داستان عاشقانه

داستان عاشقانه عشق ابدی در برفهای شمال

داستان عاشقانه عشق ابدی در برفهای شمال

داستان عاشقانه عشق ابدی در برفهای شمال

داستان عاشقانه عشق ابدی در برفهای شمال

داستان عاشقانه عشق ابدی در برفهای شمال : پدربزرگم همیشه از ساعت‌های قدیمی و وسایل عتیقه حرف می‌زد. می‌گفت: «حنا جان، این ساعت‌ها هرکدومشون یه تاریخ دارن، هرکدومشون یه داستان عاشقانه دارن.» راستش نمی‌فهمیدم دقیقاً منظورش چیه، ولی همیشه حرفاش یه جوری توی ذهنم می‌موند. تولد پدربزرگ بود؛ یاد حرفاش افتادم و تصمیم گرفتم براش یه ساعت عتیقه پیدا کنم. پیش خودم فکر کردم این می‌تونه هدیه‌ی مناسبی باشه، چون هیچ‌وقت چیزی مثل این براش نخریده بودم.

بنابراین، رفتم سراغ یه مغازه‌ی عتیقه‌فروشی که صاحبش دوست آقاجون بود و آقاجون خیلی از وسایلشو از اون می‌خرید. آقای سعیدی صاحب مغازه بود؛ یه مرد میانسال با موهای خاکی و صورت جدی. وقتی وارد مغازه شدم، حس کردم وارد یه دنیای دیگه شدم؛ بوی خاک و چوب قدیمی توی هوا بود، ساعت‌های قدیمی، جواهرات کهنه، هر چیزی که به نظر می‌رسید باید سال‌ها قبل رها شده باشه. من هنوز داشتم ساعت‌ها رو می‌دیدم که آقای سعیدی گفت: «سلام، چیزی می‌خوای دختر‌خیره‌سر؟» گفتم: «آره، یه ساعت قدیمی برای پدربزرگم می‌خواستم؛ من نوه‌ی آقای کریمی‌ام.» اون یه نگاه دقیق به من انداخت و گفت: «به‌به، چه سعادتی! پس یکم منتظر بمون تماسم تموم شه.»

صحبتاشو ادامه داد و توی حرفاش متوجه شدم داره راجع به یه نامه‌ی رمزی و قدیمی حرف می‌زنه که خودش نمی‌تونه بره دنبال ماجراش و می‌خواد یکی رو پیدا کنه تا بره دنبال ماجرا و در عوضش پول بده. بعد از این حرفش، دستش رو توی کشو کرد و یه نامه‌ی قدیمی درآورد؛ یه نامه‌ی زرد و کهنه که به نظر می‌رسید خیلی قدیمی‌تر از هر چیزی توی مغازه باشه. یکمی نگاش کرد و بعدم تلفنو قطع کرد. کنجکاوانه نگاه کردم به نامه و گفتم: «این چیه؟» آقای سعیدی گفت: «بچه جون، تو چیکار به این کارا داری؟ این یه نامه‌ست، خیلی قدیمیه. کسی باید راز این رو پیدا کنه. من می‌خوام کسی پیدا بشه که بتونه این نامه رو بررسی کنه؛ اگر کسی بتونه این کار رو انجام بده، بهش پول خوبی می‌دم. خودم اگه حال و حوصله و وقت داشتم، می‌رفتم دنبالش، اما یه آدم امین می‌خوام که بره پی این ماجرا رو بگیره. اگه رسول کریمی، بابابزرگت جوون بود، این کار رو می‌سپردم بههش.»

حس کنجکاوی من شروع کرد به تیز شدن؛ اصلاً نمی‌تونستم از کنار این موضوع بی‌تفاوت رد بشم. گفتم: «یعنی این نامه چیزی توش داره؟ واقعاً فضولیم گل کرده بود…» آقای سعیدی یه نگاه مرموز بهم انداخت و گفت: «این نامه یه معماس، یه معمای قدیمی که باید حل بشه. کسی که بتونه جوابش رو پیدا کنه، ممکنه به چیزی خیلی بزرگ‌تر از این برسِ. همه‌چی به همین سادگی نیست، کلی خطر داره…»

من که اصلاً طاقت نیاوردم، سریع گفتم: «راستش، می‌خواهم این کار رو بکنم! می‌تونم نامه رو ببرم و دنبال این معما برم؟ خواهش می‌کنم، شما که منو می‌شناسین، آقاجونم هم می‌شناسین؛ بذارین من برم دنبالش، قول می‌دم نتیجه بده.» آقای سعیدی یه لحظه مکث کرد، انگار که داره توی دلش چیزی رو می‌سنجه، بعد گفت: «مطمئنی؟ این نامه ممکنه شما رو به جاهایی ببره که نمی‌خوای، اما من مسئولیت قبول نمی‌کنما!» گفتم: «مطمئنم! این‌جوری هم می‌فهمم چی به چیست؛ اصلاً هم فاله و هم تماشا، من عاشق هیجانم.»

آقای سعیدی نامه رو بهم داد؛ یه نامه‌ی کهنه و پر از تاریخ. هنوز نمی‌دونستم چی قراره بشه، ولی یه حسی بهم می‌گفت که این اولین قدمیه که توی یه ماجراجویی بزرگ برداشتم. بعدش ازش پرسیدم کجا برم تا به نتیجه برسم که گفت کسی که نامه رو بهش فروخته، گفته باید بره یه روستای قدیمی و کوچیک که توی شماله. آدرس روستا رو برام نوشت و قرار شد اگه پولی از ماجرا به دست اومد، سهممو بده و اگه نه، یه درصد پولی بهم بده چون وقتمو صرف این معما کردم. یکی از ساعت‌هایی که نشونم داد رو برداشتم و حساب کردم و رفتم بیرون. توی دلم غوغا بود؛ سریع زنگ زدم به دوستم دنیا و همه‌چیو براش تعریف کردم. از کنجکاوی داشت می‌ترکید که گوشیو قطع کردم و زنگ درمونو زدم و رفتم داخل.

ما یه خانواده‌ی معمولی بودیم که آقاجونم باهامون زندگی می‌کرد و کنار هم خوشبخت بودیم. یه داداش به اسم حسین داشتم که ازم بزرگ‌تر بود و رفته بود سربازی؛ مامانم افسانه، معلم زبان بود، و بابام محمد، حجره‌ی فرش داشت. خودم هم که دانشجوی هنر بودم و شیفته‌ی هنر و ساز و موسیقی. البته با کلی جنگ و دعوا تونستم برم دانشگاه هنر، چون سال اول پرستاری قبول شدم و بابام داشت به زور منو می‌فرستاد که نرفتم و با کلی بحث، یه سال موندم پشت کنکور و هنر قبول شدم. بعد از سلام و احوال‌پرسی با مامانمینا، رفتم سراغ یخچال و کیک آقاجونو برداشتم و با مامانمینا رفتیم سمت اتاقش و بی‌هوا در رو باز کردیم و سورپرایزش کردیم. طفلی کلی خوشحال شد و خجالت کشید. رفتم سمتش و بغلش کردم که منو بوسید و دستمو فشار داد؛ جعبه‌ی ساعتو گرفتم سمتش و با هیجان بازش کرد و با دیدن ساعت عتیقه‌ای که براش گرفتم، چشماش چهار تا شد و کلییی ازم تشکر کرد و لپمو بوسید.

جشن خانوادگیمونو گرفتیم و مامانمینا خوابیدن که رفتم سراغ آقاجون و همه‌ی ماجرای نامه رو براش تعریف کردم. از همون اول می‌دونستم که با مخالفت روبه‌رو می‌شم. بهش گفتم: «آقاجون، می‌خوام برم شمال.» با همون چهره‌ی جدیش نگاه کرد و گفت: «چرا؟ چی شده که می‌خوای بری شمال؟ توی این جاده‌ها یه دختر تنها چیکار می‌کنه؟ این کار خیلی خطرناکه، حنا! به‌خاطر یه نامه‌ی چرت‌وپرت می‌خوای خودتو آواره کنی بچه؟»

من که اصلاً نمی‌خواستم خیلی توضیح بدم، چون خودم هم هنوز نمی‌دونستم دقیقاً چرا می‌خواستم این کار رو بکنم، گفتم: «آقاجون، این نامه یه چیزایی داره که باید پیدا کنم. شاید یه چیزی توی گذشته باشه که به ما ربط داشته باشه. به‌خدا بابتش پولم می‌گیرم، سعیدی قول داده.» آقاجون نگاهش رو ازم برداشت، ساکت شد، بعد گفت: «حنا، این حرفا چیه؟ اصلا من قبول کنم، بابات اینا چی؟ چه بهانه‌ای می‌خوای بیاری دختر؟ با طناب سعیدی نرو توی چاه، اون تهِ تهش یه کاسبه…»

کلی مخالفت کردم و گفتم به بهانه‌ی رفتنم به دانشگاه می‌رم. این‌طوری شد که من تصمیم گرفتم به بهانه‌ی رفتن به دانشگاه سنندج، برم شمال. آقاجون هم در نهایت راضی شد، چون فکر می‌کرد دارم یه سفر دخترونه با دنیا می‌رم و وسطاش ماجراجویی‌ام می‌کنم وگرنه عمرا اجازه می‌داد. اما قضیه چیز دیگه بود!

وقتی به دنیا گفتم می‌خوام برم شمال، مثل همیشه خیلی هیجان‌زده شد و گفت: «چی؟ تو می‌خوای بری شمال؟ اونم تنها؟ منم باهات میام!» منم به هیچ‌وجه نمی‌خواستم دنیا با من بیاد؛ یعنی می‌دونستم اگه با من بیاد، این سفر کلی پیچیده می‌شه و هزار تا سوال و نگرانی به جا می‌ذاره. بهش گفتم: «نه دنیا، من خودم می‌رم. تو باید بمونی و کلاسای دانشگاهو بری، چرا همش معطل من بشی؟» دنیا هر روز زنگ می‌زد و می‌گفت: «من میام، حتماً میام. نمی‌ذارم تنها بری، این جاده‌ها خطرناکه، این کاری‌ام که می‌کنی خطرناک‌تر!» منم با قاطعیت گفتم: «نه، دنیا! من خودم می‌رم، تو بی‌خیال شو. تو اگه بخوای می‌تونی بعداً بیای، ولی من باید این کارو خودم انجام بدم.» آخرش که دید قانع نمی‌شم، گفت: «باشه، اما مواظب خودت باش، حتماً به من زنگ بزن.»

دیگه وقتش بود که ماشین آقاجونو بردارم و برم؛ چند سالی بود که خاک می‌خورد و بالاخره به یه دردی خورد. یه حالی داشتم؛ توی دلم هیجان و ترس با هم قاطی شده بود. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه نامه بتونه این‌قدر منو به یه تصمیم بزرگ بکشه، ولی یه حسی بهم می‌گفت که قراره یه داستان عاشقانه و هیجان‌انگیز رقم بخوره. صبح که از خونه زدم بیرون، دل تو دلم نبود. می‌خواستم برم شمال، اما این‌قدر که بهم گفته بودن مراقب باش، جاده‌ها یخیه‌، برف می‌باره… نمی‌دونم، یه چیزی تو دلم بود که اصلاً آرامش نداشتم. گفتم بذار یه مدت از این شهر شلوغ و درهم بیرون باشم، شاید یه کم دلم آروم بشه.

خلاصه با هزار زحمت و این حرفا، از تهران زدم بیرون. دمای هوا یه کم سرد شد، هوا ابری بود، داشتم فکر می‌کردم شاید برف بباره، ولی با خودم گفتم که خب، مگه این جاده‌ها جدیداً برف می‌گیره؟ همیشه همینه دیگه… خلاصه تا رسیدم به مسیر اصلی شمال، بارون که شروع شد، برف هم اومد. اولش زیاد جدی نگرفتم، ولی بعد که برف حسابی شروع کرد به باریدن، دیدم ماشین داره اذیت می‌کنه. برف که بیشتر شد، دیگه خیلی نگران شدم؛ دریاچه‌ی برفی داشتم می‌دیدم جلو چشمام. حالا می‌خواستم سریع‌تر برم روستا که رسیدم به یکی از جاده‌ها که اصلاً رو هیچ نقشه‌ای نبود. ماشین که یه دفعه خاموش شد، قلبم اومد تو دهنم. تا خواستم ماشینو روشن کنم، متوجه شدم حتی شیشه‌ها هم یخ زده. تازه اونجا بود که فهمیدم مشکل خیلی جدی‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم.

هیچی دیده نمی‌شد؛ ماشینم وایساده بود، برف هم که هر لحظه بیشتر می‌شد، منم اون وسط سردم شده بود و کلی عرق کرده بودم از استرس. یه لحظه چشمام سنگین شد، داشتم یخ می‌زدم و حالم به شدت خراب شده بود. تموم سعیمو کردم چشمام بسته نشه، اما تهش خوابم برد…

یهو با آب سردی که روی صورتم ریخت، چشامو باز کردم. اولش اصلاً نمی‌دونم کجام؛ یه پسر جلوی من وایساده بود، چشم‌هاش برق می‌زد و لبخند می‌زد. از شوک بیرون اومدم و بلند گفتم: «چی شده؟؟؟ من کجام؟ تو کی هستی دیگه؟» پسره گفت: «آب سرد ریختم که به هوش بیاین. نگران نباشین، شما الان توی روستای ما هستین. بریم داخل، باید گرم بشین، حسابی یخ زده بودین.»

فقط تونستم تکونی به خودم بدم؛ از شدت سرما بدنم هنوز یخ بود. پسره کمکم کرد بلند شم و رفتم داخل یه کلبه‌ی چوبی، نشستم روی تخت و یه چیزی داد بخورم که مثل یه دمنوش گرم بود. همون‌طور که توی اون کلبه‌ی کوچیک نشسته بودم، یکم که گرم شدم، این‌که چطور به اینجا رسیدم و اصلاً این پسر کی بود، تو ذهنم سوال شده بود، ولی می‌دونستم که حالا اینجا سالمم و چیزی که مهمه اینه که یه چیزی توی دل من می‌گفت که این اتفاق، شروع یه داستان عاشقانه و سرنوشت‌سازه‌.

احسان وقتی دید که من هنوز از سرما یخ‌زده‌ام، لیوان دمنوش رو از دستم گرفت و روی میز گذاشت و با یه لبخند گفت: «من احسانم. گردشگری خوندم، ولی برای کارای پایان‌نامه‌ام اومده بودم این روستا. راستش وقتی به اینجا رسیدم و مردم رو دیدم، یه جورایی عاشق این زندگی ساده و فرهنگشون شدم و موندگار شدم.» یه لحظه مکث کرد، بعد ادامه داد: «یعنی از اون روزی که اومدم، دیگه نتونستم اینجا رو ترک کنم. داشتم اطراف اینجا می‌چرخیدم که دیدمتون و نگران شدم. ببخشید اگه کم‌وکەسری هست!» با همون لبخند ساده‌ش حرف می‌زد، این‌قدر آرام و بی‌دغدغه که منو از اون سردرگمی و استرس خارج کرد. واقعاً نمی‌دونستم چطور باید ازش تشکر می‌کردم، فقط یه «ممنونم» از دهنم بیرون اومد.

بعد از اینکه خوب گرم شدم، خواستم بلند شم و برم بیرون که یکم از کلبه فاصله بگیرم. احسان که متوجه شد قصد دارم حرکت کنم، از جاش بلند شد و گفت: «منم باهات میام، نمی‌خوام دوباره همون اتفاقات بیفته، باید ماشینت رو درست کنیم.» سری تکون دادم و گفتم: «واقعاً مرسی، امیدوارم بتونیم این ماشین بدبختو درست کنیم!» با هم راه افتادیم؛ برف هنوز می‌بارید، ولی دیگه نه به شدت صبح. وقتی رسیدیم کنار ماشین، احسان به دقت شروع کرد به چک کردن موتور و لاستیک‌ها. اون‌قدر دقیق و با حوصله بود که من که فقط نگاه می‌کردم، یه جورایی حس کردم به این آدم باید اعتماد کنم.

یهو نامه از زیر صندلی افتاد زمین. من اصلاً متوجه نشدم چه اتفاقی افتاد، ولی احسان خم شد و نامه رو برداشت. «این چیه؟ برمی‌دارم خیس نشه توی برف.» اینو گفت و چشمای من تنگ شد. به ذهنم رسید که نباید این نامه رو بخونه، ولی قبل از اینکه چیزی بگم، احسان نامه رو باز کرد و شروع به خوندن کرد. لب‌هاش کمی از هم باز شد و نگاهش توی نامه موند. وقتی نگاهشو از روی کاغذ بلند کرد، یه جوری به من نگاه کرد که نمی‌دونستم باید چی بگم: «… این… این مال توئه؟ من تاریخ این روستا رو مطالعه کردم، این برام خیلی آشناست…» دستمو بردم سمت پیشونیم و یه نفس عمیق کشیدم. چیزی که نمی‌خواستم به کسی بگم، حالا توی دستای احسان بود. مطمئن نبودم باید چی بگم، ولی یه چیزی بهم می‌گفت که شاید وقتش رسیده که به کسی اعتماد کنم.

چند روزی با همون روال گذشت؛ توی خونه‌ی سرایدار مسجد موندم و احسان نامه رو به روحانی اونجا تحویل داده بود و متوجه شده بودن متن، یه تعزیه‌ی قدیمیه که خیلی براشون ارزش داره و براشون یه نماد محسوب می‌شه و حتی ثبت ملی هم شده بوده. بعد همه‌ی این ماجراها، دیگه قرار شد برگردم دانشگاه؛ ماجراجویی جالبی شده بود واسم. واقعاً توی این مدت خیلی بهم خوش گذشته بود و حسابی با مردم روستا اوکی شده بودم.

موقع رفتن، یه چیزی جلومو می‌گرفت… از احسان خوشم اومده بود، نمی‌دونم چرا، اما حسابی جذبش شده بودم و از رفتاراشم تابلو بود که اونم منو می‌خواد و نسبت به من بی‌علاقه نیست و منو پابند این روستا کرده بود. بالاخره قرار شد برگردم؛ رفتم که با منیژه خانم، سرایدار، خداحافظی کنم که یهو دیدم احسانم اونجاست. گفتم دارم می‌رم و منیژه رو بغل کردم و خداحافظی کردم. داشتم سوار ماشین می‌شدم که یهو احسان درو بست و منتظر نگاهش کردم. با دستش چونمو داد بالا و توی چشمام زل زد و گفت: «حنا؟ میشه نری؟ توی این مدت من حسابی دلبسته‌ت شدم…»

از شدت صمیمیت کلامش، قلبم از سینم پرید بیرون و مات‌ومبهوت نگاش کردم. همین‌طوری که نگام می‌کرد، گفت: «حنا، میشه بمونی!؟ می‌خوام بیشتر با هم وقت بگذرونیم و بعدش عشقمونو جدی کنیم؟ می‌دونم توام دوسم داری، چشمات اینو داد می‌زنه حنای من…» بی‌هوا دستمو گذاشت رو سینش و گفت: «ببین حنا داره برای تو می‌زنه، می‌تونی حسش کنی؟» لبخند زدم و گفتم: «آره احسان، حسش می‌کنم. منم بهت علاقه دارم، اما بدون اطلاع خانوادم نمی‌تونم از این فراتر برم. اگه واقعاً دوسم داری، بیا خواستگاری‌ام وگرنه من نیستم!» با چشمای گرد‌شده نگام کرد و گفت: «به‌به، چه عروس‌خانوم عجولی! حناخانوم قصه‌ی ما هم دل داده و هم می‌خواد زودی عروس بشه، آره؟»

از خجالت سرمو انداختم پایین که یهویی خم شد و روی صورتم و لباشو گذاشت روی لبام و قلبمو آتیش زد. بی‌هوا باهاش همراهی کردم؛ توی حال‌وهوای خودمونو بودیم که یادم افتاد توی کوچه‌ایم و ازش جدا شدم و هلش دادم عقب و دوتایی خندیدیم. آدرس و شماره‌ی خونمونو بهش دادم و می‌خواستم راه بیفتم که احسان اصرار کرد باهام بیاد تا با بابام حضوری حرف بزنه. توی دلم کیلوکیلو قند آب می‌شد و دلم برای حرفای قشنگش ضعف می‌رفت؛ خیلی جنتلمن بود و واقعاً کنارش حس خوبی داشتم. اون رانندگی می‌کرد و از زندگیش می‌گفت که پدرومادرش توی بچگیش از هم جدا شدن و تنهایی زندگیشو هندل کرده و درس خونده و برای خودش کسی شده. منم که حسابی از درس و دانشگاه عقب مونده بودم و داشتم رد می‌دادم. اما نرفتیم سمت دانشگاه و رفتیم تهران…

خیلی خسته بودم و کم‌کم از وسطای مسیر خوابم برد و اصلاً نفهمیدم چجوری چشام سنگین شد. احسان بیدارم کرد و گفت به مقصد رسیدیم. بیدار شدم و با استرس از ماشین پیاده شدم و زنگ خونمونو زدم و رفتم داخل و بعد از من، احسان زنگو زد. رفتم سمت اتاق آقاجون و تموم ماجرارو براش گفتم و به سعیدی زنگ زد و گفت که ماجرا چیه و اونم قانع شد. خلاصه‌اش این‌که احسان اومد و با پدرومادرم حرف زد و در کمال تعجب، بابام به‌شدت ازش خوشش اومد و گفت جوون باارزشیه و ارزششو داره. همه‌چی خیلی قشنگ و سریع پیش رفت؛ من دوست داشتم که عقدم توی محضر باشه و ساده، پس بعد از اجازه‌ی بزرگ‌ترام، به محضر رفتیم و برای هفته‌ی بعدش وقت گرفتیم. به داداش حسینم خبر دادیم و اومد و توی یه هفته خریدامونو هم کردیم. یه هفته به سرعت برق و باد گذشت…

به دنیا زنگ زدم و ماجرارو گفتم و دعوتش کردم، اما گفت شرایطشو نداره و نمی‌تونه بیاد و بعداً میاد خونمون. روز عقدمون رسید و دل تو دلم نبود که احسان بیاد دنبالم. همه‌ی وجودم داشت براش می‌تپید؛ وقتی صدای زنگ در اومد، با سرعت رفتم دم در و با دیدنم، چشماش از اشک شوق پر شد و اومد سمتم و دستمو بوسید و یه بوسه روی پیشونیم کاشت. به‌شدت جنتلمن و شیک شده بود. نشستیم توی ماشین و با خانوادم راهی محضر شدیم؛ چادرمو سر کردم و وارد شدیم. خطبه‌ی عقد جاری شد و بغض داشت خفم می‌کرد و از شوق رسیدن به احسان، دل تو دلم نبود. تا عاقد خطبه‌ی عقد رو خوند، گفتم: «با اجازه‌ی پدرومادر مهربونم و آقاجونم، برای ساختن یه عمر زندگی پر از عشق و آرامش، از حالا تا به ابد، برای اولین و آخرین بار، بله!» احسانم بله داد و مامان و بابا کادوهای عقدمونو دادن و ما راه افتادیم که بریم ماه عسل.

آقاجون برامون بلیت ترکیه گرفته بود که بریم اونجا؛ برای زندگیمون تصمیم گرفتیم بریم سنندج. احسان برخلاف همه‌ی علاقه‌ای که به روستای شمالی داشت، به‌خاطر من و درسم قرار شد بیاد سنندج زندگی کنیم و با هم گالری بزنیم. توی هواپیما بودیم که سرمو گذاشتم رو شونه‌اش که دم گوشم گفت: «خوش‌گل‌ترین حنای دنیا؛ توی مدت کم یه عشقی بهم دادی که بقیه توی صد سال نمی‌تونستن. عاشقتم، حنا! حناخانوم دل من، یه جای قصه انگار منتظر شما بود…» تموم مسیر این آهنگ ابی رو برام زمزمه می‌کرد و موهامو می‌بوسید.

بالاخره رسیدیم هتل و وسایل‌مونو گذاشتیم و روی تخت از خستگی راه افتادم و چند ساعتی خوابیدم. با بوسه‌های وسوسه‌کننده‌ی احسان بیدار شدم و نگاش کردم که چشمامو بوسید و بغلم کرد و تو کل اتاق چرخوندم؛ کلی جیغ زدم تا منو گذاشت زمین. اومد سمتم و لبامو بوسید که عقب‌عقب رفتم و یهو پام لرزید و افتادم روی تخت؛ همونی شد که می‌خواست. احسانم که از خداش بود، داغی بدنش داشت تموم وجودمو آتیش می‌زد و تنمو می‌سوزوند که خم شد و دم گوشم گفت: «حنا جان، اجازه می‌دی یکی بشیم؟ آمادگی شو داری عزیزم؟ اگه هم استرس داری، صبر می‌کنم جونم؟» از شدت مهربونیش داشتم صد بار براش می‌مردم که خودم و بلند شدم و گفتم: «من در اختیار شمام، عشقم!»

از شدت شوقش دوباره بغلم کرد و بعد از کلی قربون‌صدقه رفتن، تنشو تو تنم حل کرد و عشقمونو به اوج رسوند و من دیوونشش می‌شدم؛ دخترونگی‌ام رو توی بغلش جا گذاشتم. وقتی کارش تموم شد، کنارم دراز کشید و موهامو ناز کرد که گفتم: «عشق، آغاز ماجراست؛ عشق، پر از قصه است. تو تمام قصه‌ی منی، تمام وجودم تویی و وجودم به تو گره خورده. همسر تو شدن بهترین محبت خدا به من بود، خوش‌قلب‌ترین مرد دنیا! ممنونم که سر راهم سبز شدی، احسانم! مرسی که اومدی توی زندگیم…» لبامو بوسید و گفت: «مرسی که با اومدنت منو به تکامل رسوندی و بهم اعتماد کردی. تا ابد کنارتم، خانومم! مرسی که برآورده شدی، آرزوی ابدی‌ام… کنار تو بودن و این‌قدر خوشبخت شدن رو توی خوابامم تصور نمی‌کردم، حنای من… این آغاز یک داستان عاشقانه و بی‌نظیر برای ما بود.»

 

« داستان عاشقانه عشق ابدی در برفهای شمال به صورت اختصاصی توسط نویسندگان قصه بازار نگارش شده است؛ از این رو، هرگونه کپی‌برداری، بازنشر یا استفاده از این محتوا بدون ذکر منبع و لینک مستقیم به سایت مجاز نیست.»

اگر داستان عاشقانه عشق ابدی در برفهای شمال براتون جذاب بود، خوشحال می‌شیم به خانواده‌ی کابوسکده بپیوندید و در کنار ما شنونده‌ی قصه‌های بیشتری باشید.

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید