داستان عاشقانه آخرین راز ولنتاین
تقریباً آخرهای شب بود که کافه کمکم داشت خالی میشد. تازه یک نفس راحت کشیدم که چشمم به دختری افتاد که با پارتنرش وارد کافه شدند. تو دستش یک دسته گل رز قرمز بود؛ دقیقاً از همانهایی که هر سال این روز برایم میفرستادند. هر سال تعداد این گلها یک دونه بیشتر میشد و امسال هم باید یک دسته گل دیگر دم در خانهام گذاشته باشند؛ اگر اشتباه نکنم امسال با پنج گل رز قرمز، بدون هیچ اسم و نشانی!
از فکر درآمدم و رفتم تا سفارش آن دو نفر را بگیرم. سفارششان را دادم و آخر کار، رسید را از نیما، تنها دوست صمیمیام توی کافه، گرفتم تا برایشان ببرم. نیما همانطور که داشت پول را میشمرد، یک نگاه به من انداخت و پرسید: «چته سارا خانم، پکری؟» یک نفس عمیق کشیدم و گفتم: «همون بحث همیشگی گلها! دیگه واقعاً خسته شدم. حس میکنم دارن تعقیبم میکنن. خیلی میترسم که بلایی سرم بیاد.»
نیما یک لحظه سکوت کرد، بعد با خندهای تصنعی گفت: «ترس نداره که! شاید فقط یه عاشق سینه چاک داری. تازه امسال قراره پنج تا شاخه باشه، میتونی بین همه پرسنل تقسیمش کنی!» من هم یک خنده تلخ کردم و گفتم: «ای عاشقی بخوره تو فرق سرش! نخواستم عاشقم باشه. فقط دیگه اینقدر ترسناک تو زندگیم ظاهر نشه. عشقش پیشکش! اصلاً همهشو خودت بردار، من نمیخوامش.»
یکدفعه فکری تو سرم افتاد؛ من که نگفته بودم چند سال است که گلها برایم فرستاده میشوند، نیما از کجا میدانست؟ دوباره پرسیدم: «حالا از کجا میدونی پنج تاست؟» نیما یک لحظه یکه خورد، بعد دوباره خودش را جمعوجور کرد: «خب… خودت گفتی، یادت نمیاد؟»
شانهای بالا انداختم و فکر کردم حتماً خودم گفتهام و الان فقط حساس شدهام. بعید هم نبود؛ به هر حال او الان مورداعتمادترین آدمم بود. ترس و نگرانی بیش از حد از من یک آدم استرسی ساخته بود؛ مخصوصاً وقتی به این تاریخ نزدیک میشدیم، دلم میخواست از دنیا محو شوم. حس کردم نیما یککم رفته تو فکر؛ حالا او نگرانم کرده بود!
بالاخره کارمان تمام شد. چون دیروقت بود، نیما نگذاشت تنها بروم و مثل اکثر شبهایی که تا دیروقت سر کار بودیم، خودش من را رساند. جلوی آپارتمانم توقف کرد و من برگشتم تا از او خداحافظی کنم: «ممنون نیما، شبت بخیر.» نیما گفت: «خواهش میکنم، کاری نکردم. شبت توَم بخیر.»
برگشتم و دستگیره در را گرفتم که نیما دوباره صدايم زد: «سارا؟» گفتم: «جانم، چیه؟» یک ذره تو چشمهایم نگاه کرد و بعد سرش را تکون داد و گفت: «چیزی نیست، فقط مراقب باش.» لبخندی از به فکر بودنش زدم؛ حتماً بهخاطر حرفم نگرانم شده بود. گفتم: «ممنون، مراقبم. مرسی که به فکرمی.» و برگشتم؛ این بار پیاده شدم. تا دم در خانه دعا دعا میکردم که این بار گلها آنجا نباشند.
«تو آسمونِ شب، همه همیشه بهت خیره شدن، چون تو تنها نوری هستی که دلشون رو گرم میکنه، ماه زیبا. منم سالها از دور، تو رو دیدم و دوستت داشتم… این همه سال باعث شدم سختی بکشی و توی شک و شبههای زندگی کنی که خودت نمیخواستی. ولی بهت قول میدم که دیگه تمومش کنم. ازت میخوام که همه این سالها رو فراموش کنی و هیچوقته دیگه راجبهش فکر نکنی. متاسفم که پایانش برات همونقدر مبهم موند که شروعش بود.»
چند ثانیه همانطوری به نامه خیره ماندم؛ یعنی چه؟ چرا بعد از این همه سال الان تصمیم گرفته تمومش کند؟ فکر میکردم اگر دیگر برایم گلی نیاید راحت میشوم، ولی این حتی باعث شد بیشتر کنجکاو شوم و علامتسوالهای بالای سرم دو برابر شود.
تای افکار و سوالهای توی سرم غرق شده بودم که با صدای جیغی از جا پریدم. قلبم وحشیانه تو سینهام میکوبید. اطرافم را نگاه کردم، ولی هیچ چیز غیرعادی نبود. صدا از یک جای دورتر آمده بود، اما قطعاً از داخل خانه من نبود. با عجله به طرف در رفتم. دستم روی دستگیره لرزید، انگار که یک حسی بهم میگفت در را باز نکنم، اما کنجکاوی و نگرانی قویتر بود. از چشمی در بیرون را نگاه کردم، اما چیزی دیده نمیشد. تاریکی راهرو سنگینتر از همیشه به نظر میرسید.
نفس عمیقی کشیدم و به سمت چتری که کنار جاکفشی گذاشته بودم رفتم. چتر را مثل یک سلاح تو دستم گرفتم، انگار قرار بود ازم محافظت کند. آرام در را باز کردم و پاورچینپاورچین آمدم بیرون. چیزی که دیدم باعث شد خون تو رگهایم منجمد شود؛ چتر از دستم افتاد و پاهایم بیحس شدند. محتویات معدهام به بالا هجوم آوردند، اما با تمام توان خودم را کنترل کردم. همانطوری که دستم را جلوی دهنم گرفته بودم و چشمهایم پر از اشک شده بود، چند قدم جلو رفتم.
لیلا… همسایه مهربانم… جسدش وسط راهرو افتاده بود! چشمهایش باز مانده بود، انگار که هنوز داشت چیزی را میدید که من قادر به دیدنش نبودم. نفسهایم تند و نامنظم شد. صدایم درنمیآمد؛ انگار یک توده نامرئی تو گلویم گیر کرده بود و نمیگذاشت کمک بخواهم. با پاهای لرزان برگشتم به واحدم، در را پشت سرم بستم و تکیه دادم به آن. بدنم از شدت ترس یخ کرده بود. با هجوم آدرنالین، با تمام توان به سمت گوشی رفتم و به پلیس زنگ زدم. اما هر چه سعی کردم حرف بزنم، فقط یک سری صوت نامفهوم از گلویم خارج شد. اپراتور پشت خط با لحنی آرام گفت: «خانم، آرامش خودتونو حفظ کنید. اول یه جایی بشینید و نفس عمیق بکشید تا بتونم کمکتون کنم.»
با هر جونکندنی بود نفسم را تنظیم کردم و گوشی را دوباره نزدیک لبم آوردم. هنوز نفسهایم لرزان بود، اما توانستم بگویم: «لیلا… تو راهروئه… اون… خون… اون… اون… مرده.» سکوت کوتاهی برقرار شد. بعد اپراتور گفت: «باشه خانم. لطفاً آدرس دقیقتونو بگید تا نیرو بفرستیم.» با تمام انرژیای که برایم مانده بود آدرس را گفتم. دستهایم میلرزید، عرق سرد روی پشتم نشسته بود و حس میکردم ممکن است هر لحظه از هوش بروم.
تلفن را که قطع کردم، تازه متوجه شدم که دارم میلرزم. چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که گوشیم دوباره زنگ خورد؛ اسم نیما روی صفحه نمایان شد. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم صدایم عادی باشد، اما هنوز لرزشش مشخص بود. دکمه پاسخ را زدم و گفتم: «نیما…» هنوز حرفم تمام نشده بود که نیما با نگرانی گفت: «سارا؟ صدات چرا اینجوریه؟ چی شده؟»
گلوم خشک شده بود. هزار تا چیز تو ذهنم چرخ میخورد، ولی نمیدانستم چطور باید بگویم. نگاه دوبارهای به در واحدم انداختم، انگار که آن صحنه هنوز پشت در منتظرم بود. دست آزادم را مشت کردم، سعی کردم خودم را جمعوجور کنم و گفتم: «نیما… یه اتفاق خیلی بد افتاده… همسایهم به قتل رسیده، من… من نمیدونم باید چیکار کنم…» نیما گفت: «سارا تو خوبی؟ چطوری اصلاً… به پلیس زنگ زدی؟ وایسا… وایسا من الان خودم میام اونجا، درو قفل کن و تا پلیس یا من نرسیدیم بازش نکن، فهمیدی؟» گفتم: «باشه…»
گوشی را قطع کردم. به حرف نیما گوش دادم و تا رسیدن پلیسها بیرون نرفتم. با ترسولرز نشسته بودم که صدای سروصدا از بیرون خبر از رسیدن پلیسها داد. پلیسها آمده بودند و داشتند سعی میکردند همسایههایی را که میخواستند بیایند و ببینند چه اتفاقی افتاده، از صحنه دور کنند تا صحنه جرم خراب نشود. یکدفعه صدای تقهای به در باعث شد از جا بپرم. بلند شدم و از چشمی نگاه کردم؛ یک افسر پلیس ایستاده بود.
در را با احتیاط باز کردم. افسر پلیس ازم پرسید: «شما تماس گرفته بودید، درسته؟» جواب دادم: «بله.» افسر پلیس گفت: «لطفاً با ما به اداره پلیس بیایید تا اطلاعاتتون روی پرونده ثبت بشه. شما تنها فردی بودید که موقع رخ دادن قتل تو این طبقه بودید.» ترسیدم و گفتم: «این هیچ ربطی به من نداره. بهخدا من همینطوری پیداش کردم…» پلیس با لحنی آرام گفت: «میدونم خانم. شما فقط تو این پرونده کمکمون میکنید. اگه نمیخواید، میتونید همینجا جواب بدید.» یک لحظه فکر کردم و بعد گفتم: «نه، اشکالی نداره. میام.»
رفتم و لباسی را که یک ساعت پیش وقتی رسیده بودم خانه از تن درآورده بودم پوشیدم. با کلید و گوشیم آمدم بیرون. یک گروه از پلیسها و کسانی که آمده بودند از صحنه جرم عکس و مدرک بگیرند، کل طبقه را پر کرده بودند. وقتی با افسر به طبقه پایین رفتم، نیما را دیدم که داشت با سربازی که جلوی در آسانسور ایستاده بود بحث میکرد که بگذارد بیاید بالا. تا منو دید، دوید به سمتم و گفت: «سارا، خوبی؟ کجا داری میری؟» گفتم: «نگران نباش نیما. میخوام برم اظهارات بدم. چیزی نیست. من فکر میکنم قاتل یه ربطی بهم داره.» نیما یک لحظه جا خورد و با تهپته گفت: «چــ… چه ربطی ممکنه به تو داشته باشه؟» گفتم: «فکر میکنم راجعبه گلهاست. امسال یه نامه هم باهاش گرفتم.»
نیما یک لحظه سکوت کرد و بعد گفت: «فکر نمیکنم…، باشه پس منم باهات میام.»
وقتی به اداره پلیس رسیدیم، نیما کل مدت پیشم بود. وقتی روی صندلی اتاق بازجویی نشستم، لرزشی تو بدنم افتاد. نیما با گذاشتن دستش روی دستم و محکم گرفتنش، باعث شد یک ذره از ترسم بریزد و آرامتر شوم. نگرانیاش تو آن لحظه باعث شد حس کنم حسش به من بیشتر از یک همکار و دوست معمولی است، و آن واقعاً چیزی بود که تو آن لحظه نیازش داشتم.
افسر پلیس وارد شد و گفت: «ممنونم که به ما کمک میکنید، خانم صالحی.» گفتم: «خواهش میکنم، وظیفهمه. لیلا خیلی زن خوبی بود. من حس میکنم مقصرم که اون الان اینجا نیست.» افسر صادقی یک نگاه کنجکاو بهم انداخت و پرسید: «منظورتون چیه؟ میتونید بیشتر توضیح بدید؟» گفتم: «من هر سال این موقع یه دسته گل دریافت میکنم، ولی هیچوقت نفهمیدم کی اون رو برام میفرسته. حتی دو سه بار شکایت هم کردم، چون یکی مشخصاً داره تعقیبم میکنه و به خونم گل میفرسته، ولی به جایی نمیرسه. امسال بازم از اون گلها گرفتم، با این تفاوت که اینبار این نامه هم باهاش اومد.»
نامه را از جیب کتم بیرون آوردم و روی میز گذاشتم. حس کردم دست نیما منقبض شد، ولی چیزی نگفت. افسر صادقی نامه را برداشت و از روش خواند. بعد گفت: «میدم بررسی کنن. اطلاعات دیگه ای یادتون نمیاد؟ مثلاً اینکه خود مقتول با کسی مشکل داشته یا چیزی؟» گفتم: «نه، اتفاقاً خیلی خانم آرومی بود و با شوهرش خیلی زوج دوستداشتنی بودن.»
گفتوگویمان تمام شد، آقای صادقی ازم تشکر کرد و گفت که هر اتفاقی بیفتد من را در جریان میگذارند. آخر سر، با نیما سوار تاکسی شدیم تا برگردیم به خانهام. وقتی رسیدیم، نیما باهام آمد بالا. از همان اول کار هم میگفت که نباید تو خانهام تنها بمانم و خطرناک است. به طبقه دوم که رسیدیم، بوی تند آهن زد زیر دماغم. زمین را تمیز کرده بود، ولی هنوز رد قرمز رنگی روی آن به چشم میخورد. سعی کردم جلوی بالا آوردنم را بگیرم و سریع وارد خانه شدم. نیما هم پشت سرم آمد و بالاخره راضیام کرد که آنجا امن نیست و بهتر است که با او به خانهاش بروم. پس چند دست لباس و وسایل ضروریام را برداشتم و با نیما به طرف خانهاش راه افتادم.
آن شب نیما اتاق خودش را برایم خالی کرد و خودش رفت تا روی مبل بخوابد. ولی من از ترس حتی خوابم نبرد و تا خود صبح بیدار بودم و به گذشتهام فکر میکردم. سعی کردم شخصی را به یاد بیاورم که میتواند آن گلها را برایم فرستاده باشد؛ یک اکس یا دوست قدیمی، اما هیچ اسمی به ذهنم نمیآمد. دیگه از فکر کردن خسته شده بودم و داشتم سعی میکردم با چیزهای دور و برم تو اتاق خودم را سرگرم کنم که چشمم افتاد به قاب عکس روی میز عسلی. آباژور را روشن کردم و قاب را تو دستم گرفتم؛ عکس نیما و یک پسر دیگر بود از زمان نوجوانیشان. ولی چیزی که برایم عجیب بود، این بود که یک شخص دیگر هم توی آن عکس به چشم میخورد که معلوم بود عکس از آن قسمت تا خورده و دیگر مشخص نیست.
میخواستم قاب را بگذارم سر جایش که حواسم نبود و از دستم افتاد. شانس آوردم که آن قسمت فرش کوچکی پهن بود و باعث شد از شکسته شدن قاب جلوگیری شود و فقط باز شده بود. قاب را گرفتم و سعی کردم به حالت قبلیاش برگردانم، ولی قبل از آن، عکس را باز کردم تا کاملش را ببینم. عکس از آن قسمت به بعد برش خورده بود، ولی نصف صورت فرد توی عکس مشخص بود. چشمم افتاد به پسری که قیافهاش به شدت برایم آشنا بود؛ یک پسر موخرمایی با قد متوسط که کنار نیما ایستاده بود. مطمئنم او را جایی دیده بودم، مخصوصاً که ظاهرش هم خاص بود و معلوم بود اوتیسم دارد. مطمئنم اگر دیده بودمش یادم میآمد، اما هرچقدر به مغزم فشار میآوردم چیزی یادم نمیآمد. دیگر داشت خوابم میآمد، پس قاب را به حالت اولش برگرداندم و تصمیم گرفتم فردا از خود نیما بپرسم.
صبح با تکون دست نیما از خواب پشیمان شدم. پردهها را کشیده بود و نور ملایمی تو اتاق پخش شده بود که اولش باعث شد چشمهایم را تنگ کنم و دستم را بگیرم جلوی صورتم. نیما از اخمم خندهاش گرفت و گفت: «پاشو دختر جون، بیا صبحونه بخور تا جون بگیری. دیشب واقعاً شب سختی داشتی.» پاشدم و نشستم؛ چشمهایم از فرط بیخوابی باد کرده بود و بهزور باز نگهشان داشته بودم. موهای کوتاهم کاملاً بههمریخته بود و مثل شاخ از هر طرف سرم زده بود بیرون. نیما دستش را آورد تو موهایم و سعی کرد مرتبش کند، لپم را کشید، بعد لبخندی به رویم زد و پاشد رفت؛ و از دم در باز صدايم زد که سریعتر بروم. از طرز رفتارش تعجب کرده بودم و چشمهایم چهار تا شده بود!
پاشدم، یک ذره سرووضع خودم را مرتب کردم و از اتاق زدم بیرون. میز مفصل صبحانه بهم چشمک میزد؛ نشستم پشت میز روبهروی نیما و شروع کردیم به خوردن صبحانه. تقریباً روز آرومی داشتیم؛ بهخاطر سرمای شدید این چند روز، کافه را تعطیل کرده بودند و ما هم که بیرون کاری نداشتیم، کل روز پیش هم نشستیم و از خاطرات خوب و بدمان گفتیم، از روابطی که توشون بودیم و اینکه چطور از آدمهای بد اطرافمان لطمه خوردیم. نمیدانم چه اتفاقی افتاد، ولی من یادم رفت که از او در مورد پسر توی عکس بپرسم. حس میکردم افتادن این اتفاقات اگر یک پوئن مثبت داشته باشد، آن هم همین صمیمیتر شدن من و نیماست؛ او بهترین دوست عالم بود، هر موقع کمکی نیاز داشتم آنجا بود و همیشه کنارم بود، و من بهخاطر این خیلی ازش ممنون بودم.
ولی باید به جوانب منفیاش هم توجه کرد، و آن این بود که الان از کوچکترین سروصدایی که یهویی بود میترسیدم و از جا میپریدم؛ انگار تو حالت آمادهباش بودم، حتی کلید را از نیما گرفته بودم و خودم در خانهاش را قفل کردم که دلم آرام شود. کل روز چشمم به پنجرهها بود و ترس از راه رسیدن قاتل لیلا را داشتم.
روز بعد هم به همین منوال سپری شد؛ هر موقع که وقت میکردم به افسر صادقی زنگ میزدم تا احوال پرونده را ازش بپرسم، و با شنیدن اینکه پیشرفتی توی پرونده نداشتند، بیشتر و بیشتر تو خودم فرو میرفتم. دیگر هوا روبهتاریک شدن بود که با نیما تصمیم گرفتیم آشپزی کنیم. آشپزخانه نیما کوچک ولی دنج بود و بوی ادویهها و سبزی تازه فضا را پر کرده بود.
نیما گفت: «امروز میخواهیم یک غذای خاص درست کنیم. بیا اینجا که امروز تو دستیار منی.» لبخندی زدم و گفتم: «البته! ولی قول میدی اگه خراب شد، تو مقصر باشی؟» نیما خندید و گفت: «خراب که نمیشه، ولی باشه.»
شروع کردیم به خرد کردن سبزیها و آماده کردن مواد. نیما کنارم بود و مدام شوخی میکرد و من را میخنداند. یک لحظه احساس کردم همه ترسها و نگرانیها از ذهنم پریدند. دیگه تقریباً تمام شده بود که یکدفعه کل خانه تو تاریکی مطلق فرو رفت! من از ترس جیغی کشیدم و دستهایم را جلوی صورتم گرفتم. نیما سریع کنارم آمد و دستش را دور شانههایم انداخت و گفت: «سارا، نترس! من اینجا.» من لرزیدم و گفتم: «چیشده؟ نکنه اومده؟ اومده سراغم. میخواد منم بکشه؟» نیما من را محکم بغل کرد و گفت: «من کنارتم سارا. هیچکس نمیتونه بهت آسیبی برسونه.» بعد یک لحظه سکوت کرد و اضافه کرد: «صبر کن، برم شمع پیدا کنم.»
من دستش را محکم گرفتم و گفتم: «نرو… لطفاً نرو.» نیما دستش را روی دستم گذاشت و آرام گفت: «باشه، نمیرم. ولی باید یه کاری کنیم تا بتونیم ببینیم.» بعد یکدفعه انگار یاد چیزی افتاده باشد گفت: «صبر کن، توی کشوی آشپزخونه شمع دارم.» دستم را گرفت و من را پشت سر خودش کشاند؛ با احتیاط به سمت کشو رفت و بعد از چند ثانیه یک شمع روشن کرد. نور ملایم شمع فضا را روشن کرد و یک حس گرم و آرامبخش به آشپزخانه داد.
نیما برگشت و شمع را روی میز گذاشت. من هنوز داشتم میلرزیدم، ولی حضور نیما و نور شمع آرامم میکرد. نیما گفت: «بهتر شدی؟ طرح قطعی برقه که همه مردمم ازش شاکیان، ولی کاری نمیشه کرد. شام آمادست؛ میوای صبر کنیم وقتی برقا اومد بخوریم؟» من سرم را تکون دادم و گفتم: «نه، من گشنهم، بیا شام بخوریم. فقط مطمئنی در قفله؟» نیما دستم را که هنوز تو دستش بود محکمتر گرفت و گفت: «آره، میخوای خودت چک کنی؟» به نشانه نه سرم را تکون دادم و مشغول کشیدن شام شدیم. بعد از خوردن شام، ظرفها را جمع کردم و تو سینک گذاشتم. هنوز برق نیامده بود و من با یکدانه شمع به دست، به نیما چسبیده بودم و به شدت هم خوابم میآمد. نیما پیشنهاد داد تا زمانی که برق میآید پیشم بماند.
وارد اتاقخواب نیما شدیم. همانطور که تو اتاق بودیم، نور ملایم شمع سایههای لرزانی را روی دیوار میانداخت. من هنوز کمی ترسیده بودم، ولی حضور نیما باعث میشد احساس امنیت کنم. روی تخت نشستم و پتو را دور خودم پیچیدم. نیما کنارم نشست؛ یک لحظه بهش نگاه کردم. انگار تردید داشت که بلند شود یا بماند. دستش را گرفتم و آرام گفتم: «بمون…» چند لحظه سکوت بینمان بود. بعد نیما نفس عمیقی کشید و گفت: «باشه، تا وقتی برق بیاد، همینجا میمونم.»
نیما هنوز کنارم نشسته بود. سکوت سنگینی بینمان بود، فقط صدای نفسهایمان توی تاریکی شنیده میشد. نور شمع روی چهرهاش سایه انداخته بود؛ نگاهش عمیق بود و یک حس عجیب توی چشمهایش موج میزد. آرام دستم را توی دستش فشار داد و گفت: «دیگه نمیترسی؟» لبم را خیس کردم و با صدای آرامی گفتم: «نه… چون تو پیشمی.»
لبخند کمرنگی زد، دستش را آرام روی صورتم گذاشت و انگشت شستش را روی گونهام کشید. قلبم تندتر میزد. دستش گرم بود و نوازشش یک حس عجیبی تو دلم به وجود میآورد. تو افکار خودم غوطهور بودم که نیما گفت: «تو خیلی نازی سارا… وقتی اینجوری آروم میشی دلیلت بیشتر میخواد.» سرم را کمی پایین انداختم، ولی او دستش را زیر چانهام گذاشت و صورتم را بالا آورد. نفسهایش به صورتم میخورد. یک لحظه توی چشمهایش خیره شدم و لبخندی بهش زدم، و بعد… آرام لبهایش روی لبهایم نشست.
حالا دیگه چهار روز از آن روز کذایی عذابآور میگذشت. ساعت نزدیکهای یازده بود که آقای صادقی با من تماس گرفت و گفت برای شنیدن اطلاعات پرونده خودم بروم آنجا. نیما گفت: «اگه میخوای بری پیش آقای صادقی، منم باهات بیام.» این پیشنهادش برایم عجیب نبود، ولی یک حسی ته دلم میگفت بهتر است تنها بروم. با این حال، وقتی نگاه نگرانش را دیدم، نتوانستم نه بگویم؛ فقط یک سر تکان دادیم و راه افتادیم.
وقتی رسیدیم، آقای صادقی از ما استقبال کرد. همان موقع که نشستیم، مستقیم رفت سر اصل مطلب: — آقای صادقی: «قاتل لیلا، شوهر خودش بوده.» حس کردم نفمم توی سینهام حبس شد. یک لحظه به نیما نگاه کردم که چهرهاش جدی شده بود. نیما گفت: «چطور فهمیدین؟» آقای صادقی جواب داد: «مدارک جدید به دستمون رسید؛ دوربینهای خیابونهای اطراف رو بررسی کردیم. به هر حال، برای پلیس همیشه یه سری راههای خاص وجود داره.»
بعد از چند دقیقه، آقای صادقی به یک بهانهای نیما را فرستاد بیرون؛ نیما هم با تردید قبول کرد. همان لحظه که در بسته شد، نگاه جدیاش را دوخت توی چشمهایم: — آقای صادقی گفت: «حالا که اون بیرونه، باید یه چیزی بهت بگم دخترم…» تپش قلبم رفت بالا. از نگاهش معلوم بود قرار است چیز مهمی بگوید؛ چیزی که شاید اصلاً دوست نداشتم بشنوم. — آقای صادقی گفت: «درسته که گلها ربطی به قتل نداشتن، ولی نگرانی اون روزتو یادم نرفته. واسه همین، از روی نامهای که دادی انگشتنگاری کردیم. غیر از اثر انگشت من و تو، یکی دیگه هم اونجا بود.»
نفسم تو سینه حبس شد. آقای صادقی گفت: «از همون اول، به اون پسری که کنارت بود مشکوک شدم. همین که اسم نامهها رو آوردی، انگار یه لحظه منقبض شد. این چیا از چشم یه پلیس دور نمیمونه. اثر انگشتو مطابقت دادم… و مثبت شد.» قلبم شروع کرد به تند زدن؛ دهنم خشک شده بود، نمیدانستم چی بگویم. — آقای صادقی گفت: «فقط خواستم آگاهت کنم که حواست به آدمای دوروبرت باشه.»
فقط توانستم زیر لب یک تشکر آرام کنم. از اتاق که آمدم بیرون، نیما یک قدم آمد جلو؛ چهرهاش پر از علامتسوال بود و گفت: «چی گفت بهت؟» یک لحظه زبانم بند آمد. سعی کردم عادی رفتار کنم و گفتم: «هیچی، گفت که خیلی نگران اون نامهها نباشم.» نیما یک نفس راحت کشید، انگار که یک بار سنگین از رو دوشش برداشته شده باشد. لبخند زد و یک کم سرش را خاراند، بعد با یک لحن ذوقزده گفت: «خب، حالا که خیالت راحت شد، بریم بیرون؟ یه رستوران خوب میشناسم میتونه اولین قرار رسمی عاشقانهمون باشه! نه به عنوان دوست، بلکه پارتنر!»
با شنیدن حرفهاش ته دلم خالی شد. بعد از فهمیدن همه چیز چطور میتوانستم با او باشم؟ من دیگر به عنوان دوست هم نمیتوانستم بهش نگاه کنم، چه رسد به پارتنر و دوستپسر! باید همان موقع متوجه میشدم؛ همان زمانی که هر سال روز ولنتاین عجلهای بیرون میرفت و برمیگشت. همیشه دستش میانداختم که نیما قرارهای پنجدقیقهای میگذارد، ولی…
مخالفت کردم و گفتم باید برگردم خانه را جمعوجور کنم. احساس کردم نیما ناراحت شد، ولی چیزی نگفت و من را تا دم در خانهام رساند. وقتی به خانه رسیدم، تصمیمم را گرفتم؛ باید برای یک مدت از این شهر و آدمهایش دور میشدم. مورداعتمادترین آدمم توی این سه سال کسی از آب درآمد که این همه سال دلیل شببیخوابیها و نگرانیهایم بود، و الانم که… الانم که عاشقش شده بودم! چه اتفاقی داشت میافتاد؟
وسایلام را جمعوجور کردم که برای یک مدت بروم پیش مادربزرگم توی شهرستان و از این فضا دور شوم. لباسها را تو چمدان چپاندم، چندتا کتاب برداشتم، بعد نوبت یکسری خرتوپرتهای دیگر شد. وقتی رفتم سراغ اتاق کوچک کنار حمام، یک لحظه مکث کردم. سالها بود که اینجا را به عنوان انباری استفاده میکردم. چندتا جعبه مقوایی را کنار زدم که چشمم افتاد به یک کارتون آشنا؛ همان جعبهای که یادگاریهای قدیمی توش بودند.
جعبه را برداشتم و رفتم تو هال. روی زمین نشستم، جعبه را گذاشتم جلوم و درش را باز کردم؛ یک عالمه عکس و کاغذ و دفترچه و خرتوپرتهای قدیمی. همان چیزهایی که سالها قبل با دقت جمع کرده بودم، ولی حالا انگار یک تیکه از زندگی یک آدم دیگر بودند. شروع کردم به ورق زدن عکسها؛ هر کدام را که میدیدم، یک خاطره از گذشته میآمد جلوی چشمم؛ یک دوست قدیمی، یک ماجرای خندهدار، یک شب طولانی پر از حرفهای بیسروسر. بعضیهایشان یادم بود، بعضیهایشان نه.
یک عکس را برداشتم و برگرداندمش. پشتش با خودکار آبی نوشته بودم: «دوستپسر سه روزه — اون پسر مؤدبه.» اخم کردم؛ یعنی کی بوده؟ چرا هیچچی ازش یادم نمیآمد؟ یک کم به نوشته خیره شدم، ولی هر چه فکر کردم چهرهای به ذهنم نرسید. عکس را برگرداندم و یک لحظه همانطور که پشت عکس را نگاه میکردم، یادم آمد!
توی عکس من و ارسلان بودیم و یادم میآید که دوستش آن عکس را از ما گرفت و به هرکدام یکی از آن داد. صبر کن ببینم! پسر تو قاب عکس نیما، ارسلان بود… پسری که آن روز از ما عکس گرفت… نیما دوست ارسلان بود! همان که آشنامان کرد. پسری که عکسش از قاب عکس تا شده بود، ارسلان بود! نیما نمیخواست من بشناسمش. چرا زودتر بهش فکر نکردم؟
یادم میآید که اولهایی که نیما را دیدم، بهش میگفتم که قیافهاش خیلی آشناست، و او هم با شوخی و خنده میگفت آره، چون شبیه بازیگرام! ولی هیچوقت ذهنم قد نمیداد که او کیه…
اولش تصمیم داشتم همینطوری بیخبر از نیما بگذارم و بروم، ولی الان باید سوالهای توی ذهنم را حل میکردم. پس عکس را برداشتم و به طرف خانه نیما حرکت کردم. حسی که داشتم یک جور نگرانی و هیجان درهمآمیخته بود. نمیدانستم قرار است چی بشود، ولی دیگر نمیتوانستم منتظر بمانم. باید جوابهایی را که توی ذهنم بودند پیدا میکردم، چون این همه سوال، این همه حس نیمهحل و کنجکاوی دیگر برایم طاقتفرسا شده بود.
نیما با دیدن سارا گفت: «سارا؟ خوبی؟ چرا یه دفعه اومدی اینجا؟» سارا گفت: «باید باهات حرف بزنم.» چشمهایم هنوز به عکس توی دستم بود. نمیدانستم قرار است چی بشنوم، ولی قلبم مثل دیوانهها میکوبید. نیما آمد کنارم، کمی مکث کرد، چشمهایش به عکس توی دستم بود، بعد نفس عمیقی کشید. نیما گفت: «فکر کنم یه سری چیزا رو باید برای توضیح بدم.»
سرم را آوردم بالا و مستقیم توی چشمهایش نگاه کردم. برای اولین بار یک حس عجیب توی نگاهش دیدم؛ چیزی بین پشیمونی و چیزی که نمیتوانستم کامل بفهممش. نیما گفت: «من و ارسلان توی دبیرستان با هم دوستای صمیمی بودیم. اون پسر آرومی بود، خیلی مهربون، ولی یه کم توی ارتباط گرفتن مشکل داشت. وقتی بهم گفت که ازت خوشش اومده، من… نمیدونم، شاید یه حس تلخی داشتم، چون منم ازت خوشم میاومد. ولی اون دوست من بود، نمیتونستم بیام جلو.» نیما یکهو سکوت کرد؛ یک لحظه توی چشمهایش غم دیدم. بعد نفسش را سنگین داد بیرون و ادامه داد: «بعد از اینکه رابطهتون تموم شد، اون هنوز فکر میکرد شانسی داره. روز ولنتاین همون سال، یه شاخه گل گرفته بود و اومده بود جلوی خونتون، ولی… تو رو دیده بود. با یه پسر دیگه، یه دسته گل توی دستت بود و سوار ماشین شده بودی و رفته بودی.»
نیما ادامه داد: «اون خیلی دوستت داشت، سارا. همون روز، اولین گل رو گذاشت جلوی خونتون. بعد، یه سال بعد، دوباره این کار رو تکرار کرد. وقتی تو همکار من شدی، ارسلان ازم خواست که ازت خواهش کنم یه شانس دیگه بهش بدی. ولی من گفتم این باعث میشه احساس معذب بودن کنی، منو مقصر بدونی. برای همین چیزی نگفتم.» چند لحظه سکوت کرد. چشمهایش رفت سمت زمین و گفت: «تا اینکه… ارسلان فوت کرد.» نفسم بند آمد. نیما گفت: «یه تصادف خیلی ناگهانی بود. بعد از اون، نمیدونم، احساس عذاب وجدان داشتم. فکر میکردم شاید اگه گذاشته بودم باهات حرف بزنه، شاید یه چیزی فرق میکرد. برای همین، تصمیم گرفتم گلها رو من بهجاش برات بفرستم.»
حرفش که به اینجا رسید، نگاهم کرد؛ انگار منتظر واکنش من بود. ولی من فقط زل زده بودم بهش. نیما گفت: «تا همین چند هفته پیش. وقتی که یه نامه هم گذاشتم کنار گلا و ازت خواستم فرستنده گلها رو فراموش کنی. چون اون موقع دیگه نمیخواستم این کار رو از طرف ارسلان بکنم، میخواستم از طرف خودم باشه. احساسات خودم نسبت بهت قوی شده بود سارا. دیگه نمیخواستم پشت یاد یه نفر دیگه قایم بشم.»
چند روزی بود که خانه مادربزرگ مانده بودم. هوای تمیز، بوی قورمهسبزیهای مادربزرگ، صدای پرندهها تو حیاط… همهچیز خوب بود، آرام بود، ولی ذهنم هنوز درگیر بود. انگار هرچقدر هم که از همهچیز فاصله میگرفتم، یک چیزی ولم نمیکرد.
آن شب روی تخت دراز کشیده بودم و به سقف زل زده بودم که یکدفعه زنگ در خورد. گوشهایم تیز شد؛ کی میتوانست باشد این موقع شب؟ صدای مادربزرگ آمد که داشت با کسی حرف میزد، بعد صدایم زد و گفت: «سارا جان، مهمون داری.» بلند شدم و با بیحوصلگی رفتم سمت در. هنوز پايم را کامل از چارچوب رد نکرده بودم که چشمم افتاد به نیما. همانجا خشکم زد؛ چی؟ این اینجا چیکار میکرد؟ با تعجب و کمی اخم گفتم: «تو اینجا چیکار میکنی؟» نیما نفسش را داد بیرون و گفت: «اومدم ببینمت.» دستهایش را کرده بود تو جیبش، معلوم بود یککم استرس دارد. نگاهم را ازش گرفتم و گفتم: «نیما، من فقط اومدم یه کم فکر کنم.» نیما گفت: «خب، پس فکر کن. ولی بذار یه چیزایی رو هم بشنوی.»
حوصله بحث نداشتم، ولی یک چیزی تو نگاهش بود که نمیگذاشت در را ببندم. یک نفس عمیق کشیدم، تکیه دادم به چارچوب در و گفتم: «باشه، بگو.» نیما گفت: «من نمیخوام مجبور به کاری بشی، نمیخوام حس کنی که قراره گذشته رو جبران کنم یا هرچی. فقط میخوام بدونی که هنوز دوستت دارم. همیشه داشتم. و اگه یه ذره هم توی دلت برام جایی هست، فقط یه شانس کوچیک بهم بده.»
سرم را انداختم پایین؛ قلبم تند میزد. آخه چطوری این آدم اینهمه سال کنارم بود، اینهمه کار کرد، ولی من نفهمیدم؟ دستم هنوز روی در بود. یک لحظه نگاهم را بالا آوردم، تو چشمهایش نگاه کردم؛ چشمهایی که همیشه برایم آشنا بودند، ولی هیچوقت نفهمیدم چرا؛ حالا میدانستم.
یک لبخند آرام زدم و گفتم: «میخوای بیای تو؟» نیما هم لبخند زد؛ یک لبخند از ته دل و گفت: «آره، خیلی.» در را تا نصفه باز کردم، و دوباره بستمش و گفتم: «پس حالاحالاها منتظر بمون!» پشت در یک لبخند مرموز زدم. تصمیمم را گرفته بودم؛ من به نیما یک شانس دوباره میدادم، چون میشناختمش و تنها دلیلی که او این کار را بهخاطرش انجام داده بود، مهربانی و بامعرفت بودنش بود، اما حالاحالاها نمیخواستم بهش جواب مثبت بدهم؛ او باید یککم راجعبه کارهای گذشتهاش فکر میکرد…
