داستان دوستی کلاغ و موش از کتاب کلیله و دمنه
یکی بود یکی نبود … غیر از خدای مهربون هیچکس نبود …
بخش اول: تلهی صیاد و دام کبوتران
در چمنزاری زیبا و باطراوت که گیاهان سرسبز و گلهای رنگارنگی داشت، حیوانات بهخوبی و خوشی زندگی میکردند.
وجود حیوانات زیادی در این علفزار باعث شده بود که شکارچیان زیادی به اینجا بیایند.
در یکی از همین روزها، کلاغی بر بالای درختی بزرگ و تنومند نشسته بود و به اطراف نگاه میکرد.
او متوجه شد که شکارچی قویهیکلی در این علفزار گشت میزند و دنبال جایی مناسب برای گذاشتن تله است.
شکارچی مکان خود را پیدا کرد، تور خود را باز کرد، مقداری دانه روی آن ریخت و منتظر ماند.
او منتظر ماند تا کمکم پرندگان برای غذا خوردن به آنجا بیایند و در تلهاش بیفتند.
کلاغ ترسید و با خودش گفت: «نکنه که این شکارچی برای شکار من به اینجا اومده؟»
اما بعد با دیدن جایگاه امن خود در بالای درخت، با خود فکر کرد: «جای من امنه و بهتره اینجا بمونم و ببینم شکارچی چیکار میکنه.»
شکارچی پس از درست کردن تله، پشت یکی از درختها رفت و پنهان شد.
کمکم حیوانات شروع به عبور و مرور در اطراف تلهی شکارچی کردند و دستهای از پرندگان و کبوترها سررسیدند.
رئیس این کبوترها، کبوتری زیبا با پرهای بلند و رنگی بود که پرهای اطراف گردنش طوری زیبا طراحی شده بود که او را «طوقی» صدا میکردند.
کبوترها تا چشمشان به دانهها افتاد، همگی به سمت تله راه افتادند و مشغول خوردن شدند.
اینگونه بود که همگی در تلهی شکارچی گیر افتادند و گرفتار دام صیاد شدند.
کبوترها سعی میکردند با تقلا کردن و بال زدن از آنجا رها شوند، اما هیچ راه فراری نبود.
شکارچی با خوشحالی به طرف کبوترها دوید تا یکییکی آنها را بگیرد و برای خودش خوراکی درست کند یا بفروشد.
طوقی که رئیس کبوترها بود و بقیه از او اطاعت میکردند، رو به گروه کرد و گفت: «دوستان من، بیخود تقلا نکنید.»
«با این کار فقط خودتون رو خسته میکنید و هیچ چیزی بهدست نمیارید.»
«ما بهعنوان گروه کبوترها، هیچکدوم بهتنهایی زور این رو نداریم که پرواز کنیم و از این تور رها بشیم.»
«اما اگه با هم پرواز کنیم، میتونیم تور رو بلند کنیم و همراه خودمون ببریم.»
«اینطوری میتونیم در جای مناسب از شر تور خلاص بشیم.»
کبوترها به حرف رئیسشان گوش دادند و همه با هم شروع به پرواز کردند.
شکارچی با دیدن پرواز کبوترها به دنبالشان افتاد و با خود گفت: «نمیتونن با تور که سنگینه زیاد از من دور بشن.»
«بههرحال خسته میشن و میافتن؛ اون موقع من هم برای شکارشون آستین بالا میزنم.»
کلاغ تمام این اتفاقات را دید و با تعجب گفت: «چه صحنهی عجیب و پر از پند و تجربیهای!»
«پس باید پند بگیرم و در مواقعی که این اتفاق برای خودم میافته، راه چارهای بیندیشم.»
کبوترها به راه افتادند و کلاغ بهدنبال آنها و صیاد نیز بهدنبال کبوترها روانه شد.
بخش دوم: رهایی از دام با یاری موش وفا
طوقی که دید صیاد همچنان به دنبالشان است و دستبردار نیست، رو به کبوتران گروه کرد و گفت: «تا زمانی که تو این علفزار هستیم، صیاد ما رو میبینه و دنبالمون میاد.»
«باید آنقدر پرواز کنیم و بهجایی بریم که صیاد ما رو گم کنه و بعد از شر این تور رها بشیم.»
کبوتران گفتند: «چشم، اما به کجا بریم؟»
طوقی گفت: «به یه جنگل دور میریم؛ من در اونجا دوستی دارم.»
«اون جنگل پر از درختان بزرگ و پهناوره و میتونیم سریعاً صیاد رو گم کنیم.»
«بعد هم میریم پیش دوست من، موش؛ و او میتونه بهمون در جویدن این تورها کمک کنه.»
کبوترها به حرف رئیس گوش دادند و پروازکنان فرار کردند. صیاد نیز آنها را در بین انبوه درختان گم کرد.
بعد از آن، طوقی به سمت لانهی دوستش موش پرواز کرد.
موش که صدای دوستش را شنید، او را شناخت و سریع بالای سوراخ آمد.
او طوقی را دید که در تور گیر افتاده بود و همراهانی هم داشت.
موش با ناراحتی گفت: «چه اتفاقی افتاده که تو به دام این تور افتادی؟»
طوقی پاسخ داد: «ای دوست من، امروز صیادی تور انداخته بود و ما بهخاطر گرسنگی برای دانه برچیدن روی اون تله فرود اومدیم.»
«گرسنگی چشمهامونو کور کرده بود؛ این بود که تو دام این بلا افتادیم و حالا به کمکت نیاز داریم.»
موش باوفا فوراً دستبهکار شد و شروع به جویدن تورهای اطراف طوقی کرد.
طوقی گفت: «اول از نجات دادن دوستام شروع کن.»
اما موش توجهی نکرد و گفت: «تو رفیق چندسالهی من هستی و من ابتدا از تو شروع میکنم و تو رو نجات میدم.»
اما طوقی گفت: «نه، این کار رو نکن؛ چون اگر این کار رو بکنی ممکنه خسته بشی و دیگه توانی برای نجات دوستام نداشته باشی.»
«اما اگه اول تور اونا رو بجوی و نجاتشون بدی، دیکه حتی اگه خسته هم باشی باز هم منو نجات میدی؛ چراکه من دوست و رفیق توأم.»
موش راضی شد، احسنتی به رفیقش گفت و کبوترها را دانهدانه از تور نجات داد و در نهایت خود طوقی را آزاد کرد.
موش خسته و کوفته بر گوشهای افتاد و طوقی و بقیه کبوترها از او تشکر کردند.
این ماجرا، ریشهی آغازین دوستی کلاغ و موش از کتاب کلیله و دمنه بود که در آن لحظه در ذهن کلاغ شکل گرفت.
بخش سوم: پیمان دوستی میان کلاغ و موش
کلاغِ قصهی ما شاهد تمام این اتفاقات بود و نجات کبوترها را توسط موش تماشا میکرد.
او با دیدن این صحنهها تصمیم گرفت با موش طرح رفاقت بریزد؛ چرا که روزی ممکن بود این بلاها بر سر خودش نیز بیاید.
کلاغ با خود فکر کرد که اینگونه میتوانست در روزهای سخت روی دوستی موش حساب کند.
پس روی لانهی موش فرود آمد و او را صدا زد.
موش از شنیدن صدای غریبه تعجب کرد، روی خاک نیامد و پرسید: «تو کی هستی؟»
کلاغ پاسخ داد: «منم، کلاغ!»
موش گفت: «تو اینجا چیکار میکنی و با من چیکار داری؟»
کلاغ گفت: «من میخوام با تو دوست بشم؛ دوستی تو و طوقی رو دیدم و بسیار خوشم اومد.»
«بههمین دلیل به اینجا اومدم و از تو درخواست دوستی دارم.»
موش با تعجب گفت: «چنین چیزی امکان نداره! کلاغها و موشها از اول وجود حیوانات، دشمن همدیگه بودن و هستن.»
«تو میخوای منو شکار کنی؛ من نمیتونم بالای خاک بیام، ما با هم دشمنیم!»
اما کلاغ گفت: «من قسم میخورم که با تو کاری ندارم و فقط میخوام با هم دوست باشیم.»
«چراکه قلب هرکسی مهمتر از پیشینهی اونه؛ گاهی حیواناتی که دشمن همدیگه هستن هم میتونن رفیقای خوبی باشن.»
«مطمئن باش من به تو آسیبی نمیزنم و فقط قصد دوستی دارم؛ خوردن تو برای من هیچ فایدهای نداره.»
«من از راه دوری به اینجا اومدم؛ از همان علفزاری که در پایان این جنگل قرار داره دنبال طوقی و کبوترها راه افتادم.»
«دیدم که تو چه دوست وفاداری هستی، بههمین دلیل من هم خواستم که دوستی مثل تو رو داشته باشم.»
موش همچنان دودل بود و نمیخواست باور کند.
کلاغ گفت: «من وفاداری و مهربانی تو رو دیدم و دست دوستی به سمتت دراز کردم به این امید که در گرفتاریها دستگیر و یاور من باشی.»
«من هم همینطور در گرفتاریهای تو دستگیر و یاورت خواهم بود؛ چهطور ممکن است تو با این بزرگواری و مهربانی دست رد به سینه من بزنی؟»
موش کمکم داشت راضی میشد.
کلاغ در ادامه گفت: «مقام دوستی بالاتر از این حرفهاست؛ درسته که طبیعت من اینه که موش شکار کنم، اما من دل پاکی دارم.»
«محبت و دوستی نسبتبه تو پیدا کردم و هیچگونه کینه و دشمنی با تو ندارم.»
موش این بار راضی شد، بیرون آمد و با کلاغ عهد دوستی بست.
بخش چهارم: پیوستن دوستان جدید به جمع کلاغ و موش
بهاینترتیب، این دو در روزهای آینده با هم قرار میگذاشتند و بازی میکردند، کنار رودخانه میرفتند و غذا میخوردند.
زمانی که کلاغ و موش با هم وقت میگذراندند، به هر دویشان خیلی خوش میگذشت و با لذت از همدیگه جدا میشدند.
خانهی کلاغ در دوردورها بود و خانهی موش در همان جنگل قرار داشت.
روزی موش به کلاغ پیشنهاد داد که در این جنگل زندگی کند.
اما کلاغ پاسخ داد: «اونجایی که من زندگی میکنم بسیار جای باصفاییه؛ همه نوع خوراکی وجود داره و پر از نون و خوراکیه.»
«حیوانات مهربانی هم اونجا زندگی میکنن؛ من نمیتونم در این جنگل زندگی کنم، اما تو اگه با من بیای خیلی خوب میشه.»
موش گفت: «چه جایی بهتر از کنار دوست بودن؟ پس بهدنبال تو میام و با تو در اون علفزار زندگی میکنم.»
کلاغ از شنیدن این حرف بسیار خوشحال شد و با هم به سمت علفزاری که کلاغ در آن زندگی میکرد رفتند.
آنجا نیز به رفاقت خود ادامه دادند و هر روز با هم بازی میکردند و حرف میزدند.
طبیعتِ بکر این مناطق، یادآور داستانهای کهن همچون حکایت جذاب دوستی کلاغ و موش از کتاب کلیله و دمنه بود که حالا در دنیای واقعی تکرار میشد.
روزی کلاغ و موش به سمت رودخانه رفته بودند و آنجا داشتند صحبت میکردند که لاکپشتی از دور نزدیک شد.
لاکپشت کلاغ را صدا کرد و گفت: «آهای کلاغ، خیلی وقته نیستی؛ میبینم که دوست جدید پیدا کردی و ما رو فراموش کردی!»
کلاغ با دیدن لاکپشت گفت: «سلام رفیق!»
سپس رو به موش کرد و گفت: «ببین موش، این لاکپشته؛ دوستی که من در این علفزار دارم. حالا شما دوتا میتونید با همدیگه آشنا بشید بهعنوان دوتا از بهترین دوستای من.»
لاکپشت نزدیک شد و به موش گفت: «تو میتونید منو از این به بعد دوست خود بدونی؛ به علفزار ما خوش اومدی و امیدوارم اینجا زندگی راحتی داشته باشی.»
این سه نفر با هم صحبت میکردند که آهویی هراسان و دواندوان بهسرعت به سمتشان آمد و نزدیک شد.
آنها با این فکر که احتمالاً صیادی در این اطراف قایم شده است، فرار کردند.
کلاغ به هوا پرید، موش در سوراخی خزید و لاکپشت به درون آب پرید.
آهو که به لب آب رسید، کمی آب خورد و بعد هراسان اطرافش را نگاه کرد.
بخش پنجم: گرفتار شدن آهو در بند صیاد
کلاغ این صحنه را دید، پرواز کرد و اطراف را نگاه کرد تا ببیند آیا شکارچی در آنجا هست یا نه.
وقتی دید کسی آنجا نیست، دوستانش را صدا زد.
لاکپشت از برکه بیرون آمد و موش هم از سوراخی که در آن قایم شده بود خارج شد.
لاکپشت وقتی دید آهو پریشان است، به او گفت: «نگران نباش، در این اطراف شکارچی وجود نداره و اینجا جادت امنه.»
سپس پرسید: «تو از کجا میای و علت اینهمه نگرانی و ترست چیست؟»
آهو گفت: «من در دشتی در این نزدیکیها زندگی میکنم، اما صیادی وجود داره که اونجا رو پیدا کرده و هر روز به دنبالمون میاد.»
«شکارچی تیرهایی به سمت ما پرتاب میکنه و تلههایی بر زمین میذاره؛ من هم وقتی اونو دیدم دویدم تا به اینجا رسیدم.»
کلاغ گفت: «نترس، من پرواز کردم و اطراف رو نگاه کردم؛ اینجا هیچ شکارچی وجود نداره و ما به تو کمک میکنیم.»
«اینجا چراگاه خوبی هم هست، اگر بخوای میتونی اینجا زندگی کنی.»
آهو از دوستی با آنها خوشحال شد و حالا گروه سهنفره به گروهی چهارنفره تبدیل شده بود.
آنها قرار گذاشتند همیشه در کنار این برکه جمع شوند و بعد برای بازی کردن به اطراف بروند.
سپس برمیگشتند و کنار برکه خوراکیهایشان را میخوردند، آب مینوشیدند و دوباره بازی میکردند.
روزی لاکپشت، کلاغ و موش به پاتوقشان آمدند، اما خبری از آهو نبود.
آنها هرچه منتظر ماندند، آهو نیامد که نیامد.
لاکپشت به کلاغ گفت: «تو که میتونی پرواز کنی، پرواز کن و نگاه کن؛ آهو رو اگر دیدی به ما هم خبر بده.»
کلاغ بال زد و به هوا برخاست و کمی دورتر، آهو را در بند صیادی دید که توری انداخته بود و دست و پایش را بسته بود.
کلاغ با دیدن این صحنه سریع به دوستانش خبر داد و گفت: «آهو در بند صیادی گرفتار شده است!»
بخش شانس و نقشه برای نجات آهو
آنها نقشهای کشیدند و کلاغ و لاکپشت به موش گفتند: «نجات آهو فقط کار توعه؛ تو میتونی تور و بندهایی که به او بسته شده رو بجوی و نجاتش بدی.»
موش بهسرعت به سمت آهو رفت و شروع به جویدن بندها کرد.
صیدچی نیز برای شکار از آهو کمی دور شده بود.
لاکپشت هم از راه رسید و آهو با دیدن او با نگرانی گفت: «دوست خوبم، تو چرا به اینجا اومدی؟»
«اگر صیاد بیاد نمیتونی فرار کنی؛ اما من اگه صیادی اینجا ظاهر بشه میتونم بهسرعت بدوم و فرار کنم.»
«موش هم در سوراخی فرومیره و کلاغ هم پرواز میکنه، اما تو نمیتونی فرار کنی!»
لاکپشت گفت: «نگرانت بودم و نمیتونستم اونجا منتظر بمونم.»
ناگهان صیاد از راه رسید و همانطور شد که گفته بودند.
کلاغ پرواز کرد، آهو فرار کرد و موش هم در خاک سوراخی پیدا کرد؛ اما حالا لاکپشت مانده بود و صیاد.
صیاد که دید آهو فرار کرده و لاکپشتی در آنجا هست، او را برداشت، داخل تور خود انداخت و به راه افتاد تا به خانه برگردد.
او فکر میکرد روز بدشانسیاش است و نتوانسته شکار درستی داشته باشد.
سه دوست که دیدن لاکپشت گرفتار شده است، دوباره نقشهای کشیدند.
اینبار کلاغ گفت: «آهو، تو خودت رو به صیاد نشون بده و طوری رفتار کن که انگار زخم داری و ناتوانی.»
«طوری از جلوی او بدو که اون فکر کنه نمیتونی ازش دور بشی تا بهد دنبالت بیفتد؛ اونوقتست که کیسهاش رو رها میکنه و لاکپشت هم نجات پیدا میکنه.»
«بعد هم تو بهسرعت از صیاد دور شو.»
خلاصه، آهو لنگلنگان از جلوی صیاد رد شد.
صیاد تا آهو را دید، پیش خودش گفت: «خیلی هم روز بدی نیست و میتونم شکاری داشته باشم؛ چراکه این آهو ناتوانه و راحت شکار میشه.»
آهو آرامآرام از صیاد دور میشد و صیاد هم دواندوان بهدنبالش میرفت.
در نیمههای راه، صیاد لاکپشت را رها کرد و تورها را به زمین انداخت.
موش و کلاغ پیش لاکپشت آمدند و او را نجات دادند.
آهو دیگر لنگلنگان راه نرفت و شروع به دویدن کرد.
حالا هر چهار نفر نجات پیدا کرده بودند و صیاد با دست خالی به سمت محل قبلی برگشت، اما لاکپشت آنجا نبود و تورهایش نیز پاره شده بود.
بخش پایانی: آرامش همیشگی علفزار
صیاد که از این اتفاقات شوکه شده بود، با خود فکر کرد: «نکنه این جنگل، جنگل پریان و ساحرانه است؟»
«اول آهویی رو شکار کردم و بعد آهو نجات پیدا کرد؛ بعد لاکپشتی پیدا کردم و وقتی اونو برداشتم، آهو دوباره مشهود شد و با حالت زخمی منو گول زد.»
«بعد هم سالم و سلامت از دستم فرار کرد و وقتی برگشتم، لاکپشت هم نبود!»
صیاد همانطور که در فکر بود، با ترس و لرز از علفزار دور شد و دیگر هم برنگشت.
ارزش مفاهیمی همچون دوستی کلاغ و موش از کتاب کلیله و دمنه در چنین روزهای سختی بر همگان ثابت شد.
اینگونه بود که حیوانات با اتحادی که داشتند، بهخوبی و خوشی در کنار هم در علفزار به زندگیشان ادامه دادند.
حکایت دوستی کلاغ و موش از کتاب کلیله و دمنه همیشه در یادها ماندگار شد تا همه بدانند اتحاد و همدلی، بزرگترین مانع در برابر خطرهاست.