داستان ترسناک فرکانس نفرین شده
داستان ترسناک فرکانس نفرین شده : اسم من لیلاست. ۲۹ سالمه و کارم صدابرداری و تولید پادکسته.
معمولاً پشت این میز و میکسر صوتیم نشستم و داستانهای ترسناک دیگرانو براتون تعریف میکنم.
من بخاطر حرفهام سر و کارم همیشه با صداها و فرکانسها بوده؛ فکر میکردم دیگه هیچ صدایی تو دنیا غافلگیرم نمیکنه.
اما اشتباه میکردم. گاهی سکوت میتونه بلندتر از هر فریادی حرف بزنه… و من دیشب تو اون استودیوی متروکه اینو با تمام وجودم حس کردم.
بعد از کمی تحقیق فهمیدم اون باغ زمانی متعلق به یه استاد صدابردار قدیمی بوده؛ کسی که تو دهههای گذشته برنامههای رادیویی عجیبی تولید میکرده.
شایعه بود که آخرین پروژهش یه آزمایش صوتی مرموز بوده؛ یه چیزی دربارهٔ «فرکانسهای ممنوعه» که هیچوقت پخش نشد.
بعضیا میگفتن اون استاد بعد از اون آزمایش ناپدید شد، بعضیا هم میگفتن دیوونه شد و خودش باغو ترک کرد.
هرچی بود، استودیوش از اون موقع قفل مونده بود و همه ازش دوری میکردن.
تصمیم گرفتم برم و خودم سر دربیارم داستان چیه.
غروب بود که تجهیزاتم رو جمع کردم: رکوردر دستی، چند تا میکروفون حرفهای، هدست، چراغ قوه و یه لپتاپ کوچیک برای آنالیز صداها.
هرچی نباشه، کار منه و باید حرفهای جلو برم.
تا قبل از تاریک شدن هوا خودمو رسوندم به اون باغ قدیمی.
از ماشین که پیاده شدم، یه لحظه تردید کردم.
در آهنی زنگزدهٔ باغ جلوم بود، نیمهباز و جیرجیرکنان تو باد تکون میخورد.
باغ ساکت بود، بیش از حد ساکت. فقط صدای خشخش برگهای خشک زیر قدمام و نالهٔ آهستهٔ درختای بلند تو باد به گوش میرسید.
یه حسی بهم میگفت برگردم برم خونه، ولی کنجکاوی و شاید یه کم غرور کاری کرده بود که نتونم.
با خودم گفتم: «منِ مهندس صدا از یه کم سکوت و تاریکی نمیترسم. اومدم که رکوردمو پر کنم از صداهای ناشنیده.»
قدمبهقدم رفتم داخل باغ. علفهای بلند هرزه دو طرف راه خاکی رو پوشونده بودن و بوتههای خشکیده به لباسام چنگ میزدن.
نور آخرین لحظههای غروب مثل یه خط باریک نارنجی از لای در نیمهباز استودیو میزد بیرون.
یعنی کسی اونجاست؟ یا فقط بازی نور بود؟
قلبم تندتر زد. برای اطمینان، آروم صدا زدم: «سلام؟ کسی اینجا هست؟»
جوابی نیومد جز پژواک ضعیف صدای خودم. آروم به در چوبی استودیو فشار آوردم.
با نالهٔ بلندی باز شد. داخل، تاریک و خاکآلود بود.
چراغ قوهمو روشن کردم و دور تا دورو نگاه کردم.
یه اتاق نسبتاً بزرگ با دیوارای عایق صدا بود. بوی نم و چوب کهنه تو هوا پیچیده بود.
ردیف قفسههای پر از نوار کاست و حلقههای قدیمی ضبط صوت یه طرف اتاق دیده میشد و سمت دیگه، پشت شیشهٔ اتاق فرمان، میز میکس صدا و میکروفونها و تجهیزات آنالوگ قدیمی رها شده بودن؛ انگار منتظر کسی که هیچوقت برنگشت.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودمو کنترل کنم. بعد سریع دست به کار شدم و تجهیزاتمو آماده کردم.
یه میکروفون روی پایه گذاشتم و وسط اتاق ضبط قرارش دادم. رکوردر رو روشن کردم.
هدفون رو گذاشتم روی گوشم و چند لحظه به سکوت اطراف گوش دادم. همهچی عادی به نظر میرسید.
شروع کردم به صدا زدن و سوال پرسیدن، اما جز سکوت و پژواک صدای خودم جوابی نبود.
چند دقیقه بعد تصمیم گرفتم محیط رو بگردم. چراغ قوه به دست، بین قفسهها و میزها گشتم.
دفترچههای یادداشت قدیمی، نوارهای برچسبخورده با تاریخهای سی چهل سال پیش، دستگاههای آنالوگ ضبط با چراغهای خاموش… انگار زمان تو این اتاق متوقف شده بود.
روی یکی از دیوارها، کنار در، یه تابلوی اعلانات قدیمی جلب توجه میکرد؛ چند برگهٔ زرد و شکننده روش سنجاق شده بود.
یکیشون با خط قرمز روی بالاش نوشته بود «ممنوع». جلوتر رفتم و دیدم روی برگه فرمولها و نمودارهای فرکانسی عجیبی کشیده شده؛ انگار محاسبات ساخت یه صوت خاص.
روی نمودار یک فرکانس پایین، نزدیک ۱۹ هرتز، علامت خورده بود. زیرش با خودکار نوشته بودن: «در این محدوده گوش ندهید».
قلبم ریخت. یعنی چی واقعا نباید گوش داد؟
لبخند تلخی زدم؛ این شروع عجیب یک داستان ترسناک فرکانس نفرینشده بود که حالا خودم ناخواسته واردش شده بودم.
با خودم گفتم: خب حتماً قراره ما هم گوش بدیم دیگه! کنجکاو شده بودم بدونم داستان این فرکانس چیه.
یه نگاه به رکوردرم انداختم که همچنان داشت صدای سکوت رو ثبت میکرد.
رفتم سراغ قفسهٔ نوارها. دنبال یه چیز خاص گشتم؛ خیلی زود به یه نوار کاست بدون برچسب رسیدم که گوشهٔ قفسه افتاده بود.
یه دستگاه پخش کاست قدیمی هم همونجا بود. نوار مشکوک رو گذاشتم توی دستگاه و با یه نفس عمیق، دکمهٔ پلی رو فشار دادم.
چند ثانیه فقط خشخش بود. بعد، یه صدای زمزمهٔ آروم بلند شد.
انگار یه نفر خیلی آهسته زیر لب چیزی میخوند یا دعا میکرد.
ولوم رو کمی بردم بالاتر؛ زمزمه واضحتر شد، ولی زبونی که حرف میزد رو نمیفهمیدم.
حس کردم یه موج ناخوشایند ته صدای مرد شنیده میشه؛ یه نالهٔ بم و کشیده زیر اون زمزمه بود که دلمو آشوب میکرد.
ناگهان یه صدای وزوز ضعیف تو هدفونهام پیچید؛ یه جور فیدبک یا پارازیت بلند شد.
وحشتزده سریع پخش کاست رو متوقف کردم. وزوز قطع شد.
چند لحظه همونطور خشکم زد. اتاق دوباره تو سکوت فرو رفت.
تنها چیزی که میشنیدم ضربان تند قلب خودم بود.
شاید باتری دستگاه مشکل داشت یا نوار خراب بود؟ با این فکر سعی کردم به خودم مسلط شم.
برای امتحان، چراغ قوه رو خاموش کردم تا ببینم آیا نور اتاق فرمان روشن میشه یا نه.
همین که چراغ قوه رو خاموش کردم، تاریکی مطلق همهجا رو گرفت… جز یه نور خیلی ضعیف که از زیر در اتاق فرمان میاومد.
عجیب بود؛ برق که وصل نکرده بودم! بهآرومی به سمت اتاق فرمان رفتم.
در شیشهایش نیمهباز بود. با نوک انگشت هُلش دادم و پاورچین داخل شدم.
توی اتاق فرمان، چند تا از دستگاههای آنالوگ قدیمی روشن شده بودن!
چراغ زرد روی میکسر صدا سوسو میزد و یکی از ریلهای دستگاه ضبط حلقهای با سر و صدای خفیفی آهسته میچرخید، انگار چیزی داشت پخش میشد.
قلبم اومد تو دهنم. با دستای لرزون جلو رفتم تا دستگاه رو متوقف کنم.
در همین لحظه، صدای خشدار ضبط از بلندگوی بالای دیوار پخش شد.
اوایل فکر کردم شاید ادامهٔ همون نوار کاست داره اینجا پخش میشه.
اما چیزی که شنیدم نفسم رو بند آورد: صدای خودم بود؛ صدای خودم که چند دقیقه پیش تو استودیو زده بودم!
همون جملاتی که پرسیدم «اینجا کسی هست؟ اسمم لیلاست…» الآن با یه حالت وهمآلود از بلندگو پخش میشد.
انگار یکی صدای منو ضبط کرده بود و داشت دوباره پخشش میکرد! اما کی؟ چطور؟
گلوم خشک شد. سریع اون دستگاه رو خاموش کردم. صدا قطع شد.
ولی حالا دیگه مطمئن شدم اینجا خبریه؛ یه چیزی شدیداً اشتباهه.
دستام میلرزید و موهای تنم سیخ شده بود. حس کردم یه نفر تو تاریکی گوشهٔ اتاق داره نگاهم میکنه.
نور کم دستگاهها روی دیوارها سایههای عجیب و غریبی انداخته بود، طوری که انگار یه چیزی یا کسی تو دل تاریکی تکون میخورد.
سعی کردم تمرکزم رو حفظ کنم؛ به خودم گفتم لابد یه توضیح علمی داره.
شاید دستگاه خودکار روشن شده یا باد نوارو حرکت داده.
هرچی سعی میکردم منطقی فکر کنم، ته دلم میدونستم دارم خودمو گول میزنم.
تصمیم گرفتم دیگه بیشتر از این اونجا نمونم. هرچی لازم بود ضبط شده بود.
از اتاق اومدم بیرون و تند رفتم سمت در خروجی.
در چوبی که ازش وارد شده بودم رو امتحان کردم… قفل شده بود!
محاله، وقتی اومدم تو در حتی قفل نداشت. قلبم داشت تو گلوم میزد.
چند بار محکم به در کوبیدم: «هِی! کسی صدای منو میشنوه؟ کمک!»
هیچ جوابی نبود. تنها انعکاس در زنگزدهٔ استودیو تو باغ پیچید و آروم محو شد.
به زور آب دهنمو قورت دادم. هنوز پنجرهها یه راه نجات بودن.
برگشتم سمت اتاق که شاید از پنجره خارج شم.
یه دفعه یادداشت روی تابلوی اعلانات افتاد تو ذهنم: «در این محدوده گوش ندهید.»
نکنه اون استاد، با پخش همون فرکانس، دری به روی چیزی باز کرده؟
شاید چیزی که نباید وارد این دنیا میشده.
تپش قلبم لحظهبهلحظه شدیدتر میشد. باید زودتر از اونجا میزدم بیرون.
دویدم سمت یکی از پنجرههای قدی استودیو. با آرنج محکم کوبیدم به شیشه.
شیشه با صدای بلندی شکست و خردههاش روی زمین ریخت.
با عجله سعی کردم از قاب پنجره خودمو بکشم بیرون.
ناگهان یه چیزی مثل شاخوبرگ یا ریشه از دل تاریکی جهید و محکم دور مچ پام پیچید.
خشکم زد. جیغ کشیدم: «ولم کن!»
با تمام وجود تقلا کردم. دستوپا زدم و پنجههامو تو لبهٔ دیوار پنجره فرو کردم تا منو کامل به داخل نکشه.
اون چیز نامرئی (یا هرچی که بود) با قدرت تو تاریکی منو به عقب میکشید.
اشک تو چشمام جمع شده بود و جیغکشان لگد میپروندم.
حس کردم این پایان کارمه و قراره زنده زنده تو تاریکی کشیده بشم.
تو اون لحظهٔ ناامیدی، فقط یه فکر به ذهنم رسید: صدا.
من که عمرمو با صداها گذرونده بودم، شاید همون چیزی که این بلا رو سرم آورد میتونست نجاتم بده.
هنوز هدفون دور گردنم بود. با دستای لرزون هدفونو برداشتم و جلوی میکروفون رکوردر گرفتم.
ولوم دستگاه رو تا آخرین حد زیاد کردم.
یه فیدبک صوتی شدید تولید شد؛ صدای سوت زیر و گوشخراشی که تو فضا پیچید.
اون نیروی نامرئی انگار شُل شد. فشار روی پام کمتر شد و تونستم پامو بیرون بکشم.
فرصت رو غنیمت شمردم و بدون معطلی، خودمو از پنجرهٔ شکسته پرت کردم بیرون.
با پشت افتادم رو زمین سرد بیرون استودیو؛ دستوپام زخم و خراش بود، اما آزاد شده بودم.
نفسزنان از روی زمین بلند شدم و شروع کردم به دویدن سمت در باغ.
هوا کاملاً تاریک شده بود و فقط نور ضعیف ماه از بین شاخهها راه رو نشون میداد.
صدای قدمهای هراسونم روی برگها و خاک پیچیده بود و هر لحظه انتظار داشتم اون چیز دوباره از پشت سر خِرکم رو بگیره.
به در آهنی باغ که هنوز نیمهباز بود رسیدم و خودمو از لای در بیرون انداختم.
با تمام توان دویدم سمت ماشینم که چند متر اونطرفتر زیر نور کمرنگ چراغ خیابون پارک بود.
هنوز نفسنفس میزدم که حس کردم یه جفت چشم از پشت سر بهم خیره شده.
جرأت نداشتم برگردم. دستام بدجوری میلرزید، به سختی کلیدو تو قفل انداختم و در ماشینو باز کردم.
خودمو پرت کردم توی ماشین و در رو محکم قفل کردم.
قلبم داشت از سینهم میزد بیرون. تو آینهٔ جلو نگاهی به شیشهٔ عقب انداختم؛ چیزی دیده نمیشد جز تاریکی.
سوییچ رو چرخوندم. ماشین با نالههای ضعیف استارت خورد ولی روشن نشد.
وحشتزده پدال گاز رو چند بار زدم و استارت زدم.
بالاخره ماشین غرید و روشن شد. پدال گاز رو تا ته فشار دادم و با چرخش وحشیانهای از اون باغ لعنتی کندم.
چرخهای ماشین روی سنگریزههای جادهٔ خاکی سر خورد و من با سرعت داخل جادهٔ اصلی شدم.
فقط وقتی به اولین چراغهای روشن شهر رسیدم، جرأت کردم سرعت رو کم کنم.
تمام بدنم میلرزید و اشک روی صورتم راه گرفته بود.
باورم نمیشد تونستم سالم از اون جهنم فرار کنم.
اما کابوس من هنوز تموم نشده بود.
اون شب به خونه که رسیدم، خواب به چشمم نیومد.
هر صدای ریزی توی خونه میپیچید، نفسم رو بند میآورد.
بالاخره تصمیم گرفتم دل به دریا بزنم و به فایل ضبطشده گوش کنم.
شاید ته دلم امیدوار بودم چیز زیادی نشنوم؛ یا خیال کنم همهاش توهم بوده.
ولی چیزی که تو اون ضبط شنیدم، تصوراتم از واقعیت رو برای همیشه تغییر داد.
همهچیز، حتی شکستن شیشه و فریادهای من هم ضبط شده بود.
اما بعد از اون فیدبک، چند دقیقه از فایل تو سکوت مطلق گذشت؛ لحظاتی که اصلاً یادم نمیاومد چطور سپری شد.
سپس صدای زمزمهای ضعیف شنیده میشد—صدای خودم که انگار چیزی رو خیلی آهسته و نامفهوم تکرار میکرد؛ انگار کس دیگهای با صدای من داشت دعا میخوند.
بعدش یه خندهی کوتاه و خشدار پخش شد و بعد… هیچی. فایل همانجا به پایان رسید.
من اون شب زنده برگشتم خونه، اما مطمئن نیستم همون آدمی باشم که از خونه بیرون رفت.
هر بار به اون صدای ضبطشده فکر میکنم تنم یخ میکنه.
آیا اون نیروی شوم واقعاً یه تیکه از وجود منو تسخیر کرده؟
آیا بخشی از اون کابوس با من بیرون اومده؟
نمیدونم… فقط میدونم دیگه هیچچیز برام مثل قبل نیست.
این بود روایت واقعی من از یک داستان ترسناک فرکانس نفرینشده؛ شبی که یک استودیوی خاموش، یک موج مرموز و یک فرکانس ناشناخته زندگی مرا برای همیشه دگرگون ساختند.
شما هم اگر یه وقتی صدایی شنیدید که نباید، حواستون باشه…
گاهی اوقات، هر داستان ترسناک فرکانس نفرینشده دیگری هم که بشنوید، به شما یادآوری میکند که بعضی درها رو که باز کنی، دیگه هیچوقت بسته نمیشن!