راز بنز تصادفی: کابوس جاده تلو
بوی روغن سوخته، آهن زنگزده و یه چیز گس شبیه خون خشکشده، کل گاراژ تاریکم تو اوراقیهای شوش رو برداشته بود. بنز کلاسیک مچالهشده رو با یه قیمت مفت و خندهدار از مزایده نیروی انتظامی خریده بودم. تو گزارش نوشته بودن ماشین بعد از یه تصادف وحشتناک تو جاده هراز، سوخته و راننده هم پودر شده.
داشتم با دیلم، روکش چرمی و پارهپوره صندلی عقب رو جر میدادم تا بتونم شاسی رو چک کنم. یهو دستم خورد به یه چیز سفت؛ یه شکاف مخفی تو درز صندلی بود. دستمو کردم تو و یه دفترچه چرمی کوچیک و یه گوشی موبایل قدیمی رو کشیدم بیرون.
گوشی خاموش بود، اما دفترچه پر از کدهای عجیب و غریب و نقاشیهای خطخطی بود. صفحه اولش با یه خط لرزان نوشته شده بود: «اگه اینو میخونی، یعنی من هنوز زندهام. رؤیا.» همون لحظه، یه سرمای عجیبی دوید تو ستون فقراتم. این یه داستان آدمربایی واقعی بود که داشت تو گاراژ من اتفاق میافتاد.
اسم رؤیا برام آشنا بود. اخبار چند هفته پیش پر بود از خبر مرگ دلخراش دختر یه کارخونهدار بزرگ. پلیس پرونده رو با عنوان تصادف و آتشسوزی مختومه کرده بود. اما این دفترچه میگفت تصادفی در کار نبوده؛ همه چیز یه صحنهسازی کثیف برای پنهان کردن یه داستان آدمربایی واقعی بوده.
نشستم رو یه لاستیک کهنه و با نور گوشیم شروع کردم به رمزگشایی کلمات دفترچه. رؤیا باهوشتر از این حرفها بود. نوشته بود که فهمیده برادر ناتنیاش «کامران»، داره براش نقشه میکشه. نوشته بود خون تو ماشین، خون گوسفنده و قراره تو یه باغ متروکه تو جاده تلو زندانیش کنن.
آخه کی فکرشو میکرد یه داستان آدمربایی واقعی اینطوری بیخ ریش من بچسبه؟ اولش خواستم زنگ بزنم پلیس. دستم رفت رو شماره ۱۱۰، اما طمع، چشمم رو کور کرد. خانواده رؤیا برای پیدا کردنش یا حتی یه سرنخ کوچیک، یه مژدگانی میلیاردی گذاشته بودن.
با خودم گفتم: «سعید، این همون بلیط برندهست که یه عمر منتظرش بودی.» گوشی مخفی رو زدم به شارژ. به محض روشن شدن، یه پیامک اومد: «ساعت ۲ نصفهشب، ویلای تلو، کارشو تموم میکنیم.» عرق سرد نشست رو پیشونیم. فقط چند ساعت وقت داشتم تا قبل از اینکه رؤیا کشته بشه، پیداش کنم.
هوا تاریکِ تاریک بود که زدم به دل جاده تلو. جادهای پر از پیچهای خطرناک و سکوتی که آدم رو دیوونه میکرد. صدای زوزهی باد تو شیشههای پایینکشیدهی ماشینم میپیچید. رسیدم به یه فرعی خاکی. ته مسیر، یه عمارت نیمهکاره و متروکه مثل یه هیولای سنگی نشسته بود تو تاریکی.
ماشین رو دورتر قایم کردم و پیاده راه افتادم. فقط صدای خشخش قدمهام رو برگهای خشک میومد. از لای حصار پارهی باغ رفتم تو. بوی نم و خاک بارونخورده میاومد. از پنجرهی طبقهی اول یه نور ضعیف زرد رنگ معلوم بود. یواشکی خودم رو رسوندم زیر پنجره.
صداها رو میشنیدم. تو پادکستها زیاد داستان آدمربایی واقعی شنیده بودم، اما شنیدن این صداها از نزدیک یه چیز دیگه بود. صدای یه مرد بود: «پلیس پرونده رو بسته، فردا شب شرش رو کم میکنیم و ارثیه رو میکشیم بالا.» این صدای کامران بود. از لای درز پنجره نگاه کردم.
کامران روی یه صندلی نشسته بود و داشت سیگار میکشید. یه مرد دیگه هم پشت به من ایستاده بود. وقتی برگشت، نفسم تو سینه حبس شد. اون مرد، همون کارآگاهی بود که تو اخبار، خبر مرگ رؤیا رو تایید کرده بود!
پلیسی که باید ناجی میشد، خودش شریک دزد بود و این داستان آدمربایی واقعی رو مدیریت میکرد. پاهام سست شده بود. میخواستم برگردم، اما چشمم افتاد به گوشهی اتاق. رؤیا اونجا نبود! یعنی دیر رسیده بودم؟ یعنی کارش رو تموم کرده بودن؟
یهو یه صدای ظریف از پشت سرم گفت: «دنبال من میگردی؟» قلبم اومد تو دهنم. برگشتم و تو تاریکی، چشم تو چشم دختری شدم که فکر میکردم زندانیه. رؤیا بود، اما نه دستوپابسته، نه وحشتزده! تو دستش یه اسلحه بود و لولهاش رو نشونه گرفته بود سمت سینهام.
این دیگه یه داستان آدمربایی واقعی نبود، یه بازی روانی کثیف و چندلایه بود. رؤیا پوزخندی زد و گفت: «فکر کردی کامران اونقدر باهوشه که بتونه تنهایی این نقشه رو بکشه؟» مغزم داشت سوت میکشید. رؤیا خودش طراح این نقشه بود تا پدرش رو تلکه کنه و کامران و کارآگاه فقط مهرههاش بودن!
اون دفترچه تو ماشین، یه تله بود. تلهای برای هر احمقی که ماشین رو میخره تا پای یه غریبه بیاد وسط و پلیس گیجتر بشه. برای منی که وسط یه داستان آدمربایی واقعی که حالا تبدیل به یه کلاهبرداری شده بود گیر افتاده بودم، راه فراری نبود. رؤیا اسلحه رو کشید بالا. صدای گلنگدن تو سکوت باغ پیچید.
عقبعقب رفتم. گفتم: «من هیچی ندیدم، هیچی نمیدونم. اون دفترچه رو هم سوزوندم.» رؤیا خندید؛ خندهای که از صدای زوزهی باد هم ترسناکتر بود. گفت: «میدونم نسوزوندی. چون الان قراره تو بشی قاتل من!»
تازه فهمیدم چه دامی برام پهن شده. اگه کسی این داستان آدمربایی واقعی رو میشنید، همه مدارک علیه من بود. ماشین مقتول تو گاراژ من بود، اثر انگشتم رو دفترچه بود و حالا تو همون لوکیشنی بودم که اونا میخواستن. من شکارچی نبودم، من طعمه بودم.
یهو صدای آژیر پلیس از دور تو جاده پیچید. چشمهای رؤیا گرد شد. اون زنگ نزده بود، کامران هم زنگ نزده بود. نگاهم افتاد به جیب کتم. همون گوشی مخفی! وقتی روشنش کرده بودم، لوکیشنم برای یه نفر سوم ارسال شده بود.
رؤیا هول شد. یه لحظه حواسش پرت صدای آژیر شد و این همون فرصتی بود که میخواستم. خودم رو پرت کردم تو بوتههای تمشک تاریکِ حیاط و با تمام جونم دویدم. پایان این داستان آدمربایی واقعی هنوز نوشته نشده بود و من باید زنده میموندم تا داستان رو تعریف کنم.
به نظر شما اون پیامک لوکیشن از گوشی مخفی برای کی ارسال شد؟ کسی که حتی رؤیا هم از وجودش خبر نداشت کی میتونه باشه؟
رفقا، به نظرتون کدوم گزینه درسته؟ تو کامنتها برام بنویسید: ۱. کارآگاه پلیس به رؤیا خیانت کرده و نیروی کمکی خبر کرده. ۲. سعید قبل از اومدن، لوکیشن رو برای دوستش تو شوش فرستاده بود. ۳. یه عضو چهارم تو این خانواده هست که نقشه رؤیا رو فهمیده!
«راستی یه نکتهای رو لازم دونستم بگم؛ همهی اسامی، نامهای خانوادگی، خیابانها و تمام جزئیات این داستان، کاملاً تخیلی و ساختهی ذهن نویسنده هستن؛ هرگونه شباهت ناخواسته با اشخاص یا مکانها صرفاً تصادفی هست.»
«دوستان نظراتتون برامون خیلی مهمه، پس حتماً تو کامنتها باهامون در ارتباط باشید. یه قلب ساده از طرف شما، بهترین سوخت برای ادامهی این مسیرِ!»
