داستان ترسناک

چالش ترسناک احضار همزاد در آینه

چالش ترسناک احضار همزاد در آینه

بخش اول: شروع کابوس و ورود به خانه مادری

من سانازم، ۲۶ ساله، از همدان. فقط اینو بگم که رسماً با این اتفاق تو زندگیم نابود شدم! چند هفته‌ست برگشتم خونه‌ی مامانم تا تنها نمونه.

از همون شب اول، خواب درست‌وحسابی نداشتم. بوی کهنگی چوب و دارو تا ته گلوم می‌نشست. همه می‌گفتن هوا از چشم‌پریه، از کمدهای نامرتب و گردوغبار.

اما من یه حس دیگه داشتم؛ حس چیزی که لای دیوارها گیر کرده بود. انگار داشت یواش‌یواش خودش رو به من نزدیک می‌کرد. تو این ماجرای عجیب که شبیه یه چالش ترسناک احضار همزاد در آینه بود، کم‌کم فهمیدم پای یه چیز ترسناک در میونه.

داستان از همون شب اول شروع شد. حدود دو نیمه‌شب، یه صدا اومد؛ صدای کشیده شدن یه چیز سنگین روی چوب. اول انداختمش گردن تخیل خودم.

ولی این یکی واضح و دقیق بود. مثل وقتی یه صندلی رو می‌کشی یا یه جعبه‌ی خاک‌گرفته رو از بالای کمد میاری پایین. صدا قطع نمی‌شد و همین‌طوری یک‌بند صدا می‌اومد.

انگار یکی اون بالا داشت چیزها رو جابه‌جا می‌کرد. اتاق بالا، اتاق بچگی خودم بود. اتاقی که مامان همیشه درش رو قفل می‌کرد و کلیدش هیچ‌وقت پیدا نشد.

روز بعد رفتم بالا. در بسته بود، اما جلوی در خط خاک تازه‌ای دیده می‌شد. بوی ناشناسی مثل آهن زنگ‌زده اونجا پیچیده بود. بی‌خیال شدم و برگشتم پایین، غافل از اینکه این وسط درگیر یه چالش ترسناک احضار همزاد در آینه شدم.

شب دوم طرفای ساعت سه صبح صدا بلندتر شد. بعد از کشیده شدن، مکث طولانی‌ای شد و بعد صدای نفس کشیدن اومد. نفس سنگینی که انگار درست بالای سقف اتاقم بود.

فقط چشم‌هام رو بستم تا صبح بشه. صبح رفتم پیش کلیدساز. مرد اومد در رو دید و خندید، اما هر چی تلاش کرد قفل باز نشد. گفت انگار قفل از داخل بسته شده بود.

از داخل؟ منظورش من بودم یا چیز دیگه؟ مامانم هم به من خندید و گفت بچگی‌هام هم خیالاتی بودم. یه هفته گذشت و صداها نظم پیدا کردن. خواب‌های پر از اتاق تاریک می‌دیدم و زنی که پشت به من نشسته بود.

هر بار جلوتر می‌رفتم، زن برمی‌گشت و صورت خودم رو می‌دیدم. شب‌های بی‌برقی هم همه‌چیز رو بدتر می‌کرد. یک شب برق رفت و با چراغ‌قوه رفتم بالا.

دیدم در اتاق بالا یه ذره بازه. تا به در رسیدم، همه‌جا ساکت شد. یک چیز از لای در افتاد پایین. دفترچه‌ای کوچک با جلد چرمی که بوی نا می‌داد.

بخش دوم: دفترچه مرموز و اسرار پشت آینه

وقتی دفترچه رو باز کردم، با دستخط خودم نوشته شده بود. جمله‌ی اولش این بود: «امشب صدای اون دوباره اومد.» صفحه‌ی بعد تاریخ داشت؛ تاریخ ده سال بعد!

چطور ممکن بود من در آینده برگه‌ای با دستخط خودم بنویسم؟ یکی دو شب بعد، تصمیم گرفتم در رو بشکنم. با هر ضربه چکش، صدای مشابهی از اون‌طرف در تکرار می‌شد.

آخرین ضربه که خورد، قفل شکست و در باز شد. باد توی اتاق پیچید، در حالی که پنجره بسته بود. تنها یک آینه قدیمی روبه‌روم بود.

پرده کنار رفت و توی آینه خودم رو دیدم، در حالی که بازوم زخمی بود. برگشتم دستم رو نگاه کردم؛ سالم بود! دوباره آینه رو نگاه کردم و من آینه لبخند زد. همون موقع خیسی خون رو روی دستم حس کردم.

جیغ کشیدم و آینه رو پرت کردم که شیشه خورد شد. پشت آینه یک در مخفی چوبی با قفل زنگ‌زده بود. صداهای عجیب از پشت اون در می‌اومد. در پشتم بسته شد و قفل شد.

تو جام پریدم و باز همون باد سرد پیچید. دفتر و مداد کهنه روی زمین بود. برش داشتم تا بنویسم شاید کسی فهمید چی شده. ساعت دو و نیم نصفه‌شب بود.

حس می‌کردم صدا دیگه از بالا نمی‌آید، بلکه روی زمین قدم می‌زند. نور گوشی خاموش شد و فقط یه نقطه‌ی قرمز تو تاریکی دیدم. مثل یه چشم که لبه‌ی دیوار وایساده بود. رفتم سمت در و با ضربه شکستمش.

رفتم پایین و مامانم جلو سماور نشسته بود. صدا زدم مامان، اما پشتش به من بود. دست گذاشتم رو شونش؛ سرد بود، سرد مثل فلز. چرخوندمش سمت خودم و اون چیزی نبود که انتظار داشتم.

صورتش سفید و بی‌روح بود. زیر لب گفت: «اون برنمی‌گرده ساناز… اون هیچ‌وقت نرفته بود.» بعد لبخند زد و غیب شد. دوباره از بالا صدای مامانم اومد که صدام می‌کرد.

دویدم بالا و رفتم تو اتاق. کسی نبود جز همون دفتر. صفحه‌ی آخر پر شده بود: «اگه هنوز اینو می‌خونی، بدون که اون الان پشت سرته.» قلم از دستم افتاد و نفس گرمی رو روی گردنم حس کردم.

آروم برگشتم و هیچ‌کس نبود، فقط سایه‌ی خودم روی دیوار بود که لبخند می‌زد. فهمیدم تمام این اتفاقات ریشه در یک چالش ترسناک احضار همزاد در آینه داره که ناخواسته واردش شدم. دویدم سمت در خروجی، اما قفل بسته و دستگیره داغ بود. صدای مداد دوباره از اتاق بالا اومد.

خودکار رو برداشتم و نوشتم: «کی هستی؟» سه ثانیه بعد جواب اومد: «تو.» نور گوشی خاموش شد و همه‌جا تاریک شد. فقط بوی آهن و خون می‌اومد و پاهای روی چوب که جلو می‌اومدن.

چالش ترسناک احضار همزاد در آینه

بخش سوم: پایان تاریک و راز پله‌های مخفی

در آروم باز شد و بوی خاک نم‌زده اومد. یه پله پایین می‌رفت که هیچ‌وقت ندیده بودم. صدای قطره‌های آب و زمزمه از پایین می‌اومد: «ساناز… ساناز… دیر کردی…» یک قدم رفتم پایین و پله صدا داد.

چراغ‌قوه خاموش شد و هوا سنگین‌تر شد. نوک انگشت‌هام به یه سطح صاف و مرطوب مثل پوست خورد. یه‌دفعه یه دست از تاریکی بیرون اومد و مچ منو گرفت. دست خودم بود، ولی از اون‌طرف.

نور برگشت و اونجا پایین پله دختری با چشم‌های گودرفته ایستاده بود. دقیقاً مثل خودم، ولی لبخند می‌زد. پرسید: «نوشتی؟» سرمو تکون دادم.

گفت: «خوبه. حالا نوبت منه بنویسم.» دفتر افتاد زمین و روی آخرین صفحه نوشت: «پله‌ها تموم می‌شن، وقتی تو به پایین برسی.» قبل از اینکه چیزی بفهمم، اون پله زیر پام شکست و افتادم. صدای خرد شدن استخون‌هام با ناله‌ی چوب قاطی شد.

نور چراغ‌قوه از بالا افتاد و دیدمش که خم شد دفتر رو برداشت. با لبخند گفت: «حالا نوبت منه بالا برم.» این بازی مرگبار شبیه یه چالش ترسناک احضار همزاد در آینه بود که حالا دیگه راه برگشتی نداشت. صبح روز بعد، مأموران آتش‌نشانی در خانه‌ی قدیمی همدان جسد دختری ۲۶ ساله رو پیدا کردن.

کنارش یه دفتر بود که صفحه‌ی آخرش با خودکار قرمز نوشته شده بود: «اپیزود بعدی با من خواهد بود.» این کابوس شبیه یه چالش ترسناک احضار همزاد در آینه بود که هیچ‌وقت تمومی نداره. شاید تکرار این چالش ترسناک احضار همزاد در آینه برای هر کسی اتفاق بیفته. حالا به نظرتون اونی که ته پله‌ها و توی آینه منتظر ساناز بود، واقعاً خودش بود یا یه موجود شیطانی؟

هر داستانی یه پنهونی داره، ولی بعضی رازها رو نباید هیچ‌وقت بیدار کرد.

به نظر شما قاتل واقعی این ماجرا و کسی که این نقشه رو کشید، خودِ سانازِ آینده بود یا یه روح شیطانی؟

  1. خودِ ساناز از آینده

  2. یه روح شیطانی و ناشناخته

    «اگر دوست دارید چالش ترسناک احضار همزاد در آینه را با تمام جزئیات، موسیقی متن و فضاسازی بی‌نظیرش حس کنید، پیشنهاد می‌کنم نسخه صوتی و تصویری‌اش را در کانال یوتیوب کابوسکده تماشا کنید. یک تجربه کاملاً متفاوت که نباید از دستش بدهید؛ همین حالا کانال را سابسکرایب کنید و با همراه ما باشید.»

    «این  چالش ترسناک احضار همزاد در آینه به صورت اختصاصی توسط نویسندگان قصه بازار نگارش شده است؛ از این رو، هرگونه کپی‌برداری، بازنشر یا استفاده از این محتوا بدون ذکر منبع و لینک مستقیم به سایت مجاز نیست.»

    https://t.me/ghessehbazar«ورود به کانال تلگرام قصه بازار»

    لوگو یوتوب«ورود به کانال یوتیوب کابوسکده»

    لوگو بله«ورود به کانال بله قصه بازار»

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید