داستان عاشقانه

داستان عاشقانه سرنوشت در سایه ی عشق

داستان عاشقانه سرنوشت در سایه ی عشق

داستان عاشقانه سرنوشت در سایه ی عشق

داستان عاشقانه سرنوشت در سایه ی عشق : داشتم وسایلمو جمع می‌کردم که حالم به‌شدت خراب شده بود. فکر اینکه دارم از این بهزیستی برای همیشه می‌رم، حالمو از چیزی که بود بدتر می‌کرد؛ اما بالاخره باید می‌رفتم و سرنوشت خودمو می‌ساختم. باید می‌رفتم و به آرزوهام می‌رسیدم. نمی‌دونم چه‌جوری، اما تقدیر من بود. با تمام بچه‌ها تک‌به‌تک حرف زدم و خداحافظی کردم. جدا شدن از جایی که هجده سال تمام خاطراتمو توش ساختم، سخت‌ترین کار دنیا بود….

به سمت رئیس اونجا که بهش «بابا حمید» می‌گفتم رفتم، بغلش کردم و خداحافظی کردم. جدا شدن از بابا حمید برام سخت‌ترین کار ممکن بود، اما انجامش دادم و به سمت حوزه رفتم تا اعزام بشم برای دوره‌ی آموزشی….

نمی‌دونستم توی اون دو ماه آموزشی قراره چی به روزم بیاد، اما می‌دونستم که قراره یه مرد کامل بشم تا تکیه‌گاه بچه‌هام بشم؛ نه مثل خودم که هجده سال اونجا بزرگ شدم و سخت‌ترین روزا رو گذروندم. قرار شد دوره‌ی آموزشیمو توی زنجان بگذرونم. دوره‌ی آموزشی شروع شد؛ سخت و طاقت‌فرسا بود، اما هرچی که بود باید گذرونده می‌شد. چند تا دوست پیدا کرده بودم که روزمرگی‌هامو باهاشون می‌گذروندم، تا اینکه دوران آموزشیم با تمام سختیش تموم شد.

قرار شد که چند روزی به مرخصی برم تا مشخص بشه این دو سال سربازیم قراره کجا خدمت کنم. بعد از اونجا، یه راست رفتم تهران و رفتم خونه‌ی بچگی‌هام، یعنی همون بهزیستی که توش بزرگ شده بودم. با دیدن بچه‌ها، تمام خاطراتم زنده شدن؛ عاشق اون فضای صمیمی بودم و می‌میرم براش. حیاط باصفا و دلچسب خونمون شیرین‌ترین خاطرات بچگی‌هامو توی خودش جا داده بود و تا ابد برام قابل احترام بود….

چند روزی کنار بابا حمید و بچه‌ها موندم و قرار شد برم پادگان شهرمون تا بفهمم قراره اون دو سالو کجا بگذرونم. رفتم پادگان و با شنیدن حرف‌های سرهنگ درجا خشکم زد؛ منطقه‌ی مرزی افتاده به من! یعنی از این بدترم چیزی هست؟ چجوری می‌خواستم دووم بیارم و طاقت بیارم توی اون غربت؟ احساس کردم که هیچ‌کس بدشانس‌تر از من نیست. دنیا برام تموم شده بود، اما هرجوری که بود، با هر بدبختی که بود، رفتم پیش بابا حمید و قضیه رو بهش گفتم. اونم کلی برام آرزوی سلامتی کرد و از هم خداحافظی کردیم. تمام وسایلمو جمع کردم تا برم به اون منطقه‌ای که اعزام بشم.

چند ساعتی توی راه بودم تا به مرز کردستان برسم. هوا به‌شدت سرد بود و تمام تن و بدنم می‌لرزید. نمی‌دونستم باید از استرس چیکار کنم؛ چون من یه آدمی بودم که تا هجده‌سالگی توی بهزیستی بزرگ شده بودم و وضعیت درست‌وحسابی نداشتم. بیرون از اونجا، جز مدرسه، جایی نرفته بودم. ارتباط اجتماعی‌ام به‌شدت ضعیف بود و احساس می‌کردم که نمی‌تونم دووم بیارم، ولی بازم به خدا توکل کردم و همه‌چیو سپردم به خودش. امید داشتم که شاید ته این قصه سخت، یه چیز آسون باشه و زندگی‌ام روی روال بیفته. چشمامو بستم و تا رسیدم به مسیر، خوابیدم.

بیدار شدم و با چند تا سرباز دیگه پیاده شدیم و به پادگان رفتیم. بعد از تحویل دادن وسایلمون و گشتنشون، قرار شد فرمانده بیاد سراغمون و بگه هرکدوممون چه پستی داریم….

منتظر فرمانده بودیم که برخلاف تصوراتم، یه مرد مهربون دنبالمون اومد و با وظیفه‌هامون آشنامون کرد. حداقل توی اون سرما و سختی راه رفتن توی کوهستان و کلی برف، این فرمانده مهربون برام شد یه امید؛ یه امیدی که احساس می‌کردم تهش قراره به دردم بخوره و باهام راه بیاد. بعد از اینکه بچه‌ها رفتن، قرار شد که من راننده فرمانده باشم. بچه‌ها می‌گفتن که راحت‌ترین کار همینه. من خوشحال بودم که راحت‌ترین کار به من افتاده. رو کردم به فرمانده و گفتم: «دست شما درد نکنه. خیلی به من لطف کردین. نمی‌دونین چقدر خوشحال شدم از این کارتون. همه می‌گن که رانندگی یه کار راحته؛ ممنونم که کمکتون کردین و دستمو گرفتین…. راستش، من از بچگی توی بهزیستی بزرگ شدم. کلی استرس داشتم که قراره اینجا چی به روزم بیاد. الان با این کاری که شما در حقم کردین، واقعاً ذهنم آروم شد و خیالم راحت شد.»

یه لبخند مهربون زد و گفت: «ای جان، اشکال نداره پسرم. احساس کن منم پدر توام؛ جای پدری هر کاری که از دستم بربیاد برات انجام می‌دم. اصلاً نگران نباش….»

چند وقتی از زمانی که اعزام شده بودم گذشت. همه‌چی برام آسون‌تر شده بود، مخصوصاً مهربونی‌های فرمانده که کلی به کارم اومده بود و کمکم می‌کرد. از وقتی فهمید از بچگی چه شرایطی داشتم، بین من و بچه‌های دیگه فرق می‌ذاشت و با من مهربون‌تر بود. خدا رو شکر کردم که دستمو گرفت و هوامو داشت. روزام همین‌جوری عادی می‌گذشت و با بچه‌های پادگان حسابی دوست شده بودم. اون غمی که توی اون هجده سال تحملش کرده بودم، کم‌کم داشت فراموشم می‌شد. با بچه‌ها مرخصی شهری می‌گرفتیم، می‌رفتیم برف‌بازی می‌کردیم و برمی‌گشتیم؛ تقریباً هیچ سرگرمی دیگه‌ای نداشتیم. توی مرز، سخت‌ترین روزا رو می‌گذروندیم، اما داشتنِ همدیگه برامون شده بود نقطه‌ی قوت و زندگی‌مون راحت‌تر شده بود.

یه روز که داشتم فرمانده رو برای یه نقشه‌ی نظامی به قرارگاهی که بهم دستور داده بود می‌بردم، توی راه بهم گفت: «سبحان جان، پسرم، ازت یه خواسته‌ای دارم. راستش دخترم رفته کلاس زبان و از بَد روزگار، بدون ماشین مونده. من اعتماد ندارم با تاکسی‌های راه برگرده. اگه برات ممکنه، برو داخل شهر دنبالشو ببرش خونمون…. من آدرسو بهت می‌دم. حواست باشه، من به تو اعتماد دارم، پسرم. دخترمو به تو می‌سپارم؛ مراقبش باش و بعدش سریع برگرد اینجا دنبال منو برگردونم به پادگان، باشه؟»

لبخند اطمینان‌بخشی زدم و گفتم: «چشم قربان. هرچی که شما امر کنید. فقط به دخترتونم بگید که من دارم می‌رم دنبالشون، هماهنگ شین باهاش.» یه «باشه» گفت و وقتی رسیدیم، خداحافظی کرد و رفتم دنبال دخترشون داخل شهر. جلوی کلاس زبان منتظرش بودم و اطرافو نگاه می‌کردم که یهو با دیدنش خشکم زد!

یه دختر شیرین و ناز با موهای فرفری، چشم‌های سبز و گونه‌های سرخ‌شده… با دیدنش دلم براش رفت. احساس کردم قلبم تندتند می‌زنه و هر لحظه ممکنه از سینه‌ام بزنه بیرون. دهنم باز مونده بود و فقط نگاهش می‌کردم. درو باز کرد و نشست جلو. تعجب کردم و گفتم: «سلام خانم، خوب هستین؟ حال شما؟ ببخشید مزاحم شدم. من اومده بودم دنبالتون که ببرم خونتون.»

حرفمو قطع کرد و گفت: «سلام. خوب هستین؟ بله، فهمیدم. پدرم بهم گفت؛ دست شما درد نکنه. ببخشید که بهتون زحمت دادم. لطفاً راه بیفتید، من آدرسو بهت می‌دم.»

ماشینو استارت زدم و شروع کردم به رانندگی. واقعاً قلبم داشت می‌زد بیرون؛ دستام همش عرق می‌کرد و با شلوارم پاکش می‌کردم. هی برمی‌گشتم طرف راستمو نگاهش می‌کردم. از نیمرخ انقدر جذاب بود که نمی‌تونستم تصور کنم؛ واقعاً این دختر شبیه فرشته‌ها بود و احساس می‌کردم از آسمون اومده.

یهو گفت: «آقا، نگهدار! رسیدیم، خونمونم رد کردیم! حواست کجاست؟!» یهویی زدم رو ترمز که پرید جلو. هول شدم و برگشتم طرفش. گفت: «نگران نباش، چیزی نشده. راستی، تو اسمت چیه، سرباز؟»

نگاهش کردم، لبخندی زدم و گفتم: «من سبحانم. تو اسمت چیه؟»

یه لبخند قشنگ زد و گفت: «من اسمم مرواریده. از آشنایی باهاتون خوشبختم. خیلی ممنون که اومدین دنبالم. معلومه پدرم خیلی بهتون اعتماد داره که منو دست شما سپرده. خوشحال شدم از آشنایی‌تون. بفرمایید بالا، چایی بخورید.»

من که مات چشم‌های فرشته‌وارش مونده بودم، فقط نگاهش کردم و گفتم: «ن… ممنونم، به خانواده سلام برسونید. خداحافظ.»

پیاده شد و رفت. نمی‌دونستم مسیر خونشون تا پادگانو چجوری گذروندم؛ فقط می‌دونستم دلمو دادم. یه‌جوری ازش خوشم اومده بود و توی دیدار اول عاشقش شده بودم که حد نداشت. حتی نمی‌دونستم اون مسیر طولانیو چجوری رسیدم، فرمانده رو برداشتم و بردمش به جایی که قرار بود بریم. چند ماه شب و روز بهش فکر می‌کردم؛ تمام فکر و ذکرم شده بود مروارید. اسمشم مثل خودش خاص و تک بود. واقعاً نمی‌دونستم چیکار باید بکنم و چجوری باید به دستش بیارم؛ اما هرچی که بود، مطمئن بودم فرمانده یه تار موی دخترشم به من نمی‌ده، چه برسه خودشو.

دیگه حتی درست‌ودرمون غذا نمی‌خوردم و مدام بهش فکر می‌کردم که سعید و محسن، که خیلی باهاشون صمیمی شده بودم، مسخرم می‌کردن و می‌گفتن دیوونه شدم. تا اینکه یه روز فرمانده اومد سراغم و گفت: «سبحان اکبری، خسته نباشی. امروز با خانوادم قراره برم یه جایی؛ منو ببر و اونجا همراهم باش و بعدش خانمو بچه رو می‌ذاریم خونه و برمی‌گردیم پادگان.»

توی دلم کیلوکیلو قند آب شد و گفتم: «چشششم جناب سرهنگ، چشم! شما فقط امر کنید….»

توی اون سرما سریع رفتم حموم، یکم به سروسف وضعم رسیدم و اون شب با تصور کردن مروارید و فکر کردن بهش خوابیدم. صبح شد و بیداریمونو زدن؛ سریع بلند شدم و از یکی از بچه‌ها که عطر داشت، عطر قرض کردم، یکم به خودم زدم و رفتم سراغ سرهنگ جوادی و بهش گفتم آمادم که بریم. داشت صبحونه می‌خورد که بهم تعارف کرد و چند لقمه‌ای باهم هم‌سفره شدیم. توی این مدت انقد در حقم خوبی کرده بود که حد نداشت؛ به‌شدت مرد خوبی بود و وجودش برام بهترین قوت قلب بود.

سوار ماشین شدیم و با فرمانده رفتیم دنبال خانواده‌ی سرهنگ. مروارید بیرون در ایستاده بود؛ با دیدنش دوباره قلبم براش رفت و دیوونش شدم. برادر کوچکترش و مادرش هم کنارش وایساده بود. به جایی که می‌خواستن، بردمشون. چند دقیقه‌ای داخل ماشین منتظر بودم؛ البته قرار بود دو ساعت دیگه بیان، اما من برنمی‌گشت پادگان و منتظرشون می‌موندم تا برشون گردونم.

یهو مروارید از در بیرون اومد و داخل ماشین نشست؛ بغض داشت و حالش خراب بود. نگاه کردم و گفتم: «ببخشید، خانم جوادی! مشکلی براتون پیش اومده؟»

گفت: «میشه به من نگی جوادی؟ اسمم مرواریده، خوشم نمیاد فامیلیمو صدا کنی.»

با شرمندگی گفتم: «ببخشید، مروارید خانم! چیزی شده؟ می‌تونم کمکتون کنم؟»

نگام کرد و با بغض گفت: «من نمی‌خوامش. محمدحسین رو نمی‌خوام. باور کن اصلاً دوسش ندارم.»

هول شدم و گفتم: «محمدحسین کیه دیگه؟»

نگام کرد و گفت: «پسرعمومه. می‌خوان منو به زور بدن به اون. من اصلاً ازش خوشم نمیاد. پدربزرگم رسماً گفته که پسرعمو باید با دخترعموش ازدواج کنه. پدرم اصلاً راضی نیست، اما چاره‌ی دیگه‌ای نداره و می‌خواد به حرف پدرش گوش کنه؛ می‌گه گزینه مناسب دیگه‌ای جلومون نیست که باهاش وصلت کنیم.»

نمی‌دونستم چرا، اما یهو اشکم دراومد. نگاهش کرد و گفت: «سبحان، تو چته؟»

زل زدم بهش و گفتم: «مروارید، من عاشقتم! می‌فهمی؟ از وقتی که دیدمت دل‌بسته‌ت شدم. توی همون نگاه اول یه جوری قلبمو بردی که زبان‌زد کل پادگان شدم. همه می‌گن دیوونه شدم؛ خواب و خوراکم شده تو، تمام فکر و خیالم شده تو. حالا می‌خوان شوهرت بدن؟ من می‌خواستم این عشقو توی وجودم قایم کنم تا وقتی که سن‌هامون بیشتر بشه، اما تو رو دارن شوهرت می‌دن. من الان چه غلطی کنم؟ مروارید، فقط بهم بگو!»

با شنیدن حرفام شوکه شد؛ اومد سمتم و گفت: «سبحان، راستشو بگم؟ از وقتی که دیدمت، منم ازت خوشم اومده. باورت می‌شه؟ توی ماشین که نگات کردم، بدجوری ازت خوشم اومد….» سرشو از خجالت پایین انداخت و گفت: «دلم می‌خواست که تو شوهرم باشی، نه محمدحسین. تو واقعاً دوستم داری؟»

بی‌هوا و با کلی ترس دستش رو گرفتم و گفتم: «مروارید، به خدا قسم به عشق در نگاه اول اعتقادی نداشتم، اما بعد از دیدنت بدجوری دیوونت شدم؛ دلم رو باختم بهت.»

مروارید گفت: «ببین، پدر و مادرم تقریباً دو سه ساعت دیگه میان. منم به بهانه‌ی اینکه می‌رم یه آبی به سروسورتم بزنم، اومدم بیرون. مطمئنم حواسشون نیست من نیستم. می‌خوای بریم یه دوری بزنیم؟ یه ذره حالمون عوض شه و یکم حرف بزنیم.»

هیجان داشتم، اما فکر اینکه فرمانده بفهمه و منو دار بزنه، نمی‌ذاشت قبول کنم. بهش گفتم: «نه، نمی‌تونم این کارو کنم؛ پدرت دعوام می‌کنه.»

اما مروارید با اصرار گفت: «نه، به پدرم می‌گم رفتیم برام یه قرص مسکن بخریم.»

بالاخره قبول کردم و راه افتادیم. کنارم نشسته بود و بازومو گرفته بود؛ همش تو چشمام نگاه می‌کرد. من دیوونه شده بودم و نمی‌تونستم خودمو نگه دارم. کم آوردم، ماشین رو نگه داشتم و دستش رو گرفتم. پیاده شدیم و رفتیم سمت خاکی جاده، زیر یه درخت ایستادیم. یهو بی‌هوا محکم بغلش کردم و سفت به خودم چسبوندممش. شوکه شده بود، اما خودشو تو بغلش جا داد؛ مثل یه بچه کوچیک آروم گرفت. موهاشو نوازش می‌کردم و براش از عشق حرف می‌زدم؛ نمی‌دونستم این حرف‌ها از کجا داره میاد، اما می‌دونستم که همش واقعی بود. من بدجوری دلمو بهش باخته بودم.

یهو سرشو آورد بالا، روی پنجه‌پاش وایستاد و گونه‌مو بوسید. با این کارش آتیش گرفتم و خم شدم و به‌شدت لباشو بوسیدم که اونم باهام همراهی می‌کرد و بدنمو نوازش می‌کرد. بدجوری از عشق لبریز می‌شدیم و غرق همدیگه شده بودیم؛ برای منی که تا بحال چنین تجربه‌ای نداشتم، شیرین‌ترین لحظه‌ها بود. به خودم فشارش می‌دادم، می‌بوسیدمش و لباشو بین لبام نگه می‌داشتم و بهترین حس‌ها رو تجربه می‌کردیم. دلم می‌خواست فراتر برم و اون موجود دوست‌داشتنیو توی وجودم حل کنم، اما شرایطش نبود.

یهو مروارید از بغلم جدا شد و با خجالت گفت: «سبحان، بیا برگردیم. باباجونم نگران می‌شه، بسه دیگه.»

قبل از اینکه سوار ماشین بشیم، دوباره خم شدم، لباشو عمیق بوسیدم و پر از عطش گفتم: «یکم صبر کن….» دوباره سفت بغلش کردم؛ تمام ذرات وجودم براش لَهْلَه می‌زد و تمام تنم می‌خواستش. پیشونیشو بوسیدم و راه افتادیم. اون روز رویایی‌ترین روز عمرم بود.

رسیدیم دم در عموش اینا و رفت داخل؛ بعد از نیم ساعت همگی اومدن بیرون و راه افتادیم. طعم لباش هنوز زیر زبونم بود و داشتم توی دلم قربون‌صدقش می‌رفتم. فرمانده اصلاً حال خوشی نداشت و مشخص بود بخاطر ماجرای برادرزادش ناراحته؛ عمرا اگه می‌ذاشتم مروارید مال کسی بشه، اون مال خودم بود و مال خودمم می‌موندم!

از اون روز به بعد، مرخصی‌های من هی بیشتر و بیشتر می‌شد. به بهانه‌ی گشت زدن توی شهر، می‌رفتم دنبال مروارید؛ با همدیگه بیرون می‌رفتیم و چند ساعتی رو با هم می‌گذروندیم. اون هم به بهانه‌ی کلاس زبانش با من می‌اومد بیرون و حسابی از عشق همدیگه لبریز می‌شدیم؛ ته وجودمون پر از خواستن بود. علاقه‌ام به مروارید به بالاترین حد خودش رسیده بود و دیگه نمی‌تونستم نبودنش رو تحمل کنم.

از طرف دیگه، پدربزرگش مدام اصرار داشت که مروارید با محمدحسین عقد کنه. من دیگه دلمو زدم به دریا و تصمیم گرفتم با فرمانده صحبت کنم. وقتی فرمانده توی اتاقش بود و مشغول کار بود، در زدم و وارد شدم. بعد از خوش‌وبش، گفت: «جانم سبحان، کاری داشتی؟»

تو چشماش نگاه کردم و با جرئت گفتم: «سرهنگ جوادی، ببخشید، اما من عاشق مروارید خانم شدم.»

تا اینو گفتم، بلند شد، هول به سمتم اومد و یه سیلی محکم به صورتم زد! با صدای بلند گفت: «بچه! من به تو اعتماد کردم! ناموسمو دستت سپردم! تو برای من قصه‌ی عشق و عاشقی تعریف می‌کنی؟ خجالت نمی‌کشی؟»

دستم رو گذاشتم روی گونه‌ام و با بغض گفتم: «فرمانده، عشقم واقعی و پاکه. من با چشم هرز دنبال ناموس شما نیستم؛ قسم می‌خورم قصدم ازدواجه. من بابا و ننه ندارم، اما بابا حمیدم هست؛ می‌آرمشون خواستگاری. من می‌دونم که می‌خواین مروارید رو به پسر برادرتون بدین، اما اون به دردش نمی‌خوره. من عاشقشم، فرمانده! بعد از سربازی، جذب ارتش می‌شم و همین‌جا کار می‌کنم. قسم می‌خورم که خوشبختش کنم، فقط خواهش می‌کنم بهم اجازه بدین….»

با حرف‌هایی که زدم، انگار دلش حسابی به رحم اومد. نگاهش مهربون‌تر شد و یه لبخند زد که کمی از ترسم کم کرد. سرمو توی دست‌هاش گرفت، به خودش نزدیک کرد و پیشونیمو بوسید. گفت: «ببخشید که زدمت، سبحان. می‌دونم بچه، تو همه احساست واقعی و صاف و ساده‌س. قبولت دارم؛ اگه مروارید هم راضی باشه، من هیچ حرفی ندارم. تو عین پسر خودم می‌مونی، دوتاتون رو زیر بال‌وپر می‌گیرم و کمک می‌کنم رشد کنی….»

حرفاش مثل یه نسیم خنک بود که روی آتیش دلم نشست؛ نمی‌تونستم جلوی اشکامو بگیرم. از خوشحالی سرمو پایین انداختم و گفتم: «فرمانده، من همه‌ی تلاشم رو می‌کنم که لایق این اعتمادتون باشم. مرسی که منو باور کردید؛ قول می‌دم مرواریدو خوشبخت کنم.»

اون روز با دل پر از امید و عشق از اتاق فرمانده بیرون اومدم. حالا یه راه بزرگ و سخت جلوم بود، اما حداقلش این بود که فرمانده کنارم بود. خوشحالیمو با محسن و سعید سهیم شدم و سریع به بابا حمید زنگ زدم و چند روز بعد اومد تا بریم خواستگاری. جلسه‌ی خواستگاری به بهترین شکل انجام شد و رفتیم اتاق تا حرفامونو بزنیم که به محض وارد شدن به اتاق، مرواریدو که توی لباس قرمزش حسابی دلربا شده بود به دیوار چسبوندمو عمیق بوسیدمش، اونم با عشق همراهی‌ام کرد.

کلی توی بغلم موند و حرفامو بهش زدم: «ببین عزیزکم؛ سنامون کمه، اما عشقمون زیاده. من تا الان خانواده نداشتم، اما باباسادق اول مثل پدرم شد و بعدش تو همه‌کسم شدی. همه چی به بهترین شکل چیده شد و مطمعن شدم خدا اگه به من خانواده نداد، عوضش تو و خانوادتو داد تا کنارتون خوشبخت باشم….»

خلاصه کلی باهم حرف زدیم و بعد یک ساعت بیرون رفتیم و قرار شد بعد از آزمایش، به انتخاب خود مروارید یه عقد خودمونی توی خونشون بگیریم و تا ابد مال هم شیم. همه کارامون انجام شد و به خودم اومدم و دیدم مروارید قشنگم با لباس سفید کنارم نشسته و با عشق بهم «بله» می‌گه! از شدت ذوق دوتامونم گریه کردیم و عقدمون به قشنگ‌ترین شکل ممکن صورت گرفت. بابا صادق توی گوشم گفت: «تو بهترین آدمی بودی که می‌شد مرواریدو بهش بسپرم؛ خداروشکر که تو اومدی و مروارید عاشقت شد و سهم محمدحسینی که لاته و با پول برادرم به اینجا رسیده نشد.»

بعد عقد، پدرومادر مروارید رفتن مسافرت تا ما راحت باشیم. بعد از بدرقشون، مروارید اومد کنارم، روی پام نشست و بعد از کلی حرف عاشقانه، لباشو بوسیدم، موهاشو نوازش کردم و فراتر رفتم و با تمام ناز و عشوش توی بغلم خانوم شد و من شدم خوشبخت‌ترین مرد عالم! با وجودش برکت به زندگی‌ام بارید و بعد دو سال، یه پسر خوشگل عین خودش بهم بخشید و من با باباسادق همکار شدم و برای خوشبختی مروارید و پسرم طاها همه‌کاری کردم.

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید