داستان ترسناک احضار جن ثروت تو قبرستون
داستان ترسناک احضار جن ثروت تو قبرستون : ساعت نزدیک نیمهشب بود و من تنها وسط قبرستان متروکهی روستا نشسته بودم. دور تا دورم رو با دایرهای از نمک احاطه کرده بودم و تو دستهام یک طلسم کاغذی رو محکم نگه داشته بودم.
یک فانوس کمنور هم کنار پام گذاشته بودم که نور لرزانی روی سنگقبرهای اطراف میانداخت. باد سرد پاییزی زوزهکشان از لای درختای خشک قبرستون میگذشت و سایههای عجیبوغریبی رو روی سنگ قبرهای قدیمی میرقصوند. قلبم تند تند میزد و هر از گاهی از سرما و ترس میلرزیدم. با خودم فکر میکردم: «واقعاً چرا کارم به اینجا کشید؟» چند هفته قبل از اون شب وحشتناک، بدترین روزهای زندگیمو میگذروندم.
فقری که گریبان خانوادهم رو گرفته بود، داشت ما رو از پا درمیآورد. کار درست و حسابی نبود، مزرعهی کوچیکمون تو خشکسالی از بین رفته بود و از هر طرف زیر قرض بودیم. ناامیدی مثل سایه افتاده بود رو زندگیم. توی همون روزای سیاه، تو قهوهخونهی روستا حرفای عجیبی شنیدم. میگفتن یه درویش مرموز اومده حوالی روستای ما و برای آدمای مستأصل طلسم و چلهنشینی تجویز میکنه. اول فکر کردم شایعهست یا خرافاته، ولی وقتی هیچ راه دیگهای جلوم نموند، تصمیم خودمو گرفتم. من باید هر جور شده پولدار میشدم، حتی اگه به قیمت بازی با نیروهای ناشناخته باشه.غروب یکی از همون روزها بالاخره دل رو زدم به دریا و سراغ درویش رفتم. شنیده بودم نزدیک قبرستون قدیمی، کنار خرابههای یک کاروانسرای کهنه خیمه زده. وقتی پیداش کردم، مردی تکیده و مو بلند با چشمای نافذ بود که کنار آتیش کوچیکی نشسته بود.تا منو دید، انگار میدونست واسه چی اومدم. بدون مقدمه گفت: «راه آسونی نیست جوون…» هر کاری یه بهایی داره.
من که از قبل تصمیممو گرفته بودم، بهش التماس کردم راهی جلو پام بذاره. چشماش رو ریز کرد و زیر لب زمزمههایی کرد که نفهمیدم. بعد، طوماری کاغذی از خورجینش درآورد و بهم داد. رو کاغذ نقوش عجیب و کلمات نامفهومی کشیده شده بود. درویش آهسته ادامه داد: «این طلسم احضار موکل ثروته. اما اگه میخوای جواب بگیری، باید چلهنشینی کنی… اونم کجا؟ وسط قبرستون.» قلبم فرو ریخت اما سعی کردم نشون ندم ترسیدم. گفتم: «حاضرم. هر کاری لازم باشه میکنم.» درویش اخمی کرد و گفت: «پس خوب گوش کن. امشب نصفشب، درست وقتی ماه کامل پشت ابر پنهانه، بری قبرستون قدیمی بالای تپه. اونجا، وسطترین نقطهی قبرستون رو پیدا کن و با این نمک دور خودت یه دایره بکش.» همونطور که صحبت میکرد، یک کیسه کوچک نمک هم از جیبش درآورد و به دستم داد. ادامه داد: «داخل دایره میشینی و این طلسم کاغذی رو جلوت میذاری. شروع میکنی زیر لب وردی رو که روش نوشته شده، خوندن.
حالا نیمهشب شده بود و دقیقاً همون کاری رو میکردم که درویش گفته بود. توی اون سکوت ترسناک، طلسم کاغذی رو جلوی پام گذاشتم و زیر لب شروع کردم به خوندن کلمات عجیب و نامفهومی که روش نوشته شده. زبونم به سختی میتونست اون ورد غریب رو تلفظ کنه. هرچی بیشتر میخوندم، ضربان قلبم بیشتر تند میشد. حس میکردم هوا دور و برم سنگین شده. هنوز جملهی آخر از دهنم کامل درنیومده بود که یهو انگار کل دنیا ساکت شد. باد ایستاد، انگار که یهدفعه نفس طبیعت حبس شده باشه. صدای جیرجیرکها، زوزهی باد، همهچیز قطع شد. فقط سکوت… یه سکوت مرگبار. گلوی خشکم رو قورت دادم و تو تاریکی چشم دوختم. نور کمرنگ ماه از لای ابرها روی قبرهای ترکخورده پخش شده بود.
چند لحظه گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد. فقط سکوت وهمآور بود و قلب خودم که تو گوشم میکوبید. داشتم کمکم به خودم امید میدادم که شاید چیزی نمیشه، که یهو صدای «چک… چک… چک…» سکوت رو شکست. انگار قطرههای آب از جایی داشتن میچکیدن، ولی اطراف من نه چشمهای بود نه حتی یه شیر آب قدیمی. هنوز سر درگم بودم که صدای چکیدن قطع شد و به جاش یه پچپچ آروم از پشت سرم بلند شد. انگار دو نفر داشتن زیر لب دعایی میخوندن یا با هم نجوا میکردن. صدا واضح نبود، ولی همین که اون صدای نامفهوم به گوشم رسید مو به تنم سیخ شد. خشکم زده بود و جرأت نداشتم برگردم نگاه کنم. زمزمههای پشت سرم یکدفعه قطع شد. برای چند ثانیه فقط صدای نفسنفس زدن خودم رو میشنیدم. همون موقع، از همون سمت پشت سرم، صدای دیگری بلند شد؛ صدایی آشنا که باعث شد خون تو رگهام یخ بزنه. صدای مادرم بود که با اضطراب صدام میزد: «کاظم! کاظم جان… کجایی مادر؟» قلبم هری ریخت.
امکان نداشت مادرم اون وقت شب اونجا باشه! ناخودآگاه لب باز کردم که بگم «مامان؟» ولی همون لحظه چیزی تو ذهنم جرقه زد. قدیمیها میگفتن اگه نیمهشب تو قبرستون کسی از پشت صدات زد، هیچوقت جواب نده یا برنگرد! لبمو گاز گرفتم و خودمو توی دایرهی نمک میخکوب کردم. صدای مادرم دوباره، این بار گریون و مضطرب، شنیده شد: «پسرم، تویی؟ جواب بده… کمکم کن!» قلبم داشت از سینهم میزد بیرون. چشمهام پر از اشک شده بود، اما میدونستم اون هرچی که هست مادرم نیست. سعی کردم گوشهامو بگیرم و به خودم تلقین کنم: «این واقعی نیست… این واقعی نیست…» آروم آروم صدای مادرم محو شد و سکوت برگشت. فکر کردم شاید امتحان سختی که جن برام ترتیب داده بود تموم شده، ولی اشتباه میکردم. هنوز قطرههای اشک روی صورتم بود که بوی عطر گلِ یاس تو هوا پیچید؛ بویی مطبوع و گرم که تو اون هوای سرد شب بعید بود. سرمو بالا آوردم. چند متر اونطرفتر روی یک سنگ قبر ، زنی جوان با لباس سفید نشسته بود! خشکم زد.
اصلاً متوجه نشده بودم کی و از کجا اومده. موهای سیاهش روی شونههاش ریخته بود و صورتش زیر نور کمرنگ ماه مثل عروسکی ظریف و زیبا به نظر میرسید. با صدایی نرم و فریبنده گفت: «اینجا چی کار میکنی عزیزم؟ این وقت شب تنهایی خطرناکه…» صدای وسوسهانگیزش بر خلاف صدای مادرم، تو گوشم لالایی میخوند و عجیب آرامبخش بود. برای چند لحظه حواسم از ترس پرت شد و محو صورت زیباش شدم. نزدیک بود جوابشو بدم که یاد هشدار درویش افتادم.
لبهامو محکم به هم فشار دادم و چیزی نگفتم. دختر جوان از روی سنگ قبر بلند شد. قد بلند و اندام کشیدهاش تو لباس سفید توجهم رو جلب کرد. با نازی قدمزنان به طرفم اومد. چشمای سیاهش تو تاریکی عجیب میدرخشید. با ناز و خنده گفت: «نترس عزیزم… منم تنها موندم. بیا پیش من، از این بازیها دست بردار.» با انگشت اشاره کرد و چیزی زیر لب زمزمه کرد. ناگهان جلوی پایش روی خاک قبرستان چند سکهی طلا ظاهر شد که در نور ماه برق زدند. صدای جرینگ جرینگ سکهها تو اون سکوت واضح به گوش رسید. دختر به طلاها نگاه کرد و دوباره لبخند زد: «مگه همینو نمیخواستی؟ بیا ورشون دار… فقط کافیه یه قدم بیای بیرون.» دستش رو به سویم دراز کرد. انگشتان کشیده و سفیدش فقط چند سانت با لبهی دایرهی نمک فاصله داشتن. لحظهای وسوسه شدم دستمو به سمتش دراز کنم؛ برق سکههای طلا و برق نگاه اون دختر تو ذهنم جادو میکرد.
چشمم به پاهای برهنهاش افتاد که از زیر دامن بلندش پیدا بود. نفس در سینهم حبس شد؛ انگشتان پای او برعکس بودند، چرخیده به سمت عقب! وحشتم دوچندان شد. همان لحظه لبخند دخترک کمکم محو شد و حالت صورتش تغییر کرد. چشمانش رنگ خون گرفت و لبهای سرخش به پوزخندی شیطانی باز شد. صدایی خشدار و ترسناک از گلویش بیرون زد: «فهمیدی؟!» هنوز از شوک این تغییر درنیامده بودم که ناگهان با سرعتی غیرانسانی به طرف من خیز برداشت. جیغ کوتاهی کشید و خودشو محکم به سمت من پرت کرد. همین که به لبهی دایرهی نمک رسید، انگار به دیوار نامرئی برخورد کرد و جرقهی تیز و صدای مهیبی بلند شد. فانوس کنار پام با شکستن شیشهاش منفجر شد و اطرافم یکدفعه تو تاریکی فرو رفت. از ضربهی وحشتناک به عقب پرت شدم و گوشهام برای چند لحظه سوت کشید. بوی دود و گوگرد در فضا پیچیده بود.
ضعف نور ماه به زور از لابهلای ابرها راهشو به قبرستون باز میکرد. تو اون تاریکی مطلق، فقط سرخی چشمای شیطانی اون موجود رو میدیدم که حالا دیگه شکل دخترانهاش کاملاً محو شده بود. موجودی قدبلند با بدنی سایهمانند اطراف دایرهی نمک پرسه میزد و عصبی نعره میکشید. زوزهی باد دوباره بلند شد. صدای هوهوی وحشی باد شاخههای خشک درختا رو با خشونت تکون میداد. سنگ قبری کنار من با ضرب باد واژگون شد و افتاد روی زمین. به دایرهی نمک نگاه کردم؛ بخشی از نمکها با ضرب اون انفجار پراکنده شده بود! وحشتزده دستپاچه کیسهی نمک رو برداشتم و به سرعت شروع کردم ریختن نمک روی قسمتهای خالی که ترک خورده بودن. دستهام از شدت ترس میلرزید و به سختی تعادلمو حفظ کرده بودم، اما بالاخره تونستم حلقه رو ترمیم کنم. موجود سایهوار با خشم دور تا دور حلقه میچرخید. صدای نعرههای ترسناکش با زوزهی باد درهم آمیخته بود. احساس میکردم زمین زیرم میلرزه و از داخل قبرهای اطراف صدای نالههای وحشتناک و ضجه بلند شده. انگار تمام مردگان قبرستون بیتاب شده بودن. موجود سیاهپیکر چند بار دیگه با نفرت به سمت من حمله کرد، ولی هر بار به مانع نامرئی حلقه برخورد میکرد و غرشکنان عقب مینشست. دستهای دراز و پنجهمانندش رو میدیدم که پشت حصار نمک تو هوا چنگ میانداختن و به جایی نمیرسیدن.دیگه چیزی به طلوع نمونده بود. نای حرکت نداشتم و فقط زانو زده توی حلقه، نفسزنان دوام میآوردم. همون لحظه صدای خروسها از دوردست بلند شد و چند ثانیه بعد، فریاد اذان صبح سکوت شب رو شکست: «الله اکبر…» تا نوای اذان پیچید، انگار گرگ به تنور افتاده باشه، موجود سایهوار نعرهای کشید که پردهی گوشمو لرزوند.
بدنش شروع کرد به پیچ و تاب خوردن و دود سیاهی ازش بلند شد. صدای جیغها و نالههای قبرستون یکییکی خاموش شدن. موجود سیاه با چشمای سرخش یه نگاه پرکینه به من انداخت و بعد مثل بخار تو هوا محو شد. آفتاب کمکم داشت بالا میاومد و نور خاکستری بامدادی روی سنگ قبرها افتاده بود. من زنده مونده بودم. با ناباوری، از دایرهی نمک بیرون اومدم و پاهای بیحس و کرخشدهمو کشونکشون به سمت در خروجی قبرستون بردم. قبرستونی که تا چند لحظه پیش میدان نبرد من با تاریکی بود، حالا زیر نور صبح مثل یه جای عادی و بیآزار به نظر میرسید.
انگار نه انگار که اون همه وحشت از سرش گذشته. ولی زندگی من دیگه هیچوقت عادی نشد. مدتی بعد، طبق گفتهی درویش، نشونههایی تو همون قبرستون پیدا کردم و به گنجی رسیدم که مشکلات دنیاییم رو حل کرد. اما زخم اون شب چلهنشینی تا همیشه تو روانم موند. هرگز فراموش نمیکنم چشمای سرخ اون موجود رو که لحظهی آخر قبل از محو شدنش زل زده بود تو چشمهام.هنوزم بعضی شبها تو کابوسهام حس میکنم یه جفت چشم سرخ از گوشهی اتاقم بهم خیره شده… شاید چلهی وحشت من هیچوقت تموم نشده باشه.
« داستان ترسناک احضار جن ثروت تو قبرستون به صورت اختصاصی توسط نویسندگان قصه بازار نگارش شده است؛ از این رو، هرگونه کپیبرداری، بازنشر یا استفاده از این محتوا بدون ذکر منبع و لینک مستقیم به سایت مجاز نیست.»
