قصه های کهن

داستان پندآموز قاضی هوس باز

داستان پندآموز قاضی هوس باز

 

داستان پندآموز قاضی هوس باز : و اما راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکرشکن شیرین‌گفتار آورده‌اند که؛ جوحی یک‌سال گرفتار فقر و درویشی شد. وقتی خود را از همه جهت بیچاره دید، به خانه رفت و به زنش گفت: «ای زن،از سلاح که داری؛ پس بلند شو و شکاری پیدا کن تا او را بدوشیم و از او شیری به دست بیاوریم! ابروی کمانی و کرشمه که داری؛ پس چرا از آن استفاده نمی‌کنی؟ دانه بپاش و دام بگذار، اما صیدی را به دام بینداز که چاق و چله باشد و به او کام نده. سعی کن که با حیله و فریب او را گول بزنی.»

زن جوحی تا این را شنید، انگار از خدا خواسته باشد، بلند شد و پیش قاضی شهر رفت و از دست شوهرش شکایت کرد و گفت: «این جوحی مردی لاابالی است.»

زن جوحی فریاد می‌زد و ناله می‌کرد و در حین ناله، به قاضی ابرو نشان می‌داد و لبخند می‌زد. قاضی که از اهداف زن باخبر شده بود، با عصبانیت گفت: «این‌جا خیلی شلوغ است و من نمی‌توانم قضاوت کنم؛ زود به خانه من بیا تا ببینم که این شوهر لاابالی چه بلایی سر تو آورده است.»

زن جوحی گفت: «ای قاضی، در خانه‌ی تو رفت‌وآمد بسیار است و همه برای مشکلاتشان به خانه تو می‌آیند.» قاضی گفت: «پس چکار باید کنم، ای زیبارو؟» زن گفت: «خانه من خالی است؛ شوهرم به شهر رفته و دربان و نگه‌بان هم نداریم. اگر امکان دارد، امشب بیا.»

خلاصه، زن چنان عشوه‌گری و طنازی از خودش نشان داد و در گوش قاضی خواند که سرانجام او را رام کرد و قاضی پذیرفت که شب به خانه زن برود.

شب‌هنگام، قاضی به خانه جوحی رفت. تا در زد، زن در را باز کرد و با همان دلفریبی و طنازی، او را به درون خانه برد. قاضی را در اتاق نشاند و دو شمع روشن کرد و مقداری شیرینی خانگی جلوی او گذاشت و گفت: «حالا در این خلوت ما، بدون شراب مستیم!»

در حال صحبت بودند که جوحی در زد. قاضی سراسیمه شد و هراسان دنبال راه فراری می‌گشت. زن جوحی صندوقی را که در گوشه‌ی اتاق بود به او نشان داد و گفت: «ای قاضی، در آن صندوق برو تا کسی را که در زده است دست‌به‌سر کنم و برگردم تا دوباره با هم به عیش‌ونوش مشغول شویم.»

قاضی به درون صندوق رفت و زن در آن را بست و رفت تا در را باز کند. در را که باز کرد، جوحی فریادزنان و خشمگین وارد شد. تا پا به اتاق گذاشت، با همان خشم گفت: «ای زن، من چیزی ندارم که فدای تو کنم! تو هم در این‌همه سال، چه بهار باشد و چه پاییز، وبال گردن من بوده‌ای. زبان دراز کردی و گاهی به من می‌گویی مفلس و گاهی هم دیوث؛ اما بدان که در این دو عیب من بی‌گناهم و هیچ تقصیری به گردن ندارم! مفلسی من از خداست و دیوثی‌ام را تو باعث شده‌ای! من از مال دنیا تنها همین صندوق را دارم که شک همه را برانگیخته است و همه خیال می‌کنند که من پول و طلا در آن گذاشته‌ام. ظاهرش خیلی زیباست، اما چیزی در آن نیست! من فردا این صندوق را می‌برم سر بازار و می‌سوزانم تا مسلمان و یهودی بدانند که در این صندوق فقط لعنت وجود دارد!»

(خلاصه زن جوحی گفت از این کار صرف‌نظر کن، چرا می‌خواهی صندوق را بسوزانی؟ ولی جوحی قسم خورد که صندوق را می‌سوزاند. زن هم ساکت شد.)

صبح زود، جوحی حمالی آورد و صندوق را بر پشت او گذاشت. حمال در راه می‌رفت و قاضی از ترس، آرام‌آرام او را صدا می‌زد. حمال به چپ و راست نگاه کرد تا ببیند صدا از کجا می‌آید. با خود فکر کرد که این ندای غیب است یا اجنه او را صدا می‌زنند؛ اما صدا پی‌درپی به گوش می‌رسید. حمال خوب دقت کرد و دید که صدا از درون صندوق می‌آید و صدای غیبی و اجنه نیست.

قاضی به حمال گفت: «ای مرد، من قاضی هستم؛ زود معاون مرا خبر کن تا بیاید و این صندوق را از این نادان بخرد، و به او بگو که صندوق را سربسته به خانه ببرد.»

حمال صندوق را در سر بازار به زمین گذاشت و شتابان رفت و معاون قاضی را خبر کرد. معاون قاضی زود خود را به بازار رساند و به جوحی گفت: «این صندوق را چند می‌فروشی؟» جوحی گفت: «مشتری‌ها نهصد دینار می‌دهند، اما من کم‌تر از هزار تا نمی‌فروشم!» معاون قاضی گفت: «ای مرد بی‌سروپا، شرم داشته باش! قیمت صندوق معلوم است.» جوحی گفت: «خوب نیست مال را ندیده بخری؛ من سر صندوق را باز می‌کنم، اگر هزار دینار ارزش نداشت، آن را نخر. چرا ندیده و نشناخته معامله کنیم؟» معاون قاضی گفت: «نه، لازم نیست در صندوق را باز کنی، همین‌طوری می‌خرمش!»

معاون قاضی پول را پرداخت کرد و به حمال دستور داد که صندوق را بردارد و با او برود. به این صورت، جوحی به پول فراوان رسید و قاضی هم نجات پیدا کرد!

سال دیگر، باز جوحی فقیر و بی‌پول شد. دوباره رو به زنش کرد و گفت: «ای زن، تو بازی را خوب بلدی؛ امسال هم برو سراغ قاضی و از دست من شکایت کن تا امسال هم او را تیغ بزنیم و پولی از او بگیریم!»

زن جوحی تا این را شنید، چادر به سر کرد و با گروهی از زنان نزد قاضی رفت. این‌بار برای این‌که قاضی او را نشناسد، زنی مترجم او شده بود و به‌جای او حرف می‌زد. زن جوحی از گوشه‌ی چادر، ابرو به قاضی نشان می‌داد!

قاضی تا حرف‌های زن مترجم را شنید و اشاره‌ی ابروی او را دید، گفت: «برو طرف شکایت را بیاور تا داد تو را از او بگیرم.» زن رفت و جوحی را آورد. قاضی که پیش‌تر جوحی را ندیده بود و در آن حادثه هم در صندوق زندانی بود، جوحی را نشناخت. پس رو به جوحی کرد و گفت: «چرا نفقه این زن را نمی‌دهی؟» جوحی گفت: «من مطیع شرعم، اما مفلس و فقیرم و پولی هم در بساط ندارم.» قاضی که خوب به صحبت‌های جوحی دقت کرد، او را از صدایش شناخت و گفت: «ای مرد حقه‌باز، این بازی را سال پیش با من کردی و من به تو باختم؛ برو این قمار را با کس دیگری شروع کن!»

قاضی این را گفت و جوحی و زنش را از درگاه خود بیرون کرد.

داستان پندآموز قاضی هوس باز ، چکیده‌ای از مثنوی معنوی مولانا جلال‌الدین بلخی، شاعر و عارف بزرگ ایران است. او قرن‌ها پیش از پیدایش علم روان‌شناسی در آثار خود، به‌ویژه در مثنوی، الگویی دقیق از منش و رفتار اصیل انسانی در برخورد با باورهای غیرمنطقی و منطقی ارائه داده است. او به‌عنوان یک انسان‌شناس مسلمان، پیش از روان‌شناسان انسان‌گرای غرب، پرده از رفتارها و واکنش‌های آدمی در مسیر زندگی و در برخورد با مشکلات و نابسامانی‌ها برداشته است.

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید