قصه های کهن

حکایت پندآموز پادشاهی در میان دزدان

حکایت پندآموز پادشاهی در میان دزدان

 و اما حکایت پندآموز پادشاهی در میان دزدان : امشب حکایت پندآموز بسیار جذابی از سلطان محمود غزنوی را می‌خواهم برایتان بگم. سلطان محمود غزنوی یکی از پادشاهانی هست که قصه‌های عامیانه زیادی درمورد او گفته‌اند. می‌گن او عادت داشت گهگاهی لباس پرزرق‌وبرق پادشاهی را از تنش درمی‌آورد و لباس مردم عادی و درویشان را می‌پوشید و در کوچه‌بازار شهر راه می‌رفت تا از اوضاع‌واحوال مردم آگاه شود؛ منظور دیگر سلطان این بود که بداند آیا کارگزاران حکومتش وظایف خود را به درستی انجام می‌دهند یا نه.

اما شبی از شب‌ها که سلطان محمود با لباس درویشی در شهر می‌گشت، از قضا جمعی از دزدان را در خرابه‌ای دید و سپس وارد جمع آن‌ها شد. دزدها گفتند: «تو کی هستی و این‌جا چکار می‌کنی؟» سلطان محمود گفت: «من می‌خواهم در گروه شما باشم و برای همکاری آماده‌ام.» یکی از دزدان خنده‌ای کرد و گفت: «ما دزدیم؛ آیا می‌خواهی دزد شوی؟» سلطان گفت: «از گدایی و درویشی خسته شدم، مرا به گروه خود بپذیرید تا از این وضع بیرون آیم.» دزد اول خنده‌ای کرد و گفت: «بیا این‌جا بنشین که امشب کار مهمی داریم.» سلطان محمود پرسید: «چه کاری؟» مرد گفت: «قرار است امشب به قصر سلطان محمود برویم و خزانه‌ی قصر را خالی کنیم.» سلطان محمود گفت: «آیا مرا هم با خود می‌برید؟»

دزد اول گفت: «ما هر یک هنری داریم که به‌خاطر آن هنر در این گروه پذیرفته شده‌ایم. هنر من در بازوانم است؛ من می‌توانم بدون هیچ وسیله‌ای در هر کجا که بخواهم تونلی حفر کنم و از هر کجا که بخواهم سر در بیاورم.» دزد دوم گفت: «هنر من در گوش‌هایم است.» سلطان محمود با تعجب گفت: «گوش که جز شنیدن کار دیگری نمی‌تواند بکند!» مرد لبخندی زد و گفت: «گوش‌های من می‌توانند بفهمند که سگ‌ها در موقع پارس کردن چه می‌گویند.»

دزد سوم رو به سلطان کرد و گفت: «هنر من در چشم‌های من است؛ اگر من کسی را یک‌بار ببینم، آن‌گاه آن شخص را در هر لباسی که باشد، چه در روز و چه در شب، می‌توانم شناسایی کنم.» دزد آخر در‌حال‌که به بینی خود اشاره می‌کرد، گفت: «من هم می‌توانم بوی طلا و جواهر را از هر جا، حتی از زیر خاک تشخیص دهم.» دزدان گفتند: «حالا تو بگو هنر تو چیست؟» سلطان محمود دستی به ریش خود کشید و گفت: «هنر من در ریش من است؛ خاصیت ریشم این است که اگر آن را از روی رحمت بجنبانم، مجرمان از زندان آزاد می‌شوند و حتی اگر کسی زیر تیغ جلاد هم باشد، ریش من می‌تواند او را از مرگ نجات دهد.» دزدان خندیدند و گفتند: «بیا برویم، شاید جایی به دردمان بخورد!» سپس همگی به سوی قصر سلطان به‌راه افتادند.

وقتی به نزدیکی آن‌جا رسیدند، سگ‌هایی که در بیرون قصر بودند شروع به پارس کردن کردند. دزدها سوال کردند که سگ‌ها چه می‌گویند؟ دزدی که گوش‌های حساسی داشت ایستاد و گفت: «سگ‌های جوان‌تر می‌گویند دزد آمد، دزد آمد؛ و آن سگ‌های پیر می‌گویند ساکت باشید که سلطان هم همراه آنان است.» دزدها خندیدند و فوراً صدای سگ‌ها خاموش شد. دزدی که بینی حساسی داشت، خاک را بو کشید و به نقطه‌ای در روی زمین اشاره کرد و به دزدان گفت: «بوی طلاهای خزانه به مشامم می‌رسد، اگر این‌جا را بکنید یک‌راست از خزانه‌ی قصر سر درمی‌آوریم.»

دزدِ دارای بازوهای قدرتمند با سرعتی باورنکردنی شروع به کندن زمین کرد. بالاخره پس از مدتی کندن و جلو رفتن، از خزانه‌ی قصر سر درآوردند. طلا و جواهرات خزانه، چشم دزدان را خیره کرد؛ آن‌گاه کیسه‌ها را پر از جواهر و سیم و زر کردند و شتابان راه صحرا را پیش گرفتند و گریختند. در دامنه کوهی به غاری رسیدند و در غار پنهان شدند و اشیای سرقت‌شده را پنهان کردند و خوابیدند.

صبح که شد، سلطان محمود گفت: «دوستان، اگر مایلید، من به شهر بروم و نان و غذایی برایتان تهیه کنم و بیاورم.» دزدان هم گفتند: «چون کسی به درویش شکی نمی‌کند، برو غذایی فراهم کن.» چند سکه هم به او دادند و سلطان به شهر آمد. در صورتی که تا این‌جا از حکایت پندآموز پادشاهی در میان دزدان خوشتون اومده، حتماً لایک کنید!

و اما سلطان داخل قصر شد و لباس خود را عوض کرد و بر تخت سلطنت نشست. طولی نکشید که وزیر آمد و گفت: «قبله‌ی عالم، دیشب دزدها آمدند و خزانه را به غارت بردند!» سلطان محمود هم دستور بازداشت خزانه‌دار و نگه‌بانان شب را داد تا دیگر خواب نمانند و فوراً گروهی از سربازانش را به‌دنبال دزدان فرستاد و نشانی مخفیگاه آن‌ها را داد. آن‌ها رفتند و دزدان را دستگیر کردند و نزد سلطان آوردند. سلطان محمود به دزدها گفت: «شما آن‌قدر جسور شده‌اید که به خزانه‌ی من دستبرد می‌زنید؟»

دزدی که گفته بود هر کس را یک‌بار در هر لباسی ببیند باز هم می‌تواند او را بشناسد، تا سلطان را دید، شناخت و گفت: «تمام دوستانم دیشب هنر خود را نمایان ساختند و اینک من شخصی که دیشب شریک ما شده بود را شناختم و باید بگویم: هر یکی کردیم کار خویش را / نوبت تو شد بجنبان ریش را!» سلطان محمود خنده‌ای کرد و گفت: «مقداری سرمایه به هر کدام از آن‌ها بدهید تا با هنری که دارند کسب‌وکاری راه بیندازند و دیگر دزدی نکنند.»

خب، این حکایت پندآموز از مولانا را هم شنیدیم. مولانا از هر داستانی منظوری دارد و سراسر داستان‌های او پر از مفهوم و معناست. منظور از این حکایت پندآموز شخص سلطان محمود نیست؛ منظور از پادشاه همان پروردگار عظیم و کریم است و مثال از دزدان و مهارت‌هایشان هم ما انسان‌ها هستیم که با هنرهای مختلف، بازیگران متفاوت در عرصه زندگی می‌باشیم، چنانچه خداوند در هر مکان و هر زمان با ماست و شاهد هر عمل ما می‌باشد.

مطمئنم در پایان حکایت پندآموز پادشاهی در میان دزدان شما به نتایج مفیدی دست پیدا کردید. حالا می‌خواهم بدانم شما با شنیدن این حکایت پندآموز جالب چه نتیجه‌ای گرفتید و بگویید اگر جای شخصیت اصلی این داستان بودید، دقیقاً چه تصمیمی می‌گرفتید؟

هرگونه کپی‌برداری، بازنشر یا استفاده از این محتوا بدون ذکر منبع و لینک مستقیم به سایت قصه بازار مجاز نیست.

«اگر دوست دارید حکایت پندآموز پادشاهی در میان دزدان را با تمام جزئیات، موسیقی متن و فضاسازی بی‌نظیرش حس کنید، پیشنهاد می‌کنم نسخه صوتی و تصویری‌اش را در کانال یوتیوب کابوسکده تماشا کنید. یک تجربه کاملاً متفاوت که نباید از دستش بدهید؛ همین حالا کانال را سابسکرایب کنید و با همراه ما باشید.»

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید