغال گفت: «این کار شدنی نیست؛ شیر به شتر قول داده تا بهش امنیت بده.»

«اون شتر رو به خدمت خودش درآورد و هیچ‌وقت چنین کاری رو انجام نمی‌ده.»

«حتی اگر این کار رو انجام بده و زیر قولش بزنه، ممکنه به این کار عادت کنه و بعداً برای ما هم این اتفاق بیفته.»

«ممکن است روزی وقتی گرسنه شد، ما رو هم شکار کنه و بخوره.»

کلاغ گفت: «ما می‌تونیم برای این کار حیله‌ای رو به‌کار بگیریم و کاری کنیم که هم شتر طعمه ما بشه و هم شیر مجبور به عهدشکنی نشه.»

«ما می‌تونیم شتر رو شکار کنیم برای شاه؛ این‌طوری هم شاه از ما راضی می‌شه و هم دیگه قولشو نشکسته و در آینده هم خطری برای ما نداره.»

گرگ گفت: «چطور هم‌چین چیزی ممکنه؟»

کلاغ گفت: «شما همین‌جا صبر کنید تا من برم با شاه صحبت کنم و برگردم.»

این نیرنگ مکارانه، هسته‌ی مرکزیداستان شتر ساده‌دل از کلیله و دمنه  را شکل می‌دهد.

بخش پنجم: گفت‌وگوی فریبکارانه‌ی کلاغ با شیر

کلاغ پرواز کرد و پیش شیر رفت و جلویش ایستاد.

شیر به‌دنبال خبری از صید پرسید: «خب، چه خبر؟ صیدی پیدا کردین؟»

کلاغ با حیله‌گری گفت: «شاه عزیزم، ما چنان از گرسنگی ضعیف و خسته شدیم که دیگه چشم‌هامون درست نمی‌بینه.»

«اما فکری به ذهنمون رسیده؛ اگه شما هم موافقت کنید و فکرمون رو قبول کنید، می‌تونیم همگی از درد گرسنگی نجات پیدا کنیم.»

شیر با خوشحالی پرسید: «بله، حتماً قبول می‌کنم؛ چه فکری؟»

کلاغ گفت: «رئیس، این شتری که بین ما زندگی می‌کنه غریبه‌ست؛ اون حتی گوشت‌خوار هم نیست و گیاه می‌خوره.»

«نه برای شما فایده‌ای داره و نه برای ما.»

شیر با شنیدن این جملات، ادامه‌ی حرف کلاغ را فهمید و عصبانی شد.

سپس گفت: «این چه حرفیه؟ من شاه شمام، باید وفا و مروت داشته باشم!»

«من بهش قول دادم و برای خدمت‌گذاری خودم قبولش کردم تا امنیتش رو تأمین کنم.»

«هیچ‌وقت امکان نداره که زیر قول خودم بزنم و بهش خیانت کنم.»

کلاغ شروع به چاپلوسی و شیرین‌زبانی کرد و گفت: «من می‌دونم که شاه عزیز ما چقدر به عهد خودش پای‌بنده.»

«اون همیشه نسبت‌به کسایی که زیردستش هستن مهربون و کمک‌کننده است.»

«اما فدا کردن یک نفر از چهار نفر برای نجات بقیه، کار عاقلانه‌ای هست و وفادارانه است.»

«همه ما چه شتر و چه کلاغ و گرگ و شغال، فدای یک روز زندگی و آسایش و راحتی شاه می‌شیم.»

«حالا که شتر می‌تونه چنین فداکاری رو بکنه، نباید از این کار دریغ کنه.»

«چرا که وقتی پاش برسه، هم من و هم دوستام این کار رو می‌کنیم و زندگی بقیه رو نجات می‌دیم.»

«تازه می‌تونیم کاری کنیم که شما مجبور به عهدشکنی نشین و آبروی شما حفظ بشه و هم اینکه از گرسنگی و ناتوانی نجات پیدا کنیم.»

شیر قبول نکرد، سرش را به زیر انداخت و با ناراحتی شروع به فکر کردن کرد، اما هیچ راهی به ذهنش نمی‌رسید.

کلاغ به چاپلوسی کردن ادامه داد و توضیح داد که این کار منطقی است و شتر هم راضی است.

او حتی به دروغ گفت که شتر به کلاغ گفته که بهتر است ما برای نجات شاه فداکاری کنیم؛ چرا که شاه برای منی که آواره بودم و در خدمت انسان‌ها بودم و از شدت خستگی شب‌ها خواب نداشتم، زندگی راحتی را فراهم کرده و حالا من برای جبران این کمکش می‌توانم زندگی‌ام را فدا کنم.

شیر به فکر رفت و در نهایت قبول کرد.

کلاغ خوشحال پیش گرگ و شغال برگشت و گفت: «با خبر خوب اومدم!»

«شاه اولش مخالفت کرد، اما در نهایت با حیله راضیش کردم و رام شد.»

بازتاب این مکاتبات مکارانه در داستان شتر ساده‌دل از کلیله و دمنه به زیبایی تنوع‌طلبی و فریب‌کاری را به تصویر می‌کشد.

بخش ششم: نقشه‌ی نهایی و فریب شتر ساده‌دل

کلاغ گفت: «حالا شما باید خوب به من گوش بدین و ببینید چه نقشه‌ی خوبی کشیدم؛ ما با این نقشه شتر رو شکار می‌کنیم.»

شغال و گرگ خوب گوش دادند. کلاغ توضیح داد: «همه ما با هم، سه‌تایی پیش شتر می‌ریم و از ناراحتی و ضعف و ناتوانی شیر بهش می‌گیم.»

«می‌گیم ممکنه شیر همین روزها بمیره و ما بدون داشتن امنیت تو این جنگل از بین بریم.»

«ما به اون می‌گیم که ما زیر سایه‌ی شیر تا به این روز، روزگار خوبی داشتیم و اون همیشه شکار کرده و غذای ما رو فراهم کرده.»

«همچنین ما رو از شر بقیه حیوانات نجات داده، اما حالا که اون ضعیف و ناتوان شده و از گرسنگی رنج می‌بره، نوبت ماست که برای شیر فداکاری کنیم.»

«اگه این کارو نکنیم ناشکری کردیم و وفاداری خودمون رو اثبات نکردیم.»

«هر کسی این کار ما رو بشنوه و بفهمه که شیر مرده و ما هیچ‌کدوم حاضر نشدیم اونو نجات بدیم، ما رو سرزنش می‌کنه و دیگه نمی‌تونیم پیش بقیه سرمون رو بلند کنیم.»

«بعد هم به اون می‌گیم که بهتره همگی پیش شیر بریم و به‌خاطر خدمتی که بهمون کرده ازش تشکر کنیم و حاضریم که جون خودمون رو فدای شما کنیم.»

«می‌گیم بهتره امروز شاه منو غذای خودش بکنه و بقیه هم بهونه می‌آریم که نه، این کار رو نکنیم و به ترتیب نفر بعدی حرف می‌زنه.»

«این‌طوری ما وظیفه‌ی خودمون رو انجام دادیم و بدون اینکه به ما آسیبی برسه، شتر رو قربانی خواهیم کرد؛ چون در آخر نوبت رو به شتر می‌دیم تا اعلام فداکاری کنه و در نهایت فداکاری اونو قبول می‌کنیم.»

همگی این نقشه را قبول کردند و پیش شتر ساده‌لوح رفتند.

بعد شروع به صحبت کردن از چیزهای مختلف کردند. در نهایت برای باز کردن سر صحبت، کلاغ شروع کرد به گفتن از روزهای خوبی که در زمان سلامت شیر داشتند.

او گفت: «ما زیر سلطنت شیر روزهای خوبی داشتیم و شکم‌مون سیر بود، اما حالا علاوه بر ما شکم شیر هم گرسنه‌ست.»

«به‌علاوه خیلی زخمی و ناتوانه و نمی‌تونه برای شکار به جنگل بره و برای ما و خودش گوشتی بیاره.»

«حالا من تصمیم گرفتم به عنوان یار شیر خودم رو آماده کنم که شاه منو بکشه، به‌خاطر اون‌همه خدمتی که برای من کرده از گوشت من استفاده کنه و شکمش رو سیر کنه تا شاید توانی پیدا کنه و برای شما دوستان گوشتی بیاره؛ این‌طوری من به وظیفه خودم عمل کردم.»

این توطئه‌چینی‌های جذاب، لب‌یار و اساس ساختاری داستان شتر ساده‌دل از کلیله و دمنه را تشکیل می‌دهد.

بخش هفتم: پایان تلخ و فریبنده‌ی شتر

اما شغال گفت: «نه، تو با این اندام و جثه کوچیکی که داری اصلاً گوشت نداری که شکم شاه رو سیر کنی!»

«تو نهایتاً بتونی یک پیش‌غذای خوب برای شاه باشی؛ برای اینکه شاه بتونه سیر بشه، باید یکی از حیوانات بلندقامت و با جثه بزرگ رو بخوره، مثل من.»

شغال گفت: «من بدنم از تو بزرگ‌تره و گوشت بیشتری دارم؛ شاه می‌تونه امروز با خوردن من شکمش رو سیر کنه تا بعداً برای شما شکار کنه و زندگی‌تون رو بگذرونه.»

«من می‌توانم خودم رو فدای شاه و شما دوستان عزیزم کنم.»

حالا گرگ شروع کرد و گفت: «نه، شغال! گوشت تو هم بوی بدی داره و هم طعم بدی داره و لیاقت شاه خوردن گوشتی با طعم و بوی بد نیست.»

«شاه باید گوشت خوش‌مزه‌ای رو بخوره و اون منم؛ من باید صید شاه بشم و شاه امروز شکمش رو با من سیر کنه.»

حالا کلاغ و شغال گفتند: «نه، گوشت تو سیاهه و بده؛ این گوشت حال شاه رو بدتر می‌کنه.»

«تازه تو تغذیه خوبی نداری و به بدن خودتم نمی‌رسی، تو بیماری و اگه شاه تو رو بخوره بیمارتر می‌شه.»

حالا شتر ساده‌لوح از حرف‌های این سه نفر تأثیر پذیرفته بود.

تا خواست حرفی بزنه و اعلام فداکاری کنه، هر سه نفر قبل از شتر دادوبیداد کردند و گفتند: «آره، آره، تو راست می‌گی!»

«شاه باید تو رو بخوره، تو گوشت خوش‌مزه‌ای داری و بوی بدی هم نداری.»

«تو می‌تونی شفای درد گرسنگی شاه بشی، چون گوشت تو بسیار خوش‌مزه هست و از گیاهان درمانی تغذیه می‌کنی.»

«این گوشت می‌تونه زخم‌های شاه رو خوب کنه و بهش توان خوبی بده.»

بعد هم سه نفر بدون فرصت دادن به شتر برای پاسخ دادن، به سمتش حمله کردند، پاره‌پارش کردند و گوشتش رو خوردند.

مقداری از آن را هم برای پادشاه بردند.

عبرت‌آموزی از سرنوشت تلخ این حیوان در داستان شتر ساده‌دل از کلیله و دمنهبه عنوان یک درس بزرگ اخلاقی در ادبیات کهن باقی مانده است.

«نسخه کامل، صوتی و تصویری داستان شتر ساده‌دل از کلیله و دمنه با فضایی متفاوت در کانال یوتیوب کابوسکده منتظر شماست. همین حالا سابسکرایب کنید و از تماشای این شاهکار دیدنی لذت ببرید!»

هرگونه کپی‌برداری، بازنشر یا استفاده از این محتوا بدون ذکر منبع و لینک مستقیم به سایت قصه بازار مجاز نیست.

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید