بخش اول: مقدمه و معرفی هیزمشکن
داستان غفلت با طعم عسل از کلیله و دمنه ، سرنوشت هیزمشکنی است که بعد از سالها تلاش و کوشش بالاخره در مسیری قرار میگیرد که باید انتخاب کند و خواهیم دید که این انتخاب چه خواهد بود و عاقبت آن چیست؟؟
در گذشتههای دور، در سرزمینی که مردمانش آن را آباد میخواندند، شهر کوچکی وجود داشت.
این شهر در نزدیکی یک جنگل بزرگ پر از درختهای سرو و صنوبر بود و مردم شهر با تغذیه از میوهها و استفادههای غیرانسانی از حیوانات جنگل، امورات خود را میگذراندند.
پوست و گوشت حیوانات ابزار کسب و کار مردم بود و بهقول معروف، خون طبیعت را کرده بودند توی شیشه.
در حاشیه شهر، در نزدیکترین نقطه به جنگل، تککلبهای بود که اهالی شهر به آن کلبه هیزمشکن میگفتند.
شاید از خود بپرسید و شاید هم نپرسید؛ این بخش بههر حال برای کسانی است که از خود میپرسند چرا کلبه هیزمشکن؟؟
زیرا این کلبه متعلق به مردی هیزمشکن بود که از صبح خیلی خیلی زود، یعنی زمانی که هیچکس حتی به فکر این نبود که در بسترش جابجا شود، برمیخاست.
او راهی جنگل میشد و یک درخت بیچاره را که بهنظرش مناسب میآمد، انتخاب میکرد و با تبرش به جان او میافتاد.
آنقدر درخت بیچاره را دستکاری میکرد و با تبر زخمش میزد که درخت طفلک چارهای جز تسلیم شدن و سقوط نداشت.
بعد از آن، تنه درخت را به قطعات کوچک تقسیم میکرد و به شهر میبرد و به فروش میرساند و با پولش غذا و لباس تهیه میکرد.
البته گاهی هم آیندهنگریاش گل میکرد و با شکار حیوانات جنگل غذایش را تأمین میکرد و پولش را برای روز مبادا پسانداز میکرد.
هیزمشکن سالهای سال بود که این کار را انجام میداد و همه مردم شهر او را میشناختند و به او اعتماد داشتند.
آنها برایش احترام قائل بودند، به حدی که انحصار چوب جنگل و تأمین هیزم شهر را به او داده بودند و از دیگران خرید نمیکردند.
کلبه او هم از همین جهت نام کلبه هیزمشکن را یدک میکشید، چرا که او تنها هیزمشکن شهر بود.
بخش دوم: تنهایی و اعتقادات هیزمشکن
کلبه هیزمشکن یک خانه کوچک و جمعوجور بود که اتفاقاً با هیزم ساخته شده بود.
همه وسایل اعم از تخت و صندلی و میز را خود هیزمشکن با دستهای مبارک خودش ساخته بود.
او در جوانی از شهر آمد و آن کلبه را بهدور از شهر ساخت و همانجا ماند.
علت اینکه این کلبه را خارج از شهر ساخت، علاوه بر این بود که میخواست به جنگل نزدیکتر باشد و برای کار مسیر راحتتری داشته باشد؛ دلیل دیگرش دوری از انسانها بود.
هیزمشکن علاقهای به در کنار آدمها بودن و سروصداهایشان نداشت و دلش میخواست بیشتر وقتش را در خلوت و تنهاییاش بگذراند.
او از حضور در طبیعت و وقتگذرانی در جنگل بیشتر لذت میبرد، گرچه طبیعت بیچاره از حضور او چندان هم خشنود نبود.
معدود زمانی هم که در شهر صرف میکرد، برای گذران امور زندگیاش بود و سعی میکرد این مقدار زمان را تا جای ممکن کم کند و در اقلیت نگه دارد.
اصلاً او به همین دلیل که حوصله معاشرت و پرچانگی آدمها را نداشت، تا این لحظه که پا به میانسالی گذاشته بود، ازدواج هم نکرده بود.
یک بار وقتی جوانتر بود، چند تن از پیرمردها و بزرگان شهر دخترانی از خانوادههای خوب را برای خواستگاری به او معرفی کردند.
او در کمال فروتنی همه را رد کرد و گفت اصلاً دلش نمیخواهد یک نفر از صبح تا شب بیخ گوشش نق بزند و برایش پرچانگی کند.
همچنین گفت نمیخواهد پولهایش را خرج بریز و پپاشهای الکی و مهمانهای مزاحم بکند.
پیرمردها بعد از شنیدن این حرفها و اندکی تأمل به این نتیجه رسیدند که حرف حق جواب ندارد.
اصلاً خودشان از زن و زندگی چه خیری دیده بودند که میخواستند جوان مردم را هم به این چاه عمیق بیبرگشت بیندازند؟؟
بعد از این ماجرا، دیگر هیچکس برای هیزمشکن نقشه ازدواج نکشید و او باقی عمرش را در تنهایی و کار و روزمرگیهای مورد علاقه سپری کرد.
بخش سوم: طلوع روز شوم و فرارسیدن بحران
طلوعی دیگر؛ خورشید با شعاعهای طلایی خود، نوید روزی نو را به سرزمین آباد میداد.
اما در قلب هیزمشکن، تاریکی و ناامیدی ریشه دوانده بود.
گویی تقدیری شوم، تار و پود آن روز را به هم بافته بود تا او را به سفری بیبازگشت به اعماق تاریکی رهنمون کند.
هیزمشکن طبق عادت همیشگی، تبر سنگین خود را بر دوش انداخت و راهی جنگل انبوه شد.
انبوهی از درختان تنومند که گویی در سکوت، ناله سر میدادند و از خدا میخواستند که به حق این روز عزیز، شکار امروز هیزمشکن نباشند.
هیزمشکن با هر ضربه تبر، گویی زخمی عمیق بر پیکره طبیعت وارد میکرد و آهی سوزناک را از نهاد مادر کائنات تمنا میکرد.
آن روز هیزمشکن از اساس بیحسوحال بود و سرسرحال بهنظر نمیرسید.
به همین خاطر بدون خوردن حتی یک لقمه نان به سمت جنگل به راه افتاده بود.
او امید داشت که بعد از انجام کارهای طاقتفرسا بتواند با وعده کباب یک حیوان بختبرگشته در همان حوالی، تنبلیای که در روانش حلول کرده بود را مهار کند.
در نظر هیزمشکن، راه آن روز بسیار خستهکنندهتر و طاقتفرساتر از روزهای دیگر مینمود.
انگار در کفشهایش سنگها و وزنههای سنگینی ریخته بودند که راه رفتن را برای او سختتر از قبل میکرد.
اما این بیحسوحالی تنها بدبیاری آن روز نبود و به زودی قرار بود هیزمشکن برای همین لحظات رخوتبار دلتنگ شود.
بخش چهارم: رویارویی با شتر رمیده
در اعماق جنگل، ناگهان صدایی توجه هیزمشکن را جلب کرد.
فریادهای استمداد مردی که با شتر چموشی دستوپنجه نرم میکرد، در سکوت جنگل پیچید.
هیزمشکن به تماشای این صحنه ایستاده بود.
ساربان که از شدت استیصال پا بر زمین میکوبید و موهایش را چنگ میزد، با دیدن چهره بیتفاوت هیزمشکن به کنایه گفت: «از تماشای نمایش لذت میبرید؟؟ برایتان آب هندوانه بیاورم جناب؟»
سپس با لحنی تمسخرآمیز ادامه داد: «برو ببینم چه حقه ای توی آستین داری!»
صاحب شتر که از بیتوجهی و طعنه هیزمشکن به شدت خشمگین شده بود، با لحنی گزنده پاسخ داد: «تو که فقط بلد هستی درختهای بیچاره را با تبرت به خاک و خون بکشی، از شتر و رمیدنش چه میدانی؟»
هیزمشکن با شنیدن این حرف، خندهای کوتاه سر داد و گفت: «اقلاً تبر من برای دو قدم راه آمدن داد مرا به هوا نبرده و خدا را هزار مرتبه شکر سربهراه و گوشبهفرمان است.»
او بدون اینکه منتظر پاسخی شود، به مسیر خود ادامه داد.
صاحب شتر که از بیمحلی هیزمشکن به شدت دلخور شده بود، فریاد زد: «من به کمکت احتیاج ندارم! خودم میتوانم این لجباز را آرام کنم!»
«تو هم برو با آن تبر فکستنیات جنگل را نابود کن.»
اما تلاشهای او بیفایده بود و شتر رمیده با سرعت به سمت جنگل تاریک فرار کرد.
صاحب شتر که ناامید شده بود، تنها به تماشای دور شدن شترش ایستاد و با خود فکر کرد چه سرنوشتی در انتظار او و شترش خواهد بود.
بخش پنجم: خستگی، گرسنگی و چاه خشکیده
هیزمشکن در حالی که با خود غرولند میکرد و جوابهای مختلفی به آخرین فریادهای صاحب شتر میداد، به کار خود مشغول شد.
او درخت تنومندی را پیدا کرده و با تبر ساعتها به آن ضربه زد تا عاقبت به زمینش انداخت و شروع به خرد کردن چوبها کرد.
سپس هیزمها را در انبوه عظیمی جمعآوری کرد و به آنها خیره شد.
او به خاطر آورد که از صبح چیزی نخورده و در خود احساس ضعف شدیدی میکند که به او اجازه جستوخیز و تعقیبوگریز حیوانات را نمیدهد.
با خود اندیشید که بهتر بود تکه نانی از خانه میآورد یا حداقل اینقدر درگیر کار نمیشد که تمام قوایش را از دست بدهد.
حالا با این بدن تحلیلرفته و معده خالی چگونه میخواهد خود را به شهر برساند و این همه هیزم سنگین را حمل کند.
نگاهی به آسمان کرد؛ غروب آفتاب فرا رسیده بود و او باید با وجود خستگی زیاد راهی شهر میشد.
در غیر این صورت به شب میخورد و قطعا حیوانات وحشی برای گرفتن انتقام همنوعانشان لحظهشماری میکردند.
پس راه شهر را به هر زحمتی بود در پیش گرفت و هیزمها را که بیش از حالت معمول سنگین بهنظر میرسیدند بر دوش انداخت و راهی شد.
در مسیر، چشمش به چاهی خورد که میدانست خالی است و مدتهاست خشکیده.
با خود گفت: «امروز را با دیدن موجودات بیخاصیت به شب رساندم؛ آن از آن مردک نابلد، این هم از این چاه!»
در همین افکار غوطهور بود که ناگهان متوجه شد چیزی از دور به سمتش میآید.
در این میان، مفاهیمی همچون داستان غفلت با طعم عسل از کلیله و دمنه در ذهن تداعی میشود که نشاندهندهی خطرات ناشی از بیتوجهی به هشدارهاست.
بخش ششم: حمله شتر رمیده و فرار به درون چاه
ابتدا تشخیص آن سخت بهنظر میرسید و تنها چیزی که هیزمشکن متوجه شد، سرعت زیاد آن موجود بود که همین هم او را به وحشت انداخت.
اما همین که کمی نزدیکتر شد و نور آن را نمایان کرد، یک چهره آشنا دید.
البته این آشنایی از همان ابتدا هم خوشیمن نبود و حالا با ظاهری مخوفتر و وحشتناکتر از قبل، جمال خود را بر بخت سیاه هیزمشکن نمایان کرده بود.
شتر رمیده مردی که صبح آن روز با کنایههای آبدار از خجالتش درآمده بود، با سرعت به سمت او یورش میبرد.
به نظر میرسید اوج کینه شتری را با هر قدمی که برمیدارد به منصه ظهور میگذارد.
هیزمشکن با قلبی آکنده از ترس و استیصال گفت: «به خشکی شانس!»
چون عرصه برای غرولند و فحاشی به اجداد صاحب شتر بسیار تنگ بود، هیزمها را انداخت و پا به فرار گذاشت.
در تمام مسیری که میدوید به این فکر میکرد که به کجا برود؛ اعماق جنگل میتواند خطر شیر و پلنگ را هم بر خطر این شتر بیصفت ضمیمه کند.
به طرف شهر هم که نمیتواند برود؛ پس در جستجوی پناهگاه، به مسیرش ادامه داد.
هر بار که به عقب مینگریست، چهره خشمگین شتر را میدید که مشخصا دستبردار نبود.
ناگهان چشمش به چاهی که اندکی قبل از کنار آن رد شده بود افتاد؛ هیزمشکن در باورش هم نمیگنجید روزی از راه برسد که از دیدن آن چاه تا آن اندازه خوشحال باشد.
به سرعت به سمت چاه رفت و در یک حرکت شیرجهای، با آویزان شدن از طنابی که زمانی برای بالا و پایین بردن سطل استفاده میشد، در چاه معلق شد.
بخش هفتم: خطرات درون چاه و حضور موشها
نفس عمیق هیزمشکن در چاه طنین انداخت و بعد از رهایی از فکر شتر چموش، ناگاه به خود آمد.
او متوجه شد که در زمین و آسمان معلق است؛ آن هم نه با ریسمان الهی، بلکه با یک طناب پوسیده که مربوط به عصر حجر میشد!
کمی با دستهایش طناب را ورانداز کرد و به این نتیجه رسید که شیرمادر و نان پدر حلال سازنده این طناب باشد.
بدون تعلل شروع به محکم کردن جای پای خود در دیوارههای چاه کرد و سعی کرد طناب را به کمرش ببندد.
در همین بین، صدایی ترسناک توجهش را به خود جلب کرد.
او که گمان میکرد اژدهایی در کنار گوشش زوزه میکشد، با هوشیاری و دقت سعی کرد منبع صدا را پیدا کند.
طولی نکشید که متوجه شد کار بیهودهای کرده و منبع صدا شکم خودش است که از فرط گرسنگی نعره میزند.
مرد که اندکی خاطرجمع شده بود، دستی بر شکم خود کشید و با صدایی آرام گفت: «طاقت بیاور رفیق!»
با گفتن این حرف به یاد شتر لعنتی افتاد و گوشهایش را تیز کرد؛ صدای حیوان دیگر نمیآمد.
هیزمشکن کمی پایش را جابجا کرد که بتواند بهتر به بیرون از چاه اشراف داشته باشد و سرش را تا نیمه بیرون آورد.
با اینکه محیط را بسیار خلوتتر از تصورش یافت، این ترس که هر آن حیوان رمیده پیدایش شود، رهایش نمیکرد.
بالاخره پس از کلی جدل با خود به این نتیجه رسید که میتواند از چاه خارج شود و شر شتر کم شده است.
چنین رویدادهایی یادآور پیامهای اخلاقی پنهان در کتب کهن و به خصوص غفلت با طعم عسل از کتاب کلیله و دمنه است.
بخش هشتم: مواجهه با مارها و پدیدار شدن موشها
هیزمشکن گفت: «از شرش راحت شدم، شتر الاغ! خریتش به همان صاحب بیلیاقتش رفته!»
حرفش نیمهتمام ماند، زیرا چیزی زیر پایش تکان خورد و تعادلش را از دست داد و طناب را دستی چسبید.
به محلی که دقایقی قبل پاهایش را تکیه داده بود خیره شد و با مشاهده آنچه مقابلش قرار داشت، انگار روحش به یغما رفت.
دو جفت چشم خشمگین سرخ به او خیره شده بودند و با فشفشهای کشدار آماده حمله بهنظر میرسیدند.
هیزمشکن با دیدن مارهای زهرآگین به خود قول داد که دیگر این سوال را تا پایان عمر از خود نپرسد که مگر بدتر از این هم میشود؟؟
سعی کرد با تمام قدرت خود را از مارها دور نگه دارد و بیحرکت بایستد، اما این امکان بسیار محال بهنظر میآمد.
مارها پیچوتاب میخوردند و هیزمشکن به این میاندیشید که یک شتر بدردنخور به چه راحتی توانسته او را به کام مرگ بفرستد.
او دوباره لعن و نفرین خود را حواله اموات صاحب شتر کرد و با خود گفت: «بسیارخب، آرامش خودت را حفظ کن!»
البته مارها اصلاً هم کوچک نبودند و با پیچوتابهایی که میخوردند قصد داشتند متراژ خود را به رخ هیزمشکن بکشند.
در همین حین احساس کرد که به سمت پایین کشیده شده است و صدایی مانند صدای جویدن چیزی به گوش میرسید.
به زحمت خود را بالا کشید تا ببیند چه اتفاقی در حال وقوع است و همان لحظه چشمش به دو موش صحرایی افتاد که با فراغ بال مشغول جویدن طناب بودند.
بخش نهم: وسوسه عسل و فریب شیرینی لحظه
هیزمشکن نفس عمیق و کلافهای کشید و گفت: «بهتر از این نمیشد!»
رو به آسمان کرد و گفت: «خدایا مطمئن هستی خصومت شخصی بین ما نیست؟؟»
صدایی که نمیدانست از کجا میآید گفت: «برو شکرگزار باش مردک! هزاران سال بعد از تو مردمی میآیند که هر روزشان همین چند ساعت اخیر تو است.»
با تعجب و احساس شدید از دست دادن مشاعر گفت: «به این مردم جانسخت چه میگویند؟؟»
صدا مجدد پاسخ داد: «به اینها میگویند ایرانی! حالا هم بهجای کاوش در زندگی آنها فکری به حال خودت بکن!»
هیزمشکن به خود آمد و دوباره دست به سمت اطراف چاه چرخاند تا اینکه دستش به چیزی گرد و سفت برخورد کرد.
متوجه شد که به سلاح بسیار قدرتمندی دست پیدا کرده است؛ البته این سلاح برای کشتن مارها به کارش نمیآمد، اما قطعا شکم گرسنهاش را سیر میکرد.
اول با خود اندیشید که باید جانش را نجات دهد، اما وسوسه خوردن عسل خیلی قویتر از عقل و اندیشهاش بود.
مدام با خود کلنجار میرفت که سقوط در چاه و خوراک مارها شدن کشنده تر است یا گرسنگی طاقتفرسا.
نهایتا معده اش به او گفت: «اگر گرسنه بمانی که نمیتوانی با مارها بجنگی، بیا و مرا پر کن!»
این نتیجهگیری سفیهانه همان و عسل خوردن هیزمشکن همان!
به گونهای عسلها را میبلعید و نفس نمیکشید که حتی مارهای مقابلش از شدت حرص او تعجب کرده بودند.
در همین هنگام، هماهنگی عجیبی با مفاهیم عمیق نهفته در داستان غفلت با طعم عسل از کلیله و دمنه ایجاد شد که انسان را به تفکر وامیدارد.
بخش دهم: غفلت نهایی و پایان تلخ داستان
هیزمشکن بیتوجه به نجواها، با دهانی پر از عسل به کار خود ادامه داد و بالاخره دخل کندوی عسل را بهطور کامل آورد.
با احساس سیری پرحطی دستهای عسلیاش را لیسید و بالاخره به خاطر آورد که کجاست و چه میکند.
نگاهی به مارهای ناامید انداخت و ناگهان به خاطر آورد طنابی که از آن آویزان بوده توسط دو موش در حال جویده شدن بوده است.
با شل شدن شدید طناب فهمید که چیزی از تاروپود آن باقی نمانده است.
برای ضجه و مویه بسیار دیر شده بود و دیگر گفتن «ای دل غافل» فایدهای نداشت.
مرد هیزمشکن برای آخرین تلاش، نگاهی به ته چاه کرد که عمق آن را بسنجد؛ دیدن ته چاه خون را در رگهایش منجمد کرد.
برق نگاه منتظر اژدهایی عظیمالجثه که مشخص بود از ابتدای کار ناظر بر طعمه تهیمغز خود بوده، آخرین بارقههای تفکر را در ذهن مرد خاموش کرد.
در این لحظات جز تسلیم در برابر تقدیری که خود با بیفکری و غفلتش رقم زده بود، کار دیگری از دستش برنمیآمد.
طناب ذرهذره او را به پایین، به دهان اژدها و به کام مرگ هدایت میکرد.
ذهنش خالی شده بود و نه امیدی در دل داشت و نه ناامیدی حالش را بد میکرد.
آخرین جمله مرد این بود: «کاش پایان آنها مثل من نباشد!»
و بعد… سکوتی مرگبار تمام جنگل را فرا گرفت.
این سرنوشت شوم، نماد بارزی از آموزههای هشداردهنده در داستان غفلت با طعم عسل از کلیله و دمنه است که عاقبت خوشی برای غافلان ندارد.
بخش یازدهم: پیامدها و نگاهی نو به تمثیل کلیله و دمنه
مارهای ناامید به لانه خود برگشتند، موشها رفتند و هیچکس نفهمید شتر رمیده کجا رفت و چه شد.
فردای آن روز و روزهای بعد، انتظار مردم برای آمدن هیزمشکن بیبیپاسخ ماند.
شایعاتی بر سر زبانها افتاد که بدهکار بوده یا ازدواج کرده و رفته است، اما هیچکس به دنبال او نرفت.
پس از چندی، مردم هیزمشکن جدیدی را انتخاب کردند و زندگی به روال عادی بازگشت.
هیچکس هرگز ندانست که شیرینی غفلت آن مرد چه پایان تلخی داشت.
داستان غفلت با طعم عسل از کلیله و دمنه نگاهی نو به تمثیلهای سنتی دارد.
این حکایت به ما میآموزد که چگونه انسان در هنگام مواجهه با بحرانها، به جای تمرکز بر نجات واقعی، به لذتهای آنی و زودگذر (مانند عسل) پناه میبرد.
زندگی پرفراز و نشیب انسان ها گاهی با چالش و مشکلات متعددی روبرو میشود که انسان را در تنگنای انتخاب قرار میدهد و انسان ناچار است بین بد و بدتر یکی را انتخاب کند و بهای انتخاب خود را بپردازد.
