داستان جنایی معمایی

داستان جنایی معمای برج نیمه‌کاره

داستان جنایی معمای برج نیمه‌کاره

 داستان جنایی معمای برج نیمه‌کاره

 

داستان جنایی معمای برج نیمه‌کاره

داستان جنایی معمای برج نیمه‌کاره : بعضی‌وقت‌ها آدم‌ها جوری زندگی می‌کنن که انگار دارن روی لبه‌ی یه تیغ تیز راه می‌رن؟ فکر می‌کنی تا کجا میشه توی ظاهرِ یک زندگیِ موفق و آروم پیش رفت، بدون اینکه اون پشت، زیرِ پوستِ شهر، یه خبرایی باشه که مو به تن آدم سیخ کنه؟ امشب می‌خوام برات از یه شب لعنتی بگم؛ یه شب پاییزی توی یه برج نیمه‌کاره تو شمال تهران، جایی که مرگِ یه مرد با ظاهرِ موجه، کلِ کلان‌شهر رو برد توی یه بازیِ روانی و کثیف. ماجرا از اونجا شروع شد که ساعت روی دستِ سهراب پارسا، درست روی عدد سه و چهارده دقیقه بامداد، یه شوک الکترونیکی عجیب ثبت کرد و تموم… این پرونده‌ایه که هنوز هم وقتی تو آگاهی حرفش وسط میاد، موهای تن آدم سیخ میشه.

سهراب پارسا، مهندس ناظرِ پروژه‌ی ساختمانیِ «آراد» توی منطقه الهیه بود. مردی که همه‌ی همکاراش ازش به عنوان یه آدم آروم، حساب‌گر و دقیق یاد می‌کردن. کسی که محال بود خطایی تو کارش پیدا کنی؛ تمیز کار می‌کرد، سر وقت می‌اومد و همیشه لباس‌های مرتب تنش بود. اما مگه میشه کسی تو این شهر زندگی کنه و یه پُشت‌پرده‌ی سیاه نداشته باشه؟ ساعت چهار صبح بود که نگهبان افغانستانیِ برج، وقتی داشت دور می‌زد، با یه صحنه‌ی هولناک روبه‌رو شد؛ جسد سهراب وسط بتن‌های طبقه دهم، کنار داربست‌ها افتاده بود. سر و شکل افتادنش جوری بود که کلانتری اولش گفت: «خب، خودکشیه دیگه! طرف از پنت‌هاوس خودش رو پرت کرده پایین.»

اما این فقط اولِ کلافِ سردرگمی بود که سرگرد کیوان آریا رو کشوند سر صحنه. کیوان کسی نبود که به این راحتی‌ها گول ظاهر قضایا رو بخوره. وقتی رسید بالای سر جسد، اولین کاری که کرد این بود که نگاهی به مچ دست سهراب انداخت؛ ساعت هوشمندش هنوز روشن بود. کیوان با اون چشم‌های تیزبینش که هیچی رو جا نمی‌انداخت، صفحه ساعت رو چک کرد. دو تا نکته تو ذیش زد توی ذوقش: اول اینکه ضربان قلب سهراب درست پنج دقیقه قبل از مرگ، روی عدد فوق‌العاده بالای ۱۸۰ بوده؛ یعنی مردی که ادعا می‌شد آروم بوده، لحظه‌ی آخر از شدت ترس یا هیجانِ مطلق داشت سکته می‌کرد! دومین نکته یه پیامک ناشناس بود که دقیقاً همون لحظه روی ساعت اومده بود: «بازی تموم شد سهراب. کد ۳۰۲ قفله.»

کیوان همون‌جا تو دلش گفت: «کد ۳۰۲؟ خودکشی با پیامکِ کددار؟ کدوم آدم خودکشی‌کننده‌ای نگران رمز و رازِ پرونده‌ست؟» اینجا بود که بازیِ شطرنجِ کارآگاه با حقیقت شروع شد. پلیس رفت سراغ خونه‌ی سهراب؛ یه آپارتمان شیک و سرد تو زعفرانیه. همسرش، دکتر فرزانه راد، یه روان‌پزشک موفق و معروف بود. زن وقتی خبر مرگ شوهرش رو شنید، حتی یه قطره اشک هم نریخت! خیلی خونسرد چاییش رو هم زد و گفت: «سهراب مدت‌ها بود تحت فشار کاری بود… تعجب نمی‌کنم.» اما خونسردیِ بیش از حدِ فرزانه، اولین سرنخِ درست‌نما اما فریبنده بود که کیوان رو مشکوک کرد. فرزانه گفت شب حادثه تا ساعت دو بامداد توی بیمارستان شیفت بوده و گواهی‌نامه امضاشده‌ی رئیس بخش رو هم تحویل داد. همه‌چیز توجیه شده بود؛ یک خودکشیِ کاری توسط یه مهندسِ تحت‌فشار، با یه همسرِ موجه که تو بیمارستان بوده. پرونده داشت بسته می‌شد تا اینکه یه ویدیو از دوربین‌های مداربسته شهری، همه‌چیز رو ریخت روی دایره.

چند روز بعد، کارشناسِ آی‌تیِ آگاهی، فایل‌های پاک‌شده‌ی لپ‌تاپ سهراب و دوربین‌های مداربسته خیابان منتهی به برج رو آورد. تصویر نشون می‌داد دقیقاً ساعت سه بامداد، درست ده دقیقه قبل از مرگ سهراب، یک زن با پالتوی بلندِ قرمز رنگ از درِ پشتیِ برج نیمه‌کاره خارج شده و به سمت یک ماشینِ شاسی‌بلند تیره رفته. پلاک ماشین با سیستم پلاک‌خوان چک شد: متعلق به دکتر فرزانه راد بود! این یعنی چی؟ یعنی همسرِ مدعیِ علمِ روان‌شناسی، دقیقاً همون ساعتی که ادعا کرده تو بیمارستان بوده، توی ساختمانی بوده که شوهرش از اونجا سقوط کرده.

سرگرد کیوان آریا، فرزانه رو آورد اتاق بازجویی. این جلسه شبیه یه دوئلِ تمام‌عیار بود. فرزانه روبه‌روی کیوان نشسته بود، پائین‌تر از ابروهاش رو زیر ذره‌بین برده بود و با لبخندی مرموز به فنجان قهوه نگاه می‌کرد. کیوان ویدیو رو گذاشت جلوش و گفت: «خانم دکتر! ظاهراً حافظه‌تون یاری نکرده بود بگید اون ساعت الهیه چیکار می‌کردین؟ پالتوی قرمز توی تاریکیِ برج نیمه‌کاره خیلی به چشم میاد، مگه نه؟»

فرزانه بدون اینکه حتی ذره‌ای دستپاچه بشه، سرش رو بالا آورد و با یه لحنِ کاملاً خونسرد گفت: «جناب سرگرد! من اون شب رفتم اونجا تا سهراب رو نجات بدم. سهراب مدتی بود درگیر یه باج‌گیریِ کثیف شده بود. یه آدمِ ناشناس به اسمِ مستعارِ “بهرام” تهدیدش کرده بود که اگر سندِ تغییر کاربریِ زمین‌های جردن رو امضا نکنه، رازِ قتلِ عمدی رو که پنج سال پیش تو شرکت سهراب اتفاق افتاده بود فاش می‌کنه. من رفتم پنت‌هاوس تا مدارک رو از سهراب بگیرم و بدم به پلیس، اما وقتی رسیدم اون بالا، سهراب خودش گفت دیگه خسته شده و پرید پایین! من ترسیدم… ترسیدم پای من بیاد وسط، واسه همین فرار کردم.»

این یه اطلاعات غلطِ درست‌نما بود! فرزانه با مهارت تمام، تمام تقصیر رو انداخت گردنِ یه مرده و یه باج‌گیرِ خیالی. داستانش طوری چیده شده بود که همه‌چیزِ منطقی به نظر می‌رسید؛ هم پالتوی قرمز توجیه شده بود، هم حضورش تو برج، هم ترسش. کیوان اولش فکر کرد واقعاً با یه جنایتِ سازمان‌یافته روبه‌روئه که یک باندِ باج‌گیری پشتش هست. حتی ردیابی‌ها نشون داد که شماره تلفنی به اسم «بهرام» واقعاً وجود داره و پیامک‌ها رو می‌فرستسته.

اما کارآگاهِ باهوش یه لحظه دست نگه داشت. چیزی توی این پازل سر جای خودش نبود. چرا ضربان قلب سهراب روی ساعت هوشندش روی ۱۸۰ رفته بود؟ کسی که داره داوطلبانه و از روی خستگیِ مفرط خودش رو می‌کنه پایین، قبلش باید آروم باشه یا دست‌کم مرگش سریع باشه، نه اینکه قلبش مثل گنجشک تو قفس بزنه. و از همه مهم‌تر، فرزانه چطور دقیقاً می‌دونست سهراب کجای برج و تو کدوم طبقه بوده، در حالی که نگهبان گفته بود درِ ورودی قفل بوده و فرزانه کلید نداشته؟

کیوان دوباره نشست پشت میز کارش و فایل صوتی پاک‌شده‌ی توی گوشیِ سهراب رو که بازیابی شده بود، پلی کرد. صدا رو گذاشت روی بلندگو. صدای سهراب بود که داشت با یه نفر با التماس حرف می‌زد: «فرزانه… تو رو خدا بس کن! من همه‌ی اموالم رو به نامت زدم، چرا دست از سرم برنمی‌داری؟ این قرص‌ها دارن من رو از درون ذوب می‌کنن… من چیزی برای پنهان کردن ندارم، چرا می‌خوای من رو قاتل نشون بدی؟»

اینجا بود که پازل تکمیل شد و تمام لایه‌های دروغ مثل پوسته‌ی پیاز ریخت زمین. قاتل اصلی نه یک باج‌گیرِ فراری بود، نه یک باندِ مافیایی؛ قاتل کسی بود که علمِ نجات دادنِ آدم‌ها رو داشت، اما ترجیح داده بود از همون علم برای کشتن استفاده کنه! فرزانه راد، روان‌شناسِ سرد و محاسبه‌گر، از ماه‌ها قبل با آگاهی از وضعیت روحیِ سهراب و دادنِ دوزهای تدریجیِ نوعی داروی ترکیبیِ توهم‌زا و تپش‌زا (که ردپاش توی آزمایش‌های پاتولوژی سهراب پیدا شد و اولش پزشک قانونی متوجهش نشده بود)، کاری کرده بود که سهراب دچار پارانویای شدید بشه.

شب حادثه، فرزانه با کلید یدکی وارد پنت‌هاوس شده بود. سهراب زیر اثر شدیدِ دارو، تعادل روانی نداشته و تو توهمِ تعقیب شدن توسط سایه‌ها، ناخودآگاه عقب‌عقب رفته و از لبه‌ی پرتگاهِ برج سقوط کرده بود. فرزانه همون پالتوی قرمز رو تنش کرده بود تا دوربین‌ها عمداً اونو ثبت کنن؛ چرا؟ چون نقشه‌اش این بود که پلیس فکر کنه دعوایی بین اون و شوهرش شده، بعد باسناریوی «باج‌گیری و خودکشی از روی ناچاری» قضیه رو ماست‌مالی کنه تا بتونه تمام ارث و میراث کلانِ سهراب رو که تازه به نامش زده شده بود بالا بکشه! وقتی کیوان با این مدارکِ غیرقابل انکار دوباره رفت سراغ فرزانه و دستبند رو گذاشت روی دست‌های ظریفِ اون زنِ سرد، فرزانه فقط یه نگاهِ مات بهش انداخت و گفت: «بعضی‌وقت‌ها، ذهنِ آدم‌ها از هر برجِ نیمه‌کاره‌ای خطرناک‌تره… مرگ، خیلی وقتا توی نگاهِ کسی اتفاق می‌افته که بهش اعتماد داری.»

«راستی یه نکته‌ای رو لازم دونستم بگم؛ همه‌ی اسامی، نام‌های خانوادگی ، خیابان ها و تمام جزئیات این داستان، کاملاً تخیلی و ساخته‌ی ذهن نویسنده هستن؛ هرگونه شباهت ناخواسته با اشخاص یا مکان‌ها صرفاً تصادفی هست.»

فرزانه فکر می‌کرد با نقشه حساب‌شده‌اش می‌تونه هم ثروت رو تصاحب کنه و هم قانون رو دور بزنه، اما بازی روانیِ خودش دامنش رو گرفت. حالا نوبت توئه که به این پرونده فکر کنی…

به نظرت اگر تو جای سرگرد کیوان بودی، با دیدن خونسردیِ اولیه‌ی فرزانه، همون اول بهش شک می‌کردی یا گول گواهی بیمارستانش رو می‌خوردی؟ به نظرت عشق و پول چقدر می‌تونه یه آدم رو تا لبه‌ی جنایت پیش ببره؟ نظرت رو برام بنویس.

دوستان نظراتتون برامون خیلی مهمه، پس حتماً تو کامنت‌ها باهامون در ارتباط باشید. یه قلب ساده از طرف شما، بهترین سوخت برای ادامه‌ی این مسیرِ!

در ضمن این داستان جنایی معمای برج نیمه‌کاره به صورت اختصاصی توسط نویسندگان قصه بازار نگارش شده است؛ از این رو، هرگونه کپی‌برداری، بازنشر یا استفاده از این محتوا بدون ذکر منبع و لینک مستقیم به سایت مجاز نیست.

دوست من اگر از داستان جنایی معمای برج نیمه‌کاره لذت بردید، نسخه‌ی فیلم تصویری و پادکستش توی یوتیوب کانال کابوسکده شگفت‌زده‌تون می‌کنه! تمام جزییات این قصه اونجا به شکلی شاهکار به تصویر کشیده شده؛ دکمه‌ی سابسکرایب رو بزنید و وارد تجربه‌ای بی‌نظیر بشید.

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید