داستان واقعی سایه تردید در زندگی مشترک
پسرم تو نقاشی هاش یه مرد غریبه رو میکشید وقتی ازش میپرسیدم …میگفت این همون عموعه هست که وقتی تو نیستی میاد خونمون و لوله هامون رو درست میکنه بعدم با مامان…
پسرم تو نقاشی هاش یه مرد غریبه رو میکشید وقتی ازش میپرسیدم …میگفت این همون عموعه هست که وقتی تو نیستی میاد خونمون و لوله هامون رو درست میکنه بعدم با مامان…
قبول کردم زنش بشم تا از زندانی که بابام برام ساخته بود نجات پیدا کنم و بتونم راحتتر برم پیش عشق سابقم … اما شوهر بیچارم خبر نداشت .
شبهای جنگ بودو شوهرم سر کار; اون شب شوهر همسایه تا صبح چندین بار به من تعرض کرد بعدم همنون جا رهام کرد و رفت….
پسر خان گفت اگه خوب به حرفام گوش بدی و با آرامش همراهم باشی قول میدم اذیت نشی نمیخواستم باهاش باشم اما…
خیلی اتفاقی ، از لای در چشمم بهش افتاد . دیدم داره لباسشو در میاره ؛بدن سفیدش رو که دیدم از خود بیخود شدم و دیگه نمیدونستم دارم چیکار میکنم .
هرگز وارد بازی سایهها نشین و به نجواهای وسوسهانگیز گوش ندین. بعضی چیزا ارزششو نداره، حتی اگه به قیمت برآوردهشدن بزرگترین آرزوهاتون باشه. به من اعتماد کنین… خودم دیدم که پایان این مسیر چیزی جز تباهی نیست.