صدای دهل هنوز تو سرم میکوبه. بیوقفه، محکم، وحشتناک. تق… تق… بوم.
فکر میکردم خیلی زرنگم. فکر میکردم میتونم با یه دوربین مخفی کوچیک، رازهای تاریک جنوب رو بدزدم و یه شبه معروف بشم.
همه چیز از اونجایی شروع شد که برای ساخت یه مستند ، وسایلم رو جمع کردم و رفتم جنوب.
هدفم پیدا کردن یه سوژه ناب بود. دربهدر دنبال یه داستان واقعی جنگیری در قشم بودم تا بتونم خفنترین و دلهرهآورترین مستند عمرم رو بسازم.
پیرمردهای محلی بهم هشدار داده بودن. میگفتن اینجا با بقیه جاها فرق داره. میگفتن «بادهای کافر» شوخیبردار نیستن.
اما من جوان بودم و مغرور. به خودم میگفتم اینا همش خرافاته برای ترسوندن توریستها.
تا اینکه از طریق یه واسطه، تونستم آدرس یه مراسم «زار» خیلی مخفیانه رو تو یکی از روستاهای دورافتاده قشم پیدا کنم.
مراسمی که برای دفع یه جن به شدت خبیث به اسم «دینگامارو» برگزار میشد. دینگامارو، خطرناکترین باد سرخ جنوب.
واسطه بهم گفت حق ندارم حتی یه گوشی موبایل با خودم ببرم. گفت بادها از فلز و شیشه و ثبت شدن متنفرن.
ولی من یه دوربین دکمهای خیلی ریز رو لباس نصب کرده بودم. میخواستم همه چیز رو ضبط کنم.
شب بود. هوا به شدت شرجی و خفهکننده بود. بوی تند کندر و یه گیاه عجیب که تاحالا ندیده بودم، کل فضا رو پر کرده بود.
وارد یه حیاط خاکی شدیم. حدود بیست نفر آدم با لباسهای محلی دور تا دور نشسته بودن.
وسط حلقه، یه مرد جوان با چشمهای از حدقهدرآمده و بدن لاغر، روی زمین افتاده بود و میلرزید.
«بابازار» با یه چوب خیزران بالای سرش ایستاده بود و با یه زبون عجیب و غریب که اصلاً شبیه عربی یا فارسی نبود، ورد میخوند.
یهو صدای دهلها شروع شد. ضرباهنگش انقدر تند و نامنظم بود که حس میکردم قلبم داره از سینهام میزنه بیرون.
مردی که وسط بود، ناگهان با یه حرکت غیرطبیعی و مثل یه حشره، روی چهار دست و پا بلند شد.
ستون فقراتش طوری خم شده بود که صدای شکستن استخوانهاش رو به وضوح شنیدم. ولی اون اصلاً درد نمیکشید.
سرش رو چرخوند. دقیقاً زل زد تو چشمای من. نه، تو چشمای من نه… زل زده بود دقیقاً به همون دکمهای که دوربین توش مخفی بود!
یه پوزخند کج و وحشتناک زد. یهو بابازار فریاد کشید و با چوبش زد زمین.
مرد افتاد و از حال رفت. دهلها قطع شدن. همه ساکت شدن. مراسم تموم شده بود و میگفتن باد سرخ از بدنش خارج شده.
من با خوشحالی و یه حس پیروزی احمقانه برگشتم تهران. فکر میکردم شاهکارم رو ضبط کردم.
خیلیها تو اینترنت و شبکههای اجتماعی دنبال پیدا کردن یه داستان واقعی جنگیری در قشم میگردن، ولی هیچکس نمیدونه وقتی اون موجودات رو عصبانی کنی، چه بلایی سرت میاد.
شب اول که رسیدم خونه، ویدیو رو ریختم رو لپتاپ. تصویر سیاه بود. هیچی ضبط نشده بود، جز صدا.
ولی صدا… صدای مراسم نبود. صدای خندههای ریز و زمزمههای همون مرد بود که انگار دقیقاً بیخ گوشم داشت حرف میزد.
لپتاپ رو بستم و رفتم بخوابم. اما همون موقع، صدای اولین ضربه دهل تو اتاقم پیچید.
تق… تق… بوم. فکر کردم خیالاتی شدم. از خستگیه.
اما فردا شب بدتر شد. بوی تند همون گیاه عجیب کل آپارتمانم رو برداشت.
سایهها تو گوشه و کنار خونهام کش میاومدن. حس میکردم یه نفر با قد خیلی بلند، تو تاریکی راهرو ایستاده و داره نگام میکنه.
رفتم سمت کلید برق، اما قبل از اینکه روشنش کنم، یه دست سرد و استخوانی مچم رو گرفت.
جیغ زدم و دویدم سمت در. در قفل بود. من خودم قفلش نکرده بودم.
دیگه نتونستم بخوابم. هر بار که چشمام رو میبستم، اون پوزخند کج رو تو تاریکی میدیدم.
دینگامارو از اون مرد جنوبی خارج شده بود، اما نرفته بود تو هوا… از طریق اون دوربین لنتی، اومده بود تو زندگی من.
الان سه هفته است که از خونه بیرون نرفتم. آینهها رو شکستم چون وقتی توشون نگاه میکنم، خودم رو نمیبینم.
یه مرد با چشمهای زرد و پوزخند کج داره از تو آینه نگام میکنه و با انگشتش روی شیشه ضربه میزنه.
تق… تق… بوم. صدای دهلها الان دیگه تو اتاق نیست. تو مغزمه.
شاید فکر کنید اینم فقط یه داستان واقعی جنگیری در قشم مثل بقیه داستانهاست که میخونید و بعدش راحت به زندگیتون میرسید.
اما اشتباه میکنید. بادهای سرخ کینه دارن. اونا از طریق همین کلمات، همین ترس شما، راهشون رو پیدا میکنن.
من میدونم که امشب کارم تمومه. درِ اتاق خوابم داره به آرومی باز میشه و بوی کندر داره خفهام میکنه.
فقط یه چیزی رو یادتون باشه… وقتی امشب چراغها رو خاموش کردید، اگه صدای یه ضربه کوچیک رو از گوشه تاریک اتاقتون شنیدید…
اصلاً، تحت هیچ شرایطی، به اون گوشه نگاه نکنید. اون الان اینجاست.
رفقا، همیشه یادمون باشه که با ناشناختهها و باورهای عمیق محلی نباید شوخی کرد؛ بعضی درها اگر باز بشن، دیگه هیچوقت بسته نمیشن و تاوان کنجکاویهای بیجا خیلی سنگینه.
به نظرتون اگر جای راوی داستان بودید و اون دست سرد رو تو تاریکی حس میکردید، اولین کاری که میکردید چی بود؟
دوستان نظراتتون برامون خیلی مهمه، پس حتماً تو کامنتها باهامون در ارتباط باشید. یه قلب ساده از طرف شما، بهترین سوخت برای ادامهی این مسیرِ!
