داستان عاشقانه وسوسه های پنهانی
یکسال تمام سخت کار کرد و نتیجهاش شد پول و ثروت زیاد. همین پول زیاد اونقدر به پیمان مزه داده بود که فقط چسبیده بود به کار. هم آدم سرشناسی شده بود و هم اینکه عاشق کارش بود و از ترس اینکه نکنه اشتباهی توی کار پیش بیاد، مدام بالا سر پروژهها توی شهرهای جنوبی بود. منم با تکدخترم تهران بودم؛ مدام باشگاه انقلاب در حال پیادهروی بودم، بهترین ماشین زیر پام بود، بهترین باشگاههای بدنسازی و مراکز زیبایی میرفتم و پول خرج خودم و سرووضعم میکردم. وقتی میدیدم پسرها و مردها بهم توجه میکنن، بیشتر لذت میبردم و بیشتر به خودم میرسیدم.
اصلاً برام مهم نبود که پیمان نیست؛ تازه راحتترم بودم. چرا دروغ بگم؟ اوایل یهکم برام سخت بود، اما وقتی پای پول وسط اومد، تازه تشویقش هم میکردم که بیشتر بمونه تا بتونه پول بیشتری دربیاره. اما وقتی برای تولد دخترم نیومد و فقط پول فرستاد و گفت کار دارم، حالم بد شد. کلی مهمون دعوت کرده بودم و مجبور شدم به همه بگم سر کار یه مشکلی پیش اومده و نتونست بیاد. زندگی مرفه ما شده بود نقل محافل و همهی فامیل راجعبه ما حرف میزدن.
منم آخر هفتهها توی زمین تنیس خودمون بازی میکردم و بههمین بهونه مربیم رو میکشوندم اونجا و پول خوبی بهش میدادم. پیمان طبق روال دیربهدیر میاومد خونه. یه روز زنگ زد و بهم گفت: «دارم میرم دوبی، کار فوری پیش اومده.»
همون روز یکی از دوستام یه عکس برام از توی فرودگاه دوبی فرستاد که پیمان دستبهدست با یه خانوم بود. گفت: «اولش فکر کردم تویی، خواستم عکس بگیرم و سورپرایزت کنم، ولی دیدم تو نیستی. گفتم بهتره برات بفرستم تا در جریان باشی.»
فهمیدم از قصد برام فرستاده بود تا حرصم بده. بله، پیمان دوستدختر داشت و به بهونه کار برده بودش مسافرت؛ اونم درست چند روز قبل از تولد من. من که به روش نیاوردم که همچین عکسی رو دیدم، اما وقتی دیدم حتی برای تولدم هم نیومد و کار رو بهانه کرد، حسابی دعوامون شد.
پیمان خیلی راحت بهم گفت: «من کلی پول برای تولد تو فرستادم؛ پولارو خرج کن، مهمونی بگیر، با دوستات سفر کن. مگه همین زندگی رو نمیخواستی؟ مگه پول نمیخواستی؟ دیگه من باید چیکار کنم برات؟ نمیتونم بیام، درگیر کارم. اصلاً میدونی چیه؟ رفتم سفر، رفتم عشق و حال.»
اونروز اونقدر ناراحت بودم که نمیدونم چرا زنگ زدم به امیرعلی، معلم تنیسم، و دعوتش کردم که بیاد خونه. بهترین لباسم رو پوشیدم و با بدترین وضع ممکن رفتم جلوش. بچهام رو خوابوندم تو اتاق و در رو روش قفل کردم. میدونستم امیرعلی دوستدختر داره و خیلی هم دوستش داره، اما نیاز داشتم؛ نیاز داشت که یه نفر به من توجه کنه، یه نفر از عشق بهم بگه، یه نفر منو دوست داشته باشه و بهخاطر خودم تحسینم کنه.
انگار لج کرده بودم؛ لج کرده بودم که همونجوری که یه نفر شوهرم رو از من گرفت، منم عشق یه نفر دیگه رو بگیرم، یه نفر رو از زنش یا دوستدخترش جدا کنم تا حالم یهکم بهتر بشه. همش به خودم میگفتم: «کی بهتر از این؟ کی بهتر از این پسر جوون و کمسنوسال؟»
اونشب انقدر براش عشوه اومدم که بالاخره خامم شد و به هدفم رسیدم. اما ته دلم ناراضی بودم و همچنان از دست پیمان عصبانی بود و کلافه. امیرعلی فرداش رفت و دیگه جواب تلفنم رو نداد؛ تنها یه مسیج زد که: «ببخشید، من واقعاً عاشق دوستدخترم هستم و واقعاً اونو دوست دارم. کار دیشبم اشتباه بود و خودم رو هیچوقت نمیبخشم.» بعدشم کلاساشو با من کنسل کرد.
حسابی حرصم گرفته بود؛ من زیبا بودم، پول داشتم، خوشهیکل بودم، اونوقت اون یه دختربچه رو به من ترجیح داده بود، درست مثل شوهرم! حالم از هرچی مرد بود بههم میخورد. حالم خیلی بد بود، مثل دیوونهها شده بودم و فشار روحی بدی بهم وارد شده بود. آخه تو کی بودی که منو نمیخواستی؟ آخه تو چه فکری با خودت کرده بودی که منو پس زدی؟ احساس کمبود میکردم؛ احساس میکردم هیچکس منو نمیخواد و هیچ جذابیتی برای مردا ندارم.
بعد از مدتی پیمان اومد خونه. همون شب باهم دعوامون شد؛ دلم براش تنگ شده بود، محبتش رو میخواستم، توجهش رو میخواستم. دیگه از اینهمه پول بدم میاومد، از اینکه اینهمه تغییر کردم و یه نگاه بهم نمیندازه حرصم میگرفته بود. اینکه نمیگه چقدر قشنگ شدی، اینکه بهم محبت نمیکنه، حسابی حالم رو بد میکرد.
قبلاز اینکه پولدار بشیم، حتی اگر یهکم به خودم میرسیدم و مثلاً یه ذره رژ میزدم، سریع میفهمید و براش جذابیت داشت، اما الان اصلاً نگاهم نمیکرد؛ شاید چون اونم دخترای زیادی دیده بود و من براش عادی شده بودم. انگاری اسممون فقط زن و شوهر بود؛ بعد از یه مدت فقط همخونه بودیم. بهش گفتم که نمیخوامش؛ منم آدم بودم، توجه میخواستم، منم به عشق و محبت نیاز داشتم.
پیمان رفت یه خونه توی اهواز گرفت و فقط برامون پول میفرستاد؛ گاهی اوقات هم میاومد دخترمون رو میدید. خسته شده بودم از این زندگی؛ هرروز سیگار میکشیدم، هرشب مشروب میخوردم و مهمونی بودم، مخ این پسر و اون پسر رو میزدم. اصلاً برام مهم نبود که زن دارن یا نه؛ نمیدونستم تا کجا قرار بود پیش برم. واقعیت این بود که نمیتونستم از پولی که داشتیم بگذرم و از پیمان جدا بشم؛ از طرفی هم دلم برای اون زندگی ساده و با عشقی که شروع کرده بودیم و اوایل ازدواج داشتیم، تنگ شده بود.
نمیدونستم باید چکار کنم. این وسط فقط دخترم بود که بهخاطر پدر و مادر هوسباز و بیجنبهای که داشت، آسیب میدید. هنوزم همونجوری داریم زندگی میکنیم، اما من دیگه خسته شدم از این وضعیت؛ خسته شدم و حوصله هیچ مردی رو ندارم. خودمو وقف دخترم کردم و نمیدونم باید چیکار کنم.
غرورم اجازه نمیده با پیمان حرف بزنم و بهش بگم چقدر دوستش دارم، بگم چقدر دلم براش تنگ شده، بگم که دلم همون زندگی ساده خودمون رو میخواد. شما بگین چیکار کنم؟ شما اگه جای من بودین چیکار میکردین؟ دلم میکوبد که پیمان کنارم باشه و بهم توجه کنه؛ دلم میکوبد برگرده، دلم میکوبد برگرده و مثل سابق سر یه میز کنار هم شام بخوریم و حواسمون فقط به دخترمون و همدیگه باشه.
واقعیتش اینه که من و پیمان هیچکدوم لیاقت این پول رو نداشتیم، هیچکدوممون قدر زندگیای رو که داشتیم رو ندونستیم. الانم بیشترین آسیب ندونمکاریای ما دامنگیر دخترمون شده.