داستان ترسناک

داستان ترسناک اشتباه مرگبار در قبرستان اجنه

داستان ترسناک اشتباه مرگبار در قبرستان اجنه

داستان ترسناک اشتباه مرگبار در قبرستان اجنه

داستان ترسناک اشتباه مرگبار در قبرستان اجنه ای که می‌خوام براتون تعریف کنم، شاید شبیه فیلمای سینمایی ترسناک به نظر بیاد، ولی هر لحظه‌ش رو با گوشت و پوست و استخون حس کردم. من آدم خاصی نیستم، یه جوون معمولی که توی حوالی یکی از روستاهای شمال ایران بزرگ شدم. مدتی بیکار بودم و هیچ پولی توی جیبم نبود. می‌گن بی‌پولی بدترین جنونه، مغز آدمو می‌بره جاهایی که نباید. منم همینجوری بودم؛ حوصله‌ی هیچکس و هیچ چیزی رو نداشتم، تا اینکه یه شب یه پیشنهاد عجیب اومد سراغم. اون شب توی پارک، دوستم «سامان» حرفی زد که سرنوشت منو عوض کرد. گفت می‌تونه یه راه پول درآوردن پیدا کنه، کاری که به قول خودش نه قاچاق بود نه دزدی. در مورد لوح سنگی و نفرینی حرف زد که زیر خاک‌های قبرستان قدیمی دفنه و مشتری داره. گفت خیلیا سعی کردن درش بیارن و اتفاقات بدی براشون افتاده.

اون لحظه فقط اعدد و ارقام نجومی توی ذهنم می‌چرخید و وسوسه‌ی ثروت کورم کرده بود. خب، می‌دونین من همیشه دنبال هیجانم؛ روحیه‌ی سرکش دارم، از اون ورم وقتی فقر و بیکاری به آدم فشار بیاره، عقل دیگه کار نمیکنه. شبش رو تا صبح خوابم نبرد. مدام به این فکر می‌کردم که این لوح چی می‌تونه باشه؟ چرا باید نفرین داشته باشه؟ ولی یه صدای وسوسه‌انگیز توی گوشم می‌گفت: « ثروت! این همون فرصته!» صبحش، با چشمای پف کرده زنگ زدم به سامان و گفتم: «قبوله، بریم!» برنامه رو چیدیم. باید شب از قبرستون «سرکوه» رد می‌شدیم، جایی که ریش سفیدا می‌گفتن آخرین مکان دفن جادوگرای قدیم روستاست. قبلاً یه بار نزدیک قبرستون رفتم، اونجا مه عجیبی مثل آدامس روی زمین چسبیده بود و هر چی چشم دوخته می‌شد، فقط سایه‌ی درختای کوهنور دیده می‌شد. اما حالا شب باید وارد می‌شدیم.

سامان گفت که تنها نیستیم؛ «مینا»، دختردایی‌ش، همراهمونه. وقتی مینا رو دیدم تعجب کردم. دختر چشم‌بادومی با مویهای بلند مشکی و خنده‌های مرموز. گفت که یه چیزایی درباره‌ی سرزمین جن‌ها می‌دونه. برام جای سوال داشت چرا یه دختر توی همچین کار خطرناکی با ما میاد، ولی صداقت نگاهش قانعم کرد. اون شب سه نفری با بیل، چراغ قوه و یه مقدار خوراکی راهی قبرستون شدیم. وقتی وارد قبرستون شدیم، باد سردی میان درختان سرو می‌پیچید و صدای برگ‌ها مثل زمزمه‌ی نفرینی از دور دست بود. هیچ‌کس حرف نمی‌زد؛ فقط نور چراغ قوه روی قبرهای سنگی می‌لغزید. کنار یک سنگ شکسته ایستادیم. مینا گفت زیر این قبر لوح دفن شده و باید چند لایه خاک و سنگ رو کنار بزنیم.

بیل‌ها توی خاک فرو می‌رفت و هر ضربه نفس‌هامونو تندتر می‌کرد. بالاخره به یک سطح سخت رسیدیم و هم‌زمان بوی تند گوگرد بلند شد.  لایه‌ی خاک را کنار زدیم و سنگی با حکاکی‌های عجیب پیدا کردیم که زیر نور چراغ قوه درخشان شد. هنوز به خودمون نیومده بودیم که صدای خنده‌ی خفه‌ای از دور شنیدیم؛ خنده‌ای که معلوم نبود از دهان آدم بیرون میاد یا چیز دیگه‌ای.  سامان زمزمه کرد: «بیخیالش! سریع باشید.» بیل رو گذاشتیم زیر لوح و سعی کردیم بیرون بیاریمش. به نفس نفس افتاده بودیم که ناگهان چیزی به مچ پای من چنگ زد. جیغ زدم و چراغ قوه رو لرزوندم. دیدم یک دست کوچک استخوانی مثل دست بچه از خاک بیرون زده و مچ پامو گرفته! صدای جیغ مینا و فحش‌های سراسیمه‌ی سامان بلند شد. بدون فکر، با بیل زدم روی اون دست. دست ناپدید شد و یه ناله‌ی دور توی باد گم شد. قلبم توی دهانم بود. مینا که رنگش پریده بود گفت: «نباید بی‌احترامی کنیم. اونا طاقت نمیارن.» سامان زبونشو گاز گرفت و گفت: «یعنی چیکار کنیم؟ باید لوح رو بیاریم.» دوباره بیل زدیم و این‌بار، به زور لوح رو بلند کردیم. لوح رو که از خاک بیرون آوردیم، وزنش تا مغز استخوانمون رفت. با زحمت روی پلاستیک گذاشتیم و طناب بستیم. ناگهان صدای خنده‌ی کودکانه‌ای اطرافمون پیچید. مینا با صدای لرزان گفت باید همین حالا بریم. با عجله از قبرستان خارج شدیم در حالی که نجواهای نامفهومی پشت سرمون میومد که میگفت: «اون مال ماست…».

راهی رو شروع کرده بودیم که دیگه برگشت نداشت. وقتی به خونه‌ی متروک پدربزرگ سامان رسیدیم، نفس‌هامون گرفته بود. خونه در حاشیه‌ی روستا بود، سال‌ها بود کسی اونجا زندگی نمی‌کرد. بوی نم و چوب پوسیده در فضا پیچیده و پنجره‌ها با پارچه پوشانده شده بود. زیرزمین این خونه پر از ابزار قدیمی و خاطرات خاک گرفته بود. سامان گفت: «لوح رو توی زیرزمین مخفی می‌کنیم تا فردا مشتری بیاد تحویلش بدیم.» مینا به دیوارهای نمور نگاه کرد و زمزمه کرد: «امیدوارم اینجا بتونیم دوام بیاریم.»

نصف شب بود و ما با خستگی روی فرش‌های قدیمی خوابیدیم. اما خواب من سنگین نبود. مثل اینکه چیزی نمی‌ذاشت پلک‌هام بسته بشه. صدای قطره قطره‌ی آب از گوشه‌ی سقف میومد و صدای باد از لای درخت‌های بیرون عبور می‌کرد.  هنوز نیمه خواب و بیدار بودم که حس کردم کسی کنار گوشم زمزمه می‌کنه.

صدایی زنانه، نرم و اغواگر. شنیدم که می‌گفت: «تو با ما آمدی، چرا نمی‌خواهی همراهت باشیم؟» نفسم بند اومد. چشمامو باز کردم، ولی چیزی ندیدم. اطراف تاریک بود و فقط نور ضعیفی از فانوس گوشه‌ی اتاق می‌تابید. بی‌حرکت دراز کشیده بودم و به صدا گوش می‌دادم. ناگهان عطر تندی مثل خاک بارون‌خورده فضای اتاق رو پر کرد و سایه‌ی زنی با موهای بلند روی دیوار افتاد. یک زن سفیدپوش با چشمای سرخ کنارم ظاهر شد.
صدایش نه مهربان بود و نه خشن، چیزی بین وسوسه و تهدید: «لوح مال ماست. پسش بدین تا آرزوهاتون برآورده شه.» قلبم تند ‌تند می‌زد. بهش نگاه کردم و پرسیدم: «تو کی هستی؟» لبخند زد و گفت: «نمیخاد اسممو صدا بزنی. من نگهبان این پیمانم.» دستش رو دراز کرد، انگار می‌خواست قلبم رو لمس کنه.
در همین لحظه مینا در خواب ذکر گفت، هوا سرد شد و زن در یک چشم بر هم زدن مثل دود محو شد. فهمیدم که این یک بازی ذهنی نبود؛ چیزی از مرز خواب و واقعیت عبور کرده بود. صبح که شد، با چهره‌ای خسته و رنگ‌پریده از خواب پاشدیم. سامان چایی دم کرد و مینا با چشمای نیمه‌باز ماجرا رو پرسید. وقتی داستان زن عجیب رو تعریف کردم، مینا بی‌اختیار لرزید. گفت: «بهشون می‌گن «صاحبان لوح». اونا موجوداتی هستن که بین عالم زندگان و مردگان گیر کردن. این لوح یه پیمان قدیمیه، و هرکی پیمان رو بشکنه باید بهایی بده. پیشنهادش رو جدی نگیر.
اینا اول وسوسه‌ات می‌کنن، بعد که لوح رو گرفتن، همه چی رو ازت می‌گیرن.» سامان خندید و گفت: «ای بابا، اینا همه‌اش تلقینه. ما لوح رو می‌فروشیم و پولش رو می‌گیریم. بعدش دیگه این توی قبرستون می‌مونه یا نمی‌مونه به ما چه.» ولی دل من با این حرفا آروم نشد. اون شب وقتی هوا تاریک شد، سر و صدای عجیبی از زیرزمین اومد. انگار چیزی روی زمین کشیده می‌شد.  اول فکر کردم موش‌ها هستن، ولی صداش خیلی بزرگ‌تر بود.
چراغ قوه برداشتم و آروم در زیرزمین رو باز کردم. بوی خاک و چوب نم‌زده زده به مشام میومد. نور رو انداختم و شبحی دیدم که کنار لوح نشسته. سایه‌ی بلند یک مرد، یا شاید مرده؟! نور رو لرزوندم و ناگهان شبح پیرمردی با ریش سفید و پوست خاکستری بالای لوح ظاهر شد. به سختی گفت: «چرا پیمان رو شکستی؟» قبل از اینکه بتونم جواب بدم، زن سفیدپوش هم پشت سرم مثل سایه سبز شد. صدای چندین نفر از داخل دیوارها و سقف می‌اومد؛ گریه بچه، خنده مرد، جیغ زن. [ صدای همهمه ] قلبم داشت از سینه می‌زد بیرون. پیرمرد دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت: «زنده می‌مونی اگر لوح رو برگردونی، وگرنه جزو ما می‌شی.» چراغ ناگهان خاموش شد و نفس سردی پشت گوشم حس کردم.
بدون معطلی جیغ زدم و از پله‌ها بالا دویدم. مینا و سامان وحشت‌زده بیدار شدن. نفس‌نفس می‌زدم و نمی‌تونستم حرف بزنم. سامان عصبی گفت: «داریم دیوونه می‌شیم. باید الان لوح رو ببریم و تحویل بدیم.» ولی مینا مصمم بود. گفت: «نه! اگر همین الان ببریمش، خطر بزرگ‌تره. این موجودات گرسنه‌ن. وقتی نزدیک لوح باشن، قدرتشون بیشتر میشه. باید کسی رو پیدا کنیم که این عهد رو بشکنه و ما رو نجات بده.» تا صبح رو با ترس و لرز و بیداری گذروندیم. هر صدای ریزی ما رو از جا می‌پروند. صبح زود، مینا سراغ «داییش» رفت؛ مردی که توی روستای بغلی به دعانویسی و احضار معروف بود.

البته خیلیا می‌گفتن رماله و حقه‌باز، ولی ما چاره‌ای نداشتیم. ظهر بود که مینا با مردی میان‌سال و لاغر با چشمای نافذ برگشت. عمامه‌ای روی سرش گذاشته بود و سبیل پرپشتی داشت. وقتی وارد خونه شد، نگاه عجیبی به ما انداخت و گفت: «بوی خونتونو حس می‌کنم. چه غلطی کردین؟» ماجرا رو با هول و ولا تعریف کردیم. داییش ابروهاشو بالا برد و گفت: «این لوح فقط یک جسم نیست، پیمان چندصد ساله‌ی اجنه با انسانه. شما دست کردین تو سوراخ لونه‌ی زنبور.» دایی مقداری کاغذ و قلم درآورد و چند دعا نوشت. دستور داد آتیش روشن کنیم و لوح را وسط پارچه‌ای گذاشت. زیر لب ذکر می‌گفت . فضای اتاق کم‌کم سنگین شد. شعله‌ها رنگ عوض کردند و دود سیاه دور ما پیچید. سه سایه‌ی آشنا از دل دود بیرون آمدند: همان زن سفیدپوش، پیرمرد خاکستری و موجودی شاخ‌دار. دایی به آن‌ها گفت: ما پشیمانیم و لوح را پس می‌دهیم. موجودات گفتند: «در قبال رهایی، باید چیزی از خودتان بدهید.» سامان بخشی از موهایش را قربانی کرد، من زنجیر نقره‌ای مادرم را و مینا نذر کرد اموالش را با فقرا تقسیم کند.

آن‌ها سر تکان دادند و هم‌زمان با محو شدن‌شان زن سفیدپوش نزدیک گوشم زمزمه کرد: «یادت باشه، هنوز حواسم بهت هستا.» رحیم لوح را پیچید و گفت باید آن را دور کند. وقتی صبح شد، او و لوح ناپدید شده بودند و فقط بوی دود و مشک ماند. حس کردم بخشی از روحم سبک شده اما هنوز سنگینی نگاه آن زن را پشت سرم حس میکردم. چند روز بعد خبر رسید که دایی در کوهستان گم شده و هرگز پیدا نشد. لوح هم همراهش غیب شد.

سامان موهایش هرگز مثل قبل نشد و مدام کابوس می‌دید. مینا به شهر رفت و زندگی‌اش را وقف کمک به دیگران کرد. من اما هر شب صدای زمزمه‌ی زن سفیدپوشی را در گوشم می‌شنوم؛ می‌گوید هنوز می‌تواند وسوسه‌ام کند. گاهی دست سردی پشت گردنم می‌افتد یا در لحظه‌ای خطرناک، چیزی مرا نجات می‌دهد و بوی ادویه و خاک باران‌خورده اتاق را پر می‌کند. این داستان شاید شبیه خیال به نظر بیاد، ولی برای من تبدیل به هشدار شد: هرگز با چیزهایی که نمی‌شناسم بازی نکنم. آیین‌های جادویی و اشیای نفرین‌شده هزاران ساله‌اند و شوخی نیستند؛ فقر و طمع ممکن است آدم را به جاهایی بکشاند که راه برگشتی نیست. حالا، هر وقت شب‌ها تنها می‌مونم و صدای باد بین درخت‌ها می‌پیچه، یاد اون لحظه‌ها می‌افتم. با چه جرعتی این کار رو قبول کردم؟ کاش می‌شد گذشته رو تغییر داد؟ سؤالاتی که هیچ‌وقت جوابشونو نمی‌گیرم. شاید شماها فکر کنین همه‌اش توهم بوده. ولی وقتی نیمه‌های شب صدای نفس کشیدن کسی رو کنار بالشتون حس کردین، یا دیدین سایه‌ای پشت پنجره تکون می‌خوره، یادتون بیاد کسی یه جایی یه پیمان شکسته و شاید این‌بار نوبت شما باشه.

دوستان عزیز، این داستان ترسناک اشتباه مرگبار در قبرستان اجنه من بود. امیدوارم گوش بدین که نباید با چیزهایی که نمی‌شناسین بازی کنین. اگر دنبال هیجانید، بهتره برید دنبال یه سرگرمی امن‌تر. چون ممکنه چیزی رو بیدار کنین که هیچ‌وقت خوابش نبره. خب، این بود داستان ترسناک امشب. راستی، به نظرتون اون زن سفیدپوش هنوز منو دنبال می‌کنه؟ شاید هم پشت سر شماست و منتظر فرصته…

«این  داستان ترسناک اشتباه مرگبار در قبرستان اجنه به صورت اختصاصی توسط نویسندگان قصه بازار نگارش شده است؛ از این رو، هرگونه کپی‌برداری، بازنشر یا استفاده از این محتوا بدون ذکر منبع و لینک مستقیم به سایت مجاز نیست.»

اگر خواندن داستان ترسناک اشتباه مرگبار در قبرستان اجنه براتون کافی نبود، پیشنهاد می‌کنم زیبایی و جزئیاتش رو به صورت فیلم و پادکست در یوتیوب کابوسکده تماشا کنید؛ چون یک شاهکار دیدنی و متفاوته! همین حالا سابسکرایب کنید و ازش لذت ببرید.

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید