داستانهای کلیله و دمنه

داستان جغد و کلاغ از کلیله و دمنه

داستان جغد و کلاغ از کلیله و دمنه

داستان جغد و کلاغ از کلیله و دمنه

داستان جغد و کلاغ از کلیله و دمنه

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا، هیچ‌کس نبود. امروز داستان جغد و کلاغ از کلیله و دمنه را وسط دل یه کوه بلند و ساکت، درختی کهنسال و غول‌آسا سر به آسمون کشیده بود بخوانید و لذت ببرید.

شاخه‌های درخت، لونه و قلمروی کلاغ‌ها بود؛ کلاغ‌ها اون‌قدر زیاد بودن که اگر از دور نگاش می‌کردی، خیال می‌کردی خودِ درخته سیاهه و خبری از سبزی برگ‌هاش نیست.

کلاغ‌ها نسل به نسل، همین جا لونه ساخته بودند.

هر سال بهار و تابستون، صدای جیک‌جیک جوجه‌ها با قارقار کلاغ‌های پیر قاطی می‌شد و درخت از زندگی با کلاغ‌ها لذت می‌برد.

اما پایین‌تر از این همه شلوغی و سروصدا، وسط تاریکی یه غار سرد و بی‌صدا، جغدها خونه داشتن.

اونا روزا توی غار پنهون می‌شدن و شب، وقتی کوه خوابش می‌برد، بی‌صدا پر می‌زدن و می‌اومدن بیرون.

اونا شکارچی‌های آروم و زیرک شب بودن و همین که جغدها همسایه‌شون بودن، کافی بود تا همیشه یه سایه ترس رو دل کلاغ‌ها سنگینی کنه.

بچه‌کلاغ‌ها تا اسم جغد می‌اومد، با ترس‌ولرز خودشون رو ته لونه‌شون قایم می‌کردن.

کلاغ‌های پیر هم هر شب دور هم جمع می‌شدن و قصه می‌گفتن: «حواستون رو جمع کنید بچه‌ها، جغدها دلشون به حال هیچ‌کس نمی‌سوزه. یه لحظه حواس‌تون پرت بشه، دیگه معلوم نیست صبح رو ببینین…»

کلاغ‌ها شب‌ها همیشه حواس‌شون جمع بود و با کوچک‌ترین صدا بال‌بال می‌زدن.

اما اون شبی که قصه‌ای ما ازش شروع می‌شه، انگار همه‌چیز فرق می‌کرد…

آ آسمون اون‌قدر صاف و آروم بود که پستی‌وبلندی‌های ماه رو می‌شد با چشم دید.

صدای جیرجیرک‌ها تو سکوت شب پیچیده بود.

روی یکی از شاخه‌ها، نگهبان جوانی نشسته بود؛ غرق رؤیا و خیال، بی‌خبر از آنچه در راه بود…

اما یه لحظه، حس کرد چیزی فرق کرده؛ انگار هوا یه‌دفعه سنگین شد.

گوشه‌ی چشمش سایه‌ای دید… لکه‌ای سیاه، بی‌صدا و بی‌وزن، به سمت درخت نزدیک می‌شد.

اول فکر کرد ابره؛ اما مگه می‌شه تو این آسمون صاف، ابری باشه؟

تا اومد بفهمه چی شده، اون لکه سیاه بزرگ‌تر و بزرگ‌تر شد.

دلش هری ریخت پایین. فهمید این همون چیزیه که کلاغ‌ها همیشه ازش می‌ترسیدن…

جغدها بودن که بی‌صدا پروازکنان می‌اومدن سمتشون!

کلاغ نگهبان، با ترسی که تا مغز استخونش دویده بود، فریاد زد: «آمدند! جغدها آمدند!»

صداش مثل تیری وسط شب پیچید و کلاغ‌ها رو از خواب پروند.

ولی دیگه خیلی دیر شده بود… بعضیاشون که گیج و خواب‌آلود بودن از شاخه افتادن پایین.

کلاغ‌های هوشیارتر، تا تونستن با جغدها جنگیدن؛ اما جغدها مثل شبح تو تاریکی می‌چرخیدن و با چنگال‌های تیزشون هرچی سر راهشون بود، زخمی یا نابود می‌کردن.

فقط چند دقیقه طول کشید… درختی که همیشه سرشار از زندگی و هیاهوی کلاغ‌ها بود، حالا تو تاریکی شب، پُر شد از ناله‌های ترس و پَرهای ریخته‌شده و جنازه‌های بی‌جان.

سکوت جای قارقارها رو گرفت و انگار خودِ درخت هم از وحشت نفسش بند اومده بود.

جغدها مثل سایه‌هایی بی‌صدا، اومدن و با یه شبیخون بی‌رحمانه، همه‌چی رو زیر و رو کردن؛ و همون‌طور که بی‌صدا اومده بودن، بی‌رد و نشون تو دل تاریکی شب محو شدن.

فقط صدای هق‌هق و ترس، لابه‌لای شاخه‌های شکسته و پرهای ریخته، مونده بود و درخت، دیگه مثل قبل نبود…

صبح که شد، انگار کوه پیرتر از دیشب شده بود.

مه نرمی روی شاخه‌ها نشسته بود و نسیم ملایمی، بوی خاک و پرهای سوخته رو تو هوا پخش می‌کرد.

کلاغ پیر، که از همه بیشتر تجربه و درد کشیده بود، با چشمانی گودافتاده به لونه‌های ویران و شاخه‌های شکسته نگاه می‌کرد.

هنوز صدای گریه جوجه‌ها و زاری مادرها از گوشه‌وکنار می‌اومد.

هیچ لونه‌ای نبود که زخمی یا عزادار نباشه؛ هیچ شاخه‌ای نبود که روش رد شب گذشته نشسته باشه.

کلاغ پیر با نگاهی غمگین، آهی از ته دل کشید و پنج تا از باتجربه‌ترین مشاورهاش رو صدا زد.

صداش خسته و تلخ توی شاخه‌ها پیچید: «دیشب، جغدهای بی‌رحم دمار از روزگارمون درآوردن… خیلی از ما عزیزامون رو از دست دادیم. اما چیزی که بیشتر نگرانم می‌کنه اینه که شاید این فقط شروع باشه و دوباره به ما حمله کنن. حالا شما رو اینجا جمع کردم که با هم یه راهی پیدا کنیم—راهی برای اینکه سایه این ترس و وحشت رو از سرمون کم کنیم. باید فکری بکنیم، قبل از اینکه دیر بشه.»

اولین مشاور، بال زخمی‌اش را جمع کرد و گفت: «من از پدربزرگ‌هام یاد گرفتم که جلوی دشمن قوی، موندن کار عقل نیست. باید فرار کرد. وقتی این همه کشته و زخمی داریم، جنگ فایده‌ای نداره. باید همین امروز کوچ کنیم، جایی دور و امن.»

دومی، پرهاش رو صاف کرد و وسط حرفش پرید: «نه! فرار راهش نیست. اگه همین حالا لشکری جمع کنیم و بجنگیم، می‌تونیم انتقام بگیریم. مرگ شرف داره به ترس و فرار. من که آماده‌ام!»

همین که حرفش تموم شد، چندتا از کلاغ‌های جوان با قارقاری پرهیجان تشویقش کردند.

اما کلاغ سوم، با صورتی آشفته و چشمانی خسته، آه کشید: «بس کنین! هنوز صدای گریه زن و بچه‌هامون تموم نشده. جنگ چاره کار نیست. باید کسی رو بفرستیم بین جغدها تا از نیتشون باخبر بشه. شاید اهل صلح باشن… اون‌وقت هدیه می‌فرستیم. اگه دنبال جنگ بودن، بعد فکری به حال دفاع می‌کنیم.»

کلاغ پیر ساکت موند و فقط سرش رو پایین انداخت و تو فکر فرو رفت.

مشاور چهارم گفت: «من هیچ راهی به ذهنگ نمی‌رسه… باید بیشتر فکر کنم.»

در همین کشاکش، صدای تازه‌ای اومد—جوان‌ترین مشاور، با پرهایی براق و چشم‌هایی پر از فکر، با احترام گفت: «جناب رئیس، اگه اجازه بدین، من نقشه‌ای دارم… اما دوست دارم فقط با شما، تو خلوت، حرف بزنم.»

کلاغ پیر قبول کرد و همراه او روی شاخه‌ای دورتر نشست.

جوان با مکث پرسید: «شما می‌دونین اصل دشمنی ما و جغدها از کجا اومده؟ اصلاً چرا ما این‌همه سال باید از هم بترسیم؟»

کلاغ پیر لبخند تلخی زد و گفت: «آره… این قصه، همون داستان جغد و کلاغ از کلیله و دمنه است که نسل به نسل به ما رسیده. این دشمنی، از نسل ما شروع نشده… برمی‌گرده به روزگاری خیلی دور، روزهایی که حتی اسم ماها هنوز تو باد هم نبود.»

کلاغ پیر ادامه داد: «یه روز، همه‌ی پرنده‌ها جمع شدن تا برای خودشون پادشاه انتخاب کنن. جغد رو انتخاب کرده بودن—اما یه کلاغِ قدیمی، بلند شد و با صدایی محکم گفت: “آخه چطور می‌خواید زشت‌ترین و بی‌احساس‌ترین پرنده رو بذارید سرِ کار؟ این درست نیست. پرنده‌ی زشت نمی‌تونه پادشاه بشه.” همین شد که جغدها پادشاه نشدن و از همون روز، کینه‌ی کلاغ تو دل جغدها افتاد. جغدِ زخمی، قسم خورد تا دنیا دنیاست، بین این دو طایفه دشمنی باقی بمونه… از اون روز به بعد، سایه‌ی این کینه هیچ‌وقت کوتاه نشد.»

کلاغ جوان، بعد از شنیدن این بخش از داستان جغد و کلاغ از کلیله و دمنه، نفس عمیقی کشید و گفت: «پس ریشه‌ی همه این بلاها یه قضاوتِ قدیمی و یه کینه کهنه‌ست… اما الان وقتشه که با یه نقشه‌ی جدید، سرنوشت کلاغ‌ها رو عوض کنیم. جناب رئیس، اگه می‌خوایم شانس بیاریم و نجات پیدا کنیم، باید کمی نقش بازی کنیم—حتی اگه برام گرون تموم بشه.»

کلاغ پیر با نگرانی پرسید: «چی تو سرت داری پسرم؟»

کلاغ جوان گفت: «وقتی برگشتیم پیش بقیه، باید جوری رفتار کنی که انگار از دستم عصبانی شدی و دستور بدی کلاغ‌ها منو اون‌قدر بزنن که از حال برم. بعد همه‌تون اینجا رو ترک کنین. من نیمه‌جون زیر این درخت می‌مونم. جغدها که شب برگردن و منو ببینن، حتماً فکر می‌کنن طرد شدم و شاید بهم اعتماد کنن. این‌جوری می‌تونم از نقشه‌هاشون سر دربیارم… و بعد به شما خبر بدم.»

کلاغ پیر اول باورش نشد؛ اما تو چشمای کلاغ جوان، هم شجاعت بود، هم عقل. سرش رو تکون داد و گفت: «کاش بتونی این باری که رو دوش گرفتی رو تا آخر ببری…»

دوتایی برگشتن پیش جمع. کلاغ پیر، با لحن جدی و تندی که هیچ‌کس ازش توقع نداشت، فریاد زد: «چطور جرأت می‌کنی چنین حرفی بزنی؟! نگهبان‌ها! بزنیدش… تا دیگه کسی از این حرف‌ها نزنه!»

کلاغ‌ها متعجب و ترسان، جوان رو حسابی کتک زدن و بعد، همگی از اونجا کوچ کردن.

کلاغ جوان، نیمه‌جان زیر شاخه‌ها موند و تو دلش دعا کرد جغدها هرچه زودتر پیداش کنن…

شب که رسید، دوباره کوه در سکوتی وهم‌انگیز فرو رفت.

فقط صدای نفس کلاغ جوان، که نیمه‌جان زیر درخت افتاده بود، تو تاریکی می‌پیچید.

جغدها که از پیروزی شب پیش سرمست بودن، دوباره با غرور و بی‌سروسدا از غار بیرون اومدن.

رئیس‌شون با بال‌هایی باز، جلوی بقیه پرواز می‌کرد—انگار همه دنیا رو فتح کرده بود.

به درخت که رسیدن، اول فقط جای خالی کلاغ‌ها رو دیدن.

درختی که تا دیشب پر از قارقار و زندگی بود، حالا ساکت و بی‌حرکت ایستاده بود.

یکی از جغدها، همون‌طور که چشم تیزش رو این‌ور و اون‌ور می‌چرخوند، ناگهان گفت: «اون پایین رو ببینید!»

همه سرها چرخید طرف ریشه‌ها. کلاغی زخمی و خسته، با بال‌هایی آویزون و چشم‌هایی نیمه‌باز، همون‌جا افتاده بود.

رئیس جغدها با تردید بهش نزدیک شد. چند جغدِ قوی‌هیکل اومدن دُورش، مبادا نیرنگی تو کار باشه.

رئیس جغدها پرسید: «تو اینجا چیکار می‌کنی؟ کلاغ‌ها کجان؟»

کلاغ جوان با صدایی ضعیف و بریده، که هر کلمه‌اش با ناله بود، جواب داد: «بعد حمله دیشب، به کلاغ پیر گفتم جنگیدن فایده نداره. گفتم شاید بتونیم با شما صلح کنیم… اون فکر کرد جاسوس شمام. همه‌شون منو زدن و رفتن. منم نیمه‌جون همین‌جا موندم…»

وزیر جغدها با بی‌اعتمادی پرید وسط حرفش: «به حرفش گوش نکنید! کلاغ، همیشه کلاغه—حیله‌گر و بی‌وفا. ولش کنید همین‌جا بمیره!»

اما جغد بزرگ سری به نشانه‌ی فکر تکون داد: «نه… بذارید با خودمون ببریم. شاید یه روز به دردمون بخوره…»

دو جغد، کلاغ جوان رو با احتیاط از زمین بلند کردن و بردنش به غار.

چند روزی تو غار گذشت؛ جغدها بهش غذا دادن، کم‌کم زخم‌هاش خوب شد و تونست رو پاش وایسه.

در این مدت، سعی کرد خودش رو بی‌آزار و مظلوم نشون بده، تا دل جغدها رو نرم کنه و اعتمادشون رو جلب کنه—همین‌طور منتظر فرصت بود تا نقشه‌اش رو عملی کنه…

چند روز گذشت و جغدها خیال‌شون راحت شده بود؛ و حالا کلاغ جوان رو یکی از خودشون می‌دونستن.

حتماً بخشی از آموزه‌های کهن این داستان جغد و کلاغ از کلیله و دمنه به یادش بود که می‌دانست چگونه با تدبیر در دل دشمن نفوذ کند.

حتی بعضی‌شون کم‌کم بهش نزدیک شدن و باهاش درد دل می‌کردن. اما کلاغ، تو دلش نقشه‌ها می‌کشید.

یه ظهر گرم، وقتی بیشتر جغدها خواب بودن و بقیه سرگرم بازی و گفتگو، کلاغ جوان آروم و بی‌صدا از غار بیرون رفت.

هوا ساکت بود و هیچ‌کس به نبودنش توجه نکرد. پر زد و رفت سمت جایی که می‌دونست کلاغ‌های دیگه اونجا پنهان شدن.

تا رسید، کلاغ پیر با تعجب و خوشحالی اومد جلو: «تو زنده‌ای؟ چه خبر از جغدها؟»

کلاغ جوان همه‌ی ماجرا رو گفت و ادامه داد: «حالا وقتشه انتقام بگیریم… من چند روزه نزدیک غار جغدها یه عالمه هیزم جمع کردم و گذاشتم. الان فقط باید همه‌تون همراه من بیاید و کمک کنید تا هیزم‌ها رو جلوی غار بچینیم. بعدش خودم می‌رم از چوپونی که اون اطرافه، یه تکه چوب آتیش‌می‌گیرم میارم… جغدها هنوز خوابن. همین حالا وقتشه!»

کلاغ پیر سریع جمعی از کلاغ‌های قوی و باهوش رو صدا زد.

همه با هم، بی‌صدا و آروم، هیزم‌ها رو آوردن و جلوی دهنه‌ی غار روی هم چیدن.

کلاغ جوان هم رفت سراغ چوپان و تکه‌ای چوب آتشین برداشت و آورد.

همین که هیزم‌ها آماده شد، کلاغ جوان چوب آتشین رو انداخت وسط شاخه‌های خشک.

شعله‌ها ناگهان بالا کشیدن، دود غلیظی غار رو پر کرد.

جغدها تازه فهمیدن چه بلایی سرشون اومده اما دیگه دیر بود…

هر جغدی که بیرون می‌پرید، تو آتیش می‌سوخت؛ هر کس هم می‌خواست تو غار بمونه، از دود خفه می‌شد.

کم‌کم شعله‌ها خوابید، دود و خاکستر همه جا رو گرفت و دیگه صدای جغدی شنیده نمی‌شد.

کلاغ‌ها با شادی و هیجان دور هم جمع شدن و برای اولین بار بعد مدت‌ها، روی شاخه‌ها غارغار شادی سر دادن…

بعد از اون آتیش و دود، دیگه خبری از جغدها نبود.

کوه دوباره نفس کشید، درخت بزرگ، انگار دوباره زنده شد و کلاغ‌ها برگشتن به همون خونه‌های قدیمی‌شون.

کلاغ پیر با افتخار به کلاغ جوان نگاه کرد و گفت: «یه روزی، وقتی بچه بودیم، به ما گفتن دشمنی ما و جغدها ابدیه. ولی تو نشون دادی که هوش و فکر درست، از هر جنگی قوی‌تره.»

کلاغ جوان لبخند تلخی زد و با صدای آهسته گفت: «کاش همون روز اول، هیچ‌کس حرفی از زشتی و زیبایی نمی‌زد… شاید آن‌وقت هیچ‌کدوم از این جنگ‌ها پیش نمی‌اومد و این‌همه خون ریخته نمی‌شد. گاهی یک حرف ساده، مثل بذر کینه، تو دل‌ها می‌مونه و نسل‌به‌نسل ریشه می‌دونه…»

کلاغ پیر با لبخندی محو سر تکون داد و گفت: «درسته… اما تو نشون دادی که حتی بزرگ‌ترین کینه‌ها، اگه با فکر و نقشه درست روبه‌رو بشن، یه روزی تموم می‌شن. این حقیقت پنهان در اعماق داستان جغد و کلاغ از کلیله و دمنه است که همیشه به کار می‌آاد.»

همون لحظه، خورشید آروم‌آروم از پشت کوه‌ها بالا آمد و پرتوهای طلایی و گرمش رو روی شاخه‌های خسته پهن کرد.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، جوجه‌کلاغ‌ها بدون ترس از جغدها از لونه‌هاشون بیرون زدند.

صدای خنده و بازی‌شون تو هوا پیچید و شاخه‌های درخت، دوباره جون گرفت… انگار سایه ترس، جاش رو به امید و زندگی داده بود.

کلاغ جوان، از بالای بلندترین شاخه به کوهستان نگاه کرد.

شاید دشمنیِ قدیمی کلاغ‌ها و جغدها تموم شده بود، اما خوب می‌دونست که پیام این داستان جغد و کلاغ از کلیله و دمنه فراتر از یک ماجرای ساده است.

او می‌دانست که «هر داستانی که تموم می‌شه، یه درس پنهون تو دلش داره…»

آن درس را فقط کسایی می‌فهمن که یاد گرفتن به جای کینه، دنبال راه درست باشن.

کلاغ‌ها دوباره غارغار کردن و صداشون پیچید تو دل کوه.

این بار اما صدای شادی بود، نه ترس.

«تا حالا فکر کردی یه حرف نسنجیده، ممکنه چند نسل بعد از تو رو عوض کنه؟ به نظرت، اگر تو جای اون کلاغ قدیمی بودی، چه تصمیمی می‌گرفتی؟»

هرگونه کپی‌برداری، بازنشر یا استفاده از این محتوا بدون ذکر منبع و لینک مستقیم به سایت قصه بازار مجاز نیست.

اگر خواندن  داستان جغد و کلاغ از کلیله و دمنه براتون کافی نبود، پیشنهاد می‌کنم زیبایی و جزئیاتش رو به صورت فیلم و پادکست در یوتیوب کابوسکده تماشا کنید؛ چون یک شاهکار دیدنی و متفاوته! همین حالا سابسکرایب کنید و ازش لذت ببرید.

بازگشت به لیست

دیدگاهتان را بنویسید