بخش اول: ورود به سایهها و سفیر باد سرخ
«مجید خشاب ژ۳ رو کشید عقب و داد زد: اگه یه بار دیگه اسم اون مراسم لعنتی زار رو بیاری، جاسم، قسم میخورم خودم میفرستمت ته اون چاه شوم قلعه!»
صداش توی تاریکی مطلق پاسگاه قدیمی کیش مثل فلز زنگزده میپیچید. ما چهار تا سرباز بودیم، افتاده توی یه برجک نگهبانی مخروبه که پنج کیلومتر با آخرین چراغ روشن جزیره فاصله داشت. تاریکی کویر و دریا جوری قاطی شده بود که انگار توی یه کاسه مرکب سیاه شناور بودیم.
جاسم که خودش بچه لنگه بود، دستای لرزونش رو چسبونده بود به بی سیم قطعشده. رنگش مثل گچ دیوار پریده بود و آروم زیر لب زمزمه میکرد: «اکبر، تو که درس خوندی بگو… باد نوبان که از سمت دریا بوزه و بوی سوختگی بده، معنیش چیه؟ این صداها باد نیست، این شبزندهداری اوناییه که از ما قدیمیترن!»
اکبر فانوس نفتی رو برداشت، لبخند بیموردی زد و خواست ادا روشنفکرا رو دربیاره. «جاسم چرت و پرت نگو! توهم زدی رفیق. پیچیدن باد توی منفذهای سنگ مرجانی قلعه جنیه. علم فیزیک میگه اختلاف فشار هواست.»
اما من، کریم، هیچکدوم از حرفای اکبر آرومم نمیکرد. از همون لحظهای که پاسدار صورتجلسه رو تحویلمون داد، حس میکردم یه جای کار میلنگه. چهار تا نگهبان قبلی هفته پیش غیبشون زده بود و فرماندهی فقط گفته بود «فرار کردن»، اما رد پوتینهاشون تا وسط حیاط قلعه رفته بود و همونجا تموم شده بود.
چراغقوه رو انداختم سمت پنجره شکستهی پاسگاه. رد سه تا خط عمیق روی چوب در افتاده بود، انگار یه پنجه بزرگ فلزی کشیده شده باشه روش. بوی شبیه به گوگرد و نمک گندیده زد توی دماغمون.
مجید پوتینشو کوبید زمین و گفت: «کریم، راه بیفت بریم برجک غربی راهپیمایی. این دو تا ترسو همینجا بمونن.» هنوز پامون رو از در پاسگاه بیرون نگذاشته بودیم که از عمق قلعه جنی، صدای کوبیده شدن یه دهل سنگین اومد. یه ضرباهنگ نامنظم، دقیقا مثل ریتم مراسم تسخیر روح یا همون زار جنوبیها.
جاسم پرید جلوی در و داد زد: «سروان تو رو خدا نرو! این شروع یه داستان ترسناک شبزندهداری در قلمرو اجنه است! اگه امشب پامون رو از این حیاط بذاریم بیرون، دیگه اسمی از ما توی دفتر امار پاسگاه نمیمونه!»
اکبر خواست قهقهه بزنه که چراغ نفتی دستش یهو بدون هیچ بادی خاموش شد. سایه هامون روی دیوار شروع کردن به حرکت کردن، ولی ما چهار نفر کاملاً خشکمون زده بود. سایهها دستاشون رو کشیدن بالا، در حالی که دستای ما پایین بود.
بخش دوم: طنینِ دهلِ زار و تسخیر پاسگاه
تاریکی مثل یه مایع غلیظ لزج ریخت روی سرمون. مجید تفنگش رو گرفت سمت سایه روی دیوار و شلیک کرد. صدای تیر توی در و دیوار پیچید ولی تیر خورده بود درست وسط سینه سایه اکبر، بدون اینکه به خودش آسیبی برسه!
از بیرون، صدای نیانبان ناواضحی میاومد که با صدای جیغ زنانه قاطی شده بود. جاسم زانو زد روی زمین و سرش رو گرفت بین دستاش: «اومدن… امالدواس اومده! آل دور پاسگاه چرخ میزنه… اونا دارن مجالس عروسیشون رو توی دیوارهای قلعه میگیرن!»
اکبر که تا اون لحظه با منطق و فیزیک حرف میزد، عق زد و افتاد روی دو زانو. چشمام افتاد بهش؛ مردمک چشمای اکبر کاملاً سفید شده بود. داشت با یه صدای زنانه و کهنسال، به زبان عربی قدیم تکلم میکرد و کلماتی رو میگفت که هیچکدام نمیفهمیدیم.
مجید یقه اکبر رو گرفت و تکونش داد: «اکبر! بنال ببینم چته! مسخرهبازی دربیاری خشاب رو روت خالی میکنم!» اما اکبر با همون صدای پیچخورده شیطانی لبخند زد و گفت: «شما مهمون ناخواندهاید… امشب زمین، خون میخواد.»
من اسلحه رو چسبوندم به سینهام و عقبعقب رفتم سمت گوشه پاسگاه. این دیگه فقط یه شیفت ساده نبود؛ افتاده بودیم وسط یه داستان ترسناک شبزندهداری در قلمرو اجنه که راه فراری نداشت. بی سیم روی میز یهو روشن شد و صدای خودِ من از پشت بی سیم پخش شد: «کریم… ما دم چاهیم… بیا پایین…»
مجید کنترلش رو از دست داد. کلت رو کشید، در پاسگاه رو باز کرد و تیراندازیکنان دوید به سمت حیاط تاریک قلعه جنی. داد میزد: «من فرماندهام! هیچ موجودی توی این منطقه حق نداره به من دستور بده!»
فقط ۳۰ ثانیه طول کشید. صدای داد و فریاد مجید قاطی شد با صدای شکستن استخونهای بلند و بعد… سکوت مطلق. من و جاسم خیره شدیم به در نیمهباز.
چند لحظه بعد، مجید برگشت. اما جوری راه میرفت که انگار زانوهاش به سمت عقب خم شده بودن. چشمهاش توی تاریکی مثل دو تا زغال افروخته میدرخشید و پوتینهاش غرق در خون بود.
بخش سوم: طلوع در مسخخانه و سقوطِ روحی
مجید دم در ایستاده بود و با لحنی که اصلاً انسانی نبود گفت: «چرا نشستید؟ بفرمایید سفره پهنه…» جاسم فانوس کووالانس رو روشن کرد. پشت سر مجید، توی حیاط قلعه، صدها سایه قدبلند با پاهای سمشکل ایستاده بودن و نگاهشون مستقیم روی ما بود.
اکبر هنوز روی زمین خزیده بود و ناخوناش رو میکشید روی سنگها تا جایی که انگشتهاش غرق خون شده بود. فهمیدم که دیگه اکبری وجود نداره؛ بدنش تبدیل شده بود به نیابتی برای نیروهای اون قلمرو. من و جاسم فقط همدیگه رو بغل کرده بودیم و آیهالکرسی میخوندیم، ولی صداها توی سرمون بلنتر میشد.

یکی از اون موجودات که قدش تا بالای برجک میرسید، سرش رو آورد داخل پنجره. چهرهاش شبیه ترکیبی از انسان و بز بود، با پوست چرمی تیره و چشمایی بدون سفیدی. آرام فوت کرد توی صورت جاسم؛ جاسم درجا خشک شد، نفسش قطع شد و روی زمین افتاد، انگار روحش توی یه ثانیه پرکشیده بود.
من تنها مونده بودم وسط سه تا همرزم که دیگه آدم نبودن. تا زمان طلوع آفتاب، من شاهد تلخترین و تکاندهندهترین پدیدههای ماورایی بودم؛ دیدم که چطور غریبههای تاریکی، خاطرات و ذهن بچهها رو حل میکردن توی سنگهای اون پاسگاه شوم. تمام اون شب برای من مثل هزار سال طول کشید؛ واقعیت واقعی یه داستان ترسناک شبزندهداری در قلمرو اجنه.
ساعت ۶ صبح، وقتی گشت پشتیبانی رسید، من رو کنج دیوار پیدا کردن. اکبر و مجید کاملاً غیب شده بودن و اثری از پیکرشون نبود، فقط لباسهاشون تکه تکه روی زمین افتاده بود. جاسم هم روی زمین افتاده بود، بدون هیچ زخم سطحی، اما موهاش توی یک شب کاملاً سفید شده بود و پزشک قانونی علت مرگ رو سکته ناشی از ترس شدید اعلام کرد.
من زنده موندم، اما فقط جسمم برگشت. الان سه ساله توی بیمارستان روانی خوابیدم و هر شب وقتی هوا تاریک میشه، صدای دهل زار از زیر تختم میاد. اونا من رو آزاد نکردن، فقط نگهم داشتن تا این ماجرا رو تعریف کنم.
داستان این چهار سرباز نشون داد که بعضی جاهای این مرز و بوم، هیچوقت برای آدمیزاد ساخته نشده و نباید پامون رو توی قلمرویی بذاریم که صاحبان اصلیشون منتظر شکار روح ما هستند.
به نظرتون اگر شما جای کریم بودید، توی اون شب کذایی دست به سلاح میبردید یا مثل جاسم تسلیم تقدیر شوم اون قلعه میشدید؟ برامون توی بخش نظرات بنویسید.
«ورود به کانال تلگرام قصه بازار»
