داستان عاشقانه

داستان عاشقانه رنگین‌کمان احساس

داستان عاشقانه رنگین‌کمان احساس

داستان عاشقانه رنگین‌کمان احساس

داستان عاشقانه رنگین‌کمان احساس

داستان عاشقانه رنگین‌کمان احساس : لباسامو پوشیدم تا برم بیرون، یه ذره قدم بزنم و یه هوایی به سرم بخوره. واقعاً جدیداً اعصاب خونه رو نداشتم. هر چقدر که می‌گذشت، اذیت‌های نامادریم، سمانه، بیشتر می‌شد و من تحت فشار قرار می‌گرفتم. از اونجایی که مادرم فوت کرده بود و پدرم بعدش ازدواج کرده بود، همه کنترل زندگی‌مون افتاده بود دست سمانه؛ اون اصلاً از من خوشش نمی‌اومد. همین باعث شده بود که اجازه نده پدرم بهم پول‌توجیبی بده و من توی شرایط مالی خیلی بدی بودم. زندگی‌سخت می‌گذشت، اما بازم امیدوار بودم به روزی که خوشبخت بشم و زندگی بهم روی خوششو نشون بده.

از خونه زدم بیرون و قدم‌زنان راه افتادم. به یکی از پارک‌هایی که نسبتاً نزدیک خونمون بود رسیدم و به سرم زد که برم توی پارک و چند تا آدم ببینم تا از اون حال بدی که داشتم بیرون بیام. وارد پارک شدم، دستامو توی جیبم کردم، هندزفریمو گذاشتم و شروع کردم آهنگ گوش کردن. داشتم می‌رفتم که یهو جلوی پام یه کارت بانکی دیدم؛ خم شدم و ورش داشتم. اطرافو نگاه کردم تا ببینم اگه کسی هست، کارتو بهش بسپارم تا صاحبشو پیدا کنه که دیدم یه پسر باعجله داره می‌ره.

نمی‌دونم چرا، اما یه لحظه فکر کردم شاید کارت برای پسره باشه. صداش کردم و گفتم: «آقا، آقا، ببخشید! این کارت بانکی واسه شماست؟» برگشت عقب و نگام کرد. با نگاهش، یه چیزی درونم شکل گرفت؛ نمی‌دونستم چی بود، اما هرچی که بود، یه احساس خوبی بود که تمام استرس اون موقع رو از جونم پاک کرد. اومد طرفم و گفت: «عه بله خانوم، خیلی ممنون! دست شما درد نکنه… من دنبال این کارتم می‌گشتم؛ اومده بودم اینجا یه آب‌معدنی بگیرم، کارتمو گم کردم. خیلی ممنون، من واقعاً مدیون شمام، چون فردا تعطیلاته، می‌موند دو سه روز دیگه برم کارتمو بگیرم.»

بهش گفتم: «خواهش می‌کنم، این چه حرفیه! وظیفه بود، خوشحالم که کمکتون کردم.» داشتم جلوتر می‌رفتم که یهو گفت: «خانم، ببخشید، شما تنهایید؟ اگه تنهایید، امکانش هست یه ذره با هم قدم بزنیم؟؟؟ چون منم اصلاً حال‌وحس خوبی نداشتم، یکم دلم گرفته بود، خواستم راه برم. اگه ممکنه، چند قدمی هم‌مسیر باشیم.» دیدم بی‌راه نمی‌گه، ازش خوشم هم اومده بود؛ قبول کردم که یه چند قدمی با هم هم‌مسیر باشیم.

همین‌طوری راه رفتیم و حرف زدیم. یهو به خودم اومدم و دیدم چهل دقیقه‌ست توی پارک داریم دور خودمون می‌چرخیم و زمان از دستمون در رفته… یهو گفت: «خانم، ببخشید، من اسم شما رو نفهمیدم اصلاً.» نگاش کردم و با لبخند گفتم: «اسم من ترمه‌س، خوشحالم از آشنایی‌تون. اسم شما چیه؟» در مقابلش یه لبخند شیرین زد و گفت: «اسم منم حسامه. خوشبختم از آشنایی‌ت، ترمه‌جان! اگه قبول کنی، ترجیح می‌دم که بعد از این با هم هم‌صحبت باشیم…»

این آغاز یک داستان عاشقانه و پر از اتفاقات پیش‌بینی‌نشده برای من بود. نمی‌دونم چرا و چه اتفاقی بین من و اون افتاد، اما آیدی اینستاگراممو بهش دادم و گفتم منتظر پیامشم. از همدیگه خداحافظی کردیم و هرکدوممون به سمت خونه‌ی خودمون رفتیم. کاملاً به تیپ و استایلش می‌خورد که یه پسر ثروتمند باشه. نمی‌دونم چرا، اما با احساسات احمقانه‌ی دخترانه‌م، تا خود در خونمون، حتی به ازدواجمون هم فکر کردم…

چند روز از اولین روزی که با حسام آشنا شده بودم گذشت. روزای خوبی رو با همدیگه می‌گذروندیم؛ هر وقت که از زندگی سیر می‌شدم و احتیاج داشتم یه فکر آروم داشته باشم، حسام می‌اومد دنبالم و با همدیگه وقت می‌گذروندیم. تا اینکه قرار شد منو با دوستاش آشنا کنه؛ دل تو دلم نبود، اصلاً نمی‌دونستم قراره چیکار کنم. تا اینکه بهم زنگ زد و گفت: «الو سلام جوجوی من! حالت چطوره خوشگل‌خانوم؟ آماده باش، یه ساعت دیگه بپر پایین؛ می‌خوام ببرمت خرید و چیزای خوشگل‌خوشگل برات بخرم، می‌خوام جلوی همه بدرخشی عزیزم…»

منم خیلی سرد جوابشو دادم و منتظر اومدنش شدم؛ احساس می‌کردم که تحقیر شدم، احساس می‌کردم که اون فکر کرده اگه با این تیپ و استایل مسخره‌م برم پیش دوستاش، آبروش می‌ره. نمی‌دونم چرا، اما تصمیم گرفتم باهاش لج کنم. وقتی که اومد دنبالم و رفتیم مرکز خرید، هیچ‌چیزیو نپسندیدم؛ تا خود شب انقدر منتظرش گذاشتم که خسته شد و بهم گفت هرچی که دوست دارم بپوشم.

برگشتم خونه و به بابام گفتم تولد یکی از دوستامه و قراره برم مهمونی. بابام قبول کرد و منو به خونه‌ای که توش مهمونی بود برد. توی راه کلی بهم سرکوفت زد و گفت که حق ندارم بیشتر از دو ساعت توی اون مهمونی باشم، اما هرچی که بود، بهتر از هیچی بود. رفتم داخل و حسابی با بقیه ارتباط گرفتم؛ تقریباً با تموم بچه‌هایی که اونجا بودن صمیمی شده بودم. سه چهار تا از دوستای حسام اونجا بودن که اسماشون شاهان، امیرحسین، احسان و سعید بود. دخترا نسبت به پسرا بیشتر بودن: دنیا، سحر، سمیرا، حانیه و حنانه هم خواهر بودن.

نگاه‌هاشون اذیتم می‌کرد، چون من یه استایل خیلی ساده در مقابل اونا داشتم و اونا همه چیزشونو بیرون ریخته بودن، اما از خودم راضی بودم و هیچ مشکلی نداشتم، چون واقعیت من همون بود. حسام بعد از اینکه مست شده بود، کاملاً از خودش خارج شده بود و یه حرکتایی می‌کرد که اصلاً در شánش نبود. تمام پسرای اونجا هم سر به سرش می‌ذاشتن و ازش سوءاستفاده می‌کردن؛ اعصابم خورد شد و سعی کردم جمع‌وجورش کنم.

تا اینکه شاهان اومد سمتم و گفت: «سلام خانوم، از دیدنتون خیلی خوشحالم! فکر می‌کنم شما ترمه باشین، درسته؟» لبخند زدم و گفتم: «سلام، آره، من ترمه‌ام. منم از آشنایی با شما خوشبختم؛ حسام خیلی از شما تعریف می‌کنه و شما رو دوست داره. خوشحالم که دیدمتون و شناختمتون، واقعاً حسام حق داره، شما خیلی دوست خوبی هستین براش!» بعدم ازم تشکر کرد و یکم گپ زدیم. بعد بچه‌ها گفتن یه رقص تانگو هم داشته باشین؛ یه آهنگ تانگو گذاشتن و رفتیم وسط. توی رقص انقدر با همدیگه رقصیدیم که دیگه خسته شدم؛ بهش گفتم کافیه و اومدم کنار.

حسام احمق، در کمال ناباوری، دنیا رو گرفت کنار خودش و بعد از من با اون رقصید. داشتم با اخم نگاش می‌کردم که شاهان کنارم گفت: «ناراحت نباش ترمه‌جان! حسام همین‌طوریه، این‌جور کارا براش عادیه. فکر می‌کردم تویی که دوستشی برات عادی باشه، اما مثل اینکه تورو تا حالا توی این جمعا نبرده. ما خیلی بهش می‌گیم و نصیحتش می‌کنیم، اما گوشش بدهکار نیست؛ تو هم زیاد به خودت سخت نگیر عزیزم.»

یه لبخند بهش زدم و دوباره با اخم نگاشون کردم. بعد از اینکه رقصشون تموم شد، به پدرم زنگ زدم و گفتم بیاد دنبالم، چون دیگه داشت دیر می‌شد و من اجازه نداشتم بیشتر از اون اونجا بمونم. از بچه‌ها خداحافظی کردم و بدون اینکه برام مهم باشه بدون من چیکار می‌کنند، از خونه بیرون اومدم، سوار ماشین پدرم شدم و به خونه رفتم. تا خود صبح فکر می‌کردم؛ حسام اصلاً اون پسر جنتلمنی که انتظارشو داشتم نبود. برخلاف تمام تصوراتم، یه پسر هول بود که وقتی مست می‌شد، خودشو گم می‌کرد؛ فقط چشم‌چرونی می‌کرد و اصلاً ایده آل من نبود.

این عشق سرسری که دچارش شده بودم، اصلاً چیز جالبی نبود و خروجی خوبی نداشت؛ این بارقه‌ها شبیه یک داستان عاشقانه‌ی شکست‌خورده و تلخ بود. خودمو گرفتار عشقی کرده بودم که زودگذر بود و اصلاً تعهدی نسبت به من نداشت. نمی‌دونم چرا، اما کاملاً دیدم نسبت بهش منفی شد و حالم ازش به هم می‌خورد. شاید داشتم احساسی نظر می‌دادم و تصمیم می‌گرفتم، اما هرچی که بود، حرف دل و عقلم همین بود که بهتره هرچه زودتر با حسام کات کنم؛ چون رفته‌رفته وابسته‌ش می‌شدم و با کاراش داشت باعث می‌شد که نتونم ترکش کنم. از وقتی که باهاش بودم، کلی هدایای گرون‌قیمت برام می‌خرید و بهترین رستورانا منو می‌برد؛ احساس می‌کردم که اگه این کارا رو ادامه بده، هرگز نمی‌تونم باهاش کات کنم. دلبستگیم به حسام باعث شده بود که گذشتن ازش برام خیلی سخت باشه.

تا اینکه تصمیم گرفتم یه ذره توی پیجش بگردم و ببینم چیا داره؛ شروع کردم تو پیجش گشتن. پر از دخترای رنگ‌وارنگ بود؛ حتی اول دوستیمون بهش گفته بودم که دوست ندارم با هیچ دختری ارتباط داشته باشه، اما اون جلوی چشمای خود من با دنیا رقصید؛ دنیایی که بهش می‌گه رفیق و به من می‌گه اون دوست منه! واقعاً باورم نمی‌شد. شاید زندگی همه پولدارا اون‌جوری بود و من درکش نمی‌کردم، اما هرچی که بود برام مسخره و به‌دردنخور بود.

نمی‌دونم چی توی مغزم رخ داد، اما تصمیم گرفتم که به شاهان پیام بدم و ازش بپرسم که این حسام داره چه غلطی توی زندگیش می‌کنه که من بی‌خبرم. به شاهان پیام دادم و نوشتم: «سلام آقا‌شاهان، خوب هستین؟ نمی‌خواستم مزاحمتون بشم، اما می‌خواستم راجع به حسام یه چیزایی رو بدونم. جدیداً حسام چه‌کارایی می‌کنه؟ چون خیلی بهش شک کردم، من کنجکاوم…» پنج دقیقه بعدش جواب داد: «سلام، به‌به ترمه‌خانوم! والا… راستش چیزی که من می‌خواستم بهتون بگم این بود که من و بچه‌ها متوجه شدیم که جدیداً حسام با عسل، که قبلاً دو سالی باهاش دوست بود، برگشتن توی رابطه. شما نمی‌دونستین؟ خیلی عجیبه برای من، فکر می‌کردم که شما دوست صمیمیشین و عسل پارتنرش. معذرت می‌خوام، واقعاً در جریان نبودم بنده.»

از حرف‌هایی که شنیدم مغزم ترکید، باورم نمی‌شد! دقیقاً همینم برای شاهان تایپ کردم و نوشتم: «ب ببخشید، اما من اصلاً باورم نمی‌شه…» شاهان گفت: «فردا با همدیگه قرار دارن؛ اگه باور نمی‌کنی، بیا و خودت ببین که دارن چیکار می‌کنند.»

نمی‌دونم اون شب چطور گذشت، انگار زمان متوقف شده بود و صبح رسیدنش برام کابوس بود. اما فرداش، دقیقاً همون ساعتی که شاهان گفته بود، رفتم به همون کافه‌ای که قرار داشتن؛ پشت کافه منتظر موندم… لحظه‌ای که هیچ‌وقت نمی‌خواستم ببینم، اتفاق افتاد. حسام و دختری که فکر می‌کنم اسمش عسل بود، دست در دست هم وارد کافه شدن؛ رفتن کنار شاهان و یکی دیگه از دوستاش نشستن. پاهام بیْ‌جون شده بود و نمی‌تونستم حرکت کنم؛ باورم نمی‌شد… عشقی که تازه توی قلبم جوونه زده بود، همین‌طوری راحت از بین رفت. قلبم شکست، اما انگار چشمام باز شد. به شاهان پیام دادم و ازش تشکر کردم که حقیقتو بهم نشون داد.

شب همون روز به حسام زنگ زدم؛ گفتم فهمیدم چطور بهم خیانت کرده. هرچی سعی داشت دروغ بگه و منو مجاب کنه که اشتباه می‌کنم، فایده‌ای نداشت؛ وقتی گفتم خودم دیدمش، لال شد و قبول کرد. اون عشق شروع‌نشده، همون‌جا تموم شد.

چند ماه گذشت. زندگی‌م دوباره به همون روال قبلی برگشت؛ کار می‌کردم و خرج خودمو در می‌آوردم. با سمانه حتی یک کلمه هم حرف نمی‌زدم؛ انگار زندگی‌م از اونا جدا شده بود. توی اتاقم تنها زندگی می‌کردم و فقط یه سقف مشترک داشتیم. هرچند شرایط سخت بود، اما از هیچ بهتر بود؛ حس می‌کردم بودنشون مثل یه پناهگاه برام بود، حتی اگه پناهگاهی سرد و بی‌روح…

توی همین حال‌وهوا بودم که یه پیام از شاهان رسید. بعد از چند ماه، بالاخره پیامی ازش اومده بود؛ پیامو باز کردم. نوشته بود: «فردا عصر، بیا بیرون؛ می‌خوام ببینمت.» نمی‌دونم چرا، اما کنجکاو شدم که برم؛ شاید خبری از حسام داشت، اما هرچی که بود، دیگه هیچ احساسی نسبت به حسام نداشتم. اون عشق از همون اول بهتر بود که شروع نمی‌شد، اما چیزی که حسش کرده بودم و حس شیشمم تأییدش کرده بود، این بود که نگاه‌های شاهان با همه فرق داشت و از وقتی منو دیده بود، برق چشماش یه جور دیگه بود و منو بدجوری توی تله می‌انداخت…

آماده شدم که با شاهان برم بیرون و باهاش حرف بزنم. راستش از همون اول، شاهان برام حس مثبت داشت؛ با دیدنش انرژی می‌گرفتم، انگار که یه حال خوبو بهم منتقل می‌کرد. شاهان توی کوچه‌ی پایین‌تر از خونمون منتظرم بود؛ سوار ماشینش شدم و با همدیگه راه افتادیم. کل مسیر، آهنگ‌های غمگین گذاشته بود؛ حس می‌کردم مغزم داره منفجر می‌شه. دیگه نتونستم تحمل کنم و گفتم: «ببخشید، شما گفتین بیام بیرون که فقط آهنگای غمگین گوش کنیم، یا اینکه حرف جدی‌تری هم دارین؟»

یهو زد روی ترمز، طوری که یه لحظه پرت شدم جلو! سریع معذرت‌خواهی کرد و ماشینو کنار خیابون پارک کرد. بعد بی‌هوا دستمو گرفت، توی چشمام زل زد و گفت: «ببین ترمه‌جان! راستش از همون اول که دیدمت، فهمیدم تو با همه فرق داری؛ تو می‌تونی به زندگی‌م رنگ ببخشی…» یه مکث کوتاه کرد و ادامه داد: «به خدا من پسر عوضی‌ای نیستم، نارفیقم نیستم؛ نمی‌خوام فکر کنی من پشت رفیقم نبودم یا خیرشو نمی‌خواستم. اتفاقاً فقط دلم می‌خواست تو خوشبخت بشی، کنار کسی که عاشقانه دوستت داره… مثل من…»

نفس عمیقی کشید و گفت: «باور می‌کنی که توی این شش ماهی که با حسام کات کردی، من هر روز به فکر تو بودم؟ حتی از حسام آدرستونو گرفتم؛ می‌دونی به چه بهونه‌ای؟ گفتم خواهرزادم معلم ابتدایی لازم داره! این‌جوری فقط می‌خواستم بهت نزدیک بشم… می‌خواستم مطمئن بشم که حالت خوبه…» لحظه‌ای مکث کرد، دستمو محکم‌تر گرفت و گفت: «ترمه، من عاشقت شدم! شاید حسام نتونست، اما من توی همون چند دیدار، عاشق تو شدم؛ نمی‌خوام دیگه اسم حسامو توی این رابطه بیارم. اگه موافق باشی، دوست دارم این ارتباطو بیشتر کنیم…»

چشماش پر از التماس بود و با لحنی محکم ادامه داد: «باور کن که من حمایتت می‌کنم؛ مثل یه رفیق، مثل یه پدر، مثل یه عشق. من می‌تونم همه چیزت باشم، خواهش می‌کنم به من اعتماد کن، قول می‌دم که خوشبختت کنم…»

با حرفایی که بهم زد، واقعاً امید بهم برگشت و داشتم از ذوق می‌ترکیدم… باورم نمی‌شدم یه نفر این‌قَددر خالصانه عاشقم باشه… توی همین فکرا بودم که بغضش ترکید و اشکش اومد… بی‌هوا دستمو بردم سمت صورتش و اشکشو پاک کردم. دستمو از روی صورتش برداشت و تک‌تک انگشتامو بوسید… از دونه‌به‌دونه‌ی برخوردهاش می‌شد فهمید که عاشقه… گوشیشو باز کرد و دیدم توی بک‌گراندش عکس پروفایلمو گذاشته… واقعاً این پسر جدی‌جدی دیوونم شده بودا… خندیدم و گفتم: «آقاااا شاهاااان… حسابی بندو آب دادیاااا!»

آروم خندید، لپمو کشید و گفت: «میمیرم برات نیم‌وجبی! انقد عاشقتم که دارم می‌ترکم از نبودنت… می‌ترسم یه‌روزی برسه که نبینمت، عشق چیه؟ من خرتم بابا! نمی‌ذارم دلت بشکنه، نمی‌ذارم اشک به چشمای نازت بیاد، ترمه‌ی قشنگ‌و‌ملوسم…»

از شدت قشنگی حرفاش می‌تونستم تا صبح اکلیلی بشم و غش کنم… دلم براش ضعف رفت واقعاً… سرمو گذاشتم روی شونش و روی موهامو بوسید و راه افتاد. توی کل مسیر اصلا متوجه نشدم زمان داره چجوری می‌گذره، اما می‌دونستم انتخابم درسته؛ حتی هواام برام قشنگ‌ترین حالت خودشو داشت و با اومدن شاهان توی زندگی‌م، همه چی صاف و یه رنگ شده بود…

ای کاش می‌تونستم تمام اون صحنه‌ها رو ثبت کنم و همیشه یادم بمونه توی اون چند دقیقه‌ای که توی ماشین گذشت، چقد تمام وجودم پر از عشق و علاقه شده بود… آره، واقعاً حس ششم من درست کار کرده بود؛ دقیقاً از اولین دیدارمون، عشق بین ما ایجاد شده بود و اومدن شاهان توی زندگی‌م پر از خیر و برکت بود و باعث شد نحسی حسام از فکر و ذهنم بین بره… پسره‌ی خیانتکار دروغگو!

چشمامو بستم و فقط به حس واقعی شاهان فکر کردم؛ گونه‌مو نوازش می‌کرد و با تمام وجودش با آهنگ همخونی می‌کرد: «اومدی تا بره فصل دیوونگی، شدی آرامش کل این زندگی، هر ثانیه با تو عاشقونست برام؛ آرزوهامو از کی بجز تو بخوام؟؟؟»

خندیدم و گفتم: «هیچکی بابا، فقط مننننن!» خندید، توی چشمام زل زد و گفت: «از اولین بار که دیدمت تا الان، بار اوله که چشمات می‌خنده؛ دردوبلای مردمک خوشگل چشمات به جونم بچه‌هه‌ه!» از سر ذوق خندیدم و بازوشو بغل کردم… آره، پس عشق واقعی همین بوده و من ازش بی‌خبر بودم…

یه دوری زدیم و شاهان با یه دسته گل رز بزرگ سورپرایزم کرد، منو گذاشت خونه و رفت. چند روز دیگه ولنتاین بود و ازم قول گرفته بود برم خونه‌اش و با هم جشن بگیریم؛ شاید اگه هر کس دیگه ای بود نمی‌رفتم، اما شاهان از برخورد اول یه‌جوری برام امن بود که اصلا تصور کردنشم عجیب بود برام. از چشماش احساس امنیت می‌گرفتم و منو به ته عاشقی می‌برد…

اون چند روز مثل برق و باد گذشت؛ آماده شدم و بهترین لباسامو پوشیدم تا برم پیشش. توی خونه گفتم برای کارهای تدارکات یک تالار می‌رم و چون عروسی دارن ممکنه کارم طول بکشه؛ توی راه براش یه پیراهن مردونه‌ی خوشگل گرفتم تا روز عشق بدون کادو نباشه…

رفتم و رفتم تا به خونه‌ی نقلی شاهان رسیدم؛ خیلی وقت بود پدر و مادرش رفته بودن خارج و تک‌فرزند بود و تنهایی زندگی می‌کرد. درو زدم و چند ثانیه بعد در باز شد و وارد شدم… به در ورودی پذیرایی رسیدم که اومد پیشوازم و بغلش کردم که بلندم کرد و منو برد داخل که یهو آهنگ پخش شد و کلی صدای جیغ و سوت و هورا اومد… باورم نمی‌شد… خونه به بهترین شکل ممکن تزیین شده بود و کلییی بادکنک قرمز توی فضا بود و همه اون دوستای مشترکی که داشتیم دعوت شده بودن… حتی حسام و دوست‌دخترش عسل…

با دیدن من، چشمای حسام چهار تا شد و فکش به زمین چسبید… منی که از سورپرایز شاهان شوک شده بودم، سفت‌تر بغلش کردم و جیغ زدم: «مرررررسی عشقمممم! با اومدنت توی زندگی‌م، دختر کوچولوی درونم که با رفتن مامانم مرده بود، زنده شد و قلبم جون دوباره گرفت، شاهانم…» شاهان منو گذاشت زمین و سفت‌تر بغلم کرد که روی پام بلند شدم و عمیق لباشو بوسیدم که بچه‌ها دست زدن و از شدت خجالت ازش جدا شدم… تازه به خودم اومده بودم.

چهره‌ی حسامی که بهت‌زده بود دیدن داشت، اما اصلا برام مهم نبود چون من شاهانو داشتم و وجودش برام بهترین نعمت بود… رفتیم و روی مبل نشستیم و جشنمون شروع شد. آهنگ گذاشتیم و رفتیم وسط؛ توی بغلش حسابی آرامش گرفته بودم و لب‌خونی می‌کردم: «من عاشقِ عاشقِ عاشق؛ در هوای تو یک دیوانه‌ام؛ با خود دیگر بیگانه‌ام، عشقت از سیار‌ای دیگر رسیده…» موهامو بوسید و دم گوشم لب زد: «تو تنها، تنها، تنها؛ اسمی که روی لب‌هایم نشسته؛ عشق تو دنیای مرا در هم شکسته، عاشقی همچو من دنیا ندیده…»

آروم لبامو بوسید و پروانه‌های قلبم به پرواز دراومدن که توی نقطه‌ی اوج آهنگ، آهنگ قطع شد و هممون بد فاز شدیم که یهو شاهان جلو پام زانو زد و یه حلقه درآورد… از شدت هیجان پاهام می‌لرزید که متوجه شد، دستمو گرفت و گفت: «قشنگ‌ترین پرنسس دنیا؛ اجازه می‌دی بقیه‌ی زندگی‌ت، مرد زندگی‌ت باشم و عاشقونه برات مردونگی کنم و توی قلبم بمونی و همدم و همسفرم باشی؟؟؟»

با دستام بلندش کردم، دستمو بوسید، پریدم بغلش و با گریه گفتم: «چرا که نه، از خدامه تمام قوت قلبم…» بچه‌ها دونه‌دونه بغلمون می‌کردن و تبریک می‌گفتن، جز حسام… حسام بعد این اتفاق سریع با عسل بلند شدن و عذرخواهی کردن و رفتن که سعید گفت: «بدجوری سوختناااا! حقته خب برادر من، چنتا چنتا برمی‌داری همین می‌شه…»

همه با هم خندیدیم و شاهان انگشتر تک‌نگینو انداخت توی دستم و توی گوشم گفت: «نگران خانوادتم نباش؛ به‌زودی مامان‌بابام بیان، رسمی می‌اوم خواستگاری‌ت و مال خودم می‌شی، جذاب من…» لبخندی زدم و دیگه قلبم آروم شد؛ بچه‌ها دونه‌دونه رفتن و تنها شدیم… منم خواستم آماده‌ی رفتن بشم که گفت: «ببینم کجا؟ امشب شبِ ولنتاینه، وقتش نیست به اوج برسیم خانوم‌خانوما؟» خندیدم و بوسیدمش؛ با هم رفتیم توی اتاقش و لباسمو آروم‌آروم با بوسه‌های آتشینش از تنم درآورد.

تمام حرکاتش برام پر از عشق و خواستن بود؛ منم از اعماق وجودم همراهیش کردم و از عشقش سیراب شدم. بعد از به اوج رسیدنمون، با بوسه‌های عمیقش به خواب رفتیم؛ این پایان شیرین و دلچسب برای یک داستان عاشقانه و بی‌نظیر بود که در خاطرم تا ابد باقی می‌ماند. اون شب در کنار هم به صبح رسید و بالاخره منم بعد از مادرم، طعم واقعی خوشبختی رو چشیدم.

«داستان عاشقانه رنگین‌کمان احساس  به صورت اختصاصی توسط نویسندگان قصه بازار نگارش شده است؛ از این رو، هرگونه کپی‌برداری، بازنشر یا استفاده از این محتوا بدون ذکر منبع و لینک مستقیم به سایت مجاز نیست.»

اگر خواندن داستان عاشقانه رنگین‌کمان احساس  براتون کافی نبود، پیشنهاد می‌کنم زیبایی و جزئیاتش رو به صورت فیلم و پادکست در یوتیوب کابوسکده تماشا کنید؛ چون یک شاهکار دیدنی و متفاوته! همین حالا سابسکرایب کنید و ازش لذت ببرید.

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید