داستان جنایی معمایی

پرونده‌ی مبهمِ یک نقاش معروف

پرونده‌ی مبهمِ یک نقاش معروف

پرونده‌ی مبهمِ یک نقاش معروف

پرونده‌ی مبهمِ یک نقاش معروف

پرونده‌ی مبهمِ یک نقاش معروف : ساعت از دو نیمه‌شب گذشته بود که هوای سنگین و بوی تند تینر و رنگ روغن، ریه‌های سروان کیانی رو پر کرد. کارگاه نقاشی توی یکی از کوچه‌پس‌کوچه‌های خلوت و قدیمی حوالی خیابان ولیعصر بود؛ ساختمانی آجری و فرسوده که پنجره‌های بلندش رو با پرده‌های ضخیم مخمل قرمز پوشونده بودن تا هیچ‌کس نفهمه پشت اون دیوارهای قطور چه خبره. سهراب پارسا، نقاش معروف و ۵۵ ساله، وسط کارگاه روی صندلی چوبی همیشگیش افتاده بود. یک ضربه کارقوی و دقیق، درست نشسته بود وسط سینه‌اش. نه خبری از به هم ریختگی بود، نه کشمکش و درگیری فیزیکی. همه‌چیز، شبیه یک اعدام خونسرد و حساب‌شده بود.

اما عجیب‌ترین بخش ماجرا، تابلویی بود که پای بوم نقاشی روبه‌روی سهراب قرار داشت. چهره خودِ سهراب روی بوم کشیده شده بود، اما چشم‌های نقاشی با خطوط خشن و به رنگ قرمز خونین، کاملاً خط‌خطی و کور شده بود. انگار کسی خواسته بود قبل یا بعد از مرگ، به یک راز مگو اشاره کنه.

فردا صبح، کارآگاه کیانی توی اتاق بازجویی اداره آگاهی نشسته بود. روبه‌روش آرش، شاگرد جوون و ۲۶ ساله سهراب نشسته بود؛ پسری با چشم‌های گودرفته، دست‌های لرزان و لباس‌هایی که هنوز لکه‌های کم‌رنگ رنگ روغن روش دیده می‌شد. اثر انگشت آرش روی دسته‌ی کاردی که توی قلب سهراب بود، به وضوح پیدا شده بود.

سروان کیانی لیوان چایی رو هل داد جلو و با همون لحن آرم و خونسردش گفت: «خب آرش‌جان… دیشب ساعت دو نیمه‌شب توی اون کارگاه تاریک، بین مخمل‌های قرمز و بوی رنگ، دقیقاً داشتی چی‌کار می‌کردی که اثر انگشتت روی چاقو موند؟»

آرش آب دهانش رو قورت داد، عرق پیشونی‌اش رو با آستین پاک کرد و با صدای خش‌دار گفت: «به خدا من نکشتمش سروان! من فقط رفتم کلید کارگاه رو ببرم بذارم سر جاش. دیدم در بازه… رفتم تو و دیدم استاد غرق در خونه. ترسیدم، دستپاچه شدم، چاقو رو از توی سینه‌اش کشیدم بیرون تا شاید بتونم کاری کنم، همون موقع هم اثر انگشتم روش موند! به روح مادرم قسم من بی‌گفرم!»

بازجویی مثل یک بازی شطرنج سنگین ادامه پیدا کرد. کیانی می‌دونست آرش سال‌هاست زیر سایه سنگین سهراب له شده و سهراب اجازه نداده بود هیچ‌وقت آثار این پسر به اسم خودش تو گالری‌ها دیده بشه. انگیزه‌ی کافی برای کینه وجود داشت، اما معمای اصلی جای دیگری بود.

چند ساعت بعد، وقتی تیم تحقیق سراغ بررسی پرینت مکالمات مقتول رفتند، یک بمب خبری ترکید. سهراب دقیقاً ساعت ۱۱:۴۵ شبِ حادثه، یعنی دو ساعت قبل از مرگش، به پگاه، همسر دومش پیام داده بود: «می‌دونم امشب قراره چی کار کنی! بازی تموم شد.»

کیانی بلافاصله پگاه را احضار کرد. زنی ۳۵ ساله، شیک‌پوش، با چهره‌ای سرد و حساب‌گر که وقتی خبر پیام رو شنید، حتی پلک هم نزد. پگاه با لحنی آرام و محکم گفت: «من دیشب اصلاً تو تهران نبودم. رفتم کرج خونه‌ی مادرم. می‌تونید از همسایه‌ها بپرسید، ماشینم توی پارکینگشون پارک بود. تازه، سهراب عادت داشت وقتایی که مست می‌کرد از این پیام‌های مالیخولیایی به همه می‌داد. اون همیشه فکر می‌کرد همه دارن بهش خیانت می‌کنن.»

پرونده گره کور خورده بود. آرش اثر انگشت داشت اما آلیبی فرضی‌اش لنگ می‌زد؛ پگاه آلیبی داشت اما انگیزه قوی برای طلاق و تصاحب ثروت میلیاردی سهراب رو توی چنته داشت و پیام نیمه‌شب سهراب هم همه‌چیز رو پیچیده‌تر کرده بود. تا اینکه کارشناس آزمایشگاه جنایی با یک سرنخ جدید وارد اتاق کیانی شد.

کارشناس با هیجان پرونده رو گذاشت روی میز و گفت: «سروان! اون تابلوی چشم‌خط‌خطی… بررسی‌های شیمیایی نشون میده رنگ قرمز به کار رفته برای کور کردن چشم‌های توی تصویر، رنگ معمولی نیست. این یک ترکیب خاص از پودر معدنی و روغن برزکِ دست‌سازه که فقط و فقط یک نفر تو کل تهران فرمولش رو بلده و توی انبار کارگاه ازش نگهداری می‌کنه… آرش!»

کیانی دوباره آرش رو آورد توی اتاق بازجویی. چراغ مطالعه مستقیم توی صورت آرش تابیده بود. کیانی خم شد روی میز، تو چشم‌های پسر نگاه کرد و با خونسردی گفت: «بازی قشنگی بود آرش… تو فکر کردی با یه نقاشی رمزآلود می‌تونی قتل رو بندازی گردن مردی که مرده، یا پگاه رو خراب کنی؟ ولی فراموش کردی فرمول اون رنگ سرخ، امضای تویه‌. تو سال‌ها زیر دست سهراب بودی، اما دیشب وقتی فهمیدی ساعت‌ها قبل از مرگت، وصیت‌نامه‌اش رو عوض کرده و تمام اموالش رو بخشیده به خیریه و تو رو از گالری بیرون انداخته، رفتی سراغش. چاقو رو تو قلبش کاشتی و بعد با همون رنگ مخصوص خودت، چشم‌های تابلو رو خط زدی تا بگی استاد خودش این کار رو کرده!»

رنگ از رخسار آرش پرید. لب‌هاش شروع کرد به لرزیدن. فضای سنگین اتاق بازجویی با سکوتی مرگبار پر شد تا اینکه دیوار دفاعی آرش فرو ریخت و اعتراف کرد که چطور از حقارت سالیانه‌اش در برابر استاد به نقطه انهدام رسیده بود.

«راستی یه نکته‌ای رو لازم دونستم بگم؛ همه‌ی اسامی، نام‌های خانوادگی ، خیابان ها و تمام جزئیات این داستان، کاملاً تخیلی و ساخته‌ی ذهن نویسنده هستن؛ هرگونه شباهت ناخواسته با اشخاص یا مکان‌ها صرفاً تصادفی هست.»

دوستان نظراتتون در مورد پرونده‌ی مبهمِ یک نقاش معروف برامون خیلی مهمه، پس حتماً تو کامنت‌ها باهامون در ارتباط باشید. یه قلب ساده از طرف شما، بهترین سوخت برای ادامه‌ی این مسیرِ!

به نظرتون اگر شما جای آرش بودید و سال‌ها جوونی‌تون زیر سایه یک استاد خودخواه له می‌شد، راه دیگه‌ای برای انتقام داشتید یا کار آرش رو تا حدی درک می‌کنید؟ نظرتون رو حتماً برامون بنویسید.

دوست من اگر از پرونده‌ی مبهمِ یک نقاش معروف لذت بردید، نسخه‌ی فیلم تصویری و پادکستش توی یوتیوب کانال کابوسکده شگفت‌زده‌تون می‌کنه! تمام جزییات این قصه اونجا به شکلی شاهکار به تصویر کشیده شده؛ دکمه‌ی سابسکرایب رو بزنید و وارد تجربه‌ای بی‌نظیر بشید.

« در ضمن پرونده‌ی مبهمِ یک نقاش معروف به صورت اختصاصی توسط نویسندگان قصه بازار نگارش شده است؛ از این رو، هرگونه کپی‌برداری، بازنشر یا استفاده از این محتوا بدون ذکر منبع و لینک مستقیم به سایت مجاز نیست.»

بازگشت به لیست

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید