داستان ترسناک

داستان ترسناک همزادِ ۱۰ سال بعد

داستان ترسناک همزادِ ۱۰ سال بعد

بخش اول: صداهای نیمه‌شب و راز کمد قفل‌شده

من سانازم، ۲۶ ساله، از همدان. فقط اینو بگم که رسماً با این اتفاقی که تو زندگیم افتاد نابود شدم! چند هفته‌ست که برگشتم خانه‌ی مادرم، فقط برای این‌که تنها نمونه.

از همون شب اول، خواب درست‌وحسابی نداشتم. بوی کهنگی چوب و دارو تا ته گلو می‌نشست. همه می‌گفتن هوا سنگینه، از چشم‌پریه، از کمدهای نامرتب و گردوغبار.

اما من یه حس دیگه داشتم؛ حسِ چیزی که لای دیوارها گیر کرده بود—بین میلگرد و تخته و خیال—و انگار داشت یواش‌یواش خودش رو به من نزدیک می‌کرد.

سلام دوستان… آماده‌این برای یه داستان ترسناک همزادِ ۱۰ سال بعد که واقعی اتفاق افتاده رو بخونید ؟؟؟

داستان از همون شب اول شروع شد. حدود دو نیمه‌شب، یه صدا آمد—صدای کشیده شدنِ یه چیز سنگین روی چوب.

اول انداختم گردن تخیل؛ آدم وقتی تنها می‌مونه، مغزش واقعاً کارای عجیب‌غریب می‌کنه. ولی این یکی خیلی واضح بود… دقیق…

مثل وقتی که یه صندلی رو می‌کشی یا یه جعبه‌ی خاک‌گرفته رو از بالای کمد میاری پایین. صدا قطع نمی‌شد، همین‌طوری یک‌بند میومد.

انگار یکی اون بالا داشت وسایل رو جابه‌جا می‌کرد. اتاق بالا، اتاق بچگی من بود؛ اتاقی که مادرم همیشه درش رو قفل می‌کرد و کلیدش هیچ‌وقت پیدا نشد.

روز بعد رفتم بالا. در بسته بود، اما جلوی در خطِ خاک تازه‌ای بود، انگار چیزی از پشت اون در جابه‌جا شده باشه.

بوی ناشناسی هم اونجا پیچیده بود؛ بویی شبیه به آهن زنگ‌زده و بخارِ چایِ مونده. دستم لرزید اما سعی کردم عادی رفتار کنم.

به خودم گفتم ممکنه کسی توی خونه از جلوی در رد شده باشه وقتی من نبودم. ولی این توضیح کوتاه اصلاً به دلم نمی‌نشست؛ چیزی درونم می‌گفت این تازه شروع همه‌چیزه. بی‌خیال شدم و برگشتم پایین.

شب دوم طرف‌های ساعت ۳ صبح صدا بلندتر از شب قبل شروع شد. این بار بعد از کشیده شدن، یه مکثِ طولانی پشت بندش اومد و بعد — نفس کشیدن.

نفسِ سنگینی که انگار درست بالای سقف اتاقم بود. من زیر پتو نشستم و سعی کردم قلبم رو آرام کنم، اما هر نفس اون مثل یه زخم توی گوشم بود. فقط چشم‌هامو بستم تا صبح بشه و یه کاری کنم.

صبح رفتم پیش کلیدساز. مرد اومد در رو دید، خندید و گفت: «این درا کهنه‌ست، باز کردنش کار یکی دو دقیقه‌ست.» اما هر چی تلاش کرد، قفل باز نشد.

گفت انگار قفل از داخل بسته شده باشه. از داخل؟ منظورش من بودم یا کس دیگه؟ نتونست بازش کنه و گذاشت رفت.

حتی با مامانم هم راجع به این موضوع حرف زدم، ولی بهت خندید و گفت: «بچگیاتم همین‌طوری خیالاتی بودی! من این‌همه مدت اینجام، چرا چیزی نشنیدم پس؟!»

یه هفته گذشت و صداها نظم پیدا کردن؛ شبی یک بار، شبی دو بار، همیشه حدود نیمه‌شب. بعضی شب‌ها صدا شبیه کشیدن فرش بود، بعضی شب‌ها مثل ناخنی که آهسته و پیوسته روی چوب می‌کشن.

خواب‌هام پر از یه اتاق تاریک شد؛ زنی پشت به من نشسته بود با موهای بلند و خاکستری که داشت چیزی روی زمین می‌نوشت.

هر بار که قدم به قدم نزدیکش می‌شدم، زن برمی‌گشت — و صورتی که می‌دیدم، تصویرِ خود من بود! ولی چهره‌اش قدری فرسوده، چشمانش عمیق‌تر و لب‌هایش لبخندی می‌زدن که من هیچ‌وقت نزده بودم. شنیدن این داستان ترسناک همزادِ ۱۰ سال بعد حتی الان هم بدنم رو می‌لرزونه.

شب‌های بی‌برقی یعنی بدتر شدن همه‌چیز. یک شب برق رفت؛ من با چراغ‌قوه‌ی گوشی راه‌پله‌ها رو روشن کردم.

هنوز داشتم نفس‌هامو می‌شمردم که دیدم درِ اتاق بالا یک ذره بازه. دست‌هام یخ زده بود. پله‌ها رو آرام اما سریع بالا رفتم.

هر پله که بالا می‌رفتم، صدا واضح‌تر می‌شد — هم‌زمان با ضربان قلبم. وقتی به در رسیدم، یک لحظه همه‌جا ساکت شد. صدا قطع شد و فضا سنگین شد…

بخش دوم: دفترچه رازآلود و آیینه شوم

یک چیز از لای در افتاد پایین… دفترچه‌ای کوچک با جلد چرمی که بوی نا می‌داد.

وقتی بازش کردم، با دستخطِ خودم نوشته شده بود! جمله‌ی اولش این بود: «امشب صدای اون دوباره آمد. فکر کنم بالا نیست. فکر کنم توی دیوارهاست.»

صفحه‌ی بعد اما تاریخ داشت — تاریخِ ده سالِ بعد! برام عجیب بود که دارم یه داستان ترسناک همزادِ ۱۰ سال بعد رو توی دنیای واقعی تجربه می‌کنم.

وقتی چشمام روی اعداد قفل شد، حس کردم سرم خالی شده. چطور ممکنه من در آینده برگه‌ای با دستخط خودم بنویسم؟ یا کسی از آینده اینجا بوده؟ یا من دارم به چیزی که نمی‌فهمم نزدیک می‌شم؟

هر توضیحی هم که می‌دادم، هم‌زمان یک گوشه از وجدانم می‌گفت: «نپذیر. قبول نکن. ممکنه توهم باشه.» اما اون توهمی نبود که بشه نادیده‌اش گرفت. بلند شدم و رفتم، ولی فکرم کلاً تو همون‌جا و همون لحظه موند.

یکی دو شب بعد، تصمیم گرفتم در رو بشکنم. چکش آوردم. هر ضربه‌ای که به در می‌زدم، صدای مشابهی از آن‌طرف در، هم‌زمان با ضربه‌ی من تکرار می‌شد؛ انگار یکی آن‌طرف نشسته و با چکشِ خودش به همون ریتم می‌کوبه.

آخرین ضربه که خورد، قفل شکست. در باز شد — باد توی اتاق پیچید، ولی قفل پنجره همیشه بسته بود و اتاق کلاً خالی بود.

تنها یک آینه‌ی قدیمی روبه‌رویم قرار داشت. بادی که وزید، پرده‌ی روی آینه رو کنار زد. توی آینه خودم رو دیدم، اما بازویم زخمی بود؛ خراشی که چشمم ثابت کرد وجود نداره.

برگشتم دستم رو نگاه کردم — سالم بود. دوباره آینه رو نگاه کردم؛ «منِ آینه» لبخند زد. لبخندی که از ته دل نبود، چیزی شبیه به رضایت بود. ولی همون‌موقع بود که خیسی خون رو روی دستم حس کردم!

جیغ کشیدم و سمت آینه دویدم و آینه رو پرت کردم؛ شیشه خورد شد و نور چراغ‌قوه‌ام روی یه درِ پنهان افتاد.

پشت آینه یک درِ مخفی چوبی بود با قفل زنگ‌زده. صدای کشیده شدن ناخن این‌بار از پشتِ آن در می‌آمد. آرام و بی‌وقفه. انگار کسی یا چیزی آن‌سوی چوب داره چیزی رو ورق می‌زنه یا با ناخنش می‌کوبه.

دلم مثل پتک به سینه‌ام می‌خورد. هر بار که نزدیک می‌شدم، صدا می‌ایستاد. وقتی دور می‌شدم، دوباره شروع می‌شد. شبیه بازی‌ای که فقط برای ما دو نفر تنظیم شده بود: من و آن که نامش را نمی‌دانم.

درِ اتاق پشتم بسته شد و قفل شد! صدای توی گوشم کاملاً پیچید. دیگه خودم رو باختم و تو جام پریدم. بازم همون باد سرد تو اتاقی که پنجره‌هاش بسته بودن پیچید و تنم یخ کرد.

همون لحظه چشمم به همون دفتر با یک مداد کهنه روش افتاد. برش داشتم و شروع کردم به نوشتن، حداقل بعد از من بفهمن که چی شده. این دقیقاً مثل شروع یک داستان ترسناک همزادِ ۱۰ سال بعد بود که هیچ راه فراری توش نیست.

حالا ساعت دو و نیمِ نصف‌شب است و دارم این‌ها را می‌نویسم تا اگر صبح کسی مرا پیدا نکرد، بفهمد چه‌جوری از دنیا رفتم یا از خانه‌ام بیرون زدم.

قلم توی دستم می‌لرزه. صدا الان نزدیک‌تره — دیگه از بالا به پایین نمیاد؛ انگار روی زمین قدم می‌زنه. هر قدم صدای یک نفسه: کشیده، عمیق و منظم.

حس می‌کنم نفس‌ها دارن شماره می‌زنند و شماره‌شان هر بار که می‌آیند نزدیک‌تر می‌شه. هر چی بیشتر می‌نویسم، صدا هم بیشتر میاد. دیگه از بالا نمیاد… از کنارم میاد.

صدای قدم‌ها حالا پشت سرمه. جرئت نمی‌کنم برگردم. فقط دارم می‌نویسم، چون یه حس عجیبی دارم — اینکه اگه دست از نوشتن بردارم، اون می‌فهمه. می‌فهمه من دیگه دارم گوش می‌دم.

یک لحظه نور گوشی خاموش شد… فقط یک نقطه‌ی قرمز توی تاریکی دیدم، هم‌سطح با چشم‌هام… مثل یک چشم. نمی‌دونم نور از کجاست.

دستم رو آوردم جلو، اما اون نقطه عقب رفت، درست تا لبه‌ی دیوار… و همون‌جا وایساد. صدا قطع شد. همه‌چیز ساکت شد. فقط بوی دود آمد؛ بوی چوب سوخته، از همون اتاق.

رفتم سمت در و به‌زور چرخوندمش. دستگیره تو دستم شکست، این‌قدر ضربه زدم تا در شکست، ولی بالاخره باز شد.

رفتم سمت پله‌ها، هر پله‌ای که پا می‌ذاشتم پایین، یه ناله از چوب می‌آمد، انگار پله‌ها هم نمی‌خواستن منو نگه دارن.

بخش سوم: رویارویی در تاریکی و سرنوشت شوم

وقتی رسیدم پایین، مادرم جلوی سماور نشسته بود. نور کم بود و پشتش به من بود. فقط گفتم: «مامان، صدا رو تو هم شنیدی؟» هیچی نگفت.

رفتم جلوتر. دست گذاشتم روی شونه‌ش… سرد بود، سرد مثل فلز. چرخوندمش سمت خودم — و اون چیزی نبود که انتظارش رو داشتم!

صورتش سفید بود. چشم‌هاش باز، اما بی‌روح. لب‌هاش خشک و ترک‌خورده. زیر لب زمزمه می‌کرد: «اون برنمی‌گرده ساناز… اون هیچ‌وقت نرفته بود…»

بعد لبخند زد؛ یه لبخند خشک و بی‌حرکت. و من… فقط یه لحظه پلک زدم و اون غیب شد! صندلی خالی بود، سماور خاموش و بخار سرد.

دنیا رو سرم خراب شده بود و خیلی ترسیده بودم. نفسم بند اومده بود. دوباره از بالا صدا آمد؛ یه صدایی شبیه صدای مامانم که داشت صدام می‌کرد، آرام و بی‌جون…

دویدم سمت پله‌ها، از همیشه تاریک‌تر بود همه‌جا. صدا از همون اتاق بود. رفتم تو، ولی هیچ‌کس نبود جز دفتر. من موندم و سکوت و اون دفتر.

دفتر رو باز کردم. صفحه‌ی آخر پر شده بود — با همون دستخط خودم! ولی من ننوشته بودم. بالای صفحه نوشته بود: «اگه هنوز اینو می‌خونی، بدون که اون الان پشت سرته.»

قلم از دستم افتاد و صدای غلت خوردنش روی زمین آمد. درست هم‌زمان، نفسِ گرم و سنگینی روی گردنم حس کردم! خودم رو آماده کردم تا ته این داستان ترسناک همزادِ ۱۰ سال بعد رو با چشمام ببینم.

داستان ترسناک همزادِ ۱۰ سال بعد

آرام برگشتم. هیچ‌کس نبود. فقط سایه‌ی خودم روی دیوار افتاده بود… اما سایه لبخند می‌زد! من نه.

دویدم سمت در خروجی، قفل بسته بود. دستگیره داغ بود، داغ مثل اینکه کسی تازه از اونجا رد شده باشه. در رو با تمام توان کشیدم — باز نشد.

پشت سرم صدای قدم‌ها دوباره شروع شد، این بار سریع‌تر، درست هم‌زمان با تپش قلبم. صدای مداد دوباره آمد، از همون اتاق بالا. کسی داشت می‌نوشت، نمی‌دونم چی.

اما هر بار که صدای نوشتن می‌آمد، یه خط جدید توی دفتر جلوی من ظاهر می‌شد. خودکار رو برداشتم و نوشتم: «کی هستی؟» سه ثانیه بعد، جواب آمد: «تو.»

این لحظه اوج این  داستان ترسناک همزادِ ۱۰ سال بعد بود. نور گوشی خاموش شد. همه‌جا تاریک شد، فقط بوی آهن و خون می‌آمد.

نفس‌ها دوباره آمدن — نزدیک‌تر. صدای پایی روی چوب که داره جلو میاد. من نمی‌دونم این آخرشه یا نه… فقط یه چیز رو مطمئنم: اون درِ مخفی پشت آینه هیچ‌وقت نباید باز می‌شد.

درِ چوبی با ناله باز شد. بوی خاک نم‌زده آمد، بوی زیرزمین، بوی چیزی که سال‌ها تو تاریکی نفس کشیده. چراغ‌قوه رو گرفتم جلو… نور لرزید.

یه پله پایین می‌رفت، پله‌ای که هیچ‌وقت یادم نمی‌آمد اینجا بوده. صدای قطره‌های آب از سقف می‌آمد… تِپ… تِپ… تِپ… هم‌زمان، یه صدای زمزمه از پایین به گوش رسید. آشنا بود، مثل صدای خودم وقتی تو خواب حرف می‌زنم: «ساناز… ساناز… دیر کردی…»

دست‌هام یخ زده بود. یک قدم رفتم پایین. پله صدا داد — و هم‌زمان صداش از پایین تکرار شد. یه جور پژواک نبود… تکرار بود. دقیق، با همون نفس، همون لرزش.

چراغ‌قوه خاموش شد. هیچی ندیدم. فقط حس کردم هوا سنگین‌تر شده، مثل اینکه یه نفر روبه‌روم وایساده. نفس کشیدم… اونم نفس کشید. من یه قدم عقب رفتم… اونم رفت.

دست دراز کردم، نوک انگشت‌هام به یه چیز سرد خورد — سطحی صاف و مرطوب، مثل پوست. یه‌دفعه یه دست دیگه از تاریکی بیرون آمد و مچ منو گرفت! سفت!

دست خودم بود… ولی از اون‌طرف. نور برگشت. اونجا، پایین پله، یه دختر ایستاده بود با موهای خیس، چشم‌های گودرفته، و دفتر همون‌جا توی دستش. دقیقاً مثل من. فقط فرقش این بود که اون… لبخند می‌زد.

گفت: «نوشتی؟» صدا از دهن اون درآمد. صدام درنمی‌آمد، فقط تونستم سرم رو تکون بدم. اون گفت: «خوبه. حالا نوبت منه بنویسم.»

دفتر از دستم افتاد و رو زمین باز شد. روی آخرین صفحه نوشته بود: «پله‌ها تموم می‌شن، وقتی تو به پایین برسی.»

قبل از اینکه چیزی بفهمم، اون پله زیر پام شکست. افتادم. صدای خرد شدن استخوان‌هام با ناله‌ی چوب قاطی شد.

نور آخرین چیزی بود که دیدم؛ نور چراغ‌قوه‌ای که از بالا به پایین افتاد — و توی لحظه‌ی آخر، دیدمش. اون دختر… یا اون «من»… خم شد، دفتر رو برداشت و با لبخند گفت: «حالا نوبت منه بالا برم.»

صبح روز بعد، مأموران آتش‌نشانی در خانه‌ی قدیمی در شمال همدان جسد زنی بیست‌وشش‌ساله رو از زیرزمین پیدا کردن. کنارش یه دفتر بود… با صفحاتی که تا نیمه پر شده بود. صفحه‌ی آخر با خودکار قرمز نوشته شده بود: «اپیزود بعدی با من خواهد بود.»

اگه جای ساناز بودین و دستخطِ ۱۰ سال بعدِ خودتونو تو یه دفترچه کهنه تو یه اتاق قفل‌شده پیدا می‌کردین، اولین کاری که می‌کردین چی بود؟ همون‌جا از خونه فرار می‌کردین یا مثل ساناز دنبال تهِ داستان می‌رفتین؟

البته گاهی وقت‌ها ترسناک‌ترین چیزی که تو تاریکی منتظرمونه، یه غریبه یا یه روح نیست؛ بلکه خودِ ما هستیم که از دلِ زمان و اشتباهاتمون برگشتیم تا جامون رو باهامون عوض کنن!

سوال پرچالش: اگه همین امشب تو تنهایی، صدای نفس کشیدنِ دقیقاً هم‌ریتم با نفس‌های خودت رو از پشت دیوار اتاقت بشنوی، جرات می‌کنی برگردی و نگاه کنی یا ترجیح میدی تا خودِ صبح چشات رو ببندی و فکر کنی همه‌چی فقط یه خوابه؟

«نسخه کامل، صوتی و تصویری این  داستان ترسناک همزادِ ۱۰ سال بعد با فضایی متفاوت در کانال یوتیوب کابوسکده منتظر شماست. همین حالا سابسکرایب کنید و از تماشای این شاهکار دیدنی لذت ببرید!»

« داستان ترسناک همزادِ ۱۰ سال بعد به صورت اختصاصی توسط نویسندگان قصه بازار نگارش شده است؛ از این رو، هرگونه کپی‌برداری، بازنشر یا استفاده از این محتوا بدون ذکر منبع و لینک مستقیم به سایت مجاز نیست.»

لوگو تلگرام «ورود به کانال تلگرام قصه بازار»

لوگو یوتوب «ورود به کانال یوتیوب کابوسکده»

لوگو بله«ورود به کانال بله قصه بازار»

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید