قصه های کهن

ضرب المثل گدا به گدا رحمت به خدا

ضرب المثل گدا به گدا رحمت به خدا 

ضرب المثل گدا به گدا رحمت به خدا

ضرب المثل گدا به گدا رحمت به خدا : و اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین‌گفتار آورده‌اند که؛

در روزگاران دور، گروهی از بازرگانان بر سر بازار نشسته بودند و گفتگو می‌کردند. ناگهان دختری بسیار زیبا که لباسی پاره بر تن داشت، از آن‌جا می‌گذشت. لباس او چنان پاره و کهنه بود که اندامش از پارگی لباس نمایان بود. دختر تلاش می‌کرد که اعضای بدنش را بپوشاند، اما هر طرف را که می‌پوشاند، گوشه‌ی دیگر مشخص می‌شد. دخترک پیش بازرگانان آمد و گفت: «ای مردان ثروتمند، به من کمک کنید و درهمی بدهید تا جامه‌ای بخرم و شکم خود را سیر کنم.»

بازرگانان از زیبایی دختر به شگفت آمدند و هر کدام درهمی به او کمک کردند. در میان آن‌ها، بازرگان جوانی بود که عاشق دختر شد؛ به‌ج همین دلیل دنبال او روان شد و به او گفت: «تو را چه شده است، ای زیبارو، که با این جمال و زیبایی گدایی می‌کنی؟ چرا برای خودت شوهر نمی‌گیری تا از این رنج و محنت رهایی یابی؟»

دختر پاسخ داد: «ای مرد، چه کسی میل ازدواج با گدایان را دارد؟» جوان گفت: «من بازرگانی ثروتمندم؛ اگر رضایت بدهی، تو را به عقد خویش درمی‌آورم و شوهر تو می‌شوم.» دختر گفت: «من پدری دارم که باید مرا از او خواستگاری کنی و تا رضایت او نباشد، من تن به ازدواج نمی‌دهم.»

آنگاه هر دو به سمت خانه دختر راهی شدند تا به سرای بزرگی رسیدند. دختر، جوان را به خانه برد. جوان چون پا در آن سرا نهاد، خانه‌ای آراسته با فرش‌ها و پرده‌های قیمتی و وسایل گران‌بها دید و در شگفت ماند. جوان در اندرون نشست و دختر به سراغ پدرش رفت.

پیرمردی به پیشواز جوان آمد و از او پذیرایی مفصلی کرد. لحظه‌ای بعد، دختر درحالی‌که لباسی گران‌بها پوشیده بود و خود را با طلا و جواهر آراسته بود، کنار پدرش نشست. جوان در حیرت و شگفت بود؛ آنگاه گفت: «ساعتی پیش دختری زیبا با لباسی پاره در کوچه و بازار گدایی می‌کرد، اما حالا در قصری شاهانه با لباس گران‌بها روبروی من نشسته است. راز این کارهایت چیست؟»

پیرمرد گفت: «من “عباس دوس” هستم و پیشه‌ی من گدایی است و سالیان سال به این کار عادت کرده‌ام؛ تا جایی‌که اگر تمام دنیا را به من بدهند، من دست از کار خود برنمی‌دارم و اگر هر شب چیزی از گدایی در سفره‌ام نباشد، خواب به چشمم نمی‌آید. از طرفی، با زن و دخترم مرا قول و قراری است که آن‌ها باید هر روز یک درهم از گدایی برای من بیاورند. اگر تو دختر مرا می‌خواهی، باید پیشه‌ی مرا انتخاب کنی و راه گدایی را پیش بگیری.»

جوان گفت: «من هرگز دست به این کار نمی‌زنم، زیرا شرم و حیا و آبرو هرگز به من اجازه نخواهد داد تا این را قبول کنم.» پیرمرد گفت: «تو گدایی دخترم را دیدی، اکنون فردا هنر من را هم ببین تا روش کار را ببینی و بیاموزی؛ آنگاه تصمیم خودت را بگیر.»

بنابراین، جوان شب را در خانه عباس گذراند. چون صبح شد، پیرمرد او را بیدار کرد و گفت: «حالا برای نماز به مسجد برو و آن‌جا بنشین تا هنر زیبای گدایی مرا ببینی.»

جوان به مسجد رفت و بعد از نماز، پیرمرد را دید که از میان جمعیت برخاست و گفت: «ای مردم، من مردی نیازمندم و فرزندانم در خانه سخت گرسنه‌اند. امروز برای کمک خواستن به مسجد می‌آمدم که در نیمه‌ی راه، کیسه‌ای پر از زر و زیور یافتم. خواستم آن را در همان کوچه بیندازم، اما ترسیدم دست آدم بی‌دینی بیفتد و من مقصر آن باشم. اکنون این کیسه را به امام‌جماعت می‌دهم تا صاحب مال را پیدا کند و آن را به او پس بدهد.»

چون امام‌جماعت کیسه را گشود، مقدار زیادی طلا و جواهر دید. تمام مردم پیرمرد را تحسین کردند و دیانت او را ستودند؛ به‌گونه‌ای که تمام اهل مجلس تحت‌تأثیر کار او قرار گرفتند و گفتند: «این مرد جوانمرد و دین‌دار است که با وجود فقر، در مال مردم خیانت نکرد.»

آنگاه پیرمرد رو به جمعیت کرد و گفت: «ای مردم، به‌قدری که می‌توانید مرا چیزی بدهید تا غذای اهل و عیالم را فراهم کنم که دنیا مزرعه‌ی آخرت است.»

تمام جمعیت هم با رغبت درهمی به او کمک کردند. پیرمرد هم پول‌ها را گرفت و رفت.

در این هنگام، زنش با حالتی گریان به مسجد وارد شد و گفت: «ای مردم، من زنی آرایشگرم و عروسان را آرایش می‌کنم. در همسایگی من، مردی درویش دخترش را عروس کرد و از من خواست تا برای دخترش زیورآلاتی از دیگر زنان به امانت بیاورم تا عروسی دخترش به سر برسد. من چون پیش زنان اعتباری داشتم، مقداری زر و زیور از زنان به امانت گرفتم؛ اما دیشب چون از این کوچه می‌گذشتم، آن کیسه طلا و جواهر از دستم افتاد و آن را گم کرده‌ام. برای رضای خدا، هر کسی خبری از آن دارد به من بگوید.»

اهل مسجد گفتند: «ای نیک‌بخت، گریه و زاری را تمام کن؛ امانت تو دست مردی پرهیزگار افتاده بود. اکنون نشانی‌اش را به امام‌جماعت بگو تا آن را بگیری.»

زن پیرمرد هم نشانی طلاها را گفت و جواهرات را گرفت. آنگاه زن رو به اهل مسجد کرد و گفت: «ای مسلمانان، من همین‌جا با شما عهد می‌بندم تا دیگر آرایشگری نکنم و از پی این شغل پرگناه نروم؛ اما برای خدا مرا چیزی بدهید… که قدری پنبه بخرم و آن را بریسم و به وسیله‌ی آن شکم خود و فرزندانم را سیر کنم تا خداوند هم از من راضی گردد.»

آنگاه زن گریه سر داد و اهل مسجد هم هرکدام سکه‌ای به او دادند. زن پول‌ها را گرفت و به خانه بازور گشت.

مرد جوان چون دوباره به خانه‌ی پیرمرد آمد، پیر به او گفت: «یک شگرد از هفتاد شگرد گدایی را به تو نشان دادم، اما من عهد کرده‌ام دخترم را به کسی بدهم که گدایی کند. اگر این حرفه را می‌آموزی و گدایی را پیشه می‌کنی، تو را با جان‌ودل داماد خود خواهم کرد.»

جوان گفت: «من مال زیادی دارم و بازرگانی سرشناس هستم و همه بازرگانان مرا می‌شناسند؛ چگونه با این اسم‌ورسم گدایی کنم؟» پیرمرد گفت: «من راه را به تو نشان می‌دهم؛ چند روزی این‌جا بمان و سپس با حالت افسرده و غمگین به نزد دوستانت برو و بگو ورشکست شده‌ای یا زیان زیادی کرده‌ای؛ تا جایی‌که دیگر به نان شب محتاجی، و سپس از حال بد خود بگو تا به تو کمک کنند.»

جوان پذیرفت و به همان شیوه عمل کرد. دوستانش به او رحم کردند و هرکدام چیزی به او کمک کردند. جوان هم با اموال گدایی نزد پیرمرد بازگشت. پیرمرد او را در آغوش گرفت و گفت: «اینک حجاب آبرو دریده شد و لذت گدایی را چشیدی و دیگر این شغل را رها نخواهی کرد!»

پس دست دخترش را در دست او نهاد و او را داماد خود کرد. پس‌از آن، جوان تمام اموال خود را در زیر خاک پنهان نمود و راه گدایی را در پیش گرفت؛ چنان‌که دیگر آب از دستش نمی‌چکید! بعد از مدتی چنان به نان گدایی عادت کرد که همیشه از گذشته‌ی خود پشیمان بود که چرا عمر خود را در راه تجارت تلف کرده است.

جوان در گدایی از استاد خود به مرتبه‌ای بالاتر دست یافت؛ تا جایی‌که دست گدایی پیش مسکین و غنی دراز می‌کرد و چشم حریص او سیر نمی‌شد. تا جایی‌که جوان روزی به حمام رفت و مردی را دید که در اتاقکی مشغول شست‌وشو است. حرص و طمع او را فراگرفت و از پنجره‌ی حمام دستش را دراز کرد و گفت: «من بیچاره و نیازمندم، برای خدا چیزی به من بده!»

آن مرد فریاد زد: «ای ابله، حمام و گدایی؟!» جوان گفت: «هر جا که باشد!» مرد گفت: «ای نادان، من خودم عباس دوس، استاد گدایان هستم!» جوان گفت: «هر کسی که هستی، مرد!» مرد گفت: «از کف این صابون اگر بخواهی به تو بدهم؟» جوانی گفت: «هر چه باشد بده!»

عباس دوس با خود گفت: «این کیست که در فن گدایی از من پیشی گرفته است؟» چون از حمام بیرون آمد، دامادش را دید و خوشحال شد و روی او را بوسید و گفت: «ای فرزندم، اگر مرگم فرا رسد دیگر آرزویی ندارم؛ تو مرا سربلند کردی و چراغ دلم را روشن نمودی، اگر بمیرم با خاطری آسوده خواهم مرد.»

و اما منظور این داستان فقط در یک جمله خلاصه می‌شود:

هرکه با فرومایه نشیند، خار گردد هر که با دونان نشیند، عاقبت او دون شود با خردمندان تو بنشینی تا خرد افزون شود گر ببندی اسب تازی را زمانی پیش خر رنگشان همگون نگردد، طبعشان همگون شود…

خب حالا بگو ضرب المثل گدا به گدا رحمت به خدا تو را یاد چه اتفاق یا چه کسی در زندگی خودت انداخت؟

«اگر دوست دارید این داستان را با تمام جزئیات، موسیقی متن و فضاسازی بی‌نظیرش حس کنید، پیشنهاد می‌کنم نسخه صوتی و تصویری‌اش را در کانال یوتیوب کابوسکده تماشا کنید. یک تجربه کاملاً متفاوت که نباید از دستش بدهید؛ همین حالا کانال را سابسکرایب کنید و با همراه ما باشید.»

هرگونه کپی‌برداری، بازنشر یا استفاده از این محتوا بدون ذکر منبع و لینک مستقیم به سایت قصه بازار مجاز نیست.

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید