افسانه قدیمی دختری به اسم رُزا

افسانه قدیمی دختری به اسم رُزا : یکی بود، یکی نبود. در زمونای قدیم، پادشاهی بود که سه تا دختر داشت. بزرگترین دختر ۴۰ سالش بود، دختر وسطی سی سالش و دختر کوچیک ۲۰ سال. روزی، دختر بزرگ شاه، دختر کوچیک رو ترغیب کرد تا نامهای برای شاه بنویسه. دختر کوچیک نوشت: «پدر عزیز، یکی از خواهرای من ۴۰ سالشه، دیگری ۳۰ سالش و تو هنوز هیچ کدوم رو عروس نکردی. من واقعا دلم نمیخواد انقدر سنم زیاد شه که دست آخر مجبور شم با یه پیرمرد ازدواج کنم.» بعد از اینکه پادشاه نامه رو خوند، دختراشو به بارگاه احضار کرد و به اونا گفت: «اینجا برای هر کدام از شما یه تیر گذاشتم. اونا رو با کمان پرتاب کنید. هر کدوم از شما به جایی میره که تیرتون در اونجا فرود اومده. در اونجا باید به دنبال بخت خودتون بگردید.» هر کدوم از دخترا تیرهاشون رو برداشتن. دختر بزرگ تیرش رو به کمان پرتاب کرد. تیر اون در قصر پسر وزیر افتاد. به این ترتیب، دختر بزرگتر با پسر وزیر ازدواج کرد. تیر دختر وسطی در قصر پسر شیخ الاسلام افتاد و به این ترتیب زن پسر شیخ شد. دختر سوم تیرشو پرتاب کرد. تیر رفت و رفت تا به کلبه مرد فقیری برخورد کرد. همه گفتن: «این قبول نیست، باید دوباره پرتاب کرد.» دختر باز تیری در کمان گذاشت و پرتاب کرد، اما باز تیر به همون کلبه برخورد کرد. بار سوم تیر همون کلبه رو نشونه گرفت. شاه که خیلی عصبانی شده بود، فریاد زد: «گوش کن دختر ابله، این حقِ توئه. ببین خواهرات چقدر با صبر هدفشون رو انتخاب کردن. تو از همه کوچیکتری و نامه رو هم نوشتی و حالا هم این مجازات توئه. برو به همونجا که تیرت خورده، برو پیش همون مرد فقیر و زنش و دیگه هیچ وقت برنگرد.» دختر بیچاره رو پیش مرد فقیر بردن و اون دوتا ناچار با هم ازدواج کردن. زن و مرد مدتها در کنار یکدیگر زندگی کردن، تا بالاخره زن بچهدار شد. وقتی زمان به دنیا اومدن بچه سررسید، مرد فقیر رفت که قابلهای پیدا کنه. همه جا رو گشت. در زمانی که دنبال پیدا کردن قابله بود، زن از درد به خودش میپیچید. اونا در کلبه تختی نداشتن که زن روش دراز بکشه و آتشی هم نبود که خودشون رو با اون گرم کنن. تموم زمستون رو همونطور سپری کرده بودن. زن مدام گریه و ناله میکرد، تا اینکه ناگهان سه پری زیبا از دیوار به درون کلبه اومدن. یکی از اونا روی سرش وایساد، دیگری روی پاهاش و سومی هم کنار اون. هر سه تا دست به کار شدن و یه دفعه همه چیز در کلبه درست شد. حالا دختر شاه روی تخت دراز کشیده بود و دختری که تازه به دنیا اومده بود کنارش بود. وقتی هر سه پری کارشون رو تموم کردن، یکی یکی کنار تخت اومدن. اولی بزن گفت: «اسمشو بذار رزا. اون هر وقت گریه میکنه، به جای اشک از چشماش مروارید میاد.» دومی میگفت: «هر وقت به خنده، گلای رز شکوفه میزنه.» سومی گفت: «هرجا که قدم بزاره، زیر پاهاش سبزه رشد میکنه.» و بعد هر سه تا پری از اونجا رفتن. در همین حین، مرد فقیر داشت همه جا رو بیهوده به دنبال قابله میگشت، اما کسی رو پیدا نکرد. باید چیکار میکرد؟ با عجله به خونه برگشت. در خونه رو که باز کرد، نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاره. اونچه رو که میدید باور نمیکرد. زنش بچه رو به دنیا آورده بود و روی تختی دراز کشیده بود. زن همه چیز رو براش تعریف کرد. به این ترتیب، چند سال گذشت. دختر روز به روز بزرگتر میشد. توی ۱۲ سالگی، اونقدر زیبا شده بود که هر مردی اونو میدید، بلافاصله نه یک دل، که صد تا دل عاشقش میشد. در ضمن، همونطور که اون سه پری گفته بودن، هر وقت میخندید، گلای رز شکوفه میزدن. هر وقت گریه میکرد، از چشمهاش به جای اشک مروارید میومد و در جاهایی که پاهاش میرفت، سبزه رشد میکرد. هر کس چشمش به اون میافتاد، دلش میخواست خودش رو فدای اون کنه. و آوازه زیباییش به همه جا رسیده بود. پادشاهی هم که قصری در اون حوالی داشت، از زیبایی دختر چیزهای زیادی شنیده بود. پادشاه تصمیم گرفت هر طور شده دختر رو به عقد پسرش دربیاره. به خاطر همین، روزی پسرشو به بارگاه احضار کرد و به اون گفت: «دختر زیبایی در شهرشون زندگی میکنه که هر وقت گریه میکنه، از چشاش مروارید میاد. هر وقت میخنده، گلهای رز شکوفه میزنن و در جاهایی که پاهای دختر میره، سبزه رشد میکنه. تو باید هر طور شده با اون ازدواج کنی.» از اون طرف، مدتها بود که پریها رزا رو در خواب به شاهزاده نشون میدادن و شاهزاده هم کم کم عاشق دختر شده بود. اما چون خجالت میکشید، مادر اون ملکه یکی از زنان قصر رو احضار کرد و از اون خواست دنبال پسرش به کلبه دختر برن. اما بعد مجبور شد خودش و اون زن به کلبه برن.
در اونجا، دختر رو برای شاهزاده خواستگاری کردند. خوشحال شده بودن. قول دادن همه چیزو برای این وصلت آماده کنن و بعد خودشون رو برای رفتن به قصر آماده کردن. ندیمه، همون زنی که دنبال ملکه به کلبه مرد فقیر رفته بود، دختری داشت که تا حدودی به زیبایی رزا بود. اون غمگین بود از اینکه میدید شاهزاده قراره با دختر فقیری ازدواج کنه. به خاطر همین، با خودش فکر کرد اونا رو فریب میده و دخترشو به جای رزا به شاهزاده معرفی میکنه. بنابراین، دست به کار شد. روز عروسی، غذاهای شور رو به رزا داد و بعد یک جعبه بزرگ و یه لیوان آب با خودش برداشت و همراه دخترش و رزا سوارِ کالسکهای راهی قصر شدن. در راه، رزا خیلی تشنه شده بود. از اون زن آب خواست. زن گفت: «تا یکی از چشمات رو از حدقه در نیاری و به من ندی، به تو آب نمیدم.» رزا خیلی خیلی تشنه شده بود. هیچ چارهای نداشت، جز اینکه حرف زنو گوش بده. به خاطر یه جرعه آب، یکی از چشماش رو از حدقه درآورد و به زن داد. بعد به راهشون ادامه دادن. کمی بعد، باز دختر تشنه شد و آب خواست. زن گفت: «فقط به این شرط به تو آب میدم که اون یکی چشمتو هم به من بدی.» تشنگی اونقدر به دختر فشار آورده بود که چشم دیگرشو هم از حدقه درآورد و به ندیمه داد. زن هر دو چشم رو در جایی پنهان کرد. بعد دختر رو که حالا دیگه نمیدید، درون جعبه گذاشت و برد بالای کوهی. به این ترتیب، لباس عروس به دختر ندیمه رسید. مادرش اونو برد پیش شاهزاده و گفت: «این زن شماس.» جشن عروسی مفصلی برپا شد. وقتی شاهزاده روبنده دختر رو کنار زد، دید اون دختری نیست که توی خواباش میدیده. البته تا حدی شبیه اون بود، اما کسی نبود که انتظارشو داشت. در این باره به هیچکس هیچی نگفت. اونا آخر شب که کنار هم دراز کشیدن، ولی شاهزاده میدونست. دختری که عاشقش شده، موقع گریه از چشاش مروارید میاد و موقع خنده، گلای رز شکوفه میزنن و در جایی که پاهاش رد میشه، سبزه رشد میکنه. همه اینا رو میدونست، اما یه چیز دیگه رو هم میدونست. میدونست که این دختر، دختری نیست که در خواباش میدیده. میدونست اونو فریب دادن. با خودش گفت که بالاخره روزی پرده از این راز برمیداره. با این همه، درباره این موضوع با کسی کلمهای حرف نزد. با این همه، در تموم مدتی که اون دو تا کنار هم زندگی میکردن، رزای زیبا بالای کوه درون جعبه گریه میکرد و از چشمهاش مروارید بیرون میاومد. طوری که مرواریدا کم کم اونقدر زیاد شده بود که دیگه جایی برای رزا نبود. روزی، پیرمردی گذارش به اونجا افتاد و صدای گریه رزا رو شنید. وحشت زده پرسید: «کی اونجاس؟ روح هستی یا پری؟» دختر جواب داد: «نه روحم، نه پری، انسانیام مثل تو.» پیرمرد جلو رفت، در سبدو باز کرد و چشمش به دختر کوری افتاد که روی مرواریدهای زیادی دراز کشیده بود. دختر رو از جعبه بیرون آورد و به کلبهاش برد. پیرمرد چون هیچکسو نداشت، از دختر مثل بچه خودش نگهداری کرد. اما دختر همچنان گریه میکرد و پیرمرد هیچ کاری نمیتونست بکنه، جز اینکه مرواریدا رو جمع کنه، ببره بفروشه و با پولش غذا بخره. مدتها گذشت. در همه جای قصر شادی حکمفرما بود و در همه جای کلبه اندوه. روزی، رزا که در گوشهای در کلبه نشسته بود، فکری به نظرش رسید که زندگیش رو تغییر میداد. با این فکر، لبخند بر لبش نقش بست و بعد گل رزی شکفت. بعد به پیرمرد که حالا پدرش بود، گفت: «پدر عزیز، این گل رو بردار و به قصر شاهزاده برو. با صدای بلند بگو که این گل رو که کسی نظیرش رو ندیده، میفروشم.» وقتی ندیمه از قصر بیرون اومد، شروع کن فریاد زدن: «ندیمه میاد پیشت و میگه بگو که این گل رو چند میدی؟ تو در جوابش بگو با پول نمیشه خرید، بلکه اون رو فقط با چشم انسان عوض میکنم.» پیرمرد گل و برداشت و راه افتاد. جلوی قصر که رسید، با صدای بلند گفت: «گل رز میفروشم، رزی که تا حالا در سراسر عمرتون مثل اون رو ندیدید.» ندیمه که صدای پیرمرد رو شنیده بود، با خودش فکر کرد گل رو برای دخترش بخره تا شاهزاده فکر کنه این همون دختریه که در خواباش میدیده. همونجا از توی قصر از پیرمرد پرسید: «قیمت گل چنده؟» پیرمرد بلند گفت: «پولی نیست، این رو فقط با چشم انسان عوض میکنم.» زن یکی از چشمهای رزا رو به پیرمرد داد و گل رو گرفت و با عجله پیش دخترش برگشت. گل رو توی موهای اون گذاشت. شب وقتی شاهزاده گل رو دید، با خودش فکر کرد این همون دختر رویاهاشه، اما بعد با خودش گفت: «گل اونجا چیکار میکنه؟» به خودش امید داد که به زودی پرده از این راز برمیداره. و درباره این موضوع کلمهای با کسی حرف نزد. پیرمرد به کلبش برگشت و چشم رو به رزا داد. رزا چشم رو توی حدقش فرو کرد و بعد از اون خواست تا کمکش کنه. ناگهان احساس کرد همه جا رو میبینه. از خوشحالی سر از پا نمیشناخت و وقتی لبخند زد، دوباره رزی شکفت.
اون رو هم به پیرمرد داد و از اون خواست به قصر شاهزاده بره و در ازای گل، چشم دیگر رو از ندیمه بگیره. پیرمرد چشم رو برداشت و راه افتاد. «گل رز میفروشم.» ندیمه با خودش گفت: «اگه این رز رو هم بخرم، شاهزاده پیش از پیش دخترم رو دوست خواهد داشت.» با صدای بلند پیرمرد، ندیمه سمت پیرمرد رفت و اونو صدا زد و گفت که گل تو رو میخوام. اما پیرمرد گفت: «در صورتی گل رو به تو میدم که به جای اون یه چشم انسان بگیرم.» زن چشم دیگر رو به اون داد. پیرمرد با عجله به خونه برگشت و اونو به دختر داد. رزا چشم رو درون حدقش گذاشت و از پیرمرد به خاطر زحماتش تشکر کرد. بعد اطراف رو نگاه کرد. از اینکه چشماش دوباره به اون برگردونده شده بودن، خیلی خوشحال بود که لبخند زد و رزهای بسیاری از لبخند اون شکفته شد. همون رزایی شده بود که هنوز چشم داشت. روزی، رزا برای گردش از کلبه بیرون رفت. با لبخندش، همه رزها شکفته شدن. هرجا که پا میذاشت، سبزه رشد میکرد. ناگهان، در جایی چشم ندیمه به اون افتاد و از تعجب خشکش زد. با خودش گفت: «اگه شاهزاده اونو ببینه، حتماً عصبانی میشه و معلوم نیست چه بلایی سر زنش میاره.» به خاطر همین، پرس و جوکنان، خونه پیرمرد رو پیدا کرد. به اون گفت: «دختری که پیش خودت آوردی، جادوگره.» پیرمرد که خیلی ترسیده بود و در عمرش هیچ وقت جادوگر ندیده بود، در حالی که از ترس به خودش میلرزید، به زن گفت: «حالا باید چیکار کنم؟» زن گفت: «از اون بپرس که طلسمش چیه. من بقیه کارا رو درست میکنم.» وقتی دختر به خونه برگشت، پیرمرد که هنوز داشت از ترس میلرزید، از اون پرسید: «چطور میشه به جای اشک مروارید گریه کرد؟ این قدرت رو از کجا آوردی؟» دختر که حدس نمیزد چه اتفاقی افتاده، براش گفت که سه پری باعث شدن اون این قدرت رو پیدا کنه و تا زمانی که طلسم اون از بین نرفته، از چشمهاش به جای اشک مروارید بیرون میاد. و وقتی لبخند میزنه، گلهای رز شکوفه میدن و در جاهایی که پا میذاره، سبزه رشد میکنه. پیرمرد پرسید: «طلسم تو چیه؟» دختر جواب داد: «گوزن کوچیکی که بالای کوه زندگی میکنه. هر وقت اون بمیره، منم خواهم مرد.» روز بعد، ندیمه مخفیانه به خونه اون اومد و همه چیزو فهمید. بعد خیلی خوشحال به قصر برگشت. چیزی رو که فهمیده بود، برای دخترش گفت. به اون گفت: «گوزنی در قله کوه زندگی میکنه که طلسم رزاس. باید کاری کنی که شوهرت گوزن رو بگیره.» همون روز، دختر ندیمه پیش شاهزاده رفت و به اون گفت: «گوزنی در قله کوه زندگی میکنه. گفت دلش میخواد قلب اون گوزن رو بخوره.» اندکی بعد، مردان شاهزاده اون حیوون کوچکو گرفتن و تیکه تیکش کردن. قلبش رو بیرون کشیدن و به زن شاهزاده دادن. درست در همون لحظه که گوزن کوچیک رو کشتن و شروع کردن به تیکه تیکه کردنش، رزا روی زمین افتاد و بلافاصله جون داد. پیرمرد هم که تاسف میخورد، هم نمیخورد. اونو دفن کرد. اما در قلب گوزن، مرجانی بود که هیچکس متوجه اون نشد که هیچکس اون رو نمیدید. با گذشت زمان، پس از گذشت ۹ ماه و ۱۰ روز، زن شاهزاده مریض شد و دختری به دنیا آورد. که از چشمهاش به جای اشک مروارید بیرون میومد. وقتی لبخند میزد، گلهای رز میشکفتن و در جاهایی که پا میذاشت، سبزه رشد میکرد. وقتی شاهزاده اینا رو دید، با خودش فکر کرد که چقدر این دختر شبیه دختریه که توی خواباش میدیده. به خاطر همین، از اون به بعد آرامش نداشت. روزی، رزا به خوابش اومد و به اون گفت: «شاهزاده عزیز، مرد من، روح من جایی زیر پلههای قصر توئه. جسم من در گورستان، دختر تو دختر منه و طلسم من مرجان کوچیک توس.» شاهزاده با شنیدن این حرف، یه دفعه از جاش بلند شد. با عجله به سمت پلههای قصر رفت. از اونا پایین دوید و مرجان رو پیدا کرد. اون رو توی قصر آوردش و توی اتاقش گذاشت. دخترش توی اتاق اومد، چشمش به مرجان افتاد. اونو برداشت و یه دفعه ناپدید شد. طوری که انگار هیچ وقت نبوده. اون سه پری ربوده بودنش و بعدش پیش مادرش بردن. وقتی مرجان رو در دهان رزا گذاشتن، زنده شد و به زندگی برگشت. شاهزاده که آروم و قرار نداشت، به گورستان رفت. تابوت رزا رو بیرون کشید. وقتی در تابوت رو باز کرد، چشمش به رزای زیبا افتاد. همون دختری که همیشه توی خواباش میدید. رزا بچهاش رو بغل کرده بود و طلسم توی مشت کوچیک بچه بود. اونا از تابوت بیرون اومدن و همدیگر رو در آغوش گرفتن. هر دو داشتن به جای اشک مروارید گریه میکردن. بعد وقتی لبخند میزدن، همه گلای رز شکفته میشد و در جایی که پاشون میرسید، سبزه رشد میکرد. ندیمه و دخترش به خاطر همه کارهایی که انجام داده بودن، به شدت مجازات شدن. عروسی رزا و شاهزاده ۴۰ روز و چهل شب طول کشید و بعد هر سه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی کردن.
نتیجهگیری داستان:
نیرنگ و حسادت در نهایت ماهیت خود را آشکار میکند و رسوایی به بار میآورد، در حالی که پاکیِ درون و صبر در برابر سختیها سرانجامی جز پیروزی ندارد. تقدیر همیشه حق را به حقدار میرساند.
به نظر شما، اگر شاهزاده همان ابتدا متوجه فریب ندیمه شده بود و سکوت نمیکرد، آیا روند داستان مسیر بهتری را طی میکرد یا صبر او برای اثبات حقیقت لازم بود؟